|
بسم الله الرحمن الرحيم وظيفه يک طلبـه صحبت امروز ما به اعتبار یوم الشروع با توجه به اینکه درسهای حوزه نیز شروع شده، در مورد تکلیف و وظیفه ما طلبه ها است، به خاطر اینکه اکثرمان یا تمام کسانی که در مجلس هستند طلبه می باشند یا صحیحتر بگوئیم، طالب هستند، چون طلبه جمع است نه مفرد، «طلبةٌ و طلّابٌ و طلَّبٌ» هم اکنون ما طالبین علوم دینیه، یک تکلیفی شاق تر و مشکل تر از تکلیف سایر مردم داریم. چون طلبه و طالب یعنی عالم، و اینکه به ماها، طلبه می گویند این یک کار مطابق با منطق است، زیرا هر انسانی باید طالب علم باشد و لو هزار سال عمر کند. حتی اگر مجتهد جامع الشرائط و اعلم فقها باشد، باید طلب علم و دانش نماید. و لهذا مجتهد هم اسمش طلبه است، مجتهدهای هشتاد یا نود ساله را می بینید کتاب مطالعه می کنند و برای تدریس حاضر می شوند، یا اگر اهل تألیفند، کتاب تألیف می کنند و فعالیت علمی دارند. همه مردم تکلیف و وظیفه دارند اما طلبه تکلیف سخت تری دارد. و مشقت آن زیادتر است. حضرت امیر علیه السلام در نهج البلاغه می فرمایند: روز بیعت حضور فراوان ملت که از هر طرف مرا احاطه کردند و نزدیک بود حسن و حسین علیهما السلام لگدمال شوند و بعد از عثمان خلافت را بر خلاف میل باطنی به دست گرفتم، بعد از آن می فرمایند: «لولا حضور الحاضر و قیام الحجة بوجود الناصر» شاهدم جمله بعد است، که می فرمایند: «و ما اخذ الله علی العلماء ألّا یقارّوا علی کظّةِ ظالم، و لا سَغَب مظلوم، لألقَیتُ حبلها علی غاربِها» حضرت امیر علیه السلام می فرمایند: اگر سه چهار تا علت نبود من اصلا شوق و میل به خلافت نداشتم. یک علت پذیرفتن امارت و حکومت بر مسلمین این است که خدا از علما میثاق گرفته است «و ما اخذ الله علی العلماء» یعنی «لو لا ما اخذ الله» چون عطف به مدخول لولا است، یعنی خداوند بر دانایان عهد و پیمان گرفته برابر شکم پرهای ستمکار که از زیادی خوردن، شکمهایشان درد می گیرد و برابر گرسنگی مظلومان، اقرار نکنند و سکوت ننمایند. از علماء (گفتیم طلبه هم عالم است)، اقرار گرفته که نباید برابر این دو، صبر کنند، پرخوری ظالمین و گرسنگی مظلومین. اگر این علت نبود، مهار شتر خلافت را بر کوهانش انداخته و آن را رها می کردم. همه تکالیف دارند ولی تکلیف عالم و طلبه مشکل تر است و فرقی نمی کند، چه طلبه ای که یک کتاب خوانده باشد یا یک عالمی که هزار کتاب خوانده و درس داده باشد. در این مدت کم ِ تحصیلی بعد از تحصیلات ماه مبارک رمضان، مهمترین چیزی که ما باید به خود تزریق کنیم و بنای ما این باشد، اگر واقعا طلبه و مدرس و مبلغ هستیم، بساطت و ساده زیستن را آرمان خود قرار دهیم. به فکر آن نباشیم و نزد ما مطرح نباشد که نهار ما، شام ما چیست؟ آنکه باید برای ما حائز اهمیت باشد این است که چه کسی را هدایت کرده ایم؟ نزد ما مطرح نباشد که فرش خانه ما موکت یا قالی یا گلیم است، در نظرمان این باشد که چند کتاب نوشته ایم؟ نزد ما مهم نباشد که لباسمان چگونه باشد عبا یا قبای ما چند قیمتی باشد آنکه نزد ما باید مهم باشد این است که انسان محب خدا و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه هدی علیهم السلام چگونه باید باشد، ما در راه ائمه علیهم السلام و فقهای عظام هستیم. اول من ِ طلبه، باید آدم شوم تا بعد بتوانم آدمها را بسازم. به بقال و عطار و نجار کسی نگفته است که آدم سازی کن، ولی طلبه و عالم کارش آدم سازی است، آیا خودمان آدم شده ایم تا دیگران را آدم کنیم؟ واقعا ما در راه انبیائی مثل حضرت ابراهیم و موسی و عیسی و پیغمبر اسلام و امام صادق علیهم السلام هستیم؟ این مهمترین جیزی است که باید به فکر آن باشیم. خواند کتاب و عمل نکردن ارزش ندارد، خداوند کسانی را که کتاب خوانده اند ولی عمل به آن نکرده اند را به الاغ تشبیه کرده است. «مثل الذین حمِّلوا التورات» یعنی در واقع اینها اصلا سواد ندارند، «حملوا» یعنی به زور تورات بارشان شده است، شوق قرآن نداشتند به زور قرآن بارشان شده، شوق تورات نداشتند به زور بارشان شده است «مثل الذین حملوا التورات ثم لم یحملوها کمثل الحمار یحمل اسفارا» اسفار جمع سفر است، و سفر به معنی کتاب است. اگر یک الاغی چهار تا کتاب بر دو شش گذاشته اند آیا این ارزش دارد؟ به قول سعدی: نه محقق بود نه دانشمند چهار پایی بر او کتابی چند باید ببینیم واقعا در طریق انبیاء هستیم؟ یا اینکه به وقت نماز، نمازی می خوانیم و در وقت بد اخلاقی بد اخلاقیم و در وقت دروغ گوئی دروغ می گوئیم در هنگام غیبت، راحت غیبت می کنیم و به افراد تهمت می زنیم، در وقت فحش، فحش هم می دهیم. به وقت آجیل خوری مشغول آجیل خوردنیم، به قول حضرت امیر سلام الله علیه مثلمان مثل دابه است که چه نهار بخوریم؟ و چه شام میل کنیم؟ و هشت ساعت باید شب بخوابیم، این در واقع یک الاغی است که روی دو پا راه می رود. و بیشتر از این نیست «کالدابة المربوطة همها علفها». این یک واقعیتی است و این مهمترین چیزی است که ما طلبه ها باید در صدد تحصیل آن باشیم «بودن در طریق انبیاء». آیا ما حب ریاست، شهوت، پول، شخصیت داریم؟ و هنگام نماز دلمان می خواهد صدها نفر پشت سر ما باشند؟ یا اینکه در صدد هدایت مردم هستیم، و به فکر مسلمان کردن کفاریم؟ و منحرفین را به جاده مستقیم هدایت نمائیم. و باید معلوم بشود واقعا چه جور انسانی هستیم. یک وقتی آدمهائی پیدا می شوند که از نظر ظاهری دارای قیمتی نیستند ولی در هنگام دعا، دعایشان فورا به اجابت می رسد، چون محبوب خدا هستند، باید آدم این چنین بشویم نه مثل دابّه. آیا روز اولی که طلبه شده ایم تا الآن یک جور مانده ایم. آخر ماها اول که طلبه می شویم قصدمان چیست؟ آیا قصدمان این است که به ریاست برسیم؟ مرجع تقلید بشویم؟ این اصلا قیمت ندارد. یا اینکه قصدمان این است که در طریق انبیاء علیهم السلام باشیم؟ بعد ببینیم در این قصد هنوز هستیم یا مطلب دیگری شده! آدم دیگری از آب در آمدیم و عوض شده ایم. یک روزی پولی نداشتیم و روزی ده تومان خرج می کردیم، اما حالا، پول دار شدیم، منبر می رویم، محراب داریم، حقوق شرعیه به طرف ما می آید، و دستمان بوسیده می شود و می گوئیم خوب چه عیبی دارد که ما مرغ بخوریم؟ مگر مرغ خوری حرام است؟ مگر پویشیدن عبای گرانقیمت، ماشین مدبالا داشتن عیبی دارد مگر حرام است؟ این همان دابه است اگر اندیشه ما چنین شده است؟ باید ماها مثل حضرت امیر علیه السلام باشیم که خانه حضرت، همان بود لباسشان همان بود، قلب و اندیشه و زبان آن حضرت همان بود بدون هیچ تغییری. اول که ما طلبه می شویم، غالبا نماز شب می خوانیم بعد که مرتبه ظاهری بالا رفت دیگر حوصله این کار را نداریم، این آقا در مسیر انبیاء بود بعد افتاد در مسیر «کمثل الحمار یحمل اسفارا» این تکلیف ما است و عرض کردم، تکلیفمان شاقتر است، ما تکلیف داریم که آدم بشویم، هر کسی یک تکلیفی دارد و در راه آن سعی می کند، جاروکش شهرداری هم تکلیف دارد از صبح بر می خیزد و شهر را باید جارو کند اما دیگری یک مهندس است و باید خانه ای را بسازد این تکلیفش سختر است، یک نفر صد کیلو سیب تهیه می کند و در آفتاب داد می زند و آنها را در معرض فروش قرار می دهد اما یک طبیب پنجاه تا مریض باید ببیند اگر اشتباه کند، مریضش می میرد. البته تکلیف او بالاتر و سخت تر است، اما تکلیف طلبه چیز دیگر است، و هیچ روایتی گفته نشده «إذا فسد البقال فسد العالَم» اما در روایت آمده «اذا فسد العالم فسد العالَم» یک عالم و طلبه منحرف عالَم را خراب و تباه می کند. و ماها از سلک علما هستیم. عیب ما این است وقتی آدم بدی می گوئیم فورا ذهنمان به سوی شلمغانی و شریح قاضی می رود، و خودمان نه، و هرگاه که آدم خوبی می گوئیم در ذهنمان خودمان تصور می شود نه کس دیگر، این یک دروغ است، و انسان به هر کسی دروغ بگوید دیگر به نفس خود نباید دروغ بگوید، خودمان خوب می توانیم بفهمیم که آیا من و تو شلمغانی هستیم یا در طریق حسین بن روح؟ این دو نفر، دو تا ملا بودند در زمان غیبت صغری. حسین بن روح وکیل و نماینده امام زمان علیه السلام بود و شلمغانی نایب حضرت نبود، اولی به صدر بهشت رفت و دومی به قعر جهنم، هر دو در بغداد بودند و هر دو شیعه بودند هر دو آیت الله بودند. باید ببینیم که ما در راه کدام یک از آنها هستیم. کسانی هستند که با زن و فرزندانشان نمی سازند، چنین کسانی واقعا در طریق حسین بن روحند؟ در طریق پیامبر اکرمند؟ یا در راه شلمغانی؟ فورا گناه و تقصیر را گردن دیگران می اندازند، آقا چرا شما با همسرت نمی سازی؟ مثلا در جواب می گوید: نمی دانی چه زن بداخلاقی دارم؟ آقای عزیز، زن شما بد اخلاق تر از زن پیامبر اکرم که نبوده، بد اخلاق تر از زن حضرت لوط که نبوده، آنکه با همسایه نمی سازد، همسایه را مقصر می داند، همسایه شما بدتر از همسایه پیامبر که نبوده! روز قیامت عمل ما را با عمل پیامبر و امیرالمؤمنین می سنجند بعد معلوم می شود چه کاره بودیم در دنیا، در زیارت حضرت امیر علیه السلام وارد شده « السلام علی میزان الاعمال». ما طلبه ها از روزی که آغاز به طلبگی نمودیم تا وقتی که چشمانمان را می بندیم یک جور مانده ایم یا گول خورده ایم، گاهی اوقات ماها گول می خوریم، و این شیطان و نفس اماره انسان را گول می زند «فلا تغرنکم الحیاة الدنیا و لا یغرنکم بالله الغرور» غرور یعنی شیطان، گول نخور که چهار نفر دورت می گویند آقا، یا منبری مشهور، واعظ توانا، «حاسبوا انفسکم قبل ان تحاسبوا». راستی ما در طریق امام صادق علیه السلام هستیم که درباره ما می گویند: شاگردان امام صادق یا نه در راه کسان دیگریم؟ من آنقدری که در زندگی پیامبر اکرم مطالعه کردم، می بینم زندگی حضرت از آن روزی که ادعای نبوت کرد تا وقتی که از دنیا رفت هیچ تغییری نداشت. و این یکی از مطالب بسیار مهم در زندگی آن حضرت و از شق القمر بالاتر و مهمتر است. ماها اول طلبگی و آخرش باید یکی باشیم، در اول نماز اول وقت، نماز توسل به امام زمان، رفتن به جمکران داشتیم و از شنیدن غیبت ناراحت می شویم آیا تا آخر همین حالت را حفظ کرده ایم یا زندگی ما عوض شده است؟ معجزه مهم به نظر من این است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم زمانی که به شهر مدینه آمدند یک آدم فراری بودند وارد شهری شدند که بد آب و هوا بود و نام آن شهر یثرب بود یعنی جای ناخوش اتفاقا وقتی حضرت و اصحابشان وارد این شهر شدند ناخوش شدند و حضرت نام آن را عوض کردند و «الطیبة» شد. چون حضرت نامها را عوض می کردند و نام خوب بر افراد و اشیاء می گذاشتند. یک شهر ده هزار نفری با خانه های گلی، بسیار عادی و فقیرانه، همه اهل این شهر کافر و مسیحی و یهودی، یک عده کمی از این شهر مسلمان شده بودند، اول حضرت مسجدی بنا کردند، دور تا دور آن را اتاقهای کوچکی درست کردند هر کدام دری داشت به سوی مسجد، و دری دیگری داشت به سوی میدان شهر این اتاقها گلی بود و با دست خودشان درست کردند، این اتاقهای کوچک بود به اندازه ده نفر ایستاده کنار هم، سقفهای آن کوتاه و درهای بسیار عادی و فقیرانه، حضرت کم کم پولدار شدند، پیامبر جهانی شدند و چهار کشور از کشورهای امروزی زیر لوای حضرت در آمدند «حجاز، کویت، بحرین، یمن» و یک ارتش منظم پیدا کردند، که مورخین نوشته اند یک ارتش سی هزار نفری. و پادشاهان دنیای آن روز را به اسلام دعوت کردند، اما خوراک پیامبر، پوشاک حضرت، خانه و حجره حضرت فرش خانه حضرت در این ده سال هیچ تغییری نکرد و در همان حجره از دنیا رفتند و مسلمان ها نمی توانستند بر جنازه حضرت نماز بخوانند، بعضی درخواست کردند که جنازه را از حجره بیرون آورند تا جمعیت بیشتری بر آن حضرت نماز بخوانند، حضرت امیر علیه السلام موافقت نکردند، شاید سرّش این بوده که بر همگان معلوم شود که زندگی حضرت هیچ تغییری نکرده است. و در همان هجره به خاک سپرده شدند. کم کم کار پیامبر بالا گرفت، مدینه بزرگ شد، قبایل به ایشان گرویدند، شهر مدینه محل رفت و آمد شد، اهل آن پولدار شدند به واسطه همین رفت و آمدها، اما پیامبر همان پیامبر سابق است، معنی این مطلب چیست؟ و این خیلی حساب می خواهد، روز قیامت نزد پیامبر اکرم می رسیم و می گوئیم ما شاگرد و نوکر شما هستیم، حضرت می فرمایند: من شما ها را نمی شناسم شما در طریق و جاده من نبودید. و این یک واقعیتی است که باید آن را پذیرفت. می خواهم بگویم که ما تا آخر نفس باید زاهد باشیم، یک جور زندگی کنیم، یک جور بمانیم، با مردم با یک اخلاق برخورد کنیم، اگر هزار تومان دستمان آمد و کسی آن را به ما بخشد، درست است ملکمان است و حلال و طیب است، اما پیغمبر گونه ایم؟ اگر ما مرغ و کباب خوردیم و همسایه ما گرسنه باشد آیا مانند پیامبر عمل کرده ایم؟ اگر کسی بگوید: آقا من حال این کارها را ندارم، پس چطور پیامبر اکرم حال این کارها را داشت؟ در روایت دارد «کان النبی صلی الله علیه و آله و سلم من اکثر الناس مرضاً» حضرت دائما ناخوش بودند، سرّش این بود که دائما در فعالیت بودند و به خودشان فشار می آوردند، و طبیعی است که آن حضرت ناخوش می شدند، من نمی گویم کاری کنید که مریض و ناخوش زندگی کنید، می خواهم بگویم که در راه آن حضرت باید بوده باشیم. حساب کنیم روزی که شروع کردیم و «ضرب، ضربا، ضربوا» خواندیم یا امروز فرق کرده ایم یا نه؟ اگر فرق نکرده ایم، خوشا به حالمان و اگر تغییر کرده ایم و اهل دنیا شده ایم باید حالمان را تعدیل کنیم. سیوطی و مغنی و مطول و شرح لمعه و کفایه را بلد بودن، در عین اهمیت مهم نیست آنکه مهم است آدم درست کردن است. آیا چنین هستیم یا اینکه در کوچه که به هم می رسیم رویمان را از هم بر می گردانیم، و به یکدیگر ما طلبه ها سلام نمی کنیم؟ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم حتی به کودکان هم سلام می کردند پیامبر اکرم دو دستی با مردم مصافحه می کردند، معلوم باشد یک دستی مصافحه کردن کار اروپائی هاست. و با دو دست مصافحه کردن یک نوع احترام به دیگران است. وقتی با کسی صحبت می کردند تمام بدنشان را متوجه آن شخص می کردند و این عین احترام به دیگران است. و ما طلبه ها باید چنین باشیم و الا قول سعدی و درباره ما صادق خواهد بود. ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی این ره که می روی به ترکستانست ترکستان کفرستان بوده در زمان هشتصد سال قبل یعنی زمان سعدی. ما باید خودمان ببینیم و حسابرس کار خود باشیم. راستی داریم به سمت ابراهیم و موسی و عیسی و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و امام صادق حرکت می کنیم یا در طریق، شداد و نمرود و هارون الرشید و مأمون عباسی. حضرت امیر علیه السلام، بر اساس موازین دولتهای امروزی و بر طبق نقشه جغرافیائی بر پنجاه کشور امروزی ریاست می کردند و پول مانند سیل به سوی آن بزرگوار سرازیر می شد، بیت المال جای بسیار بزرگی بود و آن را تقسیم بندی کرده بودند، یک قسم جای طلاها، که تا سقف از طلا پر می شد یک قسم مخصوص نقره ها بود، یک قسم مخصوص انعام ثلاثه بود (شتر، گاو، گوسفند) و اقسام دیگر داشت مربوط به نگهداری غلات اربعه بود (گندم، جو، خرما، کشمش). خمسهایی که مردم می آوردند، علاوه بر املاکی که خود حضرت امیر علیه السلام داشتند، من دارم درباره اول کار و آخر کار صحبت می کنم. در کتاب بحار دارد که حضرت امیر علیه السلام می فرمایند: در مکه مقابل چند عدد خرما از چاه آب می کشیدم و این نشانه شدت فقر حضرت امیر علیه السلام است در آن زمان بعد از پنجاه سال رسید به این درجه از مال و دارائی. علاوه بر آن غنایم جنگی که به دست مسلمانان می افتاد و خلاصه حضرت امیر علیه السلام صاحب آن امپراطوری عظیم شدند که از تمام دولت های امروزی بزرگتر بود. و حتی از روم ابر قدرت آن زمان نیز بزرگتر بود. خوب این آقا، در شب ضربت مهمان ام کلثوم بودند، خواهر امام حسن و امام حسین و خواهر حضرت زینب قبر ایشان الآن در مصر است که مشهور به زینب، برای پدر، طبقی از غذا، آورد، نان و دو کاسه یکی کاسه نمک زبر و دیگری کاسه شیر، حضرت امیر یک نگاهی به دختر خود کرد و فرمود: تا کنون کسی این چنین به پدرش اسائه نکرده است. حضرت امیر پیرمرد شصت و سه ساله، مجاهد، جنگ کرده، شب تا صبح نماز خوانده و روز روزه گرفته، کارهای اجتماعی داشته، خطابه خوانده، معلوم است که چه حالتی چنین آدم دارد. تمام شیعه و سنی نوشته اند که فرمود: دخترم کسی تا این اندازه به پدر خود اسائه نکرده است. عرض کرد: یا امیر المؤمنین من کاری نکردم که اسائه به محضر شما باشد: فرمودند: چطور؟ تو دو نوع خورش برایم آوردی. حضرت ام کلثوم نقل می کند که خواستم نمک را بردارم. حضرت فرمودند: شیر را بردار و با نمک افطار کردند، باید حساب این مطلب را کرد که اگر حضرت مقداری شیر تناول می کردند آیا اشکالی داشت؟ پس اصلا تغییرات ظاهری وضع حضرت را اصلا تغییر نداده همان حالت زاهدانه خود را حفظ کرده اند. این تکلیف همه است ولی تکلیف ما طلبه ها سخت تر است. من نمی گویم شما نان و نمک بخورید اصلا مقصودم این ها نیست، بلکه می خواهم بگویم عادی زندگی کنیم و این حالت عادی را تا آخر برای خود حفظ کنیم. همانطوری که حضرت امیر علیه السلام أسوه مردم بودند، مردم نیز به زندگی ما طلبه ها نگاه می کنند. یک روزی حضرت امیر علیه السلام در مکه فقیر بود اما اکنون که بزرگترین حاکم دنیا است باز زندگی آن حضرت متواضعانه و فقیرانه است. چرا سلمان و ابوذر و مقداد و عمار این قدر شخصیت پیدا کردند؟ به خاطر این است که اینها مثل حضرت امیر علیه السلام زندگی می کردند و در خط آن حضرت بودند، بنابراین از امروز که درس را شروع می کنیم باید حساب خود را بکنیم آیا در کدام خط هستیم؟ واقعا قرآنی هستیم و شب احیاء همان قرآن را بر سر گذاشتیم و گفتیم «بک یا الله» یا اینکه در خط شهوت و هواء و غیبت و پول و دنیا و خانه و جشن و آجیل خوردن، می باشیم، حضرت امیر علیه السلام در گرمای کوفه در همان کوفه می ماندند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در تابستان در همان مدینه با آن هوای گرم می ماندند و به جایی خوش آب و هوا مثل طائف نمی رفتند. انشاء الله ماها باید همت کنیم که در خط قرآن، نهج البلاغه و صحیفه سجادیه باشیم و خوشا به احوال کسی که چنین است و اگر نیستیم خود را تعدیل نمائیم، امیدوارم که خداوند متعال همه ما را به راه سعادت هدایت نماید و عاقبت ما را ختم به خیر نماید. و صلی الله علی محمد و آله الطیبین الطاهرین. |