|
بسم الله الرحمن الرحيم الحمدلله رب العالمین و الصلاة و السلام علی محمد و آله الطاهرین و اللعنة علی اعدائهم اجمعین احیای مومن از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده است که فرمودند: « من ورّخ مؤمناً فقد أحیاه؛ (سفینة البحار ماده ورّخ) کسی که تاریخ مؤمنی را [با نوشتن یا گفتن] بیان کند، او را زنده کرده است». مثلاً اگر شما احوالات و اخلاقیات مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حائری (موسس حوزه علمیه قم) _ رضوان الله تعالی علیه _ برای مردم بگویید یا به نگارش درآورید، در واقع نام مومنی زنده شده است و از ثواب احیای یک انسان مومن برخوردار خواهید شد و خدای متعال در نامه عمل شما ثواب احیاء یک مومن را ثبت می نماید. اگر کسی انسانی را با نجات دادن از مرگ زنده کند پاداش بسیار بزرگی دارد. خداوند _ عزوجل _ در این باره می فرماید: « و من احیاها فکانّما أحیا الناس جمیعاً؛ (سوره مائده آیه 32) کسی که یک نفر را زنده کند مانند آن است که تمام مردم دنیا را زنده کرده» و در مقابل، اگر کسی انسانی را بکشد: « فکأنّما قتل النّاس جمیعاً؛ (سوره مائده آیه 32) چنان است که گویی همه مردم را کشته باشد». پس حسب این روایت، کسی که تاریخ مومنی را بگوید یا بنویسد آن مومن را زنده کرده است و این کار به نص آیه شریفه « فکأنّما أحیا النّاس جمیعاً؛ همانند زنده کردن تمام مردم می باشد». روشن است که هر چه مقام فرد مومن بالاتر باشد، پاداشی که نصیب زنده کننده نام و یاد او می شود نیز بالاتر و والاتر است؛ اما اگر این فرد یکی از معصومان علیهم السلام یا پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم باشد، نه تنها نام او را زنده کرده بلکه مکتب او را نیز استحکام بخشیده است. مثلاً اگر کسی تاریخ زندگانی حضرت زهرا سلام الله علیها را بنویسد یا برای دیگران باز گوید، مثل آن است که حضرت زهرا سلام الله علیها را زنده کرده است. ممکن است که گفته شود: چگونه آن حضرت را زنده کرده است؟ پاسخ چنین است: از آن جا که انسان به اعتباری دارای دو بعد جسمی و شخصیتی است، بیان تاریخ و سیره زندگانی حضرت زهرا سلام الله علیها پرتویی از شخصیت آن حضرت را در یادها زنده می کند. البته روشن است گاهی جسم یک انسان را زنده می کند، زمانی هم یاد و هم شخصیت انسانی را زنده می کند و احیای شخصیت مهم تر از احیای جسم است، زیرا جسم قیمت خاک را دارد. جسم همان خاک است که خداوند متعال صورت خاک را عوض کرده و به شکل جسم درآورده است. نه تنها حضرت آدم علی نبینا و آله و علیه السلام از خاک خلق شد، ما نیز از خاک شده ایم. اگر ما قدری به عقب باز گردیم می بینیم ما همان خاک بودیم؛ باران باریده، بذر با مقداری خاک و آب به صورت علف از دل خاک بیرون آمده، علف را گوسفند خورده، گوشت شده، پدر گوشت گوسفند را خورده در بدنش خون شده، خون تغییر ماهیت داده و به صورت نطفه درون رحم مادر قرار گرفته، به جنین تبدیل و پس از زمانی زاده شده و روزگاری را سپری کرده و چند صباحی دیگر نیز می میرد و باز زیر خاک می رود و به خاک تبدیل خواهد شد. اصولاً خدا، دستگاه دنیا را یک دستگاه چرخ و فلک قرار داده که در حال چرخش است. همین محلی که ما در آن هستیم صدها هزار آدم قبل از ما در آن بوده اند و حالا خاک شده اند؛ همین دیوار این خانه را چه کسی می تواند با قاطعیت بگوید قبلاً یک انسان نبوده؟ ممکن است اجزای تشکیل دهنده جزئی از این دیوار انسانی بوده در قبرستان و خاک شده، پس از مدتی خاک به خشت و گل مبدّل شده و امروز دیوار شده است؛ که در روایتی به همین مطلب اشاره شده است. پس انسان یک بعد جسمی دارد و یک بعد شخصیتی و تاریخی. همان طور که اگر طبیب یک انسان مریض را مداوا کند تا جسم او سالم شود، اگر شما هم بالای منبر یا در کتابی از حاج شیخ عبدالکریم حائری، میرزای قمی، شیخ مفید و ... یاد کردید و نوشتید که مثلاً هزار سال قبل چنین مردی بوده به نام شیخ مفید و کتاب هایی از خود بر جای گذاشته و... نام او را زنده کرده اید. درخواست حضرت ابراهیم علی نبینا و آله و علیه السلام حضرت ابراهیم علی نبینا و آله و علیه السلام هم بنا به فرموده قرآن کریم به همین بعد اشاره دارد و خطاب به پروردگار متعال عرضه می دارد: « واجعل لّی لسان صدق فی الاخرین؛ (سوره شعرا آیه 84) و برای من در [میان] آیندگان آوازه نیکو قرار ده». یعنی مرا بر زبان آیندگان در بعد تاریخی و شخصیتی، نیکو بگردان تا سخنم را پذیرا باشند. البته این دعا و خواسته حضرت ابراهیم علی نبینا و آله و علیه السلام از روی تکبر و خودخواهی نبوده، بلکه می خواست مردم به دور او جمع شوند و سخن او را بشنوند و هدایت شوند. پس ما اگر مجلس مصیبت حضرت زهرا سلام الله علیها بر پا کردیم و یا در آن شرکت کردیم؛ اگر مجلس عزاداری امام حسین علیه السلام رفتیم؛ اگر جشن میلاد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم رفتیم، اگر در جشن عید غدیر شرکت کردیم؛ اگر در کتابهای خود تاریخ ائمه طاهرین علیهم السلام را نوشتیم و از فضائل و مناقب آنان یاد کردیم، آنها را زنده کرده ایم و روایت ( من ورّخ مؤمناً فقد أحــیاه) بر ما قابل تطبیق خواهد بود. لذا بر ما لازم است تا بپا داشتن مجالس سوگواری اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام و همچنین میلادهای آن بزرگواران، فضائل آنان و ظلم هایی که بر آن شده است را بیان کنیم تا مشمول آن روایت بشویم. انگیزه ستیز با مجالس حسینی طاغوت ها و ظالمین هیشه مخالف برگزاری مجالس سوگواری و عزاداری برای اهل بیت علیهم السلام بوده اند و به هر وسیله و با هر توجیه و مکر و حیله ای کوشیده اند تا این مجالس را از بین ببرند. ملت ایران دیده و شنیده اند که چگونه پهلوی اول بر ضدّ مجالس روضه (از آن رو مجالس عزاداری « روضه» (بوستان) نامیده شده است که شخصی به نام ملا حسین کاشفی در صدها سال قبل کتابی نوشت و اسم آن را « روضة الشهداء» گذاشت. ملا حسین کاشفی که ظاهراً از سنّی ها است چون من در کتابش دیده ام از امام حسین علیه السلام تعبیر می کند به امیرالمومنین و می گوید حسین بن علی وقتی که به کربلا رسید... که این رسم سنّی ها است و شیعه ها فقط به حضرت علی علیه السلام امیرالمومنین می گویند. این کتاب اولین اثر در این موضوع بود و خیلی مشهور شد و کم کم این اسم برای افرادی که در مجالس، ذکر مصائب اهل بیت علیهم السلام می نمودند، علم شد، و گویا چون این آدم مخلص بوده، خدا خواسته است اسم او باقی بماند، زیرا آدم مخلص در هر دین و مذهبی که باشد خدا به مقدار اخلاصش به او آبرو می دهد) و عزاداری سیدالشهداء علیه السلام اقدام کرد. او در ابتدا به دروغ در روز عاشورا به پیشانیش گل می مالید و در جلوی دسته عزاداری، حسین حسین می گفت و می دوید، اما بعدها مجالس عزاداری را منع کرد، منبری ها و روضه خوان ها را شکنجه می کرد و صاحبان مجالس را زندان می نمود و در روز عاشورا جشن می گرفت و تمام مجالس عزاداری را به شدّت منع کرد. اولش او سر برهنه در عزاها می دوید عاقبت جشنی بپا در لیله عاشورا کرد واقع آن است که هر جایی طاغوت و ظالمی پیدا شده، ضدّ روضه خوانی و منبر بوده و هموار کوشیده اند این دستگاه که رمز تشیّع و نشانه محبت به اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام است برچیده شود. در عراق نیز شخصی در رأس قدرت قرار گرفت به نام « یاسین الهاشمی» که همین کارها را کرد. در ترکیه نیز « مصطفی کمال آتاتورک» پیدا شد و مجالس سیدالشهداء را تعطیل کرد. این سه برادر فکری، یعنی رضاخان پهلوی در ایران، مصطفی آتاتورک در ترکیه و یاسین الهاشمی در عراق، با هم مشغول مبارزه با مجالس عزاداری شدند و هر سه توسط انگلیس و در یک زمان بر سر کار آمدند. آنان هیچ منطقی نداشتند، منطق آنها زور و شعیشان هم جلب رضایت اربابانشان بود، گر چه ملّت ناراضی باشد. کشور ترکیه یک مملکت اسلامی است و بیش از دو سوم جمعیت آن شیعه هستند. (البته شیعه های ترکیه دو قسم می باشند: الف) شیعه های با اعتقادات صحیح ب) علوی ها، که اینها شیعه های واقعی بودند و هیچ اشکالی در اعتقاداتشان نبود، فقط «سلطان سلیم قانونی» که یکی از حکّام ظالم عثمانی بود، شیعه را تنها به جرم شیعه بودن می کشت و تنها در یک منطقه چهل هزار شیعه را کشت. آنها هم که ملاهایشان کشته شدند، مسجدهایشان خراب شد، از ترس ظلم های بسیار وحشتناک عثمانی ها مجبور شدند و دین و اعتقادات خود را مخفی کنند و وقتی که دینشان مخفی شد، مسجد نداشتند، اجتماعات نداشتند. یک مشت خرافات در اعتقاداتشان وارد شد و از حقایق تشیع دور شدند و متأسفانه هنوز کسی به فکر نجات آن ها نیفتاده است. حدود بیست میلیون شیعه با اعتقادات صحیح و یا اعتقادات تحریف شده در ترکیه وجود دارد، حتی روزنامه ای در ترکیه منتشر می شود که در بالای آن عکس خیالی حضرت امیرالمومنین علیه السلام قرار دارد). وقتی که انگلیس، آتاتورک را در ترکیه به حکومت رساند، او روضه خوانی و عزاداری را ممنوع کرد، و هر کس روضه می خواند شکنجه می شد. در عراق و ایران هم وضع به همین صورت بود. در کشور هند، هم حدود صد و پنجاه سال قبل و در حالی که مسلمانان فراوانی داشت، همین طور بود. فراموش نشود که هند از جمله بلاد اسلامی است که در دوران معاصر با حضرت امام زین العابدین علیه السلام فتح شد و بیش از هزار سال در دست مسلمانان بود، تا سیصد سال قبل که انگلیسی ها هند را مستعمره خود کردند. آنها ابتدا با دروغ و فریب به عنوان تاجر و بازرگان وارد هند شدند و شرکتی به نام « کمپانی هند شرقی» را تأسیس کردند و فعالیت های خود را تحت پوشش تجارت، گسترش دادند. تا این که ناگهان ملّت هند خود را تحت استعمار نیروهای انگلیس یافت. در آن هنگام سلطان مسلمان و غیوری به نام « سلطان تیپو» به دور از چشم انگلیسی ها، ارتشی تشکیل داد و آنها را مسلّح کرد و علیه قوای استعمارگر به مبارزه پرداخت و سرانجام او و نیروهایش کشته شدند. انگلیسی ها به منظور نابود کردن کانون خطر و نابودی معارضان احتمالی در تمام مناطق تحت سلطه سلطان تیـپو دستور قتل عام دادند و در پی این فرمان زن، مرد، پیر، جوان، کودک، همه و همه را کشتند تا جایی که دیگر کسی در شهر به چشم نمی خورد. اجساد در کوچه ها و خیابان ها رها و طعمه حیوانات درنده و لاشه خوار شده بود. در این جا مناسب است این داستان ظریف را بگویم: وقتی ما در کربلا بودیم یک روز سفیر هند پیش من آمد. ضمن گفتگو به مناسبتی قصه سلطان تیپو را به او گفتم و او گوش داد. بعد گفت: من داستان رشادت های سلطان تیپو را مفصلاً خوانده ام و بعد کلمه ای گفت بسیار عجیب که من این را نمی دانستم و نخوانده بودم. گفت: می دانید چرا سلطان تیپو این گونه بر ضدّ انگلستان قیام کرد؟ و با شهامت و رشادت تا پای جان، خود و خانواده اش از کشور اسلامی دفاع نمودند؟ گفتم: چرا؟ گفت: سلطان تیپو سید بود و از اولاد حضرت علی علیه السلام و حضرت فاطمه سلام الله علیها . نام او علی و همسرش فاطمه بود و روح آن بزرگواران در اینها اثر کرده بود. این، عین گفتار سفیر هند بود. بعد از سرکوب انقلاب سلطان تیپو حاکم جدیدی از انگلستان وارد هند شد و دو کار را ممنوع نموده و بر آنها جریمه قرار داد: 1. خواندن و آموختن قرآن 2. روضه خواندن و حاضر شدن در مجالس روضه خوانی. در فرمان او آمده بود: هر کس که قرآن بخواند یا فرزند خود را مکتب خانه و نزد معلم قرآن بفرستد یا اگر شیخی قرآن درس بدهد و همچنین اگر کسی روضه بخواند به ده سال زندان محکوم خواهد شد. پايندگی دستگاه سیدالشهداء علیه السلام به هر حال طاغیان و جنایتکاران همیشه عمرشان کوتاه است، این یک قاعده کلی است: « حبل الظالم قصیر و إن طال؛ ریسمان [عمر] ظالم کوتاه است گر چه به درازا بکشد». البته ممانعت از بر پایی روضه خوانی، ممانعت از تدریس قرآن و... چند سالی بیش طول نکشید و باز مسلمانان به حالت اولیه خود بازگشتند و روضه خوان ها و همان طلبه ها شیخ و سید مخلص به ارشاد و هدایت مردم پرداختند. پایداری در برابر بیگانه در آن زمان مردی روحانی از جامعه خود برخاست و با خود اندیشید که حاکم با من چه می کند؟ غیر از این است که مرا حبس می کند یا نهایتاً می کُشد؟! پس، من به وظیفه خود عمل می کنم و او هر چه می خواهد بکند. آنگاه نزد یکی از مردم آن سامان رفت و گفت: آیا شما حاضرید فرزند خود را پیش من بگذارید تا مجاناً به او قرآن بیاموزم؟ گفت: ابداً، زندان در کار است؟ پیش نفر دیگری رفت و گفت: آیا شما حاضرید فرزندانتان را نزد من بفرستید تا به آنها قرآن یاد بدهم؟ گفت: هرگز. خلاصه به هر کس پیشنهاد تدریس رایگانی قرآن می داد از ترس، رد می کرد. سرانجام بچه یتیمی را که پدر و مادرش مرده بودند و سرپرستی نداشت، پیدا کرد و به او گفت: آیا تو حاضر هستی پیش من درس قران بخوانی؟ بچه گفت: بله. اما مسجدی نبود تا شیخ در آنجا درس بدهد، زیرا انگلیسی ها مساجد را خراب کرده بودند و اصولاً یکی از کارهای استعمار خراب کردن مساجد است؛ یا درب مسجد را به بهانه ای مختلف می بندند، یا مسجد را تبدیل به موزه می کنند، یا برای آن کسی مسجد نسازد قوانین دست و پا گیر وضع می کنند: مثلاً می گویند زمین مسجد کمتر از هزار متر نباشد؛ باید در بهترین نقطه شهر باشد، که به ظاهر حرف زیبایی است ولی در باطن نقشه جلوگیری از ساختن مسجد است. مثلاً « مائو» در چین هفده هزار مسجد را خراب کرد؛ استالین و لنین در شوروی [سابق] هزارها مسجد را یا ویران یا به مقرّ حزب کمونیست و یا به مرکز فساد تبدیل کردند. خلاصه آن شیخ یک مسجد ویران شده ای پیدا کرد و خودش داخل مسجد رو به طرف درب مسجد نشست و بچه را مقابل خود به طوری که پشت او به طرف درب مسجد بود نشاند تا حواس بچه جمع درس باشد و مشغول درس دادن شد. کم کم چند تا بچه دیگر پیدا شدند و تا حدّی دور شیخ شلوغ شد. خبر به حاکم شهر رسید و او شیخ را طلبید و گفت: ما به یک کاتب [منشی] نیاز داریم و شنیده ام تو خط خوبی داری، اگر حاضری بیا نزد ما کاتب و نویسنده [منشی] بشو، ما هم هر ماه بیست روپیه به تو می دهیم. شیخ گفت: بیست روپیه کم است. گفت: کم است. گفت: ماهی چهل روپیه می دهیم. گفت: کم است. گفت: ماهی هشتاد روپیه می دهیم. گفت: کم است. گفت: ماهی صد و هشتاد روپیه می دهیم. گفت: دویست روپیه می دهیم...، تا رسید به سیصد روپیه. باز شیخ گفت: کم است. حاکم گفت: صاف بگو می خواهم به بچه ها قرآن درس بدهم! واقع این است که یکی از علائم ایمان، بی علاقه بودن به پول است. شیخ آنجا خوب امتحان پس داد و ایمانش را با پول از دست نداد. در روایتی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آمده است: « انّ الدّینار و الدّرهم قد أهلکا من کان قبلکم و هما مهلکاکم؛ (کافی جلد 3 صفحه 316 باب حب الدنیا و الحرص علیها) دینار و درهم، مردمان پیش از شما را به هلاکت رساند و گمراه کرد و شما را هم هلاک خواهد کرد». آدم ضعیف و علاقمند به مال دنیا، به محض این که صحبت از پول به میان بیاید، همه چیز را کنار می گذارد. ضرب المثل ظریفی در فارسی است که می گوید: « اگر از پول گذشتی از پل گذشتی». انسانی که به پول بی توجه باشد راحت می تواند ایمانش را حفظ کند. شیخ به حاکم گفت: من به صد بچه، قرآن درس می دهم و توهر کاری می خواهی بکن. من از روز اول که مشغول درس دادن شدم، فکر همه اینها را کرده ام و تا آخر هم ایستاده ام. حاکم گفت: ما دیگر نمی خواهیم به این شهر و به تو آزار برسانیم، ولی میدانی که طبق قانون، کار تو ممنوع است و من از طرف مرکز، تحت مراقبت هستم. تو تدریس قرآن را ادامه بده اما یک پرده جلوی درب مسجد آویزان کن تا اگر روزی مأمور بازرسی انگلستان، از مرکز آمد و دید تو قرآن درس می دهی، من مجرم شناخته نشوم و بگویم به دور از چشم من دست به این کار زده است. شیخ هم قبول کرد و درب مسجد را پرده ای زد و مشغول به تدریس قرآن شد. مردم هم که فهمیدند دیگر خطری از سوی حاکم متوجه شیخ و فرزندانشان نیست، فرزندان خود را پیش شیخ آوردند و کم کم مسجد پر شد، تا این که فرد خیّری پیدا شد و خانه مجاور مسجد را خرید و ضمیمه مسجد کرد. آن قسمت جدید هم پر شد. خانه طرف دیگر مسجد را خیّر دیگری خرید و جزء مسجد کرد که آنجا نیز پر شد. یک نفر یک مدرسه بسیار بزرگ و مفصّلی در کنار مسجد ساخت و کم کم مسجد وسعت یافت و مدارسی در اطراف این مسجد ساخته شد، و امروز آن مسجد و اضافات آن به صورت مجموعه ای اسلامی به نام «مدارس العلوم الدیوبندیه» همچنان برجاست و تمام آن به همت همین شیخ مخلص می باشد. (دیوبند یکی از شهرهای هند است) خدا شخص مخلص را آبرومند می کند و عمل مخلص را نگه می دارد. خدا با قدرتش آن شیخ را که در آن وضع، در یک مسجد خرابه شروع به تدریس قرآن نمود، صاحب مؤسسات و مدارس کرد. احیاگران دیــن معلوم باشد که همیشه طلبه های شیخ و سید و روضه خوان ها بودند که با اخلاص کار کردند و فقط خدا را در نظر داشتند و چون تنها خدا را رزّاق می دانستند هیچ گاه برای سرمداران ستمگر سر فرود نیاوردند و همیشه راه حق را پیمودند و از باطل هراسی نداشتند. در واقع همین علماء، فضلاء، طلاب و منبری ها هستند که متخصص در اسلام هستند و اسلام شناس می باشند. اگر بگوییم دکترها متخصص در علم طبّ نیستند، مهندسین متخصص در علم هندسه نیستند، و... پذیرفته نمی شود و حق هم همین است. بنابراین همان طور همین علماء، فضلاء و منبری ها و مبلّغین هم متخصص در دین هستند. البته درس خواندن انحصاری و محدود به افراد خاصّی نیست. هر کس دلش می خواهد می تواند بیاید طلبه شود و درس طلبگی بخواند. شما می توانید بروید دانشگاه تهران درس بخوانید؛ می توانید دنبال کسب و تجارت، اگر هم قدرت دارید بیایید قم و درس بخوانید، البته باید با زحماتش و با فقر و گرسنگی آن بسازید؟ این کلام خداست و کلام خدا هیچ گاه عوض نمی شود؛ خدای متعال در قالب حدیث قدسی می فرماید: « إنّی جعلت العلم فی الجوع و الغربة والنّاس یطلبونه فی الشّبع و الوطن فلا یجدوه؛ من دستیابی به علم را در گرسنگی و غربت قرار دادم، اما بنی آدم در سیری و وطن به دنبال آن است، که البته آن را نمی یابند». علت این هم واضح است؛ چون آدم سیر نمی تواند شب را درس بخوانم و تا اذان صبح می خوابم. پس راه قم باز است هر کس که توان آن را دارد و می خواهد، می تواند بیاید درس بخواند به قول شاعر فارسی زبان: ای که از کوچه معشوقه ما می گذری با خبر باش که سر می شکند دیوارش علم، انحصاری نیست و در اختیار شخص خاصی هم نیست. برای تحصیل آن، جنابعالی هستید و گرسنگی و تشنگی و به قول شاعر: صمتُ جوعُ سَهَر عزلتُ ذکر بدوام ناتمامان جهان را کند این پنج تمام صمت: زیاد حرف نزدن، پشت سر مردم حرف نزدن. جوع: با گرسنگی ساختن. عزلت: گوشه نشینی. ذکر بدوام: دائماً به یاد خدا بودن. پنج اصل یاد شده، لازمه طلبگی است پس هر کس می خواهد بفرماید. جلسات دینی، مانع پیشروی استعمارگران و ظالمان ما باید بدانیم که استعمار و طاغوت ها هیچگاه قرآن نمی خواهد؛ هیچگاه مسجد و حسینیه نمی خواهد؛ مجالس روضه خوانی و عزاداری نمی خواهند. آنها مجالسی که از یاد اهل بیت علیهم السلام را در ذهن ها زنده کند نمی خواهند، آنها مجالسی که از خدا و پیغمبر و قیامت در آنها صحبت شود نمی خواهند، آنها نمی خواهند که مردم احکام خدا و مسائل حلال و حرام را بدانند. آنها فساد، شراب، قمار، موسیقی، فحشاء، و امثال اینها را می خواهند. چرا که اینها برای حکومتشان خطری ندارد ولی خداوند متعال و پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و اهل بیت علیهم السلام و امام حسین علیه السلام و مجالس عزاداری را بزرگترین خطر برای حکومت خود می دانند. گاهی از بعضی افراد ساده لوح شنیده می شود که می گویند: فلان شخص، روضه خوان پیرزن هاست و این نباید باشند. این عقیده اشتباه است؛ همین روضه خوان پیرزن ها نیز باید باشد اما باید به او گفت آقا برو درس بخوان و بیشتر مطالعه کن تا در منبر مطالب بهتری بگویی، نه آن که به بگوییم: روضه نخوان. همین روضه خوان پیرزن ها مطالبی می گویند که به کام ستمگران خوش نیامده، آنان را رسوا می کنند. همین ها در منبرهای مختصر خود امر به معروف و نهی از منکر می کنند و مسائل شرعی را به مردم یاد می دهند. اینها هستند که با هشدار به مردم، آنان را از شراب، فساد و اعمال زشت نهی می کنند. اساس و بنای دستورات و قوانین اسلامی را همین ها حفظ کرده اند. همین روضه خوان وقتی می گوید: شراب حرام است این بچه کوچکی که همراه مادر یا پدر خود به مجلس حاضر شده، می فهمد که شراب یک چیز بدی است و همین در ذهن بچه می ماند. سلّامه موسی نویسنده مصری در کتاب خود می نویسد: « ذهن بچه از روز تولد مانند یک نوار هر چه را که گفتید می گیرد و در ذهن خود ضبط می کند، وقتی هم که بزرگ شد، یادش نیست که این مطلب از چه زمانی در ذهنش جا گرفته و یا چه کسی به او گفته است، ولی همان مطالب را پس می دهد و تأثیر آن مطالب در رفتار و عقائد او دیده می شود». روضه خوان می گوید: یزید شرابخوار لعنة الله علیه، یعنی شراب بد است. عفت دخترهایتان را حفظ کنید. یعنی عفت خوب است یعنی مراکز فحشا که استعمارگران در کشورهای اسلامی دایر کرده و آن را ترویج می کنند بد است. او با شنیدن « یزید قمارباز» درمی یابد که قمار بد است. خوب این مطالب را چه کسی به این بچه ها و پیرزن ها گفته؟ همین روضه خوان ها؛ و استعمارگران از همین ها می ترسند. هراس از بیان حقایق واعظی در یکی از کشورهای اسلامی بالای منبر می گوید: وقتی که سر مبارک حضرت امام حسین علیه السلام را مقابل یزید لعنة الله علیه آوردند، آن پلید مشغول شرابخوری بود؛ آنگاه در مذمت شراب و شرابخوری صحبت می کند. سازمان امنیت آن کشور واعظ را خواسته، به او گفت: شما امروز به شاه این مملکت جسارت کردی. واعظ گفت: من اسمی از شاه نبردم. بازجو به او گفت: مگر شما بالای منبر در مذمت شراب و شرابخوری صحبت نکردی؟ پاسخ داد: بله. بازجو گفت: خوب این جسارت به شاه است! چون شاه شراب می خورد. واعظ گفت: آقا هزار و چهارصد سال است ما شراب و شرابخوری را بالای منبرها مذمت می کنیم، این ربطی به شخص شاه ندارد و مقصود من او نبوده است. اما پاسخی که شنید این بود: اگر دفعه دیگر چنین جسارتی به شاه بکنی زندان می شوی. روز دیگر واعظ در بالای منبر گفت: یزید آدم بسیار پلیدی بود و هنگام تقسیم بیت المال که مال همه مسلمین است تنها به دار و دسته اش پول می داد و حق فقرا و مستمندان را از بیت المال نمی داد. از منبر که پایین می آید سازمان امنیت آن کشور او را دستگیر و در محل بازجویی به او گفتند: باز امروز به شاه مملکت اهانت کردی؟ واعظ: کجا اهانت کردم، امروز که اصلاً اسمی از شراب و شرابخوری نیاوردم؟ بازجو گفت: شما گفتی یزید پول ها را به دار و دسته اش می داد، این حرف یعنی شاه! پول ها را به اطرافیانش می دهد و به فقرا و محرومین کمکی نمی کند. واعظ قسم خورد که من اصلاً چنین قصدی نداشتم، اما بازجو با تهدید که در صورت تکرار اهانت به شاه مملکت او را زندانی خواهد کرد، آزادش نمودند. واعظ در نوبت دیگر بر فراز منبر گفت: دیشب تاریخی را مطالعه می کردم که امام حسین علیه السلام یک روز جمعه در مدینه سرما خوردند و زکام شدند. زکام به سینه حضرت سرایت کرد و سینه حضرت درد گرفت و به طبیب مراجعه نکردند. درد سینه و زکام شدت گرفت. لذا طبیبی بر بالین حضرت آوردند. طبیب گفت: ناراحتی شما علاج ندارد مگر آن که با علم امامت آن را علاج کنید، حضرت هم از علم امامت خود استفاده نکردند و در مدینه از دار دنیا رفتند. حضرت امام سجاد زین العابدین علیه السلام هم پدر خود را غس& |