|
ابن خلدون درباره آنها معقتد است: عرب جاهلی بالفطره وحشی و یغماگر و مفسد هستند و از تمدن و علم بدور و به خرافات و موهومات نزدیک تر می باشند. ابن اثیر شصت و پنج جنگ در جاهلیت را ذکر کرده که اکثر آنها به بهانه های خردی شروع می شد. به عنوان نمونه:
1_ جنگ "داحس" و "غبراء": "داحس" و "غبراء" نام دو اسب می باشد. "داحس" نام اسب "قیس بن زهیر" رئیس قبیله "بنی عبس" و "غبراء" نام اسب "حذیفة بن بدر" رئیس قبیله "بنی فزاره" است. هر یک از این دو رئیس، اسب خود را تندروتر می دانستند. یکی از مردان قبیله بنی عبس با برادر حذیفه بر سر این دو اسب پیمان بستند. برادر حذیفه می گفت: غبراء در دویدن از داحس برنده است و به استقامت و سرعت داحس افتخار می کرد. بالاخره بر سر دهشتر پیمان بستند. وقتی خبر به قیس رسید. او مرد عیسی را سرزنش کرد که بنی فزاره مردمان ستمگری هستند و هیچ گاه به عدل قدم بر نمی دارند و خود قیس پیش برادر حذیفه آمد تا پیمان را لغو کند. ولی برادر حذیفه گفت: آن ده اسب را به من بدهد تا پیمانم را لغو کنم. قیس عصبانی شد و تعداد شترها را تا صد شتر رسانید و آنها را به سدت پسر علاق که یکی از مردان بنی ثعلبه بود سپردند تا هر اسبی برنده شد به صاحب آن رد کنند. چهل روز اسب ها را به تمرین واداشتند آن گاه به اندازه صد تیررس مسافت قرار دادند و پایان آن میدان، استخر آبی بود. برادر حذیفه حیله به کار برد و چند نفر را سر راه مخفی کرد که اگر داحس سبقت گرفت او را رم دهند. همان طور شد. داحس از غبراء سرعت بیشتری گرفت. آنهایی که پنهان شده بودند، بر او تاختند و صاحبش را در آب انداختند که نزدیک بود غرق شود. از این رو غبراء سرعت بیشتری گرفت. قیس از جریان مطلع شد و از دادن شترها خودداری کرد و بین او و حذیفه نزاع درگرفت. روزی حذیفه پسر خود را به نزد قیس فرستاد تا شترها را بگیرد و کار به مشاجره کشید و قیس او را با نیزه ای از پا درآورد. بواسطه این پیش آمد بین بنی عبس و بنی فزاره، چهل سال جنگ طول کشید. پس از چندی به خاطر ضعف بنی عبس، قیس صلاح دید عده ای از فرزندان اشراف بنی عبس را به عنوان گروگان در اختیار بنی فزاره، بگذارد تا مهلتی دهند و بنی در قبیله صلح شود. بنی فزاره هم قبول کردند. در روزی بارانی حذیفه تمامی این کودکان بی گناه را در میدانی جمع کرد و هر یک را به دست مردی که در وقایع قبل یکی از بستگانش کشته شده بود سپرد تا تیرباران کنند. و به بچه ها گفت پدران خود را صدا کنید. کنایه از این که پدران شما اگر غیور می بودند فرزندان خویش را به دست دشمن نمی سپردند. بدین وسیله تمامی کودکان را از پا درآورد. و باز آتش جنگ شعله بیشتری گرفت. سه روز در عرب از نظر شدت جنگ و کشتار ضرب المثل شده بود. یکی از آن سه روز، یوم الجبلة است که در همین چهل سال بین این دو گروه اتفاق افتاد. جریان آن چنین است که: بنی عباس از قبایل اطراف تعداد بسیار زیادی یاور جمع آوری کردند و به مقابله با بنی فزاره شتافتند. بنی فزاره در دامنه کوه پناه گرفتد و لشکر بنی عبس بی خبر از درّه می گذشت که آنها شترها را رم دادند و خودشان از پس شترها با شمشیر حمله کردند. بنی عبس به ناچار فرار کردند و عده بسیار زیادی کشته و لگدمال شدند و تعدادی از بزرگان قبایل اسیر شدند و بعد از چند نبرد عبس به میانجیگری بنی ضبیان پای بر صلح نهادند و بعد از چندی بار نزدیک بود شعله جنگ افروخته شود و پس از چهل سال ( 568 _ 608 میلادی) که این جنگ به خاطر یک اسب دوانی شروع شد، خاتمه یافت. اکثر این جنگ ها از مسائلی بسیار جزئی نشأت می گرفت که غالباً نتیجه برتری طلبی و تفاخر بود. 2_ روزی مردی از قبیله بنی غفار به بازار عکاظ آمد و بعد از رجز خوانی گفت: من عزیزترین فرد عرب هستم. هر کس قبول ندارد بیاید با شمشیر پیا مرا بزند و مردی از قبیله بنی قشیر پای او را مجروح کرد و همین علت جنگ فجار دوم شد. 3_ در علت وقوع جنگ بین تغلب و بکر گفته شده: کلیب بن ربیعة از قبیله تغلب فردی بسیار متکبر بود. مثلاً می گفت: حیوانات فلان منطقه در پناه من می باشند. هیچ کس جرأت نداشت آنها را صید کند. روزی به همسر خود که از قبیله بکر بود، گفت: در میان عرب کسی بهتر از من می شناسی؟ گفت: آری برادرانم هُمام و جَساس. از آن پس او به سبب همین گفتار چندی از نزدیکان جساس را اذیت کرد تا خود به دست جساس کشته شد. پس از آن جنگ بین قبیله تغلب و بکر شروع شد و چهل سال طول کشید. 4_ گویند روزی منذر نذر کرد که از افراد قبیله بکر بن وائل بر فراز کوهی چنان بکشد که جویبار خون ایشان به دامنه کوه برسد و چون در جنگ پیروز شد، تمامی زنان و کودکان را گردن زد و به نذر خود وفا کرد. |