|
ایشان برای آن که ارواح خبیث، حیوانات را اذیت نکنند، اقداماتی می کردند. مثلاً برای دفع ارواح خبیثه از اسبها، طناب و کمان را بر پیشانی آنها می بستند. و نیز هر گاه دختر یا پسری دندانشان می افتاد با کمک مربی، آن را بر روی انگشت ابهام می گذاشتند و به طرف خورشید پرتاب می کرد و افسون خاصی زمزمه می کرد و می گفت: ای خورشید به جان این دندان بهتر از این به من بده، نور دل انگیزت را در اعماق تاریک لثه ها یا جای دندانم بفرست.
اعراب برای بت ها انواع نذورات داشتند. مثلاً اگر شتری پنج شکم می زایید پنجمی اگر ماده بود، وقف بتکده می شد و از شیر آن فقط مردان حق استفاده داشتند. اگر گوسفند هفت شکم می زائید و هفتمی اگر نر بود، نذر بتکده می شد ولی اگر آن شتر با گوسفندی که وقف بتکده شده بود، می مرد زن و مرد از گوشت آن می خوردند و گوشت حیوان وقف شده چاک داده می شد و گاهی برای بت ها انسان های زیبا صورت را قربانی می کردند.
عرب عطسه را شوم می دانست و آن را مقدمه خطری حتمی می پنداشت و لذا اگر صدای عطسه ای را می شنید، می گفت:«بکلابی». یعنی بلای آن به جان سگهایم بیفتد و اگر با فرد سابقه خوبی نداشتند، می گفتند:«بک لابی». یعنی به جان خودت نه به من. یکی از ملوک عرب فرد داستان سرایی داشت. شبی ناگهان بر فرد قصه گو عطسه ای شدید عارض شد و بدنبال آن خشمی سخت بر ملک مستولی گردید. قصه گو به دست و پای ملک افتاد که من در این کار بی اراده بودم و از طرفی عطسه را حمل بر سرماخوردگی کرد. پادشاه که در آتش خشم می سوخت، گفت اگر گواهی نیاوری که عطسه ات همیشه چنین است کشته می شوی. قصه گو هم پذیرفت و فردای آن روز کسی را پولی کلان داد تا نزد پادشاه گواهی بر شدت همیشگی عطسه وی دهد و او هم آمد و بعد از ادای احترام گفت من روزی شاهد بودم که وی عطسه کرد و از شدت عطسه وی یک دندانش افتاد. و عرب وقتی می خواست از شجاعت کسی تعریف کند می گفت: تو چنان بی باک و دلاوری که عطسه نیز تو را از به کام شیر رفتن باز نمی دارد. و خرق إذا وجهت فیه لغزوة مضیت لم یحبسک عنه العواطس و تو آن برومندی هستی که هر گاه به سوی میدان نبرد رو آوری _ حرکت خواهی نمود و عطسه تو را از آن باز نمی دارد. |