| [
یکی از امتیازات انسان بر حیوان این است که زندگی حیوان فقط بر غریزه استوار است. غرائزی مانند غضب، شهوت، رقابت، حسد، غرور، نفع طلبی و... زیرا تکامل حیوان تنها مبتنی بر رشد صوری و مادی است و رشد روحانی و معنوی ندارد. ولی زندگی انسان بر غریزه و عقل استوار است. یعنی انسان دارای دو جنبه می باشد: بعد مادی و بعد معنوی. خداوند متعال برای ادامه زندگی مادی به او غرایز داده و برای تکامل معنوی به او عقل عطا فرموده است. عبدالله بن سنان گفت از حضرت صادق علیه السلام پرسیدم و به ایشان عرض کردم: «الملائکة أفضل أم بنو آدم؟ فقال: قال أمیر المؤمنین علی بن أبیطالب علیه السلام إن الله عز و جل رکب فی الملائکة عقلاً بلا شهوة، و رکب فی البهائم شهوة بلا عقل، و رکب فی بنی آدم کلتیهما. فمن غلب عقله شهوته فهو خیر من الملائکة، و من غلب شهوته عقله فهو شر من البهائم»؟ آیا فرشتگان برتر می باشند یا فرزندان یا آدم؟ پس فرمود: امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام فرموده است: به درستی که خداوند عز و جل در فرشتگان عقل را بدون شهوت و غرائز قرار داده و در چهارپایان شهوت و غرائز را بدون عقل، و در فرزندان آدم هم عقل و هم غرائز را قرار داده است. پس هر کس عقل و خرد او بر غرائزش چیره شود برتر از فرشتگان خواهد بود و هر کس غرائز و شهوت او بر عقل و خردش چیره شود از حیوانات و چهارپایان پست تر خواهد بود. (بحار الانوار، جلد 1 ، صفحه 89). می دانیم که تمام غرائز برای زندگی بشر لازم و حیاتی است و الا زندگی او متوقف و ناقص خواهد بود. مثلاً اگر انسان شهوت جنسی نداشته باشد تولید نسل متوقف خواهد شد و اگر حس نفع طلبی در وی نباشد، در هیچ زمینه ای رشد و تکامل پیدا نمی کند و نیز اگر قوه غضبیه نداشته باشد، در هنگام خطر هرگزازشؤون خود دفاع نمی کند.بنابراین وجود غرائز در روان انسان برای زندگی او ضروری و لازم است. ولی این غرائز اگر کنترل نشود و بر وجود انسان حاکم گردد، آدمی را به صورت حیوانی دیو سیرت در می آورد و او را از سعاد باز می دارد. موضوع بسیار مهم و قابل توجه آن است که شرع مقدس در زمینه غرایز از ما تعدیل می طلبد، نه تعطیل آنها. و افراط و تفریط در اعمال و بکارگیری غرائز، خطا و ناصواب است. اگر در اعمال غرائز زیاده روی شود، آدمی را از مقام انسانیت تنزل می دهد و او را به حیوانی در صورت انسان تبدیل می کند. و اگر غرایز سرکوب شود همانند روش صوفیه و مرتاضها _ که با برخی از غرایز خود به ستیز و مبارزه بر می خیزند _ این روش بدون تردید موجب نقصان در زندگی انسان می شود و کاری غلط و نادرست است. اکنون پس از آشنایی با این مسأله مهم باید دانست که یکی از غرایز انسان حس برتری طلبی و تفوق است و همه افراد آن را دارا می باشند. مثلاً دانش آموزان یک کلاس را بنگرید چگونه برای پاسخ دادن به سؤال معلم ای یکدیگر سبقت می گیرند و یا هر کدام سعی می کنند نمره بهتری بگیرند، و نیز در میدان مسابقه، جوانان و بزرگسالان چگونه تلاش می کنند که گوی سبقت را از یکدیگری بربایند. بنابراین غریزه تفوق طلبی در نهاد همه انسان ها موجود است. اما این غریزه مانند اسیر غرایز ممکن است از مسیر صحیح منحرف شود و در نتیجه انسان را وادار به مفاسد گوناگون و خرافات زیادی بنماید. کاربرد صحیح این غریزه در جایی است که موجب پیشرفت انسان در جنبه های معنوی شود. چنان که در دعای کمیل می خوانیم: «واجعلنی من أحسن عبیدک نصیباً عندک و أقربهم منزلة منک و أخصهم زلفة لدیک» بار الها مرا از نیکوترین بندگان از جهت نصیب و بهره و نیز از نزدیکترین افراد به رحمت خود قرار ده. (مفاتیح الجنان، دعای کمیل) در آیات و روایات آمده است که در جنبه های معنوی از یکدرگی سبقت گیریدی و به بالا دست خود بنگرید و در جنبه های مادی به پایین تر از خویش نظر کنید تا برای شما حالت خشنودی و رضا به تقدیر الهی حاصل گردد. قرآن می فرماید: «واستبقوا الخیرات» در کارهای نیکو و اعمال خیر بر یکدیگر سبقت بجویید.(سوره مائده، آیه 48). «سابقوا إلی مغفرة من ربکم و جنة عرضها کعرض السموات و الارض» بر یکدیگر برای رسیدن به مغفرت پروردگارتان و بهشتی که پهنه آن مانند پهنه آسمان و زمین است، سبقت بگیرید.(سوره حدید، آیه 21). هشام بن سالم گوید: شنیدم که حضرت صادق علیه السلام به حمران فرمودند: « یا حمران انظر إلی من هو دونک و لا تنظر إلی من هو فوقک فی المقدرة، فإن ذلک أقنع لک بما قسم لک و أخری أن تستوجب الزیادة من ربک». ای حمران همیشه به کسی که از تو در جنبه های مالی پایین تر است بنگر و هر گز به کسی از تو در این جنبه برتر است نظر نکن. زیرا به ضعیف تر نظر کردن موجب قناعت به آن چیزی است که به تو رسیده و سزاوارتر برای زیادی نعمت خواهی شد. (بحارالانوار جلد 78، صفحه 198). آری حالت خودپرستی گاهی چنان اوج می گیرد که مانند «نرون» امپراطور روم تمامی اهالی پایتخت را به آتش می کشد و هفده نفر از نزدیکان خود را نیز به قتل می رساند که از جمله آنها زن و فرزند و مادرش بودند و بعد هم آرزو می کند «ای کاش همه افراد بشر یک گردن داشتند تا من آن را با یک ضرب شمشیر قطع می کردم». اکنون به وضع اخلاقی مردم دوران جاهلیت می پردازیم: از نمونه های این روحیه و خوی خطرناک آن است که عرب هنگام دعا می گفت: خدایا مرا بیامرز، محمد را نیز بیامرز و جز ما، دیگری را نیامرز. یکی از مستشرقین می گوید: و دیگر از صفات خاص بدوی و صحرانشینی اعتماد به نفس است که در او ریشه عمیق دارد تا آنجا که بدوی هیچ وقت به مقام انسان اجتماعی از آن نمونه که در دنیای ما است، نرسیده و برای کسب فضایلی که هدف آن ترجیح مصلحت جماعت باشد، نکوشیده مگر آن که امری مربوط به قبیله او باشد، نظم و فرمانبرداری و تسلیم به قدرت در زندگی صحرا اعتبار ندارد... از روزگار اسماعیل، عرب بر ضد همه کوشیده و همه بر ضد او بودند. و نیز در حالات پادشاه حیره «عمرو بن منذر» که مردی خودخواه و مقتدر بود، نقل شده است: _ روزی به اطرافیان خود گفت: گمان می کنید از اعرابی که در مملکت من هستند کسی باشد که نتواند راضی شود که مادرش خدمتگذاری مادر من را بنماید و از این قضیه ناراحت بشود. گفتند: غیر از «عمرو بن کلثوم» گمان نمی کنم کسی پیدا شود. زیرا مادر او «لیلی» دختر «مهلهل بن ربیعه» و عمویش «کلیب بن وائل» رئیس دو قبیله هستند و شوهرش کلثوم و پسری مانند عمرو دارد. «عمرو بن منذر» سکوت کرد اما تصمیمی گرفت، پس از چندی عده ای را فرستاد و از عمرو بن کلثوم تقاضا کرد برای دیدن او به حیره بیاید. و ضمناً مادرش لیلی را هم بیاورد زیرا مادر پادشاه قصد دیدن او را دارد. عمرو بن کلثوم با عده ای سواران قبیله تغلب وارد شد و کنار فرات فرود آمد. پادشاه حیره چند خیمه سلطنتی در بیرون حیره و کنار فرات برافراشت و به استقبال عمرو شتافت و برای مادر خویش (هند) و مادر عمرو بن کلثوم خیمه ای جداگانه برپا نمود و به مادرش گوشزد کرد که بعد از صرف غذا خدمتکاران را بیرون کن و آنگاه که با هم مشغول صحبت بودید، از مادر عمرو بن کلثوم درخواست کن یک چیزی از کنار خیمه به تو بدهد. وقتی داد باز چیز دیگری بخواه تا ثابت شود که خدمتگذاری تو را کرده است. عمرو بن کلثوم با پادشاه حیره در یک خیمه غذا می خوردند و مادر عمرو با هند در خیمه ای دیگر بود. هند مادر پادشاه از لیلی مادر عمرو بن کلثوم تقاضا کرد: فلان چیز را بده. لیلی در پاسخ گفت: هر کس احتیاج دارد خودش حرکت کند. هرچه اصرار کرد نتیجه ای نبخشید. ناگهان لیلی فریاد برداشت: «ای فرزندان تغلب فریاد از این توهین که به ما شده است». و قبیله خود را به استمداد طلبید. عمرو بن کلثوم صدای مادر را شنید و به طوری ناراحت شد که آثار خشم فراوان در گونه اش نمودار شد. حضار مشغول شراب خوردن بودند ناگهان عمرو بن کلثوم از جا حرکت کرد و شمشیر را از گوشه خیمه برداشت و اول پادشاه را کشت و آنگاه از خیمه بیرون آمد و میان سواران خود فریاد زد هر چه هست غارت کنید و زنها را به اسارت بگیرید و سپس رفتند و خود را به حیره رساندند. و نیز درباره روحیه «کلیب بن وائل» آمده است که کلیب یکی از رؤسای قبیله تغلب به شمار می رفت. او را «کلیب» (به معنای سگ کوچک) می گفتند: زیرا هر وقت می خواست به جایی برود توله سگی با خود می برد و به هر محلی که می رسید و آنجا مورد پسندش واقع می شد و می خواست استراحت کند، توله سگ را می زد و آنجا می انداخت و آن سگ شروع به زوزه کشیدن می کرد. هر کس از آنجا می گذشت، صدای بچه سگ را می شنید، می گفت سگ وائل است. (وائل نام اصلی کلیب بود) و لذا نزدیک آن محل نمی آمد و از کناری می گذشت و کم کم به جای این که بگویند کلیب وائل، گفتند: کلیب و این نام برای او باقی ماند. این مرد به اندازه ای خودپسند بود که می گفت حیوانات فلان ناحیه در پناه من می باشند. هیچ کس جرأت نداشت از آنجا صیدی بکند یا با شتر وارد آن ناحیه بشود و هنگام آتش افروزی او، کسی آتش نمی افروخت. (چون برای میهمان نوازی آتش می افروختند که مردم متوجه شدند) و کسی جرأت نداشت بین خانه های او راه برود، اول فصل بهار جایی را برای چرای شتران خود تعیین می کرد و هیچ کس جرأت نداشت نزدیک آن محل شود، مگر این که اراده جنگ داشته باشد. عاقبت نیز به همین خاطر کشته شد و جنگی چهل ساله بین تغلب و بنی بکر که هر دو از فرزندان وائل بودند راه افتاد. |