|
پس از آشنایی با اوضاع اسفبار دوران جاهلیت و انحطاط مردم از جهات فکری و اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی، حال به رشد و کمال مردم جاهلی می نگریم که تحت عنایات پروردگار متعال و تعالیم ارزنده اسلام و زحمات فراوان و بی دریغ و تلاشها و کوششهای پیگیر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم تا کجا پیشرفت نمودند و به چه مرحله ای از رسیدند. همان مردم دور از علم و دانش و فضیلت و اخلاق و کسانی که زندگی ایشان مانند زندگی حیوانات وحشی بود، به برکت تربیت سازنده و پرورش روح و روان به جایی رسیدند که علم و دانش و اخلاق و تمدن را به همه جا حتی به ملتهای معروف به علم و تمدن صادر نموده و رساندند. و تا چندین قرن پس از خود از آثار علمی و صنعتی و فضایل اخلاقی، دیگران را بهره مند نمودند. در بخش سوم، این حقیقت به تفصیل بیان خواهد شد. ولی در این جا به طور مختصر به چند نمونه برجسته از آثار تحوّل اسلام در اوضاع زندگی مردم را تذکر می دهیم و سپس به کلمات چند نفر از مستشرقین اشاره می نمائیم.
افرادی که برای اندک چیزی تن به ذلت می دادند و در جامعه آن روز هیچ ارزشی نداشتند و خوراک و پوشاک و سایر شئون زندگی ایشان بها و قیمت نداشت و دارای روحیه ای ضعیف بودند و با خواری و سرافندگی عمر خود را سپری می نمودند، آن چنان اوج گرفتند که مقتدرترین حکومت های زمان خود را دچار شکست کردند و بزرگی روح آنان همه را به تعجب و شگفتی وادار کرد، و قوی ترین ارتشها در مقابل ارادۀ نیرومند آنان احساس ضعف نمودند. در جنگی که بین قوا اسلام و ارتش ایران در سال چهاردهم هجری رخ داد، « رستم» فرمانده کل قوای ایران پیش از شروع جنگ برای از نزدیک دیدن نیروهای مسلمین شخصاً حرکت کرد و در نزدیکی اردوگاه نظامی آنها که در قادسیه بود، آمد و از روی تپه ای که اشراف بر دشمن داشت، ارتش اسلام را کاملاً زیر نظر گرفت. او مردی با تجربه و فهمیده بود. با دیدن ارتش اسلام این واقعیت را درک کرد که گرچه مسلمین تجهیزات کافی ندارند و از نظر تعداد قابل مقایسه با ارتش ایران نیستند، ولی از روحیّه فوق العاده نیرومند و اراده ای خلل ناپذیر و ایمان به هدف برخوردارند و طبعاً ایشان قوای نظامی مجهّز و سنگین او را که از درون پوسیده و متلاشی بود، نابود می سازند. از این رو همان وقت اندیشه صلح در او قوت گرفت. کسی را پیش « زهرة بن عبدالله» فرستاد، وی از طرف « سعد وقاص» فرمانده کل قوای اسلامی، و ریاست مقدمه ارتش را به عهده داشت، و «رستم» فرمانده قوای ایران او را به نزد خود طلبید. « زهره» پیش رستم آمد و «رستم» به او پیشنهاد صلح کرد و با کنایه به او وعده و رشوه داد که ارتش خود را بدون خونریزی از جنگ منصرف کند و به او گفت: شما همسایه ما بودید و ما به شما نیکی می کردیم، شما از احسان ما بهره مند بودید و گاهی که خطری از ناحیه از ناحیه کسی شما را تهدید می کرد ما از شما حمایت می نمودیم. زهره پاسخ داد: سخن تو را راجع به گذشته صحیح است، ولی مسلمان امروز، عرب دیروز نیست. اکنون ما برای دنیا و مادّیات به سوی شما نیامدیم، هدف ما آخرت است. ما همان طور بودیم که گفتی، تا این که خداوند در میان ما پیامبری برانگیخت و او ما را به خدای خود دعوت کرد و ما دین او را پذیرفتیم. خداوند به فرستاده خود پیام داد که من این طایفه را بر اقوامی پیروز می کنم که دین و قانون مرا نپذیرند و به وسیله آنها از « دشمنان انسانیت» انتقام می گیرم. پیروزی از آنهاست تا وقتی که بر اسلام ثابت بمانند و این دین حقی است که هر کس آن را بپذیرد خوار می گردد و هر کس با آن پیوند برقرار سازد، عزّت می یابد. رستم گفت: ممکن است دربارۀ دین خودتان توضیحی بدهی. زهره گفت: اساس آن دو چیز است: گواهی به یگانگی خدا، و گواهی به رسالت محمد صلی الله علیه و آله و سلم. رستم گفت: دیگر چه؟ زهره گفت: دیگر آزاد ساختن بندگان از بردگی انسانهایی مانند خود، چون همه مردم فرزندان آدم و حوّا هستند و با یکدیگر برادر ابوینی می باشند. رستم از زیبایی و عمق و ژرفای این سخن به وجد آمد و بی اختیار گفت: « این منطق چقدر زیباست». سپس گفت: «اگر ما اینها را بپذیریم و قبول کنیم، آیا شما باز خواهید گشت». زهره: سوگنده به خدا، آری ! رستم: منطق شما کاملاً صحیح است، از زمان اردشیر تاکنون در ایران ما طبقات پست حق ندارند تغییر شغل بدهند و می گویند اگر چنین شود اشراف با ما به ستیزه بر می خیزند. زهره گفت: أمّا نحن خیر النّاس للنّاس. ولی ما از همه مردم برای مردم بهتریم. |