چهارشنبه بیست و دوم آذرماه سال 1396 خورشیدی
انتظار فرج
پیغمبر انسان کاملی است که خداوند برای تکمیل بشر و راهنمائی آنان بطریق ثواب و سداد و راه معرفت و اطاعت و احتراز از معصیت و اداره نمودن آنان به آنچه صلاح دنیا و آخرت است و باز داشتن آنان از آنچه موجب زیان هر دو عالم می باشد و بیدار کردن آنها از خواب غفلت و رها نمودنشان...
دفعات مشاهده: 7640 • تاریخ درج : چهارشنبه 17 فروردین 1390  •

عصمت پيامبـران
دليل بر لزوم عصمت پيغمبـران از گناهان چيـست؟
پیغمبر انسان کاملی است که خداوند برای تکمیل بشر و راهنمائی آنان بطریق ثواب و سداد و راه معرفت و اطاعت و احتراز از معصیت و اداره نمودن آنان به آنچه صلاح دنیا و آخرت است و باز داشتن آنان از آنچه موجب زیان هر دو عالم می باشد و بیدار کردن آنها از خواب غفلت و رها نمودنشان از قید هوی وهوس و شهوت و بالجمله برای برخوردار نمودن بشر از سعادت دنیا و آخرت مبعوث می گرداند.
بنابراین اگر گناه یا فعل قبیح و خلاف شریعت از پیغمبر صادر شود نقض غرض لازم آید زیرا وی مجری قانون الهی است و اگر خودش بقوانین عمل نکند نمی تواند از سایرین جلوگیری نماید و مخالفت وی با قانون موجب جرئت دیگران برنافرمانی بلکه عذر آنها می شود و از این جهت گفتند اذا فسد العالم فسد العالم (هرگاه دانشمندی فاسد شود دنیائی فاسد می شود).
دلیل دوم _ بر لزوم عصمت این است که معصوم بودن پیغمبر بدون شک دارای مصلحت برای امت و خالی از هر مفسده است، بنابراین بمقتضای عدل بر خدا لازم که پیغمبر را معصوم قرار دهد برای اینکه صدور فعلی که دارای مصلحت و خالی از مفسده باشد بر خدا لازم است، زیرا در ترکش مفسده می باشد.
دلیل سوم _ آیه شریفه و اذا ابتلی ابرهیم ربه بکلمات فاتمهن قال انی جاعلک للناس اماما قال و من ذریتی قال لا ینال عهدی الظالمین(1) (یاد کن وقتی را که ابراهیم را پروردگارش بکلماتی امتحان کرد، پس ابراهیم آنها را باتمام رسانید، خداوند فرمود: تو را پیشوای مردم قرار دادم ابراهیم گفت از ذریه من نیز پیشوا قرار داده خداون گفت عهد من به ستمکاران نمی رسد).
و وجه استدلال باین آیه این است که وقتی خداوند منصب امامت و پیشوائی مردم را به حضرت ابراهیم عنایت فرمود عرض کرد این منصب را به ذریه و اولاد من نیز مرحمت فرمای، خداوند فرمود ظالمین و ستمکاران بعهد من (پیشوائی مردم) نائل نخواهند شد.
و پیداست که ظلم اعم از ظلم بنفس و ظلم بغیر است و هر معصیتی هر چند کوچک باشد ظلم بنفس است و بر مرتکب آن اطلاق ظالم می شود.
چنانچه در آیات و اخبار بسیار بر گناهکار اطلاق و ستمکار شده مثل ما ظلمنا هم ولکن کانوا  انفسهم یظلمون(2).
(ما بایشان ستم نکردیم بلکه خودشان بخویشتن ستم نمودند) بنابراین آن کس قابل پیشوائی مردم است که از جمیع اقسام ظلم منزه باشد یعنی از هر گناهی پاک بوده و دامنش به هیچ معصیتی آلوده نباشد و مراد از عصمت همین معنی است.
امّا دلیل بر لزوم عصمت پیغمبران از سهو و خطا و نسیان اینست که چون پیغمبر نماینده خداست و قول و فعل او برای امت حجت و اطاعت او فرض و واجب می باشد اگر خطا و سهو و فراموشی و نحو اینها در افعال و اقوال او راه یابد در الزام با طاعت وی نقض غرض شود بلکه مستلزم امر بقبیح باشد و اعتماد امت نسبت بوی سلب گردد و در مورد هر حکمی احتمال اینکه اشتباه نموده یا فراموش کرده برده می شود.
بنابراین غرض از ارسال رسول که پیروی امت در جمیع احکام الهی باشد نقض می شود، و نقض غرض بر خدا محال است.
در بیان آیاتی که موهم صدور گناه از انبیاء است:
در قرآن مجید آیاتی چند است که توهم دلالت بر صدور گناه از انبیاء دارد و لذا منکرین عصمت انبیاء بآنها تمسک جسته و بر مدعای خود استشهاد کرده اند و ما آن آیات را عنوان نموده و وجه شبهه و جواب آن را متذکر می شویم.
آیات آدم علیه السلام: آیاتی کی درباره حضرت آدم علیه السلام است دو قسمت می باشد، یک قسمت راجع با کل شجره منهیه است که در چند جای قرآن ذکر شده در سوره بقره آیه 33 خداوند می فرماید: و قلنا یا آدم اسکن انت و زوجک الجنة و کلا منها رغدا حیث شئتما و لا تقربا هذه الشجرة فتکونا مع الظالمین فازلهما الشیطان عنها فاخرجهما مما کانا فیه الایة.
(گفتیم ای آدم ساکن شو تو و جفتت در بهشت و بخورید از آن بطور فراخی از هر جا که خواهید و نزدیک نشوید این درخت را «زیرا اگر نزدیک شوید» می باشید از ستمکاران پس لغزانید شیطان آنها را و بیرون آورد از آنچه در او بودند).
و در سوره اعراف آیه 18 می فرماید: یا آدم اسکن انت و زوجک الجنة فکلا من حیث شئتما و لا تقربا هذه شجره فتکونا من الظالمین الی آخر الایات.
و در سوره طه بعد از آنکه شرح قصه آدم را می دهد می فرماید: و عصی آدم ربه فغوی (نافرمانی کردن آدم پروردگارش پس محروم شد از سکونت در بهشت).
و وجه شبهه در این آیات این است که آیات مزبور موهم است که آدم معصیت خدا را نموده زیرا حقتعالی او را از نزدیک شدن و خوردن از درخت مزبور نهی فرموده و وی به وسوسه شیطان از آن درخت تناول نموده و از این جهت اطلاق ظلم و عصیان و غی بر وی کرده و او را از بهشت بیرون نمود و آدم علیه السلام نیز نادم و پشیمان شد و توبه واستغفار نموده و خداوند توبه او را پذیرفته است.
و جواب ازاین شبهه این است که نهی در کلام حقتعالی که می فرماید: (لا تقربا هذه الشجره) نهی تحریمی نیست چنانچه توهم شده و همچنین نهی تنزیهی هم نیست چنانچه بعضی گفته اند، بلکه نهی ارشادی است(3) مانند نواهی طبیب نسبت به مریض باینمعنی که علت اینکه آدم و حوا را از خوردن آن درخت نهی فرمود نه این است که خوردن از آن درخت فعل حرامی یا عمل مکروهی باشد بلکه برای اینست که اگر از آن درخت بخورند باید از بهشت بیرون روند زیرا خوردن از آن درخت مناسبت با سکونت در بهشت ندارد.
و خدواند این معنی را به آنها گوشزد می کند و مراد از ارشاد همین معنی است. و دلیل بر این مطلب قول حقتعالی است در سوره طه آیه 115 که می فرماید: فقلنا یا آدم ان هذا عدولک و لزوجک فلا یخرجنکما من الجنة فتشقی
(پس گفتیم ای آدم این شیطان دشمن تو و زوج تو است مبادا بیرون کند شمارا از بهشت پس به رنج و زحمت بیفتید).
و همچنین در سوره بقره آیه 34 می فرماید: فازلهما الشیطان فاخرجهما مما کانا فیه که سر و علت نهی از خوردن آن درخت را بیان می فرماید: به این که چیزی که مترتب بر خوردن از آن درخت می باشد این است که از بهشت باید بیرون روید و اگر نهی تحریمی بود مناسب بود که آنها را تهدید به عذاب و عقاب بفرماید؛ علاوه بر اینکه بهشت دار تکلیف نیست و امر و نهی در آنجا جنبه ارشاد دارد نه تحریم و تنزیه.
و اما اینکه اطلاق ظالم بر وی شده برای این است که ظلم به معنی نهادن چیزی در غیر موضع خود می باشد و این معنی با فعل مباح هم جمع می شود و پیداست کسی که خود را از اقامت و تنعم در بهشت محروم نموده و دچار مشاق و زحمت های دنیا کند بخود ظلم کرده و وضع شیئی در غیر موضع خود نموده است.
و نیز ظلم بمعنی نقصان و کم کردن حظ و بهره خود آمده و چون آدم بهره خود را از نعمتها کم نمود لذا اطلاق ظالم بر وی شده است.
و به جهت اینکه خلاف نهی ارشادی نموده نسبت عصیان بوی داده شده زیرا اطلاق معصیت مجازاً بر مخالفت با امرو نهی ارشادی نیز می شود.
و چون از فوائد و ثمراتی که خداوند به پاره ای از آنها در سوره طه اشاره نموده آدم خود را محروم کرد از این جهت نسبت غی بوی داده شده چه غی در لغت به معنی خیبت و حرمان هم آمده است.
اما توبه و طلب مغفرت آدم نیز برای همین ترک اولائی بود که از وی صادر شد زیرا صدور چنین عملی مناسب مقام آدم و بزرگی او نبوده چه از هر کس باندازه معرفت او توقع دارند و به مقدار معرفتش مؤاخذ کنند از این جهت گفته اند، حسنات الابرار سیئات المقربین (اعمال خوب نیکان گناه مقربان محسوب می شود) مثل اینکه هرگاه پدری بچه کوچکش مثلاً بر دوشش سوار شود آنرا محبت و نیکی شمارد و اگر همین عمل را از فرزند بزرگش مشاهده کند او را کیفر نماید که گفته اند، یغتفر من الجاهل مالا یغتفر من العالم (از نادان بخشیده شود آنچه از دانا بخشیده نشود).
و این معنی در احوال ملوک و پادشاهان ظاهری نسبت به مقربان و رعایای ایشان هم مشهود است، چه ملوک از مقربان و ملازمان خود بقدر قرب و منزلت ایشان و معرفتشان به بزرگی پادشاه خدمت طلبند و بهمین نسبت آنان را مؤاخذه کنند.
و از سایر رعایا بواسطه عدم معرفتشان به بزرگی پادشاه از جرمهای بسیار در گذرند، بلکه بسا جرم نپندارند و مقربان را باندک ترک اولائی عقاب و مؤاخذه نمایند، بلکه اگر طرفة العینی متوجه غیر او شوند در معرض تنبیهات و تأدیبات او در آیند و مقربان و ملازمان نیز کوچکترین مخالفتی را گناه بزرگ شمرند و در مقام عجز و انکسار و عذر خواهی از پادشاه در آیند.
و قسمت دیگر راجع به حمل بر گرفتن حوا و درخواست نمودن آدم و حواست که خداوند اولاد صالح به آنها عنایت فرماید و آن در سوره اعراف آیه 189 و 190 است که می فرماید: هو الذی خلقکم من نفس واحدة و جعل منها زوجها لیسکن الیها فلما تغشیها حملت حملا خفیفاً فمرت به فلما اثقلت دعوا الله ربهما لئن آتیتنا صالحاً لنکونن من الشاکرین فلما آتیهما صالحاً جعلا له شرکاء فیما آتیهما فتعالی الله عما یشرکون ایشرکون مالا یخلق شیئاً و هم یخلقون.
(اوست آن خدائی که شما را از یک نفس آفرید و جفت وی را از جنس او قرار داد برای اینکه با او انس و آرامش گیرد، پس چون با او خلوت کرد حامله شد بحمل خفیفی، پس زمانی چند بر این حا مستمر شد و چون از بار حمل سنگین شد پروردگار خود را خواندند که اگر بما ولد صالحی عطا فرمائی از سپاسگزاران باشیم، پس چون خداوند ولد صالح بآنها عنایت فرمود، از برای خداوند در آنچه بایشان عنایت کرد شریک قرار دادند، پس بزرگ و منزه است خداوند از آنچه با او شریک می گردانند.
آیا شریک خداوند قرار می دهند اشیائی را که چیزی را نیافریده اند و خودشان هم آفریده شده اند؟
مخالفین عصمت انبیاء در تفسیر این آیات گفته اند که آدم و حوا را فرزند نمی ماند و چند فرزند بزادند و همه مردند یک روز ابلیس بیامد و ایشان را وسوسه کرد و گفت من درمانم دارم که فرزند شما بماند و هلاک نشود گفتند آن چیست گفت عبدالحارثش نام گزارید تا بماند، و حارث اسم ابلیس بود پس چون حوا وضع حمل شد او را عبدالحارث نام نهادند و لذا خداوند فرموده که (فلما آتیهما صالحاً جعلا لله(4) شرکاء فیما آتیهما)_یعنی_ وقتی بآنها فرزند عطا فرمودیم در آن فرزند برای خدا شریک قرار دادند باین نحو که نام او را عبدالحارث_ یعنی بنده شیطان گزاردند، و این افتراء بزرگی بر آدم و حوا و دروغی بر حق تعالی است و تفسیر آیه به طوری که مشهور بین مفسرین و علماء شیعه می باشد این است که ضمیر تثنیه در (جعلا لله (4) شرکاء) راجع بذکور و اناث از فرزندان آدم و حواست نه به خود آدم و حوا _ یعنی _ وقتی به آدم و حوا اولاد صالح عطا کردیم بعضی از ذکور و بعضی از اناث به آنها داده شده بود برای خدا شریک خدا قرار دادند، پس شأن خداوند بزرگتر از این است که برای او شریک قرار دهند و بر طبق این معنی حدیثی از حضرت رضا علیه السلام روایت شده است.
و دلیل بر این مطلب کلمه (شرکاء و یشرکون و ایشرکون) است که بعد از آن به صیغه جمع ذکر می کند.
و اگر مرجع ضمیر در جعلا آدم و حوا بود مناسب بود که بگوید: و جعلا له شریکا فیما آتیهما فتعالی الله عما یشرکان، ایشرکان الخ.
یعنی لفظ شریک را به صیغه مفرد بیاورد چه بزعم آنها آدم و حوا برای خدا یک شریک بیشتر قرار ندادند و همچنین یشرکرن و ایشرکون را به صیغه تثنیه بیاورد چنانچه ضمائر قبل از آن را به صیغه تثنیه آورد.
و اگر گفته شود چگونه ضمیر در جعلا را بدو دسته از فرزندان آدم و حوا بر می گردانید و حال آنکه ذکری از آنها نرفته است و تنها آدم و حوا ذکر شده اند.
جواب می گوئیم اولاً _ رد ضمیر بر چیزی که ذکر آن نشده باشد بسیار کنند و این طریق موسعی است در زبان عربی و در کتب تفسیر امثال و شواهد زیاد برای آن ذکر شده است، مانند آیه شریفه حتی توارت بالحجاب(5) (تا اینکه پوشیده شد آفتاب بپرده شب) که ضمیر در تورات راجع به شمس است در صورتی که جلوتری ذکری از شمس نشده است.
و ثانیاً _ تقدیر کلام این است که (فلما آتیهما ولداً صالحاً) و ولد اسم جنس است و مفرد و جمع را شامل می شود بنابراین ذکر فرزندان آدم برفته است.
و چون در کلام دو یا چند چیز ذکر گردد و سپس ضمیری آورده شود ضمیر را به آنکه لایق باشد برگردانند و در اینجا چون ذکر آدم و حوا و فرزندان آنها هر دو رفته و نسبت شرک به آدم و حوا شایسته نباشد ناچار باید ضمیر را به فرزندان آنها برگردانید.
و بفرض اینکه گفته شود آیه شریفه تاب هر دو احتمال را دارد گوئیم قرینه عقلیه که لزوم عصمت در انبیاء باشد معین احتمال ثانی است و از این گذشته هرگاه قرینه عقلیه را هم منکر گردند آیه مجمل شود و دلیل بر خلاف عصمت نباشد و همین برای ما کافی است.
آیات نوح: آیاتی که درباره حضرت نوح است نیز دو قسمت می باشد.
یک قسمت راجع به نفرین نمودن بر قوم خود می باشد که خداوند در سوره نوح از قول او حکایت می کند، و قال نوح رب لا تذر علی الارض من الکافرین دیارا _ انّک ان تذرهم یضلوا عبادک و لا یلدوا الا فاجراً کفارا (گفت نوح پروردگارا بروی زمین از کافران هیچ ساکن خانه ای را نگذار بدرستی که اگر آنها را بگذاری بندگان تو را گمراه کنند و جز کافر و فاجر نزایند).
و در آیه دیگر می فرماید: و لا تزد الظالمین الا ضلالا (و بر ستمکاران جز هلاک و عذاب میفزای) و ایرادی که در این آیات نسبت به حضرت نوح توهم شده این است که اولاً _ چرا نوح درباره قوم خود نفرین نمود که احدی از آنها روی زمین باقی نماند، در صورتی که شأن پیغمبر اجل از این است که در مقابل عناد و انکار قومش بحربه نفرین متوسل شود، بلکه باید تا سر حد امکان در تبلیغ و ارشاد آنها سعی و اهتمام ورزد شاید افرادی از میان آنها تنبیه شوند و بطریق هدایت رهسپار گردند.
و ثانیاً _ چرا درخواست ضلالت و گمراهی قوم خود را نمود و حال آنکه پیغمبر مأمور هدایت مردم است و از خدا هم باید درخواست هدایت آنان را بنماید.
و جواب اینکه، اولاً _ نفرین وی درباره قومش وقتی بود که منتهای سعی و کوشش خود را نسبت به آنها مبذول داشته و سالیان دراز شب و روز بهدایت و ارشاد آنها مشغول بوده و آنچه از آنها که قابل هدایت بوده ایمان آورده اند خداوند بوی وحی فرمود که دیگر کسی از قوم تو ایمان نخواهد آورد و بیهوده خود را به زحمت مینداز، چنانچه در سوره هود آیه 38 می فرماید: و اوحی الی نوح انه لن یؤمن من قومک الا من قد آمن فلا تبتئس بما کانوا یفعلون (و وحی شد به نوح که ایمان نخواهند آورد از قوم تو مگر آنهائی که ایمان آورده اند پس در رنج و سختی مباش از آنچه می کنند) بنابراین بعد از آنکه معلوم شد که آنها قابل هدایت نیستند لعن و نفرین، بلکه جهاد با آنها و بیزای از آنان ممدوح است نه مذموم چنانچه آیات قرآنی در این باب بسیار است.
و ثالثاً _ ضلال در آیه به معنی هلاک است چنانچه گویند ضل الماء فی اللبن (آب در شیر مستهلک شد) و آیه آخر از سوره نوح نیز به این معنی مشعر است که می فرماید: (ولا تزد الظالمین الا تبارا) و تبار به معنی هلاک باشد و یا اینکه به معنی عذاب است، چنانچه در آیه دیگر می فرماید: ان المجرمین فی ضلال و سعر(6) (بدرستی که مجرمین و گناهکاران در عذاب و آتش دوزخ اند) و یا به معنی سرگردانی در امور دنیوی است که خود نوعی عذاب برای ستمکاران می باشد.
قسمت دیگر راجع به غرق شدن فرزندش و سؤال نوح علیه السلام است که خداوند در قرآن مجید می فرماید: و نادی نوح ربه فقال رب انّ ابنی من اهلی و ان عدک الحق و انت الحکم الحاکمین، قال یا نوح انه لیس من اهلک انه عمل غیر صالح فلا تسئلن ما لیس لک به علم انی اعظک ان تکون من الجاهلین(7).
یعنی (و نوح پروردگار خود را بخواند و گفت پروردگارا پسر من از اهل من بود و وعده تو راست است «که فرمودی اهل تو را نجات می دهم» و تو بهترین حکم کنندگانی خداوند فرمود: پسر تو از اهل تو نبود بدرستی که او دارای عمل ناشایسته بود پس مخواه از من چیزی را که نسبت به آن تو را دانشی نیست تو را پند می دهم که از جاهلان نباشی ).
که توهم شده حضرت نوح علیه السلام نسبت به غرق شدن فرزندش اعتراض نموده است.
جواب اینست که گفتار نوح علیه السلام جنبه اعتراض نداشته، بلکه سؤال از حکمت غرق شدن فرزندش بوده، زیرا خداوند بوی وعده داده بود که اهل او را از طوفان نجات دهد و نوح گمان کرده بود که فرزندش از جمله اهل اوست که خداوند وعده نجات آنها را داده از این جهت سؤال از علت غرق شدن او می نماید.
خداوند در جواب او می فرماید. این فرزند تو از اهل تو که وعده نجات آنها را داده ام نیست، زیرا وعده نجات اختصاص به مؤمنین از اهل تو داشته و پسر تو ایمان به تو نیاورده بود لذا جزو کسانی محسوب می شود که از اهل تو استثنا نموده ام.
ولی معلوم است مثل حضرت نوح که خداوند را عادل و حکیم و احکم الحاکمین می داند و یقین دارد که کارهای او موافق حکمت و مصلحت است و کار لغو و قبیح از وی صادر نمی شود و لذا ممکن نیست خلف وعده نماید سؤال وی مورد نداشته و بهتر بود چنین سؤالی را نکند و از این جهت تا ملتفت شد از بن ترک اولی استغفار نمود.
آیات ابراهیم: آیاتی درباره حضرت ابراهیم مورد ایراد واقع شده چند آیه است.
اول _ آیه شریفه و اذ قال ابراهیم رب ارنی کیف تحیی الموتی قال اولم تؤمن قال بلی ولکن لیطمئن قلبی(8) (یاد کن زمانی را که ابراهیم گفت پروردگارا من بمن بنما که چگونه مردگان را زنده می کنی خداوند گفت آیا ایمان نداری گفت چرا اولی می خواهم قلبم اطمینان و آرام بیابد).
ایرادی که در این آیه به حضرت ابراهیم وارد شده این است که مگر حضرت ابراهیم در زنده کردن مردگان شک داشت که از خداوند درخواست نمود که احیاء موتی را بوی ارائه دهد.
جواب این است که خود آیه دلالت دارد بر اینکه ابراهیم کمال ایمان را باین مطلب داشت (زیرا وقتی از وی سؤال می شود ایمان باین امر نداری اقرار می کند که ایمان دارم) لکن می خواست چیزی را که به برهان و دلیل می دانست از راه مشاهده و عیان ببیند و باصطلاح از مرتبه علم الیقین بعین الیقین نائل شود و غرض وی از اطمینان رفع شک نبود چنانچه توهم شده، بلکه زیادتی درجات یقین و ایمان و تکمیل نفس بوده است.
چه معلوم است تأثیری که در مشاهده به چشم است در یقین قلبی نیست چنانچه مشاهده می شود کسانی که یقین به موت اولاد خود دارند موقعی که جنازه او را مشاهده کنند تأثیر دیگری در آنها پیدا می شود.
و اینکه حقتعالی از وی سؤال می کند مگر ایمان نداری با اینکه میداند او دارای ایمان است، برای این است که چون سؤال ابراهیم موهم است که او در این امر شک داشته باشد، خدا می خواهد که وی اقرار کند تا رفع این توهم بشود و ظاهر گردد که خواهش او برای زیادتی یقین و اطمینان قلبی و اخلاقی بوده است.
دوم _ آیه مبارکه فلما جن علیه اللیل رای کوکباً قال هذا ربی فلما افل قال لا احب الافلین الی آخر الایات(9).
و وجه شبهه در این آیات این است که چگونه حضرت ابراهیم درباره زهره و ماه و خورشید گفت «هذا ربی» (این پروردگار من است) و حا آن که این سخن بحسب ظاهر کفر و شرک می باشد.
و از این شبهه می توان به چند وجه جواب داد، اول _ آنکه حضرت ابراهیم در مقام مجادله و مناظره با عبده (پرستندگان) زهره و ماه و خورشید بوده و در مجادله و مناظره متداول است که قول خصم را بطور فرض و تقدیر قبول نموده و بتوالی فاسده که بر آن مترتب می شود بطلان آن را ظاهر می نمایند.
زیرا اگر از اول طریق انکار پیش گیرند خصم نفرت کند و حجت طرف را قبول ننماید.
ولی پس از موافقت او (بنحو فرض) می توان از راه استدلال بطلان عقیده و ی را اثبات نمود.
و شاهد بر این مطلب این است که حضرت ابراهیم بعد از هر فرض تالی فاسدش که ظاهر می شود عبده آن را متذکر و متوجه می کند، چنانچه بعد از افول و غروب زهره می گوید: من افول کنندگان را دوست ندارم و بعد از افول ماه می گوید: اگر پروردگار من مرا هدایت نکرده بود من هم از گمراهان بودم و بعد از افول خورشید روی بجمیع آنها (عبده زهره و ماه و خورشید) نموده و می گوید: ای قوم من از آنچه شما می پرستید و شریک خدا قرار می دهید بیزارم و روی به خدائی می کنم که آفریدگار آسمانها و زمین است (و افول و غروب و ظهور و غیبت برای او نیست).
و وجه دوم _ این است که هذا ربی استفهام بنحو انکار است _ یعنی (اهذا ربی) (آیا این پروردگار من است؟) نه خبر و اقرار.
و وجه سوم _ این است که این کلام ابراهیم در اول زمان تمیز و نخستین مرتبه ای بود که آسمان را رؤیت نمود _ یعنی _ آن وقتی که از غار بیرون آمد و آن اول شب بود، پس ابراهیم چشمش به ستاره زهره افتاد بر سبیل فرض گفت (هذا ربی) تابنگرد بچه چیز مؤدی شود چون افول و غروب آن پدیدار شد بدانست که آنچه حضور غیبت بر او روا باشد شایسته خدائی نباشد چه غروب از علامات حدوث، و حادث محتاج بمحدث است.
بعد از آن ماه ظاهر شد بنحو فرض و تقدیر گفت (هذا ربی) چون او نیز فرو شد و بهمان علت مبتلاء گردید گفت این هم صلاحیت خدائی ندارد و از پروردگار خود طلب هدایت نمود.
چون آفتاب طالع شد و نور او زمین را فرا گرفت گفت با این نیز دستی بیازمائیم به بینیم لیاقت چنین مقامی را دارد، لذا بنحو فرض گفت (هذا ربی هذا اکبر) و وقتی خورشید غروب کرد بدانست که آنچه از جنس او و به صفات او باشد مثل اوست و شایسته خدائی نباشد، لذا از همه روی برگردانید و روی خود را به سوی پروردگاری که خالق آسمان و زمین و ستاره و ماه و خورشید و امثال اینهاست متوجه نمود.
بنابراین کلام ابراهیم در زمان مهلت نظر بوده که در نفس خود در مقام تفکر می گفته است، مانند کسی که در مسئله فکر می کند و شقی از شقوق آن را مطمح نظر قرار می دهد که اگر چنین باشد چون خواهد بود و بعد از آن فکر می کند تا صحت یا بطلانش ظاهر گردد پس آنچه را مطمح نظر قرار می دهد از روی فرض است نه اینکه مورد قبول او باشد.
سوم _ آیه مبارکه بل فعله کبیرهم هذا فاسئلوهم ان کانوا ینطقون(10) (بلکه بزرگ بتها این فعل را «شکستن بت ها را» بجای آورده است بپرسید از آنها اگر باشند نطق می کنند) که در این آیه حضرت ابراهیم شکستن بتها را به بت بزرگ نسبت داده و حال آنکه خود او بتها را شکسته بود و این کلام دروغ است و دروغ منافی با عصمت می باشد، از این شبهه نیز به چندین وجه می توان جواب داد.
اول _ اینکه این کلام را بنحو سخریه و استهزاء نسبت بعبده اوثان (بت پرستان)گفت، چون متکلم و مخاطبین همه می دانستند که صدور چنین فعلی از بتها محال عادی است.
دوم _ اینکه کلام او مشروط بشرط است باین معنی که گفته اگر این بت ها می توانند سخن بگویند او (بت بزرگ) کرده از آنها بپرسید و معلوم است هرگاه نتوانند سخن بگویند بطریق اولی قادر بر چنین فعلی هم نخواهند بود.
سوم _ اینکه این کلام را بنحو فرض گفت باین معنی که گفته بت بزرگ این عمل را کرده است، تا آنها بگویند چگونه ممکن است او کرده باشد و حال آنکه حیات و قدرت بر فعل ندارد و جمادی بیش نیست تا او بگوید چگونه چیزی که دارای حیات و قدرت نیست پرستش می کنید) و وجوه دیگری نیز ذکر شده که ذکر آنها موجب تطویل کلام است.
آیات یوسف علیه السلام: اینها نیز دو آیه است اول آیه شریفه و لقد همت به و هم بها لولا ان رأ برهان ربه(11) (و به تحقیق زلیخا عزم یوسف نمود و یوسف نیز عزم زلیخا کرد، اگر ندیده بود برهان پروردگارش را).
مخالفین عصمت انبیاء در تفسیر این آیه گفتند زلیخا پس از تمهید آن مقدمات قصد یوسف کرد و در وی آویخت و یوسف نیز قصد زلیخا نمود و خواست متوجه او شود که ناگاه صورت یعقوب را دید که در کنار خانه ایستاده و انگشت بر لب گزیده و باو می نگرد، پس متنبه شد و ترک آن اراده نمود.
و مراد از برهان پروردگار که مشاهده نمود همین صورت یعقوب را داستند.
و برخی گفتند برهان پروردگار این بود که در آن موقع زلیخا متوجه بتی شد که در خانه داشت و آن را عبادت می نمود فوراً پرده بر روی افکند و این عمل عمل سبب تنبه یوسف شد.
و غیر ذلک از اباطیل دیگری که در این مورد گفته اند که حتی مخالف آیاتی است که در خود سوره یوسف ذکر شده و عصمت او را اثبات می نماید.
و آیه مزبور را طبق دلیل عقل و روایات صحیحه بر دو معنی می توان حمل نمود.
اول _ اینکه «هم بها» جواب لولا باشد و تقدیر کلام اینکه «ولقد همت به و لولا ان رأ برهان ربه هم بها» (یعنی زلیخا قصد یوسف نمود و اگر یوسف برهان پروردگار را ندیده بود او هم قصد زلیخا می نمود).
و مراد از برهان پروردگار عصمت است، که عبارت از لطفی است که خداوند درباره انبیاء مبذول می دارد و مانع از صدور معصیت می گردد بدون اینکه سلب اختیار از آنها بنماید.
دوم _ اینکه در آیه متعلق «هم» بحذف مضاف باشد باین تقدیر «ولقد همت به و همّ بدفعها و ضربها لولا ان را برهان ربه لضربها و قتلها» (زلیخا قصد یوسف کرد برای معصیت و یوسف قصد زلیخا نمود برای دفع او و زدن و کشتن او، و گرنه این بود که برهان پروردگار دیده بود او را زده و کشته بود) که هّم زلیخا بر معصیت بود و هّم یوسف بر دفع آن، چه زلیخا قصد عرض یوسف را بحرام نمود، و دفاع از عرض بر یوسف واجب بود، هر چند منجّر بقتل و ضرب شود.
و در این صورت انصراف یوسف از دفع او برای این بود که اگر بضرب یا قتل او مبادرت کرده بود کسان زلیخا علاوه بر اینکه او را تهمت می زدند بقتل نیز می رساندند، از این جهت یوسف متوجه شد و از ضرب و قتل او منصرب گردید.
دوم _ آیه مبارکه فلما جهزم بجهازهم جعل السقایة فی رحل اخیه ثم اذن مؤذن ایتها العیر انکم لسارقون(12) (پس چون یوسف مجهز کرد برادران را بجهاز و ساز راهشان، قرار داد کاسه زرین آبخوری را دربار برادرش، پس منادی ندا کرد که ای کاروانیان شما ذزدانید) و شبهه که در این آیه شده است این است که اولاً چگونه روا بود که یوسف به برادر خود تهمت بزند و ثانیاً _ بچه جهت یوسف به برادران خود نسبت دزدی داد، و حال آنکه آنها مرتکب ذزدی نشده بودند، بلکه به دستور یوسف صواع را دربار ابن یامین نهاده بودند:
و جواب این است که اولاً قرار دادن صواع دربار بنیامین با اطلاع و رضایت او و بامر خدا بوده است.
چنانچه خدا می فرماید: کذلک کدنا لیوسف ما کان لیأخذ اخاه فی دین الملک الا ان یشاء الله(13) (ما تدبیر نمودیم برای یوسف، نمی توانست برادر خود را بر عادت پادشاه بگیرد مگر بخواست و مشیت خدا) بنابراین بر یوسف بحثی نیست.
و ثانیاً _ ندا کردن به فرمان او نبوده، هر چند قرار دادن صواع دربار بنیامین با علم و فرمان او بوده است، بلکه ساقی او وقتی سقایه را در جای خود ندید گمان کرد اینها برداشته اند و چون آنها را نمی شناخت گفت شما دزدانید بنحو خبر یا استفهام.
و ممکن است به دستور او بوده باشد ولکن غرض این باشد که شمائید که یوسف را از پدر خود دزدیدید، و این سخن هر چند موهم خلاف این معنی است ولی چون مترتب بر مصلحتی بوده و ضمناً بر معنی درستی هم می توان حمل نمود، گفتن آن دروغ محسوب نمی شود بلکه او را توریه می گویند و بسا در مواقعی واجب می شود.
آیات موسی علیه اسلام:  اینها نیز چند آیه است.
اول _ راجع به قتل قبطی است که در سوره قصص آیه 14 و 15 خداوند می فرماید: و دخل المدینة علی حین غفلة من اهلها فوجد فیها رجلین یقتتلان هذا من شیعته و هذا من عدوه فاستغاثه الذی من شیعته علی الذی من عدوه فوکزه موسی فقضی علیه قال هذا من عمل الشیطان انه عدو مضل مبین قال رب انی ظلمت نفسی فاغفرلی فغفرله انه هو الغفور الرحیم.
(و در آمد موسی به شهر در هنگام غفلت اهل آن شهر، پس دو نفر را یافت که باهم مقاتله می کنند که یکی از آنها از شیعه وی (بنی اسرائیلی) و دیگری دشمن وی (قبطی) بود، پس اسرائیلی طلب فریاد رسی از موسی نمود بر اینکه دفع ظلم آن قبطی را بنماید، موسی بر سبیل مدافعه مشتی بر او زد و او از آن مشت کارش تمام شد (مرد) موسی گفت: این از عمل شیطان بود بدرستی که شیطان دشمن گمراه کننده ایست که دشمنی او هویدا است، گفت پروردگارا بر نفس خود ظلم کردم بیامرز مرا پس خداوند او را آمرزید بدرستی که خداوند آمرزنده و مهربان است).
و شبهه ای که در این آیات شده این است که اولاً _ کشتن موسی قبطی را چه وجهی داشت و اگر جائز بود و کار قبیحی نبود چرا موسی گفت، این عمل از عمل شیطان است و از عمل خود طلب مغفرت نمود و چرا در جواب اعتراض فرعون باین عمل گفت: من در آن وقت از گمراهان بودم (چنانچه در سوره شعراء آیه 18 و 19 ذکر شده است).
و جواب اینست که اولاً _ موسی قصد کشتن قبطی را نداشت و غرض وی دفاع از مظلوم بود و در مقامی دفاع هر تعدی که در میان رود بر ظالم باشد.
و ثانیاً _ آن قبطی کافر و مشرک بود و کشتن کافر آن هم وقتی که در مقام مقاتله با مؤمن باشد مورد مذمت و عقوبت نیست.
و اما آنچه موسی گفت این از عمل شیطان بود، یا اشاره بمقاتله قبطی با اسرائیلی است _ یعنی _ این مقاتله از عمل شیطان بود و یا اشاره بمقتول است باین معنی که شخص مقتول از عمّال شیطان بوده و در این صورت استغفار او از این جهت بود که خود را در معرض اذیت و عقوبت فرعون در آورده زیرا اگر فرعون می فهمید که موسی مرتکب این عمل شده او در عوض بقتل می رسانید.
و یا اشاره بکشتن قبطی است که بی اختیار او واقع شده و این عمل هر چند جایز بوده ولی اولی بود، و برای این ترک اولی استغفار نمود.
و اما اینکه گفت: من در آن وقت از گمراهان بودم مراد گمراهی در دین نیست، بلکه مرد این است که هنوز به مقام رسالت نرسیده و مورد وحی واقع نشده بودم چنانچه می فرماید، ففررت منکم لما خفتکم فوهب لی ربی حکماً و جعلنی من المرسلین(13) (پس گریختم از شما چون ترسیدم، پس خداوند عطا کرد بمن حکم را و مرا از پیغمبران قرارداد).
و یا اینکه مراد این است که آن کار را وقتی کردم که راه گم کرده و بشهری از شهرهای تو داخل شدم.
دوم _ در سوره شعراء است، که در مقام تکلم با پروردگار در وقتی که به مقام نبوت می رسد و مأمور رفتن به سوی فرعون می شود می گوید: فارسل الی هرون(14)(پس بفرست این مأموریت را بسوی هارون) که تو هم شده است موسی شانه از زیر بار نبوت خالی کرده و تقاضای استعفا نموده است.
جواب این است که منظور موسی از این کلام استعفای از مقام رسالت نبوده، بلکه طلب رسالت برای هارون بوده است، چنانچه در سوره قصص باین مطلب تصریح می کند، و اخی هارون هو افصح  منی لساناً فارسله معی ردءاً یصدونی انّی اخاف ان بکذبون(15) ( برادرم هارون ار حیث از من فصیح تر است؛ پس او را تا یار و مددکار من باشد و مرا تصدیق کند بدرستی که می ترسم مرا تکذیب نمایند.)
و سوره طه در مقام همین دعا را از خداوند دخواست می نماید، «و جعل لی وزیر من  اهلی هارون اخی اشدد و اشرکه فی امری(16)(و قرار بده برای من یاری کنندگان از اهلم هارون برادر من را و محکم گردان بوسیله او پشت مرا و شریک کن وی را در کار من). 
سوم _ در سوره شعراء است که خطاب به سحره فرعون می فرماید: القوا ما انتم ملقون(17) (بیفکنید آنچه را شما تصمیم بر القاء آن دارید) که توهّم شده موسی امر به سحر نموده و چون سحر حرام است لازم آید که امر به حرام کرده باشد و این منافی عصمت است.
و جواب این است که کلام حضرت موسی امر به سحر نبوده زیرا سحره خود مصمم بر این کار بودند بلکه تنها منظورش از این کار اختیار تأخیر بوده است که من بعد از شما القاء می کنم و شاهد بر این مطلب کلمه (ما انتم ملقون) است که تصمیم آنها را می رساند.
و همچنین در سوره اعراف از قول سحره می فرماید: قالوا یا موسی امّا ان تلقی و اما ان نکون اول من القی (گفتند ای موسی تو می افکنی و یا ما نخستین کس باشیم که بیفکنیم) که این دو آیه کمال دلالت را بر این مطلب دارد.
چهارم _ در سوره اعراف است که خدا قصه برگشتن موسی از میعاد پروردگار و غضب کردن بر قومش را بواسطه پرستیدن گوساله ذکر می فرماید: و لما رجع موسی الی قومه غضبان اسفا قال بئسما خلقتمونی من بعدی اعجلتم امر ربکم و القی الالواح و اخذ برأس اخیه یجره الیه قال یابن ام ان القوم استضعفونی و کادوا یقتلوننی فلا تشمت بی الاعداء و لا تجعلنی مع القوم الظالمین(18).
(چون برگشت موسی به سوی قوم خود خشمناک و اندوهناک گفت: بد نیابت کردید مرا پس از من آیا پیشی گرفتید فرمان پروردگار خود را و آن را واگذاشتید و انداخت الواح تورات را و گرفت سر برادر خود را و کشید بسوی خود، هارون گفت: ای پسر مادر من بدرستی که مرا قوم ناتوان شمردند و نزدیک بود مرا بکشند پس مرا دشمن شاد مکن و مگردان مرا (در اظهار غضب با گروه ستمکاران).
و شبهه ای که در این آیه شده این است که اولاً _ اگر هاورن در غیاب موسی تقصیری در ارشاد قوم  نموده که مستحق این اهانت از موسی بوده، پس هارون مرتکب گناه شده و اگر هارون تقصیری نداشت و بوظیفه خود عمل نموده بود. پس اهانت موسی نسبت باو خطا بوده.
و ثانیاً _ انداختن الواح تورات متضمن استخفاف بکتاب آسمانی بوده است.
و جواب این است که این اعمالی که از موسی صادر شد برای اصلاح امت و تأدیب ایشان بود، زیرا بنی اسرائیل مرتکب عمل شنیعی شده و سهل شمرده بودند و موسی باید به شدید ترین وجهی اظهار انزجار و نفرت نسبت به عمل ایشان بنماید و هیچ وجهی کاملتر از این نبود که برادر بزرگوار خود را چنین زجزی نماید و الواح را به زمین بیندازد تا اینکه بر ایشان ظاهر شود که گناه بزرگی مرتکب شده اند که سبب صدور این امور غریبه از موسی گردیده است.
بنابراین به حسب واقع تقصیری از هارون صادر نشده بود و غرض موسی از این رفتار آزار و اهانت به هارون نیز نبوده.
و اما هارون برای این جهت استدعا کرد که این اعمال را نسبت به من مکن که مبادا بنی اسرائیل علت آن را نفهمند و حمل بر عداوت نمایند و او را شماتت کنند و در ضمن می خواست بی تقصیری خود را برای بنی اسرائیل ثابت نماید.
چنانچه در سوره طه آیه 95 عذر خود را می خواهد، انی خشیت ان تقول فرّقت بین بنی اسرائیل و لم ترغب قولی من ترسیدم بگوئی تو تفرقه انداختی میانه بنی اسرائیل و مراقبت قول مرا نکردی.
پنجم _ آیاتی است که در سوره کهف قصه ملاقات موسی و خضر و مکالمات بین آنها را بیان می کند و تفصیل این آیات از حوصله این کتاب خارج است، ولی ایرادی که به حضرت موسی در اینها شده اینست.
اولاً _ با اینکه خضر را مرد صالح و درستکار می دانست چرا باعمال او اعتراض می نمود؟.
ثانیاً _ چگونه موسی وعده داد که دیگر باعمال او اعتراض نکند و بر خلاف گفته خود رفتار نمود؟.
و جواب این است که حضرت موسی مأمور بظاهر شریعت خود بوده و بر وی واجب بود که قولاً و فعلاً حفظ شریعتش را بنماید، و چون ظاهر اعمال خضر که مأمور به باطن بود منافات با دستور شریعت وی داشت و سبب مشروع بودنش برای او ظاهر نبود، لذا انکار نموده و منظورش این بود این کار که کردی ظاهرش منکر و باطنش بر من پوشیده است تا اینکه خضر باطن آن را بر وی آشکار سازد.
امّا جواب از ایراد دوم _ این است که به هیچ وجه در آیات مذکور دلیلی بر اینکه حضرت موسی علیه السلام وعده فرموده باشد به عملیات خضر که ظاهراً خلاف شریعت اوست اعتراض نکند نیست تا اعتراض او خلف   وعده محسوب شود، چنانچه از نظر کردن در آیات مزبور این مطلب بخوبی واضح می گردد، بلی گفت اگر دیگر اعتراض کردم می خواهی با من مصاحبت نکن.
آیات داود: این آیات در سوره مبارکه «ص» است، می فرماید:
«و هل اتیک نبؤا الخصم اذ تسوروا المحراب. اذ دخلوا علی داود ففزع منهم»
«قالوا لا تخف خصمان بغی بعضنا علی بعض فاحکم بیننا بالحق و لا تشطط»
«و اهدنا الی سواء الصراط، ان هذا اخی له تسع و تسعون نعجة ولی نعجة»
«واحدة فقال اکفلنیها و عزنی فی الخطاب قال لقد ظلمک بسؤال نعجتک الی»
«نعاجه و ان کثیراً من الخلطاء لیبغی بعضهم علی بعض الا الذین آمنوا و عملوا»
«الصالحات و قلیل ما هم و ظن داود انما فتناه فاستغفر ربه و خر رکعا»
«و اناب(19)».
(و آیا آمد تو را خبر آنان که خصومت کننده بودند در وقتی که بالا رفتند بر دیوار بلند که محل عبادت بود چون در آمدند بر داود و داود ایشان را دید از آنان ترسید، گفتند نترس ما دشمن تو نیستیم، خصم یکدیگر که ستم کرده اند بعضی از ما بر بعضی دیگر، پس حکم کن میان ما براستی و جور مکن در حکم کردن و راه نما ما را براه راست که طریقه عدل است. بدرستی این برادر من است او را نو دونه میش و مرا یک میش می باشد. پس این برادر می گوید: که یک میش را بمن ده و بر من در مخاطبه و مخاصمه غلبه و زیادتی می کند، داود گفت: به تحقیق ستم کرده است بر تو برادر تو بخواستن میش تو و اضافه کردن بمیش های خود بدرستی که بسیاری از شرکاء هر آینه بعضی از ایشان بر بعض دیگر ستم می کنند مگر آنان که گرویده اند به خدا و کارهای شایسته می کنند و ایشان در میان مردمان اند کند و دانست داود که امتحان و آزمایش کرده ایم او را، پس طلب آمرزش کرد از پروردگار خود و برو در افتاد در حالتی که ساجد بود و بخدا بازگشت).
مخالفین عصمت انبیاء در تفسیر این آیات گفته اند: که روزی داود در محراب خود نماز می کرد ناگاه شیطان بصورت نیکوترین مرغی از مرغان نزد او ظاهر شد و او نماز را قطع کرد و برخواست مرغ را بگیرد مرغ بمیان خانه رفت داود نیز از پی او رفت، مرغ بر بام نشست داود نیز بر بام رفت، مرغ به خانه اوریا پسر حنان رفت داود نیز به خانه اوریا مشرف شد، ناگاه نظرش بر زن اوریا افتاد که غسل می کرد همین که او را دید از محبت وی بیقرار شد و اوریا را به بعضی از جنگها فرستاد و بسر کرده لشکر نوشت که او را مقدم بر سپاه و مقدم بر تابوت بدارد و سر کرده لشکر چنین کرد، و اوریا شهید شد، و داود زن او را به نکاح خود را در آورد و قبل از عده با او نزدیکی کرد و داود قبل از این واقعه نود نه زن داشت و اوریا تنها همین یک زن را داشت، پس خداوند این محاکمه را بوسیله دوملک برای تنبیه داود مقرر داشت و داود فهمید و بدرگاه خدا توبه و انابه نمود.
لکن باندک توجهی در این قضیه به خوبی واضح می شود که این معانی حتی لایق شأن پیروان و اتباع انبیاء نبوده تا چه رسد به مقام شامخ انبیاء که برگزیدگان خالق متعال و مقتدای بر خلق هستند، و از امیرالمؤمنین علی علیه السلام روایت شده که فرمود: هیچ مردی را نزد من نیاورند که وی چنین نسبتی بداود دهد مگر اینکه او را دو حد بزنم حدی برای قذف مسلمان و حدی برای ناسزاء گفتن به پیغمبر خدا.
و تفسیر این آیات مطابق آنچه از حضرت رضا علیه السلام روایت شده، این است که داود خیال کرد حقتعالی خلقی از او داناتر نیافریده، پس خداوند دو ملک را فرستاد که از دیوار غرفه او بالا رفتند چون نزد او رسیدند مدعی دعوای خود را نقل کرد، چنانچه حقتعالی یاد فرموده: حضرت داود علیه السلام پیش از آنکه از مدعی دیگر بپرسد که آنچه در حق تو می گوید راست است یا نه و پیش از آنکه از مدعی گواه برای دعوای او بطلبد، فرمود: بر تو ظلم کرده که میش تو را خواسته است با میش های خود ضم کند، و مراد حضرت داود این بود که اگر در این دعوا راستگو باشی بر تو ظلم کرده است، ولی البته بهتر بود پیش از آنکه جواب وی را از خصم او نشنود این سخن را نفرماید.
بنابراین، این ترک اولائی بود که از آن حضرت صادر شد و از این جهت توبه و استغفار نمود.
نمی بینید که حقتعالی بعد از آن می فرماید: ای داود ما تو را خلیفه گردانیدیم در زمین پس بین مردم به حق حکم فرمای.
آیات سلیمان علیه السلام: این آیات نیز در سوره مبارکه «ص» است خداوند می فرماید: «اذ عرض علیه بالعشی الصافنات الجیاد فقال انی احببت حب» «الخیر عن ذکر ربی حتی توارت بالحجاب ردوها علیّ فطفق مسحاً» «بالسوق و الاعناق و لقد فتنّا سلیمان و القینا علی کرسیّه جسداً ثم» «اناب قال رب اغفرلی وهب لی ملکاً لا ینبغی لاحد من بعدی انک» «انت الوهاب (20)».
(یاد کن وقتی را که بر سلیمان در آخر روز اسبان ایستاده بر سه پا و نیک رو عرضه شد، پس گفت من برگزیدم دوستی اسبان را بر یاد پروردگار خود تا آنکه آفتاب بپرده پوشیده شد، بازگردانید آن اسبان را بر من: پس شروع کرد بدست کشیدن بر ساق و گردن آنها و بتحقیق سلیمان را امتحان کردیم و بر کرسی او جسدی را افکندیم، پس او انابه و توبه نمود، گفت پروردگار من بیامرز مرا و ببخش بر من پادشاهی که نسزد احدی را پس از من تا (معجزه من باشد) بدرستی تو هستی بسیار بخشنده).
در آیات سه شبهه شده که بطور اختصار بذکر آن و جوابش می پردازیم:
اول _ در عرض نمودن اسبان بر وی و فوت شدن ذکر پروردگارش می باشد، که برخی از عامه در تفسیر آن گفته اند که برای سلیمان هزار اسب از غزاء دمشق و نصیبین آورده بودند و در وقت عصر عرض می کردند و او مشغول دیدن آنها بود و از نماز عصر غفلت نمود تا آفتاب فرو شد، پس دلتنگ شد و دستور داد که اسب ها را پی کرده گردن زدند و به صدقه دادند به کفاره اینکه نماز عصر او ترک شده بود و بدیهی است ترک صلوة با عصمت منافات دارد.
و جواب این است که در آیه دلیلی بر اینکه مراد از ذکر پروردگار نماز عصر باشد نیست و ممکن است مراد اذکار مستحبّه باشد و دوست داشتن اسب ها برای جهاد با دشمنان دین، خود عین بندگی است و اختیار نمودن معاینه آنها بر ذکر پروردگار معصیتی نباشد، ولکن ممکن است اشتغال بذکر پروردگار اولی از بررسی و معاینه اسب ها بوده و ابداً در آیه دلیل بر ذبح و پی کردن اسبها نیست کلمه طفق بمعنای ظفر است بخصوص با قرینه «مسحاً» بلکه اظهار تلطف با آنها کرده، چنانچه گفتیم.
دوم _ در فتنه و امتحان سلیمان است و جسدی که بر کرسی او افکنده شد که بعضی از جهال در تفسیر آن لا طائلات و مزخرفاتی گفته اند که ذکر آنها خجالت آور است.(21)
ولی آنچه برخی از مفسرین گفته اند این است که سلیمان را پسری بود شیر _ خواره و او را سخت دوست می داشت شیاطین قصد او را کردند و گفتند اگر بماند بر جای پدر خود بنشیند و ما از او همان محنت ببینیم که از پدرش می بینیم، لذا باید او را هلاک کرد.
سلیمان از آن خبر یافت و او را به فرشتگان مأمور ابرها سپرد تا او را تربیت کنند که مبادا آسیبی از آنها بوی برسد.
خداوند بوفات او حکم فرمود و جسد او را بر سریر سلیمان افکند و این تنبیهی بود سلیمان را که چرا او را از شر شیاطین بخدا نسپرد و بتدبیر خود اعتماد نمود و این ترک اولائی بود که از او صادر شد و استغفار او از این جهت بود.
سوم _ در دعای سلیمان است که گفت مرا ملکی ده که سزاوار احدی بعدی از من نباشد که گفته اند مگر سلیمان بخیل بود که چنین دعائی را نمود.
و جواب از این شبهه بنابر آنچه از حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام روایت شد، این است که پادشاهی بر دو قسم است: پادشاهی بجور و غلبه، مانند سلطنت بخت النّصر و پادشاهی که از جانب خدا باشد، مانند سلطنت ذوالقرنین.
و حضرت سلیمان علیه السلام از خداوند خواهش کرد که بمن پادشاهی عطا کن که بعد از من سزاوار نباشد کسی بجور و ستم آن را تحصیل کند تا مردم بدانند که تحصیل آن از قدرت بشر خارج است و معجزه برای اثبات نبوت من باشد.
آیات یونس علیه السلام _ و آن در سوره انبیاء است که حقتعالی می فرماید: «و ذاالنون اذ ذهب مغاضباً فظن ان لن نقدر علیه فنادی فی الظلمات ان لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین فاستجبناله و نجیناه من الغم و کذلک ننجی المؤمنین»(22).
(یاد کن صاحب ماهی را «یونس» وقتی که رفت از میان قومش در حالتی که بر آنها خشمناک بود، پس گمان برد که ما بر او تنگ نخواهیم گرفت، آنگاه ندا کرد در تاریکیها (ظلمت شب، ظلمت دریا، ظلمت شکم ماهی) اینکه نیست معبودی سوای تو، منزهی از هر عیب و نقص بدرستی که من از ستمکارانم، پس دعای او را مستجاب نمودیم و او را از غم و اندوه نجات دادیم و همینطور مؤمنین را نجات می دهیم).
ایرادی که در این آیه به حضرت یونس وارد کرده ند، این است که گفتند یونس بعد از آنکه بر قوم خود نفرین کرد و خداوند وعده داد که بلا بر آنها نازل کند قبل از نزول بلا از میان آنها بیرون رفت و روز بعد از نزول بلا بطرف قوم خود آمد که ببیند کار آنها بکجا انجامیده است وقتی دید آنها در عافیت اند خشمناک شد و به طرف دریا رهسپار و در کشتی سوار گردید و خداوند بواسطه این خطائی که از او صادر شد او را در شکم ماهی زندانی نمود.
و جواب این است که رفتن یونس از میان قومش برای این بود که خداوند وعده عذاب آنها را در روز معین بوی داده بود و سنت بر این جاری بود که انبیاء و مؤمنین قبل از نزول بلا از میان قوم خود خارج شوند، چنانچه در قضیه لوط و سایر انبیاء در قرآن مجید ذکر شده است.
بنابراین بر وی لازم نبود که در میان قوم خود بماند بدون آنکه بار دیگر از طرف حق تعالی مأمور شود.
و خشم و غضب او نیز از نجات قوم نبود بلکه غضب او قبل از نجات آنها و بواسطه معصیت و نافرمانی و اصرار آنها بر مخالفت حقتعالی بود.
و در آیه دلیلی بر معنائی که آنان حمل کرده اند نیست و قصه تنو خاو روبیل نیز که در این مورد ذکر نموده اند اصل صحیحی ندارد، چیزی که هست چون قوم یونس هنوز مثل قوم نوح یأس کلی از ارشاد و هدایت آنها حاصل نشده بود و ممکن بود وقتی آثار عذاب را ببینند متنبه شوند (چنانچه متنبه شدند) بهتر بود یونس صبر کند تا بلکه آنها هدایت شوند، یا بطور کلی مأیوس گردد، و تادیب او برای همین ترک اولی بود.
آیات راجع به رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم _ این آیات بسیار است که معاندین و دشمنان دین خواسته اند مقام آن حضرت را کاسته کنند و ما عمده آنها را ذکر نموده جواب می دهیم و واهی و بیجا بودن شبهات آنها را واضح می نمائیم بعون الله تعالی.
اول در سوره حج آیه 51 است که می فرماید: «و ما ارسلنا من قبلک من رسول و لا نبی الا اذا تمنی القی الشیطان فی امنیته فینسخ الله ما یلقی الشیطان ثم یحکم الله آیاته والله علیم حکیم».
(و نفرستادیم پیش از تو رسولی و نه نبیِّی را مگر اینکه هر گاه آرزو می کرد شیطان در آرزوی او القاء می نمود، پس خداوند نسخ و ناچیز کرد آنچه را شیطان القاء کرد، سپس نشانه های خود را محکم گردانید، و خداوند دانا و حکیم است).
این آیه را بر دو معنی می توان حمل نمود.
اول _ این که هر پیغمبری آرزوی او هدایت قومش بود و شیطان بواسطه اغواء و وسوسه کفار و معاندین از انجام مقاصد و آرزوهای آنها مانع می گردید و خداوند بواسطه یاری نمودن انبیاء و آیاتی که به آنها عنایت کرد شرّ شیطان را دفع نمود.
دوم _ اینکه مراد از تمنی تلاوت باشد، چنانچه تمنی به این معنی در کلمات عرب استعمال شده است، بنابراین معنی آیه این می شود هر پیغمبری وقتی تلاوت آیات حق را می فرمود شیطان بوسیله کفار و معاندین در میان کلام او القاء کلام دیگری می کرد تا مانع استفاده مردم از کلام او بشود، و خداوند بواسطه احکام آیات و نشانه های خود آن را دفع فرمود.
دوم در سوره بنی اسرائیل آیه 75 و 76 است که می فرماید: «و ان کادوا لیفتنونک عن الذی اوحینا الیک لتفتری علینا غیره و اذاً لا تخذوک خلیلا و لولا ان ثبتناک لقد کدت ترکن الیهم شیئاً قلیلاً».
(بدرستی که نزدیک بود کفار تو را مفتون کنند از آنچه به تو وحی کرده ایم تا افترابندی بر ما آنچه بر تو وحی نفرستاده ایم، آنگاه که چنین کنی تو را دوست خود فرا گیرند و اگر نه این بود که تو را بر ملکه عصمت ثابت گردانیده بودیم، هر آینه نزدیک بودی که با ایشان اندکی میل کنی).
در شأن نزول این دو آیه گفته اند که وفدبنی ثقیف نزد رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم آمدند و گفتند با ما سه کار بکن تا به تو ایمان آریم:
اول _ اینکه ما را در نماز از رکوع و سجود معاف دار.
دوم _ اینکه مقرر فرمای که ما بتها را بدست خود نشکنیم.
سوم _ اینکه یک سال ما را به بت پرستی بگذار.
پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: اما در نمازی که رکوع و سجود نباشد خیری نیست، اما اینکه بتها را بدست خود نشکنید روا باشد و اما اینکه یک سال بت پرستی کنید من اذن ندهم.
گفتند پس ما را از میان عرب تخصیصی عنایت فرمای تا از دیگران ممتاز باشیم و اگر گویند چرا چنین کردی بگو خدا بمن وحی فرستاد.
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم ایشان را رها کرد و این آیات در این مورد نازل شد، و مراد این است که اگر تو را به عصمت ثابت نگردانیده بودیم اندکی بتمایلات آنها مایل می شدی ولی چون تو را به ملکه عصمت پا برجا داشتیم از قبول چنین اموری خودداری نمودی، و این نظیر آن است که در قضیه یوسف ذکر شد، بنابراین بر رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم ایرادی در این مورد نیست.
سوم _ آیه شریفه و وجدک ضالافهدی(23) (و خداوند تو را گمراه یافت پس هدایت فرمود).
در این آیه چون متعلق ضلالت ذکر نشده است دلالت بر ضلالت در دین ندارد، بلکه ممکن است مراد ضلالت در طریق باشد، چنانچه اکثر مفسرین به این معنی تفسیر نموده و حکایاتی در این مورد از قبیل قصه حلیمه سعدیه و قصه عبدالمطلب و مفقود شدن پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم در شعاب مکه و غیره ذکر نموده اند.
 
و ممکن است مراد این باشد، پیش از آنکه خداوند تو را به مقام نبوت رساند و احکام شریعت تعلیم دهد، به آن راه نداشتی نظیر آیه شریفه، و ان کنت من قبله لمن الغافلین(24) (و اگر چه بودی پیش از این از نا آگاهان) و ما کنت تدری ما الکتاب و لا الایمان(25) (و نمی دانستی کتاب و ایمان چیست).
 
و ممکن است ضلالت حیرانی و بیچارگی باشد چون یتیم و بی پناه بود، چنانچه آیات مقرونه به آن به این معنی دلالت دارد.
 
چهارم _ آیه شریفه، و وضعنا عنک وزرک الذی انقض ظهرک(26) (و برداشتیم از تو بار گران را که پشت تو را شکسته بود).
«وزر» در آیه به معنی بار گران است، و از این جهت بر گناه و همّ مجهد و غمّ شدید اطلاق شده است، چون پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم قبل از بعثت همّ بزرگی و غمّ شدیدی از رفتار مشرکین بر وی عارض شده بود، خداوند بواسطه بعثت و رسالت و مأمور نمودنش برای دعوت قوم به خداپرستی، این همّ و غمّ را از وی بر طرف  نموده و در این آیه به عنوان تذکر نعمت به وی یاد آوری می کند.
پنجم _ آیه شریفه و لا تجعل مع الله الهاً آخر فتلقی فی جهنم ملوماً مدحوراً(27) (و قرار مده با خدا خدای دیگر که اگر چنین کنی افکنده گردی در دوزخ در حالتی که ملامت کرده و از رحمت خدای دور گردانیده شوی).
و آیات نظیر این آیه مانند، اتق الله و لا تطع الکافرین(28) (بترس از خدای و اطاعت کفار را منمای) و مثل لئن اشرکت لیحبطن عملک(29) (اگر شرک بیاوری عمل تو حبط و ضایع خواهد شد).
و از این قبیل آیات در قرآن کریم بسیار است که به حسب ظاهر خطاب متوجه به رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم ولی در حقیقت و واقع خطاب به امت است، و به اصطلاح این آیات از قبیل ایاک اعنی و اسمعی یا جاره و به اصطلاح عوام از قبیل (به در می زنند تا دیوار گوش کند) می باشد.
و شاهد قوی بر این مطلب این است که در بعضی از آنها متوجه بودن خطاب به نبی اکرم صلی الله علیه و آله وسلم درست نیاید مانند آیه شریفه، وقضی ربک ألاّ تعبدوا الا ایاه و بالوالدین احساناً الایه(30) که در مورد احسان به والدین می باشد، زیرا مسلم است که نبی اکرم پدر خود را درک نفرموده و مادر او هم در کودکی رحلت نموده است و حال آنکه خداوند در این می فرماید: حتی یبلغ عند الکبر (تا اینکه آنها نزد تو به پیری برسند).
ششم _ آیه مبارکه، انا فتحنا لک فتحاً مبینا لیغفرلک الله ما تقدم من ذنبک و ما تأخر(31) (ما فتح نمودیم برای تو فتح آشکارائی برای اینکه بیامرزد خدا گناه تو را آنچه از پیش بوده و آنچه بعد از آن باشد).
و آیات دیگر از این قبیل مانند، واستغفر لذنبک(32) و مثل واستغفر لذنبک و للمؤمنین و المؤمنات(33) که در آنها نسبت ذنب بر رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم داده شده است.
و ذنب را در این آیات بر چند معنی می توان حمل نمود:
اول _ اینکه مراد  از ذنب این باشد که چون حضرت رسول صلی الله علیه و آله وسلم با کفار و مشرکین از جهت شرک و رفتار و عادات و اخلاق آنها مخالفت می نمود و آنها را از شرک منع و به توحید دعوت می فرمود، اعمال پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم در نظر آنان گناه بزرگی محسوب می شد، چنانچه در محاورات و مشاجرات و گفتگو های مشرکین قبل از فتح مکه به این مطلب بسیار اشاره می کرده اند، و این امر بر حضرتش بسیار سخت و ناهموار بود تا اینکه خداوند فتح مکه را نصیب او گردانید و نوع مشرکین بشرف اسلام مشرف شدند، و فهمیدند و اعتراف نمودند که حق با نبی اکرم صلی الله علیه و آله وسلم بوده و آنها در اسناد گناه  به وی بر خطا بوده اند. 
بنابراین مراد از غفران ذنب این است که آن گناهی که مشرکین بزعم خود نسبت به تو می دادند بواسطه فتح مکه و اسلام اختیار نمودن آن ها زائل نمودیم.
دوم _ اینکه ذنب اضافه به مفعول شده باشد، زیرا ذنب مصدر است و مصدر گاهی به مفعول و گاهی به فاعل اضافه می شود.
بنابراین معنی آیه این می شود که ما مکه را برای تو فتح نمودیم تا اینکه بیامرزیم برای خاطر تو گناهی را که قریش نسبت به تو می کردند از ایذاء و منع و غیر ذلک، و ذنب هر چند به نفسه متعدی نیست لکن چون در اینجا به معنی ایذاء و منع و جلوگیری از دعوت و امثال اینهاست و این افعال متعدی به نفسه هستند لذا در اضافه به مفعول رعایت این معانی را نمودند نه رعایت لفظ را، و این امر در کلام عرب متداول است.
سوم _ اینکه مراد از ذنب، ذنب امت باشد و در کلام مضاف حذف شده باشد، به این تقدیر که «لیغفرلک الله ما تقدم من ذنب امتک و ما تأخر» و چون گناه امت همّ بزرگی برای رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم بود چنانچه در شأن نزول سوره «الضحی» ذکر شده به طوری که، گناه امت را گناه خود محسوب می نمود. لذا خداوند بر سبیل منت فرموده است «برای اینکه گناه امت را بیامرزم» بلکه گناه هر قومی را می توان نسبت به رئیس آن قوم داد، چنانچه تقصیر رعیت را بسلطان و حاکم و تقصیر اجزاء را به رئیس می دهند، بنابراین محتاج به حذف مضاف هم نیست.
هفتم _ آیه شریفه عبس و تولی ان جائه الاعمی(34) (روی ترش کرد و برگردانید چون نابینا او را آمد) که چون فاعل عبس در آن ذکر نشده، بعضی از عامه مرجع ضمیر _ یعنی _ فاعل عبس را پیغمبر دانسته و در تفسیر این آیه گفته اند که رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم با بعضی از سران قریش مشغول صحبت بود و ایشان را به اسلام دعوت می فرمود، عبدالله ابن ام مکتوم وارد شد و چون نابینا بود متوجه اینکه رسول اکرم مشغول صحبت با آنها است نشد و عرض کرد مرا از آنچه خدا به تو تعلیم داده بیاموز، و چند بار این سخن را تکرار کرد و چون حضرت کراهت داشت از اینکه سخن خود ر ا قطع کنند «بوسیله حرصی که بر تبلیغ آنها داشت» روی از او بگردانید، در این موقع این آیه نازل شد.
و این روایت مردود است برای اینکه عبوسیت و مانند آن از صفات ذمیمه است و خداوند در تمجید و ستایش پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم فرموده: انک لعلی خلق عظیم(35) و نیز فرموده: فبما رحمة من الله لنت لهم و لو کنت فظاً غلیظ القلب لا نفضواً من حولک(36) (و بواسطه رحمت خدا نرم شدی تو نسبت به ایشان و اگر تو درشت خوی و سخت دل بودی از دور تو پراکنده می شدند).
و تفسیر صحیح آیه مزبور آن است که از حضرت صادق روایت شده که شخصی از بنی امیه نزد رسول اکرم بود وقتی عبدالله ابن امّ مکتوم وارد شد آن شخص روی ترش کرد و روی برگردانید و این آیه در مذمت او نازل شد، بنابراین مرجع ضمیر و فاعل عبس شخص مزبور است و ربطی با نبی اکرم صلی الله علیه و آله وسلم ندارد.
هشتم _ آیه مبارکه و اذ تقول للذی انعم الله علیه و انعمت علیه امسک علیک زوجک و اتق الله و تخفی فی نفسک ما الله مبدیه و تخشی الناس و الله احق ان تخشاه فلما قضی زید منها وطراً زوجنا کها لکیلا یکون علی _ المؤمنین حرج فی ازواج ادعیائهم اذا قضوا منهن وطراً و کان امر الله مفعولا(37).
(و یاد کن وقتی را که گفتی به آن کس که خدای بر او نعمت کرد به هدایت او به اسلام و تو بر او نعمت کردی به آزاد کردن او از قید رقیت یعنی (زیدبن حارثه) نگاه دار زن خود را و بترس از خدا و مخفی داشتی در نفس خود آنچه را خدا ظاهر کننده آن بود و از مردم بترسیدی و حال آنکه خداوند سزاوارتر است برای اینکه از او بترسی، پس چون زید حاجت خود را از زنش گزارد ما او را به تو تزویج کردیم، برای اینکه بر مؤمنین گناهی و ننگی نباشد در تزویج زنهای پسر خوانده ها، پس از زمانی که حاجت خود را از او گزارده باشند امر خدا واقع شده است).
این آیه درباره زینب بنت جحش دختر عمه رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم زوجه زیدبن حارثه پسر خوانده رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم نازل شد، و تفصیلش این است که زید روزی نزد رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم آمد و گفت می خواهم زینب را طلاق دهم، حضرت فرمود: زن خود را نگاه دار و از خدای بترس، ولی چون پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم مأمور بود که هر گاه زید زن خود را طلاق دهد  او را بگیرد، برای اینکه این سنت جاهلیت که پسرخوانده را حکم پسر بار نموده و به او ارث می دادند و ازدواج زن او را، پس از طلاق حرام و ننگ می دانستند از میان ببرد، وقتی این سخن را به زید می گفت این امر الهی را (نکاح کردن زینب پس از طلاق او) در نفس خود پنهان می داشت و از این می ترسید که مردم بگویند: زن پسر خوانده اش را به زنی گرفته است.
و بالاخره چون زید زینب را طلاق داد و عدّه اش سر آمد رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم به دستور حقتعالی او را ازدواج نمود تا این حکم جاهلیت را نسخ کند و این امری را که مردم ننگ می دانستند خود ابتداء به آن مبادرت کند تا برای دیگران ننگ نباشد، با این معنائی که ذکر شد در آیه مزبور هیچ ایرادی متوجه رسول خدا نیست.
نهم آیه شریفه، یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله یعصمک من الناس(38).
این آیه طبق اخباری که از عامه و خاصه رسیده در مورد تبلیغ خلافت علی علیه السلام در غدیر خم نازل شده، و چون امر سیاسی بوده است تأخیر آن تا زمان مقتضی مانعی نداشته و لذا رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم تا رسیدن به غدیر خم آن را به تأخیر انداخت ولی چون غدیر خم مفرق الطریق بود که از آنجا مردم پراکنده می شدند لذا جبرئیل نازل شده و عرض کرد دیگر صلاح در تأخیر این حکم نیست و برای اهمیت آن این آیه را خوانده (که اگر این حکم را نرسانی تبلیغ رسالت نکرده ای).
و چون این امر مخالف اغراض فاسده جماعتی بود و به این جهت درصدد قتل پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم بودند خداوند او را و عده حفظ از شر آنها داده است، و شرح و تفصیل این آیه در امامت بیاید انشاءالله.
دهم _ آیه شریفه قل انما انا بشر مثلکم یوحی الیّ(39) (بگو من هم بشری هستم مثل شما که به من وحی نازل می شود) مراد از اینکه می گوید: من بشری هستم مثل شما نه در صدور ذنب است بلکه در مقام رفع غلو می باشد که امت درباره او غلو ننمایند، چنانچه نصاری درباره عیسی غلو نمودند.
بالجمله در آیات مذکور چیزی که دلالت بر منقصت حضرت ختمی مرتبت حتی صدور ترک اولائی از آن جناب بنماید نیست، و هم چنین در آیاتی که نسبت به انبیاء سلف ایراد شده بود چیزی که دلالت بر خلاف عصمت نماید وجود نداشت و به فرض اینکه به حسب ظاهر برخی از آنها هم دلالتی داشته باشد چون برهان عقلی قطعی بر عصمت آنها قائم است باید آن را تأویل نمود.
علاوه بر اینکه بسیاری از آیات قرآن در توصیف مقام شامخ انبیاء و تمجید و تحسین آنها وارد شده که خود دلیل قاطعی بر مقام عصمت و تقوی و فضیلت اخلاقی آنها است مانند آیه شریفه، ان الله اصطفی آدم و نوحاً و آل ابراهیم و آل عمران علی العالمین(40) و مثل تلک حجتنا آتیناها ابراهیم علی قومه نرفع درجات من نشاء ان ربک حکیم علیم الی قوله تعالی و هدینا هم الی صراط مستقیم(41) و غیر ذلک از آیات دیگر که در فضائل آنها نازل شده است.
و این بحث را به همین جا خاتمه داده و به ذکر ادله لزوم سایر شرایط انبیاء می پردازیم.
دلیل بر شرط سوم چیست؟ چنانچه واضح است پیغمبر  برای هدایت و ارشاد مردم به طریق خیر و سعادت و نیکبختی دنیا و آخرت آنان مبعوث شده، بنابراین آنچه در این امر مدخلیت دارد از بیان عقاید و اخلاق و احکام و دفع شبهات و حلّ مشکلات و طرق استدلالات باید به آن دانا باشد و همچنین باید به لغات آنها آشنا بوده تا توانائی بر رفع احتیاج جمیع افراد امت را داشته باشد.
و چنانچه در محل خود ثابت خواهیم کرد که پیمغبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم بر کافه جن و انس مبعوث شده است، لذا باید به جمیع لغات افراد بشر و لسان طائفه جن نیز دانا و بر رفع حوائج آنها توانا باشد و الاّ غرض مطلوب از بعثت وی حاصل نگردد.
دلیل بر شرط چهارم چیست؟ این شرط را به سه دلیل می توان اثبات نمود:
اول اینکه چون پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم مربی و معلم افراد امت است و اخلاق و رفتار او باید سرمشق دیگران باشد، لذا باید متصف به جمیع صفات کمال و منزّه از جمیع اخلاق رذیله باشد، چه اگر فاقد صفتی از صفات نیک یا متخلق به یکی از صفات رذیله باشد، تأسی و اقتداء بوی درست نباشد، در صورتی که بر امت لازم است که به اخلاق و رفتار پیغمبر تأسی نمایند، لذا نقض غرض لازم آید.
و همچنین باید در جمیع صفات و کمالات نفسانی اکمل افراد امت باشد، زیرا اگر در افراد امت فردی پیدا شود که در یکی از کمالات نفسانی برتر و بالاتر از پیغمبر یا مساوی با او باشد ترجیح مرجوح بر راجح یا ترجیح بلا مرجع(42) لازم آید و این هر دو قبیح، و محال است از خدا صادر شود.
دوم _ اینکه هر گاه پیغمبر متصف به اخلاق رذیله باشد موجب نفرت مردم و عدم رغبت آنان در فرمانبرداری او خواهد بود، لذا حجت بر آنان تمام نباشد و غرض از بعثت پیغمبران به نحو اتم حاصل نگردد و حال آنکه حجت خدا بالغ، و نقض غرض بر وی محال است.
سوم _ اینکه خداوند قادر است بر اینکه پیغمبرانش را کامل و مکمل قرار دهد و صلاح امت نیز در این امر هست و مفسده بر او مترتب نیست، لذا به مقتضای عدل بر خداوند واجب خواهد بود.
و در کمالات نفسانی چند امر لازم است:
اول _ اینکه باید مستکمل به جمیع کمالات نفسانی باشد نه اینکه بعضی از آنها را دارا و بعضی را فاقد باشد، چه اگر فاقد کمالی از کمالات نفسانی باشد عرض مطلوب به نحو کامل از بعثت او حاصل نگردد.
دوم _ اینکه در جمیع عمر باید مکمل باشد نه اینکه در پاره از عمر ناقص و در پاره دیگر کامل باشد.
سوم _ اینکه کمالات وی باید موهوبی باشد نه اینکه بوسیله تحصیل و اکتساب کامل شود.
چهارم _ اینکه آن کمالات باید به سر حد ملکه باشد که بواسطه حوادث و عوائق تغییر نکند، _ یعنی _ صبرش به ورود مصائب شدیده و شکرش به رسیدن نوائب عدیده از بین نرود، و یقینش به کثرت شبهات زائل نشود، و رضایش به مکاره دهر منتفی نگردد، از احسانش بواسطه اسائه دست برندارد، صداقتش بعداوت با او بعداوت مبدل نشود، چه اگر تغییر پذیر بود ملکه نباشد، و صفات کمالیه تا ملکه نشود کمال نباشد.
دلیل برشرط پنجم چیست؟ چنانچه گذشت غرض از بعثت انبیاء ارشاد و هدایت مردم به راه سعادت و نیکبختی است و این مقصود جز در پرتو اطاعت کامل و انقیاد تام از دستورات و اوامر و نواهی آنها که عین اوامر و نواهی حقتعالی است حاصل نشود.
بنابراین لازم است که پیغمبر از اموری که موجب تنفر طباع و عدم اقبال قلوب مردم است پاک و منزّه باشد، تا دلهای مردمان به استماع حکم و مواعظ آنان راغب و به نواهی و اوامرشان تمکین و زیر بار دستورات آنها بروند، و حجت از هر جهت بر آنها تمام شود.
علاوه بر اینکه بعضی از این امور مقتضیات شومی دارد که منافی با مقام شامخ نبوت است (مانند اینکه مولدش پاک نباشد) از این جهت پیغمبر باید از جمیع آنها منزّه و مبرا باشد.
اما آنچه مفسرین عامه در ابتلائات حضرت ایوب علیه السلام نوشته اند به اینکه آن حضرت مبتلای به جذام شد و بدنش کرم افتاد و متعفن گردید کذب محض و خلاف برهان عقل و اصول مسلمه مذهب شیعه است و از ائمه اطهار علیهم السلام اخبار بر رد و تکذیب آن وارد شده، چنانچه ابن بابویه رحمة الله علیه در خصال از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده که آن حضرت فرمود: بدرستی که ایوب با آن بلاهای عظیمی که به آنها مبتلا بود هیچ گاه بوی بدی بهم نرسانید، و قباحتی در صورتش پیدا نشد و چرک و خونی از او بیرون نیامد و چنان نشد که کسی او را ببیند و از او نفرت نماید، یا کسی او را مشاهده کند و از او به وحشت بیفتد و کرمی در بدنش هم نیفتاد تا آخر حدیث.
ضمناً ناگفته نماند که در کمالات بدنی شرط نیست که اکمل از دیگران باشد، بلکه همین قدر که نواقص خلقتی و امراض مسریه و عیوبی که موجب تنفر مردم است نداشته باشد کافی است، زیرا که عمده در شئونات آنها کمالات نفسانی است.
دلیل بر شرط ششم چیست؟ این شرط را نیز به سه طریق می توان تقریر نمود:
اول _ هرگاه علوم و کمالات انبیاء کسبی و تحصیلی باشد به خطا و اشتباه مقرون خواهد بود (چنانچه این مطلب در علوم تحصیلی مشاهد است) و غرض مطلوب از بعثت آنان که در مسئله لزوم تکلیف و ارسال رسل بتفصیل بیان نمودیم حاصل نگردد.
دوم _ لازم آید که معلّم و مؤدب آنان در این جهت اکمل از آنان باشد در این صورت ترجیح مرجوح بر راجح لازم آید و این قبیح و محال است چنانچه گذشت.
سوم _ اگر علوم و کمالات آنها اکتسابی باشد توهم شود که مبعوث از جانب حقتعالی نباشند، چه در این صورت توهم می شود که معجزات آنها هم از قبیل امور تحصیلی باشد.
و مراد از موهوبی آن است که بدون اسباب عادی به آنها افاضه شود خواه بدون واسطه ملک و خواه بواسطه ملک یا افاضه پیغمبر یا امامی باشد به غیر از طریق کسب و موازین تحصیلی، چنانچه در بیان طریق وحی ذکر آن بیاید.
دلیل بر شرط هفتم چیست؟ چون مسلم است که شخص عاقل هیچ ادعائی را بدون دلیل تصدیق نکند و تا برهانی بر طبق آن اقامه نشود نپذیرد، چه اگر دلیل و برهان در میان نباشد بین حق و باطل و درست و نادرست امتیازی حاصل نگردد.
و چون نبوت و پیغمبری منصب خدائی و ولایت مطلقه کلیه بر قاطبه افراد امت است، هر شخص جاه طلبی به طمع احراز این مقام می یافتد، بنابراین اگر پیغمبر دارای دلیل قاطعی بر نبوت خود نباشد بین او و مدعیان دروغی و جاه طلبان تشخیص داده نشود، لذا حجت بر مردم تمام نگردد و راه عذر مسدود نشود.
پس لازم است پیغمبر دارای نشانه و معجزه ای یا دلیل قطعی دیگری باشد که صدق او را ثابت نماید و حجت بر مردم تمام شود.
و چنانچه گذشت برای اثبات نبوت شخصی که مدعی نبوت است به یکی از سه طریق ممکن است:
اول _ از راه معجزه و آن کاری است از کارهای خدا که بر خلاف عادت و قواعد طبیعی و طرق کسبی و تحصیلی باشد و مردم از آوردن مثل آن عاجز باشند که خداوند برای اثبات صدق پیغمبرش بدست او جاری می کند.
و وجه استدلال به معجزه بر نبوت پیغمبران این است که چون اعطاء معجزه بدست شخص دروغگو عقلا قبیح است، زیرا موجب اغواء و گمراهی خلق و اغراء به قبیح می شود، و به مقتضای عدل و حکمت محال است از خداوند صادر گردد بنابراین هرگاه شخصی که واجد صلاحیت است مدعی نبوت شد و بر طبق آن معجزه اقامه نمود به صدق او یقین حاصل می شود چه اگر دروغگو بود خداوند بدست او معجزه عطا نمی فرمود.
دوم _ آنکه پیغمبری که نبوتش مسلم است به پیغمبری او خبر دهد به طوری که احتمال غیر او نرود، زیرا پیغمبری که نبوتش  ثابت شد عصمت او نیز ثابت و محال است دروغ از وی صادر شود آنهم دروغی که موجب اغواء و گمراهی جمع کثیری از مردم شود.
بنابراین اگر بنص قطعی پیغمبری خبر داد نبوتش ثابت می شود.
سوم معصومی که عصمت او ثابت است به پیغمبری او خبر دهد به بیانی که در طریق دوم ذکر شد.
فرق بین معجزه و سحر و صنایع عجیبه چیست؟
از معنائی که برای معجزه بیان شد فرق آن با سحر و صنایع عجیبه امروزی ظاهر می گردد، چه آنکه سحر علاوه بر اینکه حقیقت ندارد و عمده آن صرف تعمیه و چشم بندی می باشد، صنعتی است تحصیلی و اکتسابی.
و صنایع عجیبه امروزی هم بر طبق قواعد طبیعی، و اموری است کسبی، و تحصیل آن بر هر که طالب باشد مقدور است بر خلاف معجزه که خارق عادت و از طریق تحصیل و اکتساب خارج است.
بلی کسی که اهل صنعت و فن نباشد ممکن است سحر و شعبده بازی یا صنایع غریبه امروزی را امری خارق عادت توهم کند و به معجزه اشتباه نماید لکن فرق آنها بر اهل خبره بسی ظاهر و روشن می باشد، و از این جهت لازم است معجزه را به اهل خبره عرضه نمایند تا آنها تصدیق کنند که خارق عادت است و تصدیق آنها سبب رفع توهم و اشتباه از دیگران بشود.
چنانچه سحره فرعون معجزه بودن عصای موسی را تصدیق نمودند و اطبای زمان عیسی زنده کردن مردگان را بدست عیسی امر خارق عادت دانسته و فصحاء و بلغاء عرب نسبت بفصاحت و بلاغت قرآن کریم سر تعظیم فرود آوردند و به اعجاز آن اقرار و اعتراف نمودند.
و شاید علت اینکه خداوند معجزه های انبیاء را متناسب با علومی که در عصر آنها به کمال ترقی رسیده بود قرار داده همین باشد که اهل فن آن را تصدیق نمایند تا بر سایرین حجت تمام باشد.
اموری که در معجزه رعایت آنها لازم است:
اموری که در معجزه رعایتش لازم است دوازده چیز است.
اول _ باید معجزه حجت کافی و قاطع عذر باشد تا بتوان آن را تصدیق و به آن احتجاج نمود و راه عذر را بست.
دوم _ باید مقارن دعوت یا قبل از آن اقامه شود تا علم به آن در حین دعوت ممکن باشد، ولی اگر کسی بگوید امروز مرا تصدیق کنید تا فردا یا چند ماه یا چند سال دیگر معجزه من ظاهر گردد برای دعوت فعلی وی و اهل زمان او نتیجه نخواهد داشت، بلی هرگاه بر اهل آن زمان موعود معجزه وی ظاهر شود برای آنها کافی خواهد بود.
سوم _ لازم نیست که جمیع مردم حتی کسانی که مبتلای به مصبیت و تقلید کور کورانه باشند معجزه را تصدیق کنند، بلکه همین اندازه که عقول خالی از تعصب اعجاز آن را درک کنند یا اهل خبره اقرار و اعتراف به معجزه بودن آن نمایند کافی خواهد بود.
چهارم _ در معجزه مشاهده تمام افراد امت حتی کسانی که در زمانهای بعد می آیند لازم نیست، بلکه هرگاه جماعتی مشاهده کردند و به نحو تواتر به دیگران رسید به طوری که قطع و یقین به صدور آن حاصل، و احتمال تعمیه و سحر داده نشد کافی است.
پنجم _ در معجزه تکرار و تعدد لازم نیست به اینکه پیغمبر تقاضای مختلفه مردم را بپذیرد و هر روز و هر ساعت به میل و خواهش هر کس اقامه معجزه کند و مجلس خود را به تماشا خانه عجائب و غرائب تبدیل سازد، بلکه تنها بر او لازم است حق را ثابت کند و حجت را تمام نماید اگرچه به اقامه نمودن یک معجزه باشد یک مرتبه.
ششم _ لازم نیست پیغمبر در هر زمانی قادر بر انجام معجزه باشد چون او نیز بشر و عاجز است، و معجزه فعل خدا است که برای اثبات صدق پیغمبر بوی عنایت می فرماید و اقامه آن در هر زمانی بسته به اراده و مشیت اوست.
هفتم _ لازم نیست معجزه به نحو خاص و طرز معین و آن طوری که مردم تقاضا می کنند باشد بلکه همین قدر که مردم از اتیان به مثل آن عاجز باشند کافی است.
هشتم _ هرگاه کسی نتواند بین معجزه و سحر و صنعت فرق بگذارد باید به اهل خبره رجوع کند.
نهم _ کسی که نبی مسلم یا معصوم ثابت العصمه ای بنص صریح قطعی به نبوت او خبر داد به طوری که احتمال غیر او نرود برای اثبات نبوتش کافی است و دیگر به اقامه معجزه احتیاجی نیست (چنانچه قبلاً ذکر شد).
دهم _ هرگاه به دلیل قطعی عصمت و اکملیت شخصی ثابت گردد اگر مدعی نبوت شود همان عصمت و اکملیت او بر صدقش کافی است  و دیگر نیازی به معجزه نیست.
یازدهم _ کسی که بر طبق دعوای خود اقامه معجزه کند لازم نیست نبی مسلمی هم به نبوتش خبر داده باشد، بلکه یکی از این دو کافی است، زیرا اگر کافی نباشد لازم آید نخستین پیغمبری که از جانب حق مبعوث شده نبوتش ثابت نشود چه قبل از او پیغمبری نبوده که به نبوت او خبر دهد.
دوازدهم _ کسی که معجزه ای مشاهده ننمود و به طریق تواتر هم بر او معلوم نشد و تقصیری در مقدمات لازمه ننمود معذور است چنانچه در مبحث آتیه به آن اشاره خواهیم کرد.
دلیل بر فقدان موانع مذکوره چیست؟
از آنچه در بیان شرایط نبوت ذکر شد معلوم گردید که موانع مذکور یا منافی عصمت و اکملیت است، یا مستلزم جهل و فراموشی و یا موجب کذب و افتراء و بالاخره مخالف با غرض الهی از ارسال رسل است و نقض غرض بر ذات اقدسش روا نباشد.
و ما برای روشن شدن مطلب نمونه ای از موانع مذکور را در شخصی که در زمان اخیر مدعی نبوت شد و عده ای از روی نادانی، یا از روی اغراض شخصی پیرو او شدند ذکر می نمائیم تا کذب او و امثال او که آشکار است آشکاراتر گردد و افراد ساده و نادانی که فریب آنها را خورده اند ملتفت و متنبه شوند.
اما فاقد بودن شرایط نبوت یکی جهل اوست که در مجالس علما با او مذاکره کردند از عهده هیچ یک از سؤالات آنها برنیامد.
دیگر آنکه نزد سید کاظم رشتی با حاج کریم خان و ملا سلطان تلمّذ می نمودند و تعلیمات شوم این سید هر کدام اینها را به یک چاه ضلالتی انداخت، بابی شیخی، صوفی.
دیگر آنکه با اینکه کتابش به لسان عربی است زبان عرب را هم نمی دانسته و غلطهای نحوی و صرفی بسیار و رکاکت اسلوب و غیره در کتابش واضح و آشکار است حتی وقتی به او اغلاط وی را گوشزد کردند گفت نحو و صرف دو بنده بودند آنها را آزاد کردیم.
دیگر آنکه معجزه از او دیده نشد و اتباعش برای او سه معجزه گفتند یکی _ آنکه خبر داد که در هشتاد سال دیگر تمام دنیا را مذهب باب می گیرد و بحمدالله کذب او واضح شد، حتی خود اتباعش هم راضی نشدند بدین او باقی باشند و گفتند به آمدن بهاء دین باب نسخ و بایقان بهاء بیان باب باطل شد.
و یکی _ سرعت قلم که بسیار اشخاصی مقابلش قیام کردند که سرعت قلم آنها به مراتب بیشتر بود.
سوم _ نفوذ دعوتش و کثرت اتباعش و آن هم دعات باطله بسیار بودند و هستند، مثل قادیانی و غیره که هم نفوذ آنها بیشتر و هم اتباع زیادتری دارند.
اما دعاوی خلاف عقل او اهم آنها از جهت فساد، دعوی حلول و اتحاد است که بطلان آن در صفات سلبیه گذشت.
و اما اشتمال احکامش بر قبایح عقلیه، آن نیز فراوان است تا جائی که زنای با محارم و آزادی و رفع حجاب و غیر اینها را تجویز نموده است.
اما تناقضاتی که در دعوی اوست، اینکه اول طلوعش دعوی با بیت نمود، چنانچه در کتاب احسن القصص می گوید: «الله قد قدر ان یخرج هذا الکتاب فی تفسیر احسن القصص من عند محمد بن الحسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی ابن ابی طالب، علی عبده لیکون حجة الله من عند الذکر علی العالمین بلیغا»(43).
(خداوند مقدر فرمود که این کتاب در تفسیر احسن القصص خارج شود از نزد حضرت بقیة الله بر بنده اش برای اینکه حجت بلیغ بر جهانیان باشد) که خود را عبد امام زمان علیه السلام خوانده و از طرف او دانسته است.
و همچنین در همان کتاب می نویسد «انی عبدالله آتانی البینات من عند بقیةالله المنتظر امامکم» (من بنده خدایم که مرا از جانب بقیةالله امام منتظر شما نشانه ها داده است) و حسین علی بهاء هم در کتب قیّوم الاسمائش از او نقل کرده «یا بقیةالله قد فدیت بکلی لک و رضیت السب فی سبیلک و ما تمنیت الا القتل فی محبتک(44) (ای بقیةالله فدای تو شوم و از دشنام شنیدن در راه تو راضیم آرزوئی جز کشته شدن در راه تو ندارم).
بعد از آن دعوی مهدویت نمود و خود را امام دوازدهم و چهاردهمین معصوم دانسته، چنانچه در کتاب بیانش بعد از ذکر نبی صلی الله علیه و آله وسلم و ائمه طاهرین علیهم السلام می گوید: الثالث عشر الحسن العسکری و الرابع عشر البهاء الذی نزل فی لیلة القدر» (و سیزدهم حسن عسکری و چهاردهم بهاء است که در شب قدر فرود آمد ).
و همچنین در کتابی که به شهاب الدین سهروردی نوشته مسطور است. «انی انا المهدی حق علی من آمن بالقرآن بی توعدون» (بدرستی آگاه باشید منم آن مهدی سزاوار است برهر که ایمان به قرآن آورده به من وعده داده شده).
و بعد از آن دعوی نبوت و کتاب و دین و شریعت نمود، چنانچه در همین کتاب به شهاب الدین می نویسد «و لقد بعثنی الله بمثل ما قد بعث محمد رسول الله من قبل» (و همچنین خدا مبعوث کرد مرا مثل اینکه محمد صلی الله علیه و آله وسلم را از این پیش مبعوث نمود) و نیز می گوید: «و لا تتبعن الا ما نزل فی البیان فان ذلک ما ینفعکم» (پیروی مکنید مگر آنچه در بیان نازل شده بدرستی که آنها چیزهائی است که نافع است برای شما) و نیز می گوید: «و لقد رفعنا کل ما انتم به تعملون» (به تحقیق ما برداشتیم آنچه را که عمل می کردید، یعنی کلیه احکام اسلام نسخ شد).
و بعد از آن دعوی افضلیت نمود، چنانچه در بیان می گوید: «ولعمری» «ان امر الله فی حقی اعجب من امر رسول الله من قبل لو انتم تتفکرون» «انه ربی فی العرب ثم من بعد اربعین سنة نزل الله علیه الایات و جعله رسول» «الی العالمین و انی ربیت فی الاعجمین  و قد نزل الله علی من بعد» «ما قضی من عمری خمسة بعد عشرین سنة آیات الّلتی» «کل عنها تعجزون».
یعنی قسم به جان خودم که امر خدا در من عجیب تر از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم پیش از این است اگر فکر کنید گفت: بدرستی که او در عرب تربیت شده و بعد از چهل سال خداوند آیات بر او نازل کرد و او را رسول عالمیان قرار داد و من در عجم تربیت شدم و در سن 25 سالگی آیاتی که همه از آنها عاجزند بر من نازل شد).
و بعد از آن دعوی الوهیت نمود چنانچه در بیان می گوید: «و لعمری اول من سجدلی محمد ثم علی ثم الذین هم شهداء من بعده ثم ابواب الهدی اولئک الذین سبقوا الی امر ربهم و اولئک هم الفائزون» (به جان خودم  قسم که اول کسی که بر من سجده کرد محمد صلی الله علیه و آله وسلم بود و بعد از آن علی علیه السلام و پس از آن شهداء بعد از علی و پس از آنها ابواب هدی آنها کسانی هستند که سبقت گرفتند به امر پروردگارشان و آنها رستگارانند) و غیر ذلک از کلماتی که در این مورد گفته است، و اگر کسی تنها همین تناقضات را در دعاوی وی مطالعه کند کافی است به سخافت رأی و سبک مغزی و جنون و حماقت این مدعی پر مدعا پی برده به جهالت یا غرض ورزی اشخاصی که دم از این مسلک می زنند واقف شود.
نکته دیگر که در دعاوی او قابل توجه است اینکه این شخص در کلمات خود به نبوت و رسالت حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم اقرار و اعتراف نموده و معلوم است هر که رسالت پیغمبر اکرم را پذیرفت ناچار باید خاتمیت او را هم قبول کند، چه خاتمیت حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم نص صریح قرآن و اخبار متواتره و ضرورت دین اسلام است.
بنابراین دعوی نبوتش به اقرار و به عقیده خودش کذب و افترا خواهد بود و احتیاج بدلیل دیگری بر کذب او ندارد.
به بیان روشن تر آنکه پیغمبر اسلام خبر داد که دینش تا قیامت باقی و هر که بعد از او مدعی نبوت شد کاذب است.
بنابراین، به این مدعی نبوت (باب یا بهاء) می گوئیم یا پیغمبر اسلام راستگو است یا دروغگو، اگر راستگو است، پس دعوی نبوت تو باطل می گردد و اگر دروغگو است، پس اقرار تو به نبوت او دروغ می باشد، پس بنا بر هر تقدیری تو دروغگو هستی و لیاقت نبوت نداری.
و بالجمله این شخص به کلی فاقد شرایط نبوت و واجد اکثر موانع آن است، و وارد شدن در ابطال دعوی او به طور تفصیل بحث مبسوطی لازم دارد.
 
پی نوشت:
1_ سوره بقره آیه 118.
2_ سوره هود آیه 120.
3_ امر و نهی هرگاه صادر شود، بواسطه مصالح یا مفاسدی است که بر فعل یا ترک کاری مترتب است.
و مصالح و مفاسد مترتبه بر افعال هرگاه از مدرکات عقلیه باشد به این معنی که عقل بتنهائی آنها را درک کند، امر و نهیی که به آن تعلق می گیرد، امر و نهی ارشادی گویند، زیرا بحکم عقل ارشاد و راهنمائی می کند مانند اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم (سوره نساء آیه 62) (خدا و رسول و اولی الامر را اطاعت کنید) و لا تلقوا بایدیکم الی التهلکة (سوره بقره آیه 191) (بدست خود، خود را بهلاکت نیندازید) که حسن اطاعت و قبح القاء نفس در مهلکه از مدرکات اولیه عقلیه است.
و همچنین است اگر عقل درک نکند ولی خود آمر (امر کننده) و ناهی (نهی کننده) حکمت (مصلحت یامفسده) آنرا بیان کند مثل آیه شریفه لا تقربا هذه الشجرة که خداوند حکمت نهی از خوردن درخت مزبور را که خروج از بهشت باشد برای آدم بیان می فرماید.
و از این قبیل است اوامر و نواهی طبیب نسبت بمرض، و مواعظ و نصایحی که عقلاء و دانشمندان بکهتران و زیردستان خود می کنند و اطلاق واجب و مستحب و حرام و مکروه بر این قبیل اوامر و نواهی حقیقت ندارد بلکه از روی مجاز و مناسبت است.
و هر گاه مصالح و مفاسد افعال بعقل درک نشود و آمر و ناهی نیز آن را بیان نکند، در این صورت اگر آمر و ناهی مقام مولویتی (صاحب اختیاری و آقائی) اعمال کند، خواه حقیقی باشد مانند ذات مقدس حقتعالی و خواه بجهل الهی باشد مانند پیغمبر و امام و شوهر و پدر و مادر و مولا (سید) و از روی اعمال مولولیت صادر شود آن اوامر و نواهی را مولوی گویند، و امر مولوی هرگاه بطور الزام و التزام باشد ام وجوبی و اگر بنحو الزام نباشد امر ندبی است، و نهی مولوی نیز هرگاه بطور الزام باشد نهی تحریمی، و اگر بنحو الزام نباشد نهی تنزیهی است.
4_ له در هر دو مورد مصحح.
5_ سوره ص آیه 31.
6_ سوره قمر آیه 47.
7_ سوره هود آیه 47 و 48.
8_ سوره بقره آیه 259.
9_ سوره انعام آیه 76 و 77 و 78.
10_ سوره انبیاء آیه 64.
11_ سوره یوسف آیه 24.
12_ سوره یوسف آیه 70.
13_ سوره شعراء آیه 20.
14_ سوره شعراء آیه 13.
15_ سوره قصص آیه 34. 
16_ سوره طه آیه 30 و 31 و 32 و 33.
17_ سوره شعراء آیه 42.
18_ سوره اعراف آیه 149.
19_ سوره ص آیه 20 و 21 و 22 و 23.
20_ سوره ص آیه 30 و 31 و 32 و 33 و 34.
21_ این تفسیر هم صحیح نیست بلکه محتمل است مراد جسد خود سلیمان باشد در معاینه اسبها خسته شده خوابش ربود و از فیض بیداری شب بازماند، پس از بیدار شدن انابه نمود و پشیمان شد.
22_ سوره انبیاء آیه 87 و 88.
23_ سوره الضحی آیه 7.
24_ سوره یوسف آیه 3.
25_ سوره شوری آیه 53.
26_ سوره انشراح آیه 2 و 3.
27_ سوره اسراء آیه 41.
28_ سوره احزاب آیه 1.
29_ سوره زمر آیه 65.
30_ سوره بنی اسرائیل آیه 24.
31_ سوره فتح آیه 1 و 2.
32_ سوره مؤمن آیه 57.
33_ سوره محمد آیه 21.
34_ سوره عبس آیه 1 و 2.
35_ سوره قلم آیه 4.
36_ سوره آل عمران آیه 159.
37_ سوره احزاب آیه 27.
38_ سوره مائده آیه 17.
39_ سوره کهف آیه 110.
40_ سوره آل عمران آیه 30.
41_ سوره انعام آیه 83 تا 87.
42_ یعنی لازم آید خداوند شخصی را که پائین تر است بر شخصی که افضل و بالاتر است ترجیح و برتری دهد و یا شخصی را که از حیث اخلاق مساوی با دیگری باشد بدون وجه مزیت و رجحانی دهد و این هر دو خلاف عدل و حکمت، و محال است از خداوند صادر شود.
43_ رکاکت و غلط آخر عبارت را متوجه شوید.
44_ رکاکت عباراتش را تأمل کنید به خصوص کلمه (فدیت بکلی).
 
بیشتر بدانید :   • عصمت    
شما هم برای عصمت پيامبـران نظر دهید  

 
 
 
          
نظرات کاربران برای عصمت پيامبـران  

هیچ نظری برای این مقاله ثبت نشده است