چهارشنبه بیست و دوم آذرماه سال 1396 خورشیدی
انتظار فرج
با توجه به اهمیت فوق العاده ای که قرآن برای معاد، هم از نظر معارف دینی و هم از جنبه تأثیر تربیتی، قائل است، آیات بسیاری را به بیان دلائل معاد تخصیص داده است.
دفعات مشاهده: 7000 • تاریخ درج : چهارشنبه 25 اسفند 1389  •

دلائل معــاد
سرفصل ها
با توجه به اهمیت فوق العاده ای که قرآن برای معاد، هم از نظر معارف دینی و هم از جنبه تأثیر تربیتی، قائل است، آیات بسیاری را به بیان دلائل معاد تخصیص داده است.
این دلائل در واقع به دو بخش عمده تقسیم می شود:
بخش اول: دلائلی است که وقوع معاد و وجود زندگی بعد از مرگ را از راههای مختلف اثبات می کند.
بخش دوم: دلائلی است که در حقیقت پاسخ به ایرادات مخالفان است، یعنی کسانی که بازگشت به حیات مجدد را «محال» می شمردند، و با تعبیرات مختلفی آن را «غیر ممکن» معرفی می کردند.
قرآن مجید در برابر آنها به یک سلسله دلائل «عقلی» و «حسی و تجربی» پرداخته، و مسأله «امکان معاد» را در مقابل ادعای محال بودن آن به وضوح اثبات می کند.
البته سیر طبیعی بحث ایجاب می کند که نخست دلائل «امکان» معاد مطرح شود، و از مرحله «انکار مطلق» به مرحله «امکان مطلق» گام بگذاریم، سپس دلائلی که «لزوم» معاد و «وقوع» آن را ثابت می کند عنوان گردد، تا از این طریق به طور صحیح و منطقی به حقیقت معاد و مراحل مختلف آن آشنا گردیم.
نکته ای را که در اینجا لازم است مؤکدا خاطر نشان کنیم اینکه: تمام گفتگوهای قرآن در زمینه امکان معاد در برابر کسانی است که معاد جسمانی را منکر بودند، و قرآن بر این مسأله تأکید می کند که بازگشت «روح» و «جسم» توأم با هم در سرای دیگر کاملا ممکن است چرا که نمونه های مختلف آن را با چشم خود در این جهان می بینیم.
به هر حال طرقی که قرآن در این زمینه ارائه می دهد بسیار متنوع و جالب است و آن را در شش طریق می توان خلاصه کرد:
1-      آیات خلقت نخستین (جهان و انسان).
2-      آیات عمومیت قدرت خدا.
3-      آیات احیاء ارض (زنده شدن زمینهای مرده).
4-      آیات تطورات جنین.
5-      آیات رستاخیز انرژیها.
6-      آیات نمونه های عینی و تاریخی معاد در این جهان.
ولی برای اینکه روشن شود قرآن با چه کسانی سر و کار داشته و نقطه نظر آیات کدام است، لازم است قبلا قسمتهائی از منطق مخالفان معاد را که در آیات قرآن منعکس است مطرح کنیم، منطقی که امروز نیز تکرار می شود و مخالفان امروز احیانا روی آن تکیه می کنند.
با این توضیح، به سراغ بحث امکان معاد می رویم، و در آغاز منطق و طرز تفکر منکران را بازگو می کنیم:
1-     امکان معاد و منطق مخالفان
اشاره:
گفتیم قرآن مجید برای فراهم ساختن زمینه فکری در این مسأله، نخست به سراغ موضوع «امکان معاد» می رود، و از طرق مختلفی (طرق ششگانه) آن را اثبات می کند، بعد دلائل «وقوع معاد» را بر می شمرد.
شاید نیز به تذکر نداشته باشد که مخالفان معاد، دلیل عقلی و منطقی خاصی برای اثبات مقصد خود نداشتند، آنها معمولا به خاطر ذهنیت کاملا عوامانه روی استبعاد (بعید شمردن بازگشت به زندگی مجدد) تکیه می کردند، تا آنجا که طرح مسأله حیات بعد از مرگ را نشانه جنون و یا تهمت بر خداوند می پنداشتند و گوینده آن را در خور تمسخر و استهزاء.
با این اشاره به قرآن باز می گردیم و به آیات زیر گوش جان فرا می دهیم:
1-      و قالوا ءإذا کنا عظاما و رفاتا ءإنا لمبعوثون خلقا جدیدا. (سوره اسراء، آیات 49 و 98).
2-   و قال الذین کفروا هل ندلکم علی رجل بنبئکم اذا مزقتم کل ممزق انکم لفی خلق جدید- افتری علی الله کذبا ام به جنة. (سوره سبأ، آیه 7 و 8).
3-      و قالوا ءإذا ضللنا فی الارض ءإنا لفی خلق جدید. (سوره سجده، آیه 10).
4-   و قال الذین کفروا ءإذا کنا ترابا و آباءنا  ءإنا لمخرجون لقد وعدنا هذا نحن و آباؤنا من قبل ان هذا إلا اساطیر الاولین. (سوره نمل، آیه 67 و 68).
5-      و قال الکافرون هذا شیء عجیب- ءإذا متنا و کنا ترابا ذلک رجع بعید. (سوره ق، آیه 2 و 3).
6-   ایعدکم أنکم اذا متم و کنتم ترابا و عظاما انکم مخرجون - هیهات هیهات لما توعدون- ان هی إلا حیاتنا الدنیا نموت و نحیا و ما نحن بمبعوثین. (سوره مؤمنون، آیات 35 تا 37).
7-      ان هؤلاء لیقولون- ان هی الا موتتنا الاولی و ما نحن بمنشرین. (سوره دخان، آیه 34 و 35).
ترجمه:
1-      و گفتند آیا هنگامی که ما استخوان پوسیده و پراکنده ای شده ایم دگربار آفرینش تازه ای خواهیم یافت؟!
2-   کافران گفتند: آیا مردی را به شما نشان دهیم که خبر می دهد هنگامی که (مردید و خاک شدید و) سخت از هم متلاشی شدید (بار دیگر) آفرینش تازه ای خواهید یافت- آیا او بر خدا دروغ بسته؟ یا به نوعی جنون گرفتار است؟! (چنین نیست) بلکه آنها که به آخرت ایمان نمی آورند در عذاب و گمراهی دوری هستند (و نشانه گمراهی آنها همین انکار شدید آنها است).
3-      آنها گفتند: آیا هنگامی که ما مردیم و در زمین گم شدیم آفرینش تازه ای خواهیم یافت.
4-   کافران گفتند: آیا هنگامی که ما و پدرانمان خاک شدیم باز هم از دل خاک بیرون می آئیم؟ - این وعده ای است که به ما و پدرانمان از پیش داده شده، اینها همان افسانه های خرافی پیشینیان است!
5-   و کافران گفتند: این چیز عجیبی است!- آیا هنگامی که ما مردیم و خاک شدیم دوباره به زندگی باز می گردیم؟! این بازگشتی است بعید.
6-   آیا او به شما وعده می دهد هنگامی که مردید و خاک و استخوان شدید بار دیگر (از قبرها) خارج می شوید؟! – هیهات، هیهات! از این وعده هائی که به شما داده می شود- غیر از این زندگی دنیای چیزی در کار نیست! پیوسته گروهی از ما می میرند و نسل دیگری جای آنها را می گیرند، و ما هرگز بر انگیخته نخواهیم شد.
7-      اینها (مشرکان) می گویند- مرگ ما جز همان مرگ اول نیست، و هرگز زنده نخواهیم شد!
*  *  *
تفسیر و جمع بندی
مگر خاک دوباره انسان می شود؟!
این آیات هر چند مضمونهای مشابهی دارد ولی با این حال تفاوتی در تعبیرات و محتوای آنها دیده می شود که قابل دقت است.
در نخستین آیه، اشاره به مشرکان عرب کرده، می فرماید: «آنها گفتند: هنگامی که ما استخوانهائی (پوسیده) و متلاشی شدیم آیا آفرینش جدیدی خواهیم یافت»؟!
«و قالوا ءإذا کنا عظاما و رفاتا لمبعوثون خلقا جدیدا»
چگونه ممکن است گوشتهای انسان خاک شود، سپس استخوانها متلاشی گردد، و هر ذره ای از آن در کناری افتد، سپس آن را جمع آوری کنند و لباس حیات بر آن بپوشانند؟ یک مشت استخوان پوسیده و متلاشی شده کجا، و یک انسان زنده و متحرک و نیرومند کجا؟!
«رفات» از ماده «رفت» (بر وزن نفت) به معنی خرد کردن است، و بعضی «پیچیدن» را نیز جزو معانی آن شمرده اند، بعضی گفته اند «رفات» به معنی اجزای بسیار کوچک و کهنه پوسیده است و این حالتی است که استخوان بعد از گذشتن سالها به خود می گیرد، و بعضی مفهوم اصلی آن را حالتی که بر اثر کهنگی و شکسته شدن پیدا می شود دانسته اند، این تفسیرها شباهت زیادی با هم دارد. (مفردات راغب، مقائیس اللغه و تفسیر روح المعانی).
و اینکه بعضی از مفسران – طبق نقل روح المعانی- آن را به معنی خاک یا غبار یا چیزی که فوق العاده کوبیده و نرم شده باشد تفسیر کرده اند در واقع بیان مصداقهائی از آن است.
*  *  *
آدم عاقل چنین حرفی نمی زند!
دومین آیات لحن خشن تر و مغرورانه تری از مشرکان ترسیم می کند، می فرماید: «کافران گفتند: آیا مردی را به شما نشان دهیم که پیوسته به شما خبر می دهد هنگامی که کاملا از هم متلاشی شدید آفرینش تازه ای خواهید یافت». «قال الذین کفروا هل ندلکم علی رجل ینبئکم اذا مرقتم کل ممزق انکم لفی خلق جدید.»
«آیا او بر خدا افترا بسته (چون می گوید این خبر از سوی خدا است) یا به نوعی جنون مبتلا شده (لذا سخنان جنون آمیز می گوید)» «افتری علی الله کذبا ام به جنة».
به این ترتیب آنها خبر دادن پیامبر را از معاد جسمانی ناشی از یکی از دو امر می دانسته اند، و می گفتند: یا او عاقل است و هوشمند ولی برای سوء استفاده این مطالب را به خدا دروغ بسته تا مردم را دور خود جمع کند، یا اینکه قصد و غرضی ندارد و (نعوذ بالله) گرفتار جنون شده! مگر هیچ عاقلی ممکن است بگوید این استخوانهای پوسیده و خاکهای پراکنده که ذرات آن بر امواج باد سوار می شود و به هر سو می رود، روزی جمع می شود و از نو زنده می گردد؟!
این کوردلان مغرور که حتی حاضر نبودند از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) جز به عنوان «رجل» (یک مرد ناشناس) یاد کنند، آغاز آفرینش خود را به کلی فراموش کرده، و پرده های جهل و غرور چشمان حقیقت بینشان را از مشاهده صحنه های معاد در زندگی روزانه نابینا ساخته بود که شرح آن به خواست خدا بعد از ذکر این آیات خواهد آمد.
«مزقتم» از ماده «تمزیق» به معنی پاره کردن و قطعه قطعه نمودن است، و در اینجا اشاره به تجزیه وجود انسان و پراکنده شدن ذرات او در خاک و آب و هوا است.
*  *  *
در سومین آیه به تعبیر تازه ای در این زمینه برخورد می کنیم، می فرماید: «مشرکان گفتند: آیا هنگامی که ما در زمین گم شدیم آفرینش تازه ای خواهیم یافت». «و قالوا ءإذا ظللنا فی الارض ءإنا لفی خلق جدید».
تعبیر به گم شدن در زمین از یکسو اشاره به خاک شدن اجزاء بدن انسان است که همشکل زمین می شود، و از سوی دیگر اشاره به پراکنده شدن در مناطق مختلف جهان به گونه ای که اصلا شناخته نمی شود.
به این ترتیب آنها می خواستند با این بیان ثابت کنند چنین بازگشتی محال است محال!
در حالی که عین این مسأله در آغاز خلقت انسان رخ داده که ذرات پراکنده در جهان طبیعت به قدرت خداوند گرد آوری شده و انسان به وجود آمده است (و بهترین دلیل بر امکان چیزی وقوع آن است).
*  *  *
اینها همه افسانه است!
در چهارمین آیه، همین مطلب با اضافات دیگری به چشم می خورد، می فرماید: «کافران گفتند: هنگامی که ما و پدران مان خاک شدیم باز هم به صورت انسانهای زنده ای از دل خاک بیرون می آییم؟ این وعده ای است (دروغین) که به ما و پدرانمان از پیش داده شده!، این همان افسانه های خرافی پیشینیان است»! «و قال الذین کفروا ءإذا کنا ترابا و آبائنا ءإنا لمخرجون – لقد وعدنا هذا نحن و آبائنا من قبل ان هذا إلا اساطیر الاولین». («اساطیر» جمع «اسطوره» و به عقیده بعضی از ارباب لغت جمع «اسطار» و «اسطار» نیز به نوبه خود جمع «سطر» است و به معنی چیزی است که به دروغ نوشته شده بعضی نیز گفته اند از آنجا که «اسطوره» از صیغه های «مزید فیه» است دلالت بر زیاده از سطر طبیعی دارد، و لذا به معنی «سطر مجعول» است، به هر حال اسطوره به معنی مطالب باطل و بی اساس و خرافی است (مقائیس – مفردات – مصباح اللغه و التحقیق).
از این تعبیر به خوبی استفاده می شود که مسأله معاد آن هم به صورت جسمانی مخصوص قرآن و شریعت اسلام نبوده، بلکه انبیاء پیشین نیز از آن خبر داده اند، ولی به دلائلی که به خواست خدا بعدا خواهد آمد سرکشان امتها هرگز در برابر این حقیقت سر تسلیم فرود نیاوردند، و آن را به عنوان یک امر خرافی و اسطوره ای دور از عقل و منطق معرفی می کردند.
در واقع آنها برای انکار معاد در این تعبیر خود به دو چیز متوسل شده اند: نخست اینکه بعید به نظر می رسد که خاک بتواند بار دیگر لباس حیات بپوشد، دیگر اینکه چون همه انبیاء چنین وعده ای را به امتهای خود داده اند و هرگز تحقق نیافته، دلیل بر این است که یک افسانه بیش نیست (گوئی انتظار داشتند قیامت فورا برپا شود و اگر برپا نشود لابد دروغ است)!
*  *  *
در پنجمین آیه، تعبیر دیگری از همان انکار و استبعاد دیده می شود می فرماید: «کافران گفتند: این چیز عجیبی است؟ آیا هنگامی که مردیم و خاک شدیم دوباره زنده می شویم؟ این باز گشتی بعید است»!
«و قال الکافرون هذا شیء عجیب ءإذا متنا و کنا ترابا ذلک رجع بعید» (بعضی از مفسران واژه «رجع» و «رجوع» را به یک معنی شمرده اند (مانند، المیزان) در حالی که بعضی دیگر معتقدند «رجع» به معنی متعدی استعمال می شود، و «رجوع» به معنی لازم (روح البیان جلد 9 صفحه 103) در تفسیر فخر رازی نیز آمده است که در میان این دو، تفاوت وجود دارد، ولی آیه مورد بحث قابلیت هر دو معنی را دارد جلد 28 صفحه 152).
به این ترتیب در آغاز سخن آن را «عجیب» می شمردند، و در پایان «بعید»، بی آنکه درباره خلقت خود بیندیشند و ببینند که این موضوع «عجیب و بعید» در ابتدای آفرینش آنها به خوبی تحقق یافته است، بلکه چنانکه خواهیم گفت: مسأله معاد و تجدد حیات را دائما با چشم خود در این زندگی مشاهده کرده و می کنیم، چگونه عجیب و بعید است؟
*  *  *
در ششمین آیه با همان انکار مخالفان در لفافه دیگری رو به رو می شویم، آنها به هنگام تبلیغ دوستان و اطرافیان خود با قاطعیت و جسارت هر چه تمامتر می گفتند: «آیا این انسانی که مثل شما است به شما وعده می دهد هنگامی که مردید و خاک و استخوان شدید باز (از قبرها) خارج می شوید؟! – هیهات هیهات، از این وعده هائی که به شما داده می شود»!: «ایعدکم أنکم إذا متم و کنتم ترابا و عظاما انکم مخرجون- هیهات هیهات لما توعدون».
سپس این کوردلان بی آنکه نیازی به استدلال احساس کنند با قاطعیت می افزودند: «غیر از این زندگی دنیا چیزی در کار نیست، پیوسته گروهی از ما می میرند و نسل دیگری جای آنها زنده می شود، و هرگز معادی برای ما در کار نیست»! «ان هی الا حیاتنا الدنیا نموت و نحیا و ما نحن بمبعوثین».
«او فقط آدم دروغگوئی است که بر خدا افترا بسته، و ما هرگز به او ایمان نخواهیم آورد»!: «ان هو الا رجل افتری علی الله کذبا و ما نحن بمؤمنین».
این شدیدترین لحنی است که منکران لجوج در مقابل مسأله معاد داشتند، بی آنکه در فلسفه حیات انسان بیندیشند که آیا ممکن است این زندگی چند روز پر از مصائب و مشکلات، هدف اصلی آفرینش انسان باشد؟
و بی آنکه در فلسفه تکالیف الهی بیندیشند که آیا ممکن است خداوند عادل با خوبان و بدان یکسان معامله کند؟ نه در این دنیا امتیاز خاصی برای آنها قائل شود، و نه جهان دیگری در کار باشد، و بی آنکه در آغاز آفرینش خود بیندیشند که نخست نیز خاک و ذراتی پراکنده بودند.
مقدم داشتن «تراب» بر «عظام» (خاک بر استخوان) در حالی که بدن انسان نخست استخوان پوسیده می شود و بعد خاک، ممکن است به این جهت باشد که «تراب» اشاره به گوشتها است که نخست خاک می شود، و عظام اشاره به استخوانهای پوسیده یا اینکه «تراب» اشاره به اجداد و نیاکان پیشین است که کاملا خاک شده اند. و «عظام» به پدران و مادران از دست رفته، و یا اینکه چون بازگشت خاک به زندگی از استخوان بعید تر است آن را در گفتار خود مقدم داشته اند، و در هر حال بیانگر شدت مخالفت آنها با این مسأله است.
*  *  *
فقط یکبار حیات یکبار مرگ!
در هفتمین و آخرین آیه باز در این زمینه به تعبیر تازه ای برخورد می کنیم، و آن اینکه مشرکان عرب و منکران معاد، بی آنکه سخنی از استخوان پوسیده و خاک و مانند آن به میان آورند، ضمن یک ادعای بی دلیل چنین می گویند: «مرگ ما جز همان مرگ اول نیست، و ما هرگز زنده و محشور نخواهیم شد- و اگر راست می گوئید که بعد از مرگ زندگی دیگری در کار است پس پدران ما را زنده کنید و نزد ما آورید تا بر صدق گفتار شما گواهی دهند»!: «إن هؤلاء لیقولون ان هی الا موتتنا الاولی و ما نحن بمنشرین فأتوا بآیاتنا ان کنتم صادقین».
قابل توجه اینکه در آیه فوق می خوانیم چیزی جز مرگ اول وجود ندارد، در حالی که ابتدا چنین به نظر می رسد که گفته شود چیزی جز حیات اول وجود ندارد، این تعبیر برای چیست؟
در اینجا مفسران هر یک به نوعی از سؤال فوق پاسخ گفته اند، ولی از همه مناسبتر آن است که گفته شود منظور این است که بعد از حیات این جهان هیچ حادثه ای جز همین مرگ که به دنبال آن است رخ نمی دهد، یعنی حیات مجددی در کار نیست.
زمخشری در کشاف بعد از طرح این اشکال می گوید: این آیه ناظر به آیه ای است که می گوید: «کنتم امواتا فاحیاکم ثم یمیتکم ثم یحییکم»: «مرده بودید و خداوند به شما حیات بخشید، سپس می میراند و بعد زنده می کند» (سوره بقره، آیه 28).
یعنی همان گونه که بعد از مرگ نخستین (زمانی که انسان خاک بود) در این جهان زنده شدید، بعد از مرگ دوم نیز زنده خواهید شد، اما کافران می گفتند مرگی که حیات بعد از آن نبوده تنها مرگ نخستین است، یعنی مرگ دوم حیاتی در پی ندارد. (تفسیر کشاف، جلد 4، صفحه 279، ذیل آیه مورد بحث).
ولی پیدا است که این تفسیر بسیار پر تکلف است، و اصولا نیازی به آن نیست، و مناسبتر همان تفسیر اول است. (دقت کنید).
سؤال دیگری که در مورد آیه مطرح این است که هر «اولی» باید «دومی» داشته باشد، بنابراین «موت اولی» چگونه بدون «موت ثانیه» ممکن است؟
پاسخ این سؤال روشن است، زیرا لازم نیست که هر اولی ثانی داشته باشد، مثلا انسان نذر می کند نخستین پسری که خدا به او دهد نامش را «محمد» بگذارد، و چه بسا جز همان یک فرزند نصیبش نشود، یا اولین کتابی را که می نویسد به پدرش اهداء کند، و چه بسا کتاب دومی ننویسد، و می دانیم یکی از نامهای خداوند اول است در حالی که دومی برای او نیست.
*  *  *
نتیجه بحث
از مجموع هفت آیه فوق و آیات دیگری که با آن قریب الافق است به منطق مخالفان معاد، مخصوصا در عصر نزول قرآن، آشنا شدیم، تمام سخنان آنها را که عموما در زمینه انکار معاد جسمانی بوده است، در چند جمله ادعا گونه می توان خلاصه کرد:
چگونه ممکن است استخوانهای پوسیده بار دیگر لباس حیات بر تن بپوشد؟
چگونه ممکن است گوشت و استخوان ما مبدل به خک شده، و ذرات آن به هر سو متفرق شود، و در لابلای اجزای زمین از نظرها محو گردد، و باز جمع آوری شده، و حیاتی نوین پیدا کند؟ اینها یا افتراء بر خدا است، یا نشانه جنون!!
ما جز همین حیات دنیا و مرگ بعد از آن سرنوشتی نداریم، هیچ کس تا کنون زنده نشده است که ما بتوانیم این ادعا را باور کنیم، و اصولا این ادعائی است عجیب و محال و غیر قابل قبول!
این منکران از خود راضی و مغرور که حتی در آفرینش نخستین خود اندیشه نمی کردند، و نمونه های حیات بعد از مرگ را که دائما در این زندگی با چشم خود می بینند مورد مطالعه قرار نمی دادند، و اصولا بر اثر لجاجت تنها روی ادعاهای بی دلیل تکیه می کردند، منحصر به آن زمان نبوده و نیستند، و شبیه این سخنان را نیز امروز از زبان افراد دیگری که بعضا در سلک فلاسفه یا دانشمندان نیز در آمده اند می شنویم.
به هر حال قرآن مجید پاسخهای قاطعی به این ادعاها داده که در بحثهای آینده خواهد آمد، پاسخهائی که برای هر گروه از منکران معاد در هر سطحی از علم و دانش باشند، و حتی برای کسانی که مطلقا از هر دانشی بی بهره اند می تواند قانع کننده باشد، اما به شرط اینکه به راستی در جستجوی حق باشند.
اکنون به سراغ بیانات قرآن مجید در زمینه دلائل امکان معاد می رویم.
دلائل امکان معاد
1-     آفرینش نخستین
اشاره:
در قرآن مجید برای اثبات امکان معاد طرق فراوانی وجود دارد که همه در شکل استدلال منطقی عرضه شده است، قرآن این طریق را با تعبیرات بسیار لطیفی شرح داده است: این طرق را چنانکه قبلا اشاره کردیم می توان در شش موضوع خلاصه کرد:
1- آفرینش نخستین، 2- قدرت مطلقه خداوند، 3- مرگ و حیات مکرر در جهان گیاهان،4- تطورات جنین،5- بازگشت انرژیها،6- نمونه های عینی معاد.
و در زمینه هر یک از عناوین فوق آیه یا آیات متعددی در قرآن به چشم می خورد که بررسی آنها نه تنها مسأله امکان معاد که مطالب مهم دیگری را نیز تبیین می کند.
با این اشاره فهرست گونه، به قرآن مجید باز می گردیم و از بخش اول یعنی آیات مربوط به خلقت نخستین و آفرینش اول شروع کرده، به آیات زیر گوش جان فرا می دهیم:
1-و ضرب لنا مثلا و نسی خلقه قال من یحیی العظام و هی رمیم قل یحییها الذی انشأها اول مرة و هو بکل خلق علیم. (سوره یس، آیه 78 و 79).
2- أفعیینا بالخلق الاول بل هم فی لبس من خلق جدید. (سوره ق، آیه 15).
3- و هو الذی یبدأ الخلق ثم یعیده و هو اهون علیه. (سوره روم، آیه 27).
4- اولم یروا کیف یبدئ الله الخلق ثم یعیده ان ذلک علی الله یسیر. (سوره عنکبوت، آیه 19).
5- کما بدأکم تعودون. (سوره اعراف، آیه 29).
ترجمه:
1-   و برای ما مثالی زد و آفرینش خود را فراموش کرد، گفت: چه کسی این استخوانها را زنده می کند در حالی که پوسیده است؟! – بگو: همان کسی آن را زنده می کند که نخستین بار آن را آفرید، و او به هر مخلوقی آگاه است!
2-   آیا ما از آفرینش نخستین عاجز ماندیم (که قادر بر آفرینش رستاخیز نباشیم؟). ولی آنها (با این همه دلائل روشن) باز در آفرینش جدید تردید دارند.
3-      او کسی است که آفرینش را آغاز کرد، سپس آن را باز می گرداند، و این کار برای او آسانتر می باشد.
4-      آیا آنها ندیدند چگونه خداوند آفرینش را آغاز می کند، سپس باز می گرداند؟ این کار برای خدا آسان است.
5-      همانگونه که در آغاز شما را آفرید (بار دیگر در رستاخیز) باز می گردید.
*  *  *
تفسیر و جمع بندی:
چه کسی استخوان پوسیده را زنده می کند؟!
در نخستین آیه از داستان معروف مرد عرب مشرکی شروع می کند که استخوان پوسیده ای را با خود به خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آورده بود، او فردی به نام «ابی بن خلف»، یا «عاص بن وائل»، یا «امیة بن خلف» نام داشت و قطعه استخوانی را به دست گرفته بود و می گفت با این دلیل محکم به مخاصمه با محمد صلی الله علیه و آله وسلم می روم! و سخن او را درباره معاد باطل می کنم!
نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمد و صدا زد «چه کسی می تواند این استخوان را در حالی که پوسیده است از نو زنده کند»؟ کدام عقل این ادعا را باور می نماید، و شاید در همین حال برای تأکید سخنان خود قمستی از آن استخوان را نرم کرد و روی زمین ریخت. «قال من یحیی العظام و هي رمیم».
به دنبال آن قرآن به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم (ضمن پنج آیه) دستور می دهد که پاسخ قاطعی از طرق مختلف به او و امتثال او بدهد که یکی از آنها همین مسأله آفرینش نخستین کسی است که قرآن آن را به صورت بسیار کوتاه و جالبی مطرح کرده، می گوید: «و نسي خلقه»: «این مرد فراموشکار آفرینش نخستین خود را فراموش کرده»!
سپس به شرح آن پرداخته می فرماید: «بگو: کسی آن را زنده می کند که برای نخستین بار آن را آفرید» «قل یحییها الذی أنشأها اول مرة». و اگر تصور می کنی استخوانهای پوسیده سرانجام پراکنده می شود و هر ذره ای در گوشه ای می افتد، و یا اگر تصور می کنی باز گرداندن تمام صفات نخستین به این ذرات امکان ندارد چون کسی از آن آگاه نیست، اشتباه بزرگی است، چرا که او خالق همه چیز است و «از هر مخلوقی آگاه است» «و هو بکل خلق علیم».
«انشأها» از ماده «انشاء» به معنی ایجاد و تربیت است، و در اینجا گویا اشاره به این حقیقت می باشد که آن خدائی که در آغاز او را از هیچ به وجود آورد مسلما می تواند بعد از خاک شدن زنده کند.
در اینکه منظور از نسیان خلقت در این آیه چیست؟ دو احتمال وجود دارد: نخست اینکه انسان آفرینش خود را در آغاز از یک نطفه ناچیز و قطره آب بی ارزش به فراموشی سپرده که در قدرت خداوند در مسأله احیای مجدد تردید می کند.
دیگر اینکه: اشاره به آفرینش نوع آدم از خاک است، چگونه ممکن است در آغاز او را از خاک بیافریند و بار دیگر چنین امری محال باشدف چرا که «حکم الامثال فیما یجوز و فیما لا یجوز واحد» «حکم اشیاء همانند، در ممکن بودن یا نبودن یکسان است).
البته «نسیان» دراینجا یا فراموشکاری واقعی و حقیقی است، یا همچون شخص فراموشکار است هر چند فراموش نکرده، چرا که بر طبق تشخیص و آگاهی خود عمل ننموده است و در مقام انکار بر آمده. (این دو تفسیر را آلوسی در روح المعانی، جلد 23، صفحه 50، آورده است).
تعبیر «خلق اول» اشاره به آفرینش نخستین هر انسان یا خصوص حضرت آدم است، و این احتمال که بعضی از مفسرین داده اند که منظور خلقت اول جهان هستی است تناسبی با بحث ندارد.
«لبس» (بر وزن حبس) در اصل به معنی پوشانیدن چیزی است و لباس را نیز از این جهت لباس می گوید که بدن را می پوشاند، ولی به گفته راغب گاه در امور معنوی نیز به کار می رود و به معنی پوشانیدن حقیقت است. در آیه مورد بحث نیز به همین معنی است، یعنی آنها در اشتباه و جهل نسبت به معادند، و حقیقت به خاطر لجاج و تعصب بر آنها پوشیده شده.
*  *  *
در سومین آیه به تعبیر دیگری در این زمینه برخورد می کنیم، و آن مقایسه «مبدأ» حیات و «معاد» است، می فرماید: «او کسی است که آفرینش را آغاز می کند سپس آن را باز می گرداند، و این کار برای او آسانتر است» «و هو الذی یبدأ الخلق ثم یعیده و هو اهون علیه».
جمعی از مفسران جمله «یبدأ» را به معنی ماضی تفسیر کرده اند، یعنی خداوند در آغاز آفرینش را ایجاد کرد، ولی چه مانعی دارد که «یبدأ» به همان معنی اصلی فعل مضارع تفسیر شود؟ و با توجه به اینکه فعل مضارع در اینجا دلیل بر استمرار است معنی آیه چنین می شود: «خداوند به طور مداوم آفرینش را ایجاد می کند و باز می گرداند» یعنی جهان هستی مجموعه ای از حیات و مرگ و مبدأ و معاد مستمر است، بنابراین نباید در امکان معاد در قیامت تردید داشت.
دائما جهان ما می میرد و نو می شود، و خلقت جدیدی می یابد، و روی این حساب معاد و بازگشت به حیات نوین یک امر کاملا عادی است، و این پاسخ حسابشده زیبائی است در برابر منکران.
تعبیر «و هو اهون علیه» (اعاده برای او آسانتر از آغاز است) این سئوال را بر می انگیزد که در برابر قدرت مطلقه و بی پایان خداوند آسان و مشکل مفهومی ندارد، همه چیز برای او یکسان است، از جا کندن و برداشتن عظیمترین کوهها جهان برای او به همان اندازه آسان است که برداشتن یک پر کاه، و آفرینش منظومه شمسی در برابر قدرت او همچون آفرینش یک ذره خاک است، چرا که در برابر قدرت بی پایان سخت و آسان بی معنی است، البته برای ما که قدرتی محدود داریم می گوئیم برداشتن سنگ کوچک آسان است و برداشتن سنگ عظیم مشکل!
مفسران در برابر این سئوال، پاسخهائی گفته اند که از همه مناسبتر این پاسخ است که این سخن از دیدگاه بندگان و با منطق آنها است که اگر کسی چیزی را انجام دهد در مرتبه دوم انجام آن برای او سهلتر و آسانتر است، هر چند برای قادر لایزال همه چیز یکسان می باشد. (این وجه را بسیاری از مفسران به عنوان بهترین تفسیر، یا یکی از تفسیرها برگزیده اند«مجمع البیان، جلد 8، صفحه 302- روح البیانی، جلد 7، صفحه 26»).
گاه نیز گفته شده است «اهون» در اینجا معنی تفضیلی ندارد، و به معنی «هین» یعنی «آسان» است.
توجیهات دیگری نیز گفته شده که چون مناسب نبود از ذکر آن صرف نظر شد.
به هر حال مفهوم آسان و آسانتر با توجه به گفتگوهای مردم با یکدیگر است و گرنه همه چیز برای او آسان است، و آسانتری وجود ندارد، و به گفته شاعر:
چون قـــدرت او منـــزه از نقــصــان است                    آوردن خلـــق و بردنــش یکــســان است!
نسبـــت به من و تـو هــر چه دشوار بود                    در قــدرت پـــــــــر کـمـال او آســـان است
*  *  *
در چهارمین آیه آنچه در آیه قبل آمده بود به شکل دیگری آمده است، و در حقیقت تفسیر و توضیحی برای آن محسوب می شود، در برابر منکران معاد می فرماید: آیا ندیدند چگونه خداوند آفرینش را آغاز می کند، سپس آن را باز می گرداند، این امر برای خدا سهل و آسان است» «اولم یروا کیف یبدأ الله الخلق ثم یعیده ان ذلک علی الله یسیر». (باید توجه داشت که یبدأ (از باب افعال) و یبدأ (از ثلاثی مجرد) هر دو یک معنی دارد و به معنی آغاز کردن و آشکار کردن چیزی است).
تعبیر به «یبدء» (آغاز می کند) و «یعید» (باز می گرداند) به صورت فعل مضارع می تواند تأکیدی باشد بر آنچه در آیه قبل گفتیم که خداوند پیوسته در کار ایجاد و اعاده است، و این جهان دائما نو می شود و دگرگون می گردد، و هر روز مبدء و معاد و آغاز و تکراری است.
مخصوصا با این تعبیر که می فرماید: «اولم یروا...» «آیا آنها ندیدند» اشاره به اینکه مشاهده این ایجاد و اعاده مستمر و دائمی برای همه پذیر است.
این احتمال نیز وجود دارد که «یعید» تنها ناظر به معاد در روز قیامت باشد، و در این صورت تفسیر آیه چنین است: «آیا آنها ندیده اند خداوند چگونه خلق را ایجاد کرده، چنین کسی می تواند آن را باز گرداند».
تعبیر «ان ذلک علی الله یسیر»، نشان می دهد که همه چیز برای خدا آسان است، و ممکن است شاهدی باشد برای کسانی که «اهوان» را در آیه قبل به معنی «هین» تفسیر کرده اند.
به هر حال همه منکران معاد با چشم خود گیاهان را می بینند که چگونه از زمینهای مرده سر بر می آورند؟ چگونه انسانهائی پا به عرصه وجود می گذارند؟ چگونه درختان بی جان و برگ و بار می آورند؟ و چگونه هر زمان آفرینش تازه ای در این عالم رخ می دهد؟
آیا برای خالق این همه موجودات باز گرداندن آنها مشکل است؟ با اینکه هر دو به طور یکسان مشمول قدرت او هستند، و بهترین دلیل برای امکان چیزی وجود آن است؟
در پنجمین و آخرین آیه جان مطلب را در یک سخن کوتاه و بسیار فشرده و پرمعنی بیان کرده است می فرماید: «آنگونه که شما را آغاز کرد باز می گردید»! «کما بدأکم تعودون».
این جمله که بخشی از آیه 29 سوره اعراف اس، در حقیقت روشنترین و کوتاه ترین استدلال قرآن بر امکان معاد محسوب می شود، می گوید حیات مجدد را، بر حیات نخستین قیاس کن، و این یک قیاس منطقی در یک امر عقلی است، و آنها که اینگونه آیات را دلیل بر جواز قیاس در احکام تعبدی گرفته اند سخت در اشتباهند، زیرا قیاس در صورتی مجاز است که دلیل حکم اول و علت و فلسفه آن روشن باشد، تا وجود آن در حکم دوم نیز ثابت شود، همانگونه که در بحث معاد در آیه فوق و مانند آن دیده می شود.
زیرا می دانیم دلیل بر خلقت نخستین همان قدرت خدا است، و این معنی در خلقت مجدد نیز عینا وجود دارد، اما در احکام فرعی که فلسفه آنها روشن نیست و در خود دلیل نیز تصریح به علت آن نشده قیاس معنی ندارد، چرا که قیاسی است ظنی و تخمینی، نه یقینی و عقلی.
به هر حال تفسیری که در بالا ذکر شد با توجه به آیات دیگر قرآن که در این  زمینه آمده کاملا روشن است، ولی عجیب این است که بعضی از مفسران گفته اند منظور این است همانگونه که در آغاز شما را سعادتمند و شقاوتمند، مؤمن و کافر آفرید پایان و عاقبت کار شما نیز به همان باز می گردید.
شاید بعضی خواسته اند از این راه دلیلی بر عقیده فاسد خود در مسأله جبر جستجو کنند، در حالی که سخن از اصل آفرینش انسان و ابتدای خلقت او، سپس بازگشت او به زندگی مجدد است، و کمترین اشاره ای در آیه به مسأله سعادت و شقاوت اجباری و طینت مؤمن و کافر، وجود ندارد.
نتیجه بحث
از مجموع این آیات به خوبی استفاده می شود که علت اصلی انکار مخالفان معاد بی توجهی و غفلت به آفرینش نخست این جهان و آفرینش اول انسانها است، چرا که اگر کمی به آن می اندیشیدند پاسخ خود را می دادند.
مگر ممکن است آفرینش انسان در آغاز از خاک امکان پذیر باشد ولی در مرحله بعد غیر ممکن؟!
*  *  *
توضیحات
آن روز که انسان آفریده شد
دانشمندان می گویند حدود پنج میلیارد سال قبل که زمین از خورشید جدا شد یکپارچه آتش سوزان بود، میلیاردها سال گذشت تا زمین تدریجا رو به سردی گذاشت، و ابرهای فشرده ای که این کره خاکی را سخت از هر سو محاصره کرده بودند تبدیل به باران شدند، بارانهائی سیلابی که بر زمینهای داغ فرو می ریخت و می جوشید و دگربار تبدیل به ابر می شد و تدریجا این کره خاکی را سردتر و سردتر می ساخت.
سرانجام آبها در نقاط پست زمین باقی ماندند و دریاها تشکیل شد، ولی در هیچ جا اثری از حیات نبود.
نه گیاهی می روئید.
نه پرنده ای بال و پر می زد و آواز می خواند.
نه در اقیانوسهای عظیم موجود زنده ای در حرکت بود.
چرا که هنوز محیط زمین بسیار داغ و گرم بود و مجالی برای زندگی وجود نداشت.
باز هم زمین سردتر شد و به قدرت خداوند اولین جوانه های حیات در دریاها و صحراها نمایان گشت و جانداران گوناگون ظاهر شدند، و سرانجام خداوند انسان را آفرید.
بنابراین شکی نیست که انسان در آغاز از خاک آفریده شده و باز هم به خاک بر می گردد، چه مانعی دارد که باز هم از خاک آفرینش مجددی بیابد؟!
منتها انس به زندگی عادی و کوته نگری، و گاه فرو افتادن پرده های لجاج و تعصب بر فکر و اندیشه انسان، به او مجال نمی دهد که این حقایق رشن را ببیند و باور کند، یا به آن اعتراف نماید.
2-    قدرت مطلقه خداوند
اشاره
راه دیگری برای اثبات امکان بازگشت به زندگی مجدد در قیامت، توجه به قدرت بی پایان خدا است.
زیرا بحث درباره معاد، بعد از قبول اصل توحید و قبول صفات ثبوتیه و سلبیه حق است، و می دانیم یکی از صفات ثبوتیه او «قدرت مطلقه» و توانائی بر هر چیز است، و بهترین راه برای اثبات قدرت او بر هر کار، علاوه بر اینکه واجب الوجود دارای هستی نامحدود و طبعا قدرت نامحدود است، ملاحظه عظمت جهان آفرینش است.
وسعت آسمانها و منظومه ها و کهکشانها، کثرت و عظمت کواکب ثوابت و سیارات، تنوع گوناگون موجودات زنده، اعم از گیاهان و حیوانات، ریزه کاریهای عجیب ساختمان سلولهای زنده و دانه های اتم.
همه اینها نشانه قدرت بی پایان او است، و با قبول چنین اصلی جائی برای این ایراد باقی نمی ماند که چه کسی می تواند استخوان پوسیده را زنده کند و چگونه ممکن است خاکهای پراکنده جمع شوند و لباس حیات در تن بپوشد؟!
این عصاره مطالبی است که در این بخش به سراغ آن می رویم، و در آیات متعددی از قرآن مجید به آن اشاره شده، قبل از توضیح بیشتر به این آیات گوش جان فرا می دهیم:
1-      لخلق السموات والأرض اکبر من خلق الناس و لکن اکثر الناس لا یعلمون. (سوره مؤمن، آیه 57).
2-   اولم یروا ان الله الذی خلق السموات والأرض قادر علی أن یخلق مثلهم و جعل لهم اجلا لا ریب فیه فأبی الظالمون الا کفورا. (سوره اسراء، آیه 99).
3-   اولم یروا ان الله الذی خلق السموات والارض و لم یعی بِخَلقِهِن بقادر علی ان یحیی الموتی بلی انه علی کل شیء قدیر. (سوره احقاف، آیه 33).
4-      اولیس الذی خلق السموات والارض بقادر علی ان یخلق مثلهم بلی و هو الخلاق العلیم. (سوره یس، آیه 81).
5-   قل سیروا فی الارض فانظروا کیف بدأ الخلق ثم الله ینشئ النشأة الآخرة ان الله علی کل شیء قدیر. (سوره عنکبوت، آیه 20).
ترجمه:
1-      آفرینش آسمانها و زمین از آفرینش انسانها مهمتر است ولی اکثر مردم نمی دانند.
2-   آیا ندیدند خدائی که آسمانها و زمین را آفرید قادر است مثل آنها را بیافریند؟ (و به زندگی جدید بازشان گرداند) و برای آنها سرآمدی قطعی قرار داد، اما ظالمان جز کفر و انکار را پذیرا نیستند.
3-   آیا آنها نمی دانند خداوندی که آسمانها و زمین را آفرید، و از آفرینش آنها ناتوان نشد، قادر است مردگان را زنده کند؟ آری او بر هر چیز توانا است.
4-   آیا کسی که آسمانها و زمین را آفرید قدرت ندارد همانند آنها (انسانهای خاک شده) را بیافریند؟ آری (می تواند) و او آفریدگار دانا است!
5-   بگو: در زمین سیر کنید و بنگرید خداوند چگونه آفرینش را آغاز کرده؟ سپس خداوند (همین گونه) جهان آخرت را ایجاد می کند، خداوند بر هر چیز قادر است.
*  *  *
تفسیر و جمع بندی
همه چیز برای او آسان است
در نخستین آیه خداوند مسأله احیای مردگان را با آفرینش مجموعه آسمانها و زمین مقایسه کرده، می فرماید: «آفرینش آسمانها و زمین از آفرینش انسانها مهمتر است، و لکن بیشتر مردم نمی دانند» «لخلق السموات والأرض اکبر من خلق الناس و لکن اکثر الناس لا یعلمون».
فخر رازی در تفسیر این آیه می گوید: این یک استدلال واضح است برای بیان این حقیقت که خداوند قادر بر اعاده حیات انسان است، و نشان می دهد که منکران معاد بدون هیچ گونه دلیل و برهان بلکه تنها به خاطر حسد و جهل و کفر و تعصب راه جدال و انکار می پوئیدند. (تفسیر فخر رازی، جلد 27، صفحه 79).
مفسران دیگر مانند «طبرسی» در مجمع البیان و «قرطبی» و «روح البیان» نیز تصریح کرده اند که این آیه ناظر بر منکران رستاخیز است می گوید: کسی که قادر بر انجام امور مهمتری مانند آفرینش آسمانهای با عظمت و زمین (با آن همه مخلوقات شگرف و شگفت انگیز) می باشد چگونه قادر به اعاده حیات مردگان نیست. (تفسیر طبرسی، جلد 8، صفحه 529، قرطبی، جلد 8، صفحه 5769).
جمله «و لکن اکثر الناس لا یعلمون» همانگونه که جمعی از مفسران گفته اند به این معنی است که واقعا «برتری آفرینش آسمانها را با آن عظمت و نظم و حساب بر آفرینش مجدد انسان» نمی دانند، بلکه به خاطر آن است چون از این امر مهم غفلت می کنند و در آن نمی اندیشند و به خاطر تعصب و پیروی از هوای نفس، از آن نتیجه گیری لازم را در امر معاد نمی کنند لذا آنها را به منزله جاهلان بی خبر معرفی کرده است. (مجمع البیان، کشاف، روح المعانی ذیل آیه مورد بحث).
جالب اینکه در آن عصر و زمان هنوز عظمت آسمانها به خوبی شناخته نشده بود، و کمتر کسی از اسرار عظیمی که امروز در پرتو علم و دانش شناخته شده است آگاهی داشت تنها صورت ظاهری آنرا می دیدند ولی قرآن که از علم بی پایان خدا جوشیده است پرده از روی این اسرار برداشت.
ضمنا باید توجه داشت که لام در «لخلق» ظاهرا «لام ابتداء» است، و برای تأکید آمده.
*  *  *
دومین آیه بلافاصله بعد از نقل کلام منکران معاد که آفرینش مجدد انسان را بعد از پوسیده شدن استخوانها و خاک شدن نفی می کردند، می فرماید: «آیا آنها نمی دانند خدائی که آسمانها و زمین را آفرید قادر است که همانند آن انسانها را بیافریند»؟ «اولم یروا ان الله الذی خلق السموات والارض قادر علی ان یخلق مثلهم».
تعبیر به «مثل» ممکن است اشاره به آفرینش مجدد انسانها باشد، چرا که همانند سابق است، و نیز ممکن است اشاره به این باشد که خداوند قادر است انسانهای دیگری همانند این انسانها از نو ایجاد کند، وقتی بر چنین چیزی قادر است تجدید حیات انسانهای موجود از آن سهل تر می باشد.
این احتمال نیز داده شده که بدنها هر چه باشند عین بدن سابق نیستند، چرا که مورد پیشین با کیفیتهای تازه ای باز می گردد، به همین جهت تعبیر به مثل شده، ولی روح انسان همان روح است، و بعد از تعلق به جسم وحدت شخصیت از هر نظر حاصل است، بنابر این انسانها به هنگام بازگشت هم مثل گذشته هستند و هم از یک نظر عین آن (دقت کنید).
سپس در ذیل آیه به جواب سئوال دیگر منکران می پردازد، آنها می گفتند: اگر قیامت حق است پس چرا نمی آید، قرآن می گوید: «خداوند برای بازگشت آنها سرآمدی قطعی قرار داده و باید منتظر آن بود «و جعل لهم اجلا لا ریب فیه».
به تعبیر دیگر او به قدرت کامله اش دقیقا وقت آن را نیز تعیین کرده که بدون کوچکترین تخلفی درست در آن زمان رخ می دهد.
«ولی ظالمان جز کفر و انکار را نمی پذیرند» (زیرا هوای نفس و تعصب و دشمنی با حق پرده بر افکار آنها افکنده) «فأبی الظالمون الا کفورا».
*  *  *
همین معنی در سومین آیه با تعبیر دیگری بیان شده، می فرماید: آیا آنها نمی دانند خدائی که آسمانها را (با آن عظمت) و زمین را (با آن همه شگفتیهایش) آفریده، و هیچ گاه از آفرینش آنها ناتوان نشده قادر است که مردگان را زنده کند؟ آری او بر همه چیز توانا است» «اولم یروا ان الله الذی خلق السموات والارض و لم یعی بخلقهن بقادر علی ان یحیی الموتی بلی انه علی کل شیء قدیر».
جمله «اولم یروا» «آیا ندیدند» به معنی مشاهده با چشم عقل است، و لذا مفسران آن را به معنی «اولم یعلموا» «آیا ندانستند» تفسیر می کنند، بعضی نیز آن را به معنی علم و آگاهی توأم با بصیرت و دقت معنی کرده اند.
«لم یعی» از ماده «عی» به معنی عجز و ناتوانی است که به واسطه راه رفتن بسیار به انسان دست می دهد، و نیز به معنی هر گونه عجز و ناتوانی که به خاطر عهده دار شدن کار یا سخن گفتن به کسی دست می دهد گفته می شود، و تعبیر «داء عیّاء» به معنی درد بی درمان نیز از همین جهت است که چنان دردی به راستی خسته کننده است.
بعضی نیز آن را به معنی «جهل» تفسیر کرده اند، ولی این معنی در این آیه مناسب نیست.
بدیهی است خستگی و ناتوانی در موردی تصور می شود که قدرت شخص محدود باشد، ولی در مورد خداوند که قدرتش نامحدود است خستگی و عجز مفهومی ندارد.
به هر حال این تعبیر ممکن است اشاره به خرافه یهود باشد که می گفتند: خداوند بعد از آفرینش آسمانها و زمین خسته شد! و روز شنبه روز استراحت قرار داد! و از آن به بعد این معنی به عنوان یک سنت باقی ماند.
بطلان این سخن به قدری روشن است که نیاز به بحث ندارد.
*  *  *
در چهارمین آیه ضمن پاسخهای متعددی که در برابر منکران معاد و کسی که خدمت پیامبر آمده بود و استخوان پوسیده در دست داشت و می گفت: «من یحیی العظام و هی رمیم» «چه کسی استخوان پوسیده را زنده می کند؟» می فرماید: «آیا کسی که آسمانها و زمین را (با آن وسعت و عظمت و شگفتیها) آفرید، قادر نیست همانند این انسانها را بیافریند» «اولیس الذی خلق السموات والارض بقادر علی ان یخلق مثلهم».
«آری او توانائی دارد و او آفریدگار دانا است» «بلی و هو الخلاق العلیم».
بدیهی است هنگامی که سخن از آسمانها گفته می شود تمام کرات و ستارگان و کهکشانها را در بر می گیرد، و می دانیم آخرین اکتشافات دانشمندان نشان می دهد که منظومه شمسی ما جزء کهکشان معروف راه شیری است، و می گویند: این کهکشان بالغ بر یکصد میلیارد ستاره! دارد که خورشید ما یکی از ستارگان متوسط آن است!
و نیز می گویند تلسکوپهای عظیم توانسته است در حدود یک میلیارد کهکشان را کشف کند!
هر گاه این ارقام را در یکدیگر ضرب کنیم آنگاه می توانیم به عدد سرسام آور کرات آسمانی اجمالا پی ببریم، تازه اینها همه در حدود معلومات انسان امروز است، و شاید فردا و فرداها عوالمی کشف شود که آنچه امروز از جهان می دانیم در مقابل آن کوچک و ناچیز باشد. و هنگامی که زمین گفته می شود تمام اسرار و شگفتیهای آن را نیز در بر می گیرد.
آیا کسی که این جهان عظیم و عجیب و منظم را آفرید، از باز گرداندن انسان به آفرینش مجدد ناتوان است؟!
تعبیر به «خلاق» (بسیار خلق کننده) ممکن است اشاره به این باشد که خداوند پیوسته در کار خلقت است، و همه روز موجودات تازه ای را می آفریند، و موجوداتی را از بین می برد، و به این ترتیب همه روز احیاء جدید و معاد تازه ای است، و لذا واژه «خلاق» که صیغه مبالغه است بر او اطلاق شده.
«علیم» نیز می تواند اشاره به این نکته باشد که اگر انسانها می میرند و خاک می شوند و ذرات آنها همه جا پراکنده می گردد جمع آوری آن برای خداوندی که عالم و آگاه است مشکل نیست، همانگونه که نگهداری حساب اعمال آنها در طول تمام عصر مطلب پیچیده ای نخواهد بود (باید توجه داشت که «علیم» در اینجا صفت مشبهه است، و با توجه به اینکه در کنار خلاق که صیغه مبالغه است قرار گرفته برای تأکید است).
*  *  *
در پنجمین و آخرین آیه مورد بحث منکران معاد را به یک طریق حسی و تجربی دعوت می کند، و به پیامبر می فرماید: «به آنها بگو بروید و روی زمین سیر کنید، سپس بنگرید خداوند چگونه آفرینش را آغاز کرده است؟ سپس (بدانید همان خداوندی که قدرت بر ایجاد این همه مخلوقات گوناگون دارد) جهان آخرت را ایجاد می کند، چرا که او بر همه چیز توانا است» «قل سیروا فی الارض فانظروا کیف بدأ الخلق ثم الله ینشئ النشأة الآخرة ان الله علی کل شیء قدیر».
«سیر در ارض» و گردش در روی زمین از این نظر به انسان آگاهی بر آغاز آفرینش می دهد که آثار موجودات زنده از نخستین روزهائی که حیات در کره زمین پیده شده به صورتهای مختلف در لابلای قشرهای زمین باقی مانده، و امروز دانشمندان از مطالعه آنها بسیاری از اسرار آفرینش موجودات زنده را در بر می یابند.
و نیز ممکن است منظور پی بردن به اسرار آغاز خلقت کره زمین و موجودات بیجان آن باشد که از مطالعه طبقات مختلف زمین و عناصر گوناگون و انواع ترکیبها آشکار می گردد.
و نیز ممکن است اشاره به آفرینش های مکرری باشد که همه روز در این کره خاکی صورت می گیرد، افراد زیادی از موجودات زنده پا به عرصه وجود می گذارند و افراد زیادی می میرند.
خداوندی که قادر بر این همه خلقت و تطورات حیات است، چگونه از احیاء مردگان عاجز خواهد بود؟ و به این ترتیب از قدرت مطلقه حق برای اثبات امکان حیات مجدد انسان بهره گیری شده.
ولی این احتمال نیز وجود دارد که آیه فوق اشاره به خلقت نخستین انسان، و قیاس عقلی خلقت مجدد بر خلقت اول باشد که در این صورت این آیه در سلک گروه اول از آیاتی که در سابق اشاره کردیم قرار خواهد گرفت. ولی به هر حال شاهدی است بر اصل مدعا.
از آنچه در تفسیر آیه گفتیم پاسخ این سئوال به خوبی روشن می شود که چگونه قرآن به انسانها دستور می دهد که در زمین گردش کنند و چگونگی آغاز آفرینش را ببینند، در هر حالی که آغاز آفرینش به میلیونها یا میلیاردها سال قبل از این بر می گردد و امروز قابل مشاهده نیست.
در پاسخ این سئوال سه بیان در شرح بالا داشتیم (دقت کنید).
قابل توجه اینکه در اینجا از معاد تعبیر به «نشاة آخرت» شده است، و «نشأة» چنانکه راغب در مفردات می گوید به معنی ایجاد و تربیت چیزی است، و این نشان می دهد که در قیامت هم آفرینش تازه ای است و هم تربیت و نمو جدید.
*  *  *
نتیجه بحث
این بخش از آیات به منکران معاد این حقیقت را گوشزد می کند که آیا شما قدرت مطلقه خداوند را پذیرفته اید یا نه؟ اگر نپذیرفته اید نگاهی به جهان آفرینش بیفکنید: آسمانها، ستارگان ثوابت و سیار، کهکشانها، منظومه ها، و نگاهی به زمینها بیفکنید، با آنهمه شگفتیها و عجائب، و با آنهمه نظم و قانون که بر سرتاسر آنها حکمفرما است.
آیا ممکن است این همه نشانه های قدرت را مشاهده کنید، و باز هم در قدرت مطلقه حق تردید داشته باشید؟! و اگر ایمان به قدرت مطلقه او دارید چگونه در مسأله معاد و احیای مردگان شک و تردید به خود راه می دهید، و آن را عجیب و شگفت انگیز و غیر قابل قبول می پندارید؟!
3-    آیات احیاء ارض
اشاره:
چهره دیگری از معاد که قرآن مجید بارها به سراغ آن رفته، و از آن تابلو زیبائی برای اثبات این مطلب ساخته و در برابر چشم همگان قرار داده، مسأله زندگی پس از مرگ در جهان نباتات است.
همان صحنه ای که هر سال در برابر دیدگان ما تکرار می شود، و به تعداد سالهای عمرمان آن را مشاهده کرده ایم.
همان صحنه ای که نمونه ای از رستاخیز بزرگ و محشر کبری و احیاء مردگان و بازگشت مجدد به زندگی است.
قانون حیات و مرگ همه جا یکسان است، اگر محال باشد انسانها بعد از مردن و خاک شدن به زندگی باز گردند پس چرا اینهمه گیاهانی که می میرند و می پوسند و خاک می شوند، بار دیگر در حیات نوینی پا به عرصه وجود می گذارند؟
چرا زمینهای مرده پس از نزول باران حیاتبخش تکان می خورند و به حرکت در می آیند و لباس حیات در تن می پوشند؟ و با روئیدن گیاهان ظاهر شدن شکوفه ها، خندیدن گلها که همه نشانه های زندگی است، شور محشر برپا می کنند؟!
قرآن با توجه همه انسانها را به این مسأله جلب کرده که آیات زیر نمونه های عمده آن است، گوش جان به این آیات می سپاریم:
1-   و نزلنا من السماء ماء مبارکا فأنبتنا به جنات و حب الحصید- و النخل باسقات لها طلع نضید- رزقا للعباد و احیینا به بلدة میتا کذلک الخروج. (سوره ق، آیه 9 الی 11).
2-      یخرج الحی من المیت و یخرج المیت من الحی و یحیی الارض بعد موتها و کذلک تخرجون. (سوره روم، آیه 19).
3-   فانظر الی آثار رحمة الله کیف یحیی الأرض بعد موتها ان ذلک لمحیی الموتی و هو علی کل شیء قدیر. (سوره روم، آیه 50).
4-   و تری الارض هامدة فإذا انزلنا الماء اهتزت و ربت و انبتت من کل زوج بهیج- ذلک بأن الله هو الحق و انه یحیی الموتی و انه علی کل شیء قدیر. (سوره حج- آیه 5 و 6).
5-   و من آیاته انک تری الارض خاشعة فاذا انزلنا علیها الماء اهتزت و ربت ان الذی احیاها لمحیی الموتی انه علی کل شیء قدیر. (سوره فصلت، آیه 39).
6-      والله الذی ارسل الریاح فتثیر سحابا فسقناه الی بلد میت فأحیینا به الارض بعد موتها کذلک النشور. (سوره فاطر، آیه 9).
7-   و هو الذی یرسل الریاح بشرا بین یدی رحمته حتی اذا اقلت سحابا ثقالا سقناه لبلد میت فأنزلنا به الماء فاخرجنا به من کل الثمرات کذلک یخرج الموتی لعلکم تذکرون. (سوره اعراف، آیه 57).
ترجمه:
1-   و از آسمان آبی پر برکت فرستادیم و به وسیله آن باغها و دانه هائی را که درو می کنند رویاندیم- و نخلهای بلند قامت که میوه های متراکم دارند- همه اینها به منظور بخشیدن روزی به بندگان است، و به وسیله باران زمین مرده را زنده کردیم، آری زنده شدن مردگان  در قیامت نیز همین گونه است.
2-   او زنده را از مرده خارج می کند، و مرده را از زنده، و زمین را بعد از مرگ حیات می بخشد، و همین گونه روز قیامت بر انگیخته می شوید!
3-   به آثار رحمت الهی بنگر که چگونه زمین را بعد از مردنش زنده می کند؟ آن کس (که زمین مرده را زنده کرد) زنده کننده مردگان در قیامت است، و او بر همه چیز توانا است.
4-   زمین را (در فصل زمستان) خشک و مرده می بینی، هنگامی که باران را بر آن فرو می فرستیم به حرکت در می آید و نمو می کند، و انواع گیاهان زیبا را می رویاند، این به خاطر آن است که بدانید خداوند حق است و مردگان را زنده می کند و بر هر چیز توانا است.
5-   از آیات او این است که زمین را خشک و خاضع می بینی، اما هنگامی که آب بر آن می فرستیم به جنبش در می آید و نمو می کند، همان کس که آن را زنده کرد مردگان را نیز زنده می کندف او بر هر چیز توانا است.
6-   خداوند آن کسی است که بادها را فرستاد تا ابرهائی را به حرکت در آورد، ما این ابرها را به سوی سرزمین مرده ای میرانیم، و به وسیله آن زمین را بعد از مرگش زنده می کنیم، رستاخیز نیز همین گونه است؟
7-   او کسی است که بادها را پیشاپیش (باران) رحمتش می فرستد تا زمانی که ابرهای سنگین بار را (بر دوش خود) حمل کنند، در این هنگام آنها را به سوی سرزمینهای مرده می فرستیم، به وسیله آن آب (حیاتبخش) نازل می کنیم، و با آن هر گونه میوه ای (از خاک تیره) بیرون می آوریم، و این گونه (که زمینهای مره را زنده کردیم) مردگان را (نیز در قیامت) زنده می کنیم تا متذکر شوید!
*  *  *
تفسیر و جمع بندی
زنده شدن زمینهای مرده را دیدید، رستاخیز همین گونه است؟!
در نخستین آیه از ریشه اصلی حیات یعنی دانه های حیاتبخش باران شروع کرده، می فرماید: «ما از آسمان آب با برکتی نازل کردیم، و به وسیله آن باغها و دانه هائی را که درو می کنند رویاندیم» : «و نزلنا من السماء ماء مبارکا فانبتنا به جنات و حب الحصید».
به این ترتیب به تمام باغهای میوه، و مزارع حبوبات، و دانه های غذائی، اشاره ای می کند. (توجه داشته باشید «حب الحصید» به معنی دانه های قابل درو کردن است («حصید» به معنی «محصود» یعنی درو شده است).
سپس قرآن از میان تمام آنها انگشت روی نخلهای سر به آسمان کشیده و پربار که نمونه اتم و اکمل آن است گذارده، می افزاید: «و همچنین نخلهای بلند قامت که میوه های متراکم دارند رویاندیم»: «والنخل باسقات لها طلع نضید». («باسقات» جمع «باسق» به معنی مرتفع و بلند است).
جالب اینکه از یکسو اشاره به نخلهای بلند قامت کرده که از همان زمین مرده و دانه ناچیز به طرزی شگفت انگیز و باور نکردنی پرورش می یابند.
و از سوی دیگر به میوه های متراکمی که بر فراز آسمان با خود حمل می کنند، میوه هائی شیرین «حیاتبخش) و مغذی، و دارای انواع موارد حیاتی و مورد نیاز جسم انسان. («طلع» به میوه درخت خرما در آغاز ظهور گفته می شود، و «نضید» به معنی متراکم است، جالب اینکه درختان بلند به ندرت میوه های خوشه ای دارند، در حالی که خوشه های بزرگ و سنگین درخت نخل کاملا اعجاب انگیز است).
و سرانجام چنین نتیجه می گیرد که «هدف این بوده است که روزی به بندگان ببخشیم» «رزقا للعباد».
«و به وسیله آن (باران) زمین مرده را زنده کردیم» «و احیینا به بلدة میتا». (با اینکه «بلدة» مؤنث است صفت آن یعنی «میتا» مذکر آورده شده، به خاطر اینکه «بلده» در اینجا به معنی «مکان» است).
«زنده شدن مردگان نیز همین گونه است» «کذلک الخروج».
این آیه با صراحت بازگو کننده این حقیقت است که خروج انسانها در قیامت از همان اصولی مایه می گیرد که خروج گیاهان و گلها و دانه های غذائی و درختان با میوه های رنگارنگشان، همان چیزی که هر سال آن را با چشم خود تماشا می کنیم، منتها چون به آن خو گرفته ایم، آن را مسأله ساده ای می پنداریم، و چون رستاخیز انسانها را با چشم ندیده ایم گروهی آن را پیچیده و گاه محال می پندارند در حالی که قوانین حاکم بر هر دو یکی است.
*  *  *
در دومین آیه همین مسأله در لباس دیگری مطرح شده است، می فرماید: «خداوند زنده را از مرده خارج می سازد، و مرده را از زنده» «یخرج الحی من المیت و یخرج المیت من الحی».
آن فاصله ای که شما در میان مرگ و حیات می بینید برای ذات پاک او مطرح نیست، او مرتبا زندگان را از دل مردگان و بالعکس خارج می سازد (توجه داشته باشید «یخرج» فعل مضارع است و دلالت بر استمرار دارد، یعنی این کار دائمی او است).
بنابراین نمونه صحنه پایان این جهان که صحنه خروج مرگ از دل حیات است، و همچنین صحنه معاد که صحنه خروج حیات از دل مرگ است، پیوسته در برابر چشم شما تکرار می شود، هر چند در مقیاس محدودتری است، پس چه جای تعجب که در پایان این جهان همه موجودات زنده بمیرند و در رستاخیز همه انسانها به زندگی جدیدی باز گردند؟ یعنی همان قانون تبدیل مرگ به حیات و حیات به مرگ در مقیاس وسیع و گسترده ای صورت پذیرد.
البته خارج شدن مرگ از دل حیات بر همه واضح است، ولی از آنجا که خارج شدن حیات از دل مرگ ممکن است برای بعضی قابل تأمل باشد در پایان آیه می فرماید: «و زمین را بعد از مردنش زنده می کند و همین گونه شما (روز قیامت) خارج می شوید» «و یحیی الارض بعد موتها و کذلک تخرجون».
جمله «کذلک تخرجون» «شما این گونه مبعوث می شوید» به وضوح بیانگر این حقیقت است که تفاوتی میان این رستاخیز کوچک که در جهان گیاهان و زمینهای مرده رخ می دهد، با آن رستاخیز بزرگ و فرا گیر نیست، و با اندکی دقت در این موضوع هر گونه پندار غلط و وسوسه های شیطانی در امر معاد برطرف می گردد.
آری در هر لحظه ای دراین جهان پهناور هزاران هزار دانه می شکافد و نخستین جوانه حیات از آن بیرون می آید، و هر لحظه در گوشه و کنار این جهان زمینهائی مرده حیات خود را از سر می گیرند، این یک سنت دائمی و همیشگی پروردگار و تداعی خاطره معاد در اذهان است.
*  *  *
در سومین آیه بعد از اشاره به چگونگی پیدایش باران به دنبال حرکت بادها و ابرها و تراکم آنها بر یکدیگر، می فرماید: «اکنون بنگر به آثار رحمت الهی که چگونه زمین را بعد از مردنش زنده می کند»؟! «فانظر الی آثار رحمة الله کیف یحیی الارض بعد موتها».
«آن کس که چنین می کند هم او زنده کننده مردگان در قیامت است» «إن ذلک لمحیی الموتی».
آری «او بر همه چیز توانا است» «و هو علی کل شیء قدیر».
«آثار» جمع «اثر» به گفته مقاییس اللغه» به سه معنی آمده است: مقدم داشتن، یاد کردن، و آثاری که از چیزی باقی می ماند، ولی بعضی دیگر از علمای لغت همه را در معنی سوم خلاصه کرده اند، چرا که مقدم داشتن و یاد کردن از چیزی به خاطر آثاری از فضیلت و عوامل برتری است که در آن باقی مانده.
تعبیر به «رحمة الله» در اینجا اشاره به بارانهای حیاتبخش است که یک نمونه زنده و آشکار از رحمت الهی است و آثار آن در همه جا ظاهر می شود، زمین مرده را زنده می کند، و قلبهای مرده را جان می دهد، هوای آلوده و مرده را نشاط حیات می بخشد، و بالاخره بر جسم و جان انسان نور حیات می پاشد.
تعبیر به «ذلک» که اسم اشاره به دور است در مورد «خداوند» در واقع اشاره به عظمت مقام او است که از دسترس فکرها و عقلها بیرون است.
واژه «أن» که برای تأکید است و «لام» در «لمحیی» که آن هم برای تأکید است، به ضمیمه «جمله اسمیه» که آن نیز برای تأکید می آید، همه برای اثبات این حقیقت است که آن کس که پیوسته به وسیله نزول باران رحمتش، زمین های مرده را زنده می کند این توانائی را دارد که مردگان انسانی را حیات نوین ببخشد.
تعبیر به «انظر» «نگاه کن» از این نظر جالب است که می گوید: مسأله معاد یک امر حسی و دیدنی است، و همواره آن را با چشم می بینید، پس چگونه آن را به باد سخریه می گیرید یا انکار می کنید؟!
*  *  *
در چهارمین آیه بعد از بیان حرکات تکاملی نطفه در رحم، و تطورات جنین به عنوان یک دلیل روشن بر مسأله امکان معاد، به سراغ نطفه های گیاهی می رود که در رحم زمین پرورش می یابند، می فرماید: «زمین را (در فصل زمستان) خشک و مرده می بینی» «و تری الارض هامدة». («هامدة» از ماده «همود» به گفته راغب در «مفردات» در اصل به معنی خاموش شدن آتش «و از بین رفتن نور و حرارت آن» است، ولی جمعی از ارباب لغت و مفسران معانی دیگری نیز برای آن ذکر کرده اند، از جمله: خشک شدن، ساکت شدن، مردن، و کهنه شدن می باشد، و در آیه مورد بحث تمام این تعبیرات صحیح است، زمین در فصل زمستان مرده و خاموش و ساکت است، در حالی که در فصل بهار جان می گیرد، به حرکت در می آید، و گوئی فریاد می کشد!).
هنگامی که آب باران را بر آن فرو می فرستیم تکان می خورد و به جنبش در می آید و نمو می کند، و انواع گیاهان دل انگیز را می رویاند» «فاذا انزلنا علیها الماء اهتزت و ربت و انبتت من کل زوج بهیج».
راستی قرآن مجید کتاب عجیبی است، هنگامی که می خواهد یک حقیقت را برای تأکید و ثبت در افکار و اذهان تکرار کند چنان لباسهای رنگارنگ و مختلف بر آن می پوشاند که هربار انسان خود را در برابر مطلب تازه، و چهره جدیدی از آن حقیقت می بیند، نه تکرارش ملال انگیز است، نه خالی از مطلب تازه، و همیشه دارای درس جدید می باشد، نمونه آن را در مسأله احیای زمینهای مرده در آیات مورد بحث مشاهده می کنیم.
قابل توجه اینکه قرآن در خصوص آیه مورد بحث که آن را عطف بر مسأله تطورات جنین نموده، این مطلب را خاطر نشان می سازد که حیات انسانی و حیوانی و گیاهی همه از یک مقوله است، و نمونه های معاد هر یک را که در این جهان با چشم می بینیم و لمس می کنیم، دلیل بر امکان دیگری است.
تعبیر به «تری» «می بینی» مانند تعبیر به «انظر» «بنگر» در آیه قبل است و همه تأکیدی است بر محسوس بودن رستاخیز بزرگ جهان گیاهان.
«اهتزت» از ماده «اهتزاز» در اصل از «هز» به معنی تحریک شدید گرفته شده است، و بعضی آن را به معنی حرکت زیبا و جالب تفسیر کرده اند، و در اینجا اشاره به دگرگونیهای جالب و حرکات مختلفی است که به وسیله روئیدن انواع گیاهان بر صفحه زمین ظاهر می شود.
«ربت» از ماده «ربو، بر وزن غلو» به معنی «نمو» است، و منظور در اینجا نمو زمین است نه نمو گیاهان، و منظور از نمو آن بر آمدن اجزاء مختلف زمین و خاکهای آن به وسیله جوانه ها و ریشه ها و ساقه های گیاهان می باشد، و آنها که این جمله را اشاره به نمو گیاهان دانسته اند در حقیقت از جمله بعد غفلت نموده اند، زیرا می فرماید: «و انبتت من کل زوج بهیج» «زمین از هر نوع، گیاه زیبا و خوش منظره ای می رویاند».
*  *  *
پنجمین آیه همان محتوای آیه قبل را در بر دارد، ولی با دو تفاوت، نخست اینکه احیای زمینهای مرده را هم دلیلی بر توحید می شمرد، و هم نشانه ای از معاد، می فرماید: «از آیات او این است که زمین را خاشع می بینی، اما هنگامی که آب بر آن نازل می کنیم به جنبش در می آید و نمو می کند» «و من آیاته أنک تری الأرض خاشعة فاذا انزلنا علیها الماء اهتزت و ربت».
«کسی که آن را احیاء کرده، همو زنده کننده مردگان است، که او بر همه چیز توانا است» «ان الذی احیاها لمحیی الموتی انه علی کل شیء قدیر».
دیگر اینکه تعبیر از زمینهای مرده به «خاشعة» می کند و به گفته «المیزان» زمین خشک و خالی از گیاه در اینجا به شخص فقیر و بی بضاعتی تشبیه شده که گرفتار ذلت و حقارت است، و پس از نزول باران به کسی که گوئی مال فراوانی به دست آورده، و بهترین لباسها را در تن کرده و با قامتی صاف و کشیده و پر نشاط به حرکت در آمده، به گونه ای که در صورتش آثار نعمت نمایان است. (تفسیر المیزان، جلد 17، صفحه 419).
نکته دیگری که می توان از این تعبیر استفاده کرد یک درس اخلاقی است و آن اینکه همان گونه که زمین خاشع و خاضع مشمول رحمت الهی می شود، و آن همه آثار و برکات و نمو و نشاط پیدا می کند، بندگان خاشع و خاضع نیز از رحمت واسعه او برخوردار گشته، شکوفه های علم و ایمان و تقوی بر صفحه وجودشان ظاهر می شود.
*  *  *
در ششمین آیه باز همین مسأله «با تعبیر تازه ای» مطرح شده است، ضمن اشاره به چگونگی نزول باران می فرماید: «خداوند همان کسی است که بادها را فرستاد تا ابرها را به حرکت درآورند، سپس آن را به سوی سرزمین مرده ای می رانیم، و با آن زمین را بعد از مرگش زنده می کنیم»: «الله الذی ارسل الریاح فتثیر سحابا فسقناه الی بلد میت فأحیینا به الارض بعد موتها».
«رستاخیز مردگان نیز همین گونه است» «کذلک النشور».
در حقیقت این آیه هم دلیلی است برای اثبات مبدأ، یعنی ذات پاک خداوند، و هم دلیلی است برای معاد، آغاز آیه خداوند را به وسیله نظام دقیقی که بر وزش بادها و حرکت ابرها و آبیاری سرزمینهای مرده و احیای آنها حاکم است معرفی می کند، و پایانش اشاره زندگی و پر معنائی به مسأله معاد دارد، و با یک بیان دو هدف را نشانه گیری می کند.
جمله «کذلک النشور» علاوه بر اینکه احیای انسانها را به احیای زمینهای مرده تشبیه می کند، می تواند اشاره ای به این معنی باشد که همان طور که بادها قطعات پراکنده ابر را به هم پیوند می دهد و آنها را بارور می سازد، ارواح انسانها نیز در قیامت به سوی بدنها حرکت می کنند، ذرات پراکنده خاک به فرمان خدا جمع می شود و جان می گیرد.
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم می خوانیم که یکی از یارانش عرض کرد:
ای رسول خدا! کیف یحیی الله الموتی و ما آیة ذلک فی خلقه؟: «خداوند چگونه مردگان را زنده می کند و نشانه و نمونه آن در خلقش چیست؟»
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «اما مررت بوادی اهلک ممحلا ثم مررت به یهتز خضرا؟» («ممحل» از ماده «محل» بر وزن نخل به معنی خشکسالی و قطع باران و خشکیدن گیاهان است، مجمع البحرین، ماده محل).
«آیا از سرزمینی که بر اثر خشکسالی هلاک شده باشد عبور نکرده ای، و سپس از آن عبور کنی در حالی که از سبزی و خرمی تکان می خورد»؟!
گفت: آری، ای رسول خدا!
فرمود: فکذلک یحیی الله الموتی و تلک آیته فی خلقه: «این گونه خداوند مردگان را زنده می کند، و این است نشانه و نمونه آن در خلقش؟» (تفسیر قرطبی، و روح البیان ذیل آیه مورد بحث).
*  *  *
در هفتمین و آخرین آیه باز سخن از فرستادن بادها به عنوان بشارتگر در پیشاپیش باران رحمت است، باز سخن از ابرهای سنگین باری است که بر دوش بادها سوار می شوند و به سوی سرزمینهای مرده به حرکت در می آیند، سپس قطرات حیاتبخش باران از آن فرو می ریزد» «و هو الذی یرسل الریاح بشرا بین یدی رحمته حتی اذا اقلت سحابا ثقالا سقناه لبلد میت فانزلنا به الماء» (باید توجه داشت که «سحاب» از نظر معنی جمع است و لذا صفت آن «ثقال» آمده و از نظر لفظ مفرد است و لذا ضمیر «سقناه» مفرد آمده است).
*  *  *
در هفتمین و آخرین آیه باز سخن از فرستادن بادها به عنوان بشارتگر در پیشاپیش باران رحمت است، باز سخن از ابرهای سنگین باری است که بر دوش بادها سوار می شوند و به سوی سرزمینهای مرده به حرکت در می آیند، سپس قطرات حیاتبخش باران از آن فرو می ریزد» «و هو الذی یرسل الریاح بشرا بین یدی رحمته حتی اذا اقلت سحابا ثقالا سقناه لبلد میت فانزلنا به الماء» (باید توجه داشت که «سحاب» از نظر معنی جمع است و لذا صفت آن «ثقال» آمده و از نظر لفظ مفرد است و لذا ضمیر «سقناه» مفرد آمده است.
و درست در اینجا می فرماید: ما به وسیله آن انواع میوه ها (از خاک تیره و مرده) بیرون می آوریم و این گونه مردگان را (در قیامت از قبرها) خارج می سازیم شاید متذکر شوید»: «فأخرجنا به من کل الثمرات کذلک نخرج الموتی لعلکم تذکرون».
جمله «لعلکم تذکرون» اشاره به این است که خداوند این صحنه های شگفت انگیز را در این جهان به شما نشان می دهد که از یکسو به ذات پاکش پی برید، و از سوی دیگر به معاد رستاخیز جهان دیگر.
قابل توجه اینکه در روایتی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می خوانیم: «ثم یرسل الله مطرا کأنه الطل فتنبت منه اجساد الناس، ثم یقال: یا ایها الناس هلموا الی ربکم، وقفوهم انهم مسئولون»: «سپس خداوند بارانی می فرستد همچون بارانهای ریز، و به وسیله آن اجساد مردم می روید! سپس گفته می شود: ای مردم! بیائید به سوی پروردگارتان، و آنها را متوقف سازید که آنها در برابر اعمالشان مسئولند». (تفسیر قرطبی، جلد 4، صفحه 2667).
از کلمات بعضی از مفسران استفاده می شود که آن باران یک باران ساده نیست، بلکه شباهت به آب نطفه دارد که انسان از آن متولد می شود! این باران چهل روز ادامه می یابد، و تأثیر عجیبی روی اجزای بیجان انسانها می گذارد و حیات را در آن می دمد. (تفسیر قرطبی، جلد4، صفحه 2667).
*  *  *
پاسخ به یک سؤال
قرآن مجید در آیات فوق با بهره گیری از یک مثال روشن حسی پاسخ محکمی به منکران معاد داده است، و به اصطلاح «شاهد» را دلیل «غائب» گرفته، و «امروز» را گواه «فردا».
چرا که هر سال لا اقل یک بار و گاه دو یا چند بار زمینهای مرده بر اثر ریزش باران رحمت الهی زنده می شوند و حیات نوین پیدا می کنند، بلکه می توان گفت این معنی همه روز در جهان واقع می شود، هر روز گیاه تازه ای از زمین مرده ای می روید، و هر روز صحنه معاد در برابر چشم انسان ظاهر می گردد.
اکنون این سئوال پیش می آید که دانشمندان امروز در این مسأله اتفاق نظر دارند که تمام آزمایشها نشان می دهد که موجودات زنده فقط از موجودات زنده متولد می شوند، و تا بذر و دانه گیاهی در زمینی نباشد نزول باران اثری نخواهد داشت.
وانگهی بذرهای گیاهان مرکب از دو قسمتند یک بخش که قسمت عمده آن را تشکیل می دهد مواد غذائی است، و قسمت دیگر که بخش کوچکی است یک سلول زنده است که با فراهم شدن شرائط پرورش (مخصوصا آب) از آن مواد غذائی موجود در دانه، و سپس از مواد غذائی موجود در زمین، بهره گرفته نمو می کند، و اگر این سلول زنده نبود زنده شدن زمینهای مرده امکان نداشت.
در پاسخ این سئوال می گوئیم بدون شک سلول زنده ذره کوچکی است که اجزاء مرده را از زمین به خود جذب می کند، و آنها را تبدیل به پیکر موجود زنده می کند.
به تعبیر دیگر درخت نخلی که گاهی یک تن وزن دارد، در آغاز سلول کوچکی بوده در کنار هسته خرما، با وزنی مثلا در حدود یک میلی گرم، سپس در حدود یک تن از مواد بیجان زمین و آب و هوا که همه موجوداتی مرده اند به خود جذب کرده، و به تمام آنها حیات و زندگی بخشیده است، این در حقیقت مبدل شدن زمینهای مرده به موجود زنده است.
قابل توجه اینکه قرآن می گوید زمینهای مرده زنده می شوند (نمی گوید درختان و بذرهای مرده زنده می شوند، چرا که آنها به طور کامل نمرده اند) یعنی این زمینهای مرده جزء اندام گیاه و درخت شده، و مبدل به سلولهای زنده می شوند. البته اگر نگاهی به آغاز آفرینش حیات در کره زمین بیفکنیم مسأله از این هم روشنتر می شود، چرا که وقتی زمین از خورشید جدا شد کره آتشین و سوزانی بود، و طبعا هیچ موجود زنده ای در آن وجود نداشت.
اما بعد از آنکه به اندازه کافی سرد شد، و آماده پرورش موجودات زنده گردید، و بارانهای سیل آسا فرود آمد و زمینها را خنک تر و آماده تر کردند و شخم نمودند، نخستین جوانه های حیات گیاهی به گونه ای که هنوز اسرارش بر همه دانشمندان مخفی است از همان موارد مرده زمین به وجود آمد، و به این ترتیب موجود مرده زنده شد.
1-    تطورات جنین
اشاره:
یکی دیگر از طرقی را که قرآن در آیات متعددی برای اثبات «امکان معاد» پیموده است بررسی در دگرگونیهائی است که «نطفه» از زمان قرار گرفتن در جهان مرموز و پیچیده «رحم» تا به هنگام تولد طی می کند که در حقیقت هر یک از این مراحل حیات تازه و نمونه ای از معاد است!
فاصله کیفی این تطورات به قدری زیاد است که انسان از مطالعه و مشاهده آن سخت در شگفتی فرو می رود که چگونه نطفه ناچیز در این مدت کوتاه این چنین تحولاتی پیدا می کند؟
از آنجا که این دگرگونی های صریح و بی وقفه و شگفت انگیز، از یکسو دلیل بر وجود آن مبدأ عالم و قادری است که در ظلمات سه گانه رحم این همه نقش های شگرف بر آب می زند، و از سوی دیگر این تحولات شباهت زیادی به مسأله حیات بعد از مرگ دارد، قرآن مجید در هر دو بحث (توحید و معاد) بر آن تکیه نموده است، و الحق چنین پدیده ای شایسته چنین بهره گیری است.
با این اشاره به قرآن باز می گردیم و به آیاتی که در این زمینه آمده است گوش جان فرا می دهیم:
1-   یا أیها الناس ان کنتم فی ریب من البعث فانما خلقناکم من تراب ثم من نطفة ثم من علقة ثم من مضغة مخلقة و غیر مخلقة لنبین لکم و نقر فی الارحام ما نشاء الی اجل مسمی ثم نخرجکم طفلا .... ذلک بان الله هو الحق و انه یحیی الموتی و انه علی کلی شیء قدیر. (سوره حج، آیه 5 و 6).
2-   الم یک نطفة من منی یمنی، ثم کان علقة فخلق فسوی، فجعل منه الزوجین الذکر والانثی، الیس ذلک بقادر علی ان یحیی الموتی. (سوره قیامت، آیه 37 تا 40).
3-      و انه خلق الزوجین الذکر و الانثی، من نطفة اذا تمنی، و ان علیه النشأة الاخری. (سوره نجم، آیه 45 تا 47).
4-   قتل الانسان ما اکفره، من ای شیء خلقه، من نطفة خلقه فقدره، ثم السبیل یسره، ثم اماته فاقبره، ثم اذا شاء انشره. (سوره عبس، آیه 17 تا 22).
5-   و لقد خلقنا الانسان من سلالة من طین، ثم جعلناه نطفة فی قرار مکین، ثم خلقنا النطفة علقة فخلقنا العلقة مضغة فخلقنا المضغة عظاما فکسونا العظام لحما ثم انشأناه خلقا آخر فتبارک الله احسن الخالقین، ثم انکم بعد ذلک لمیتون، ثم انکم یوم القیامة تبعثون. (سوره مؤمنون، آیه 12 تا 16).
ترجمه:
1-   ای مردم اگر در رستاخیز شک دارید (به این نکته توجه کنید که) ما شما را از خاک آفریدیم، سپس از نطفه، و بعد، از خون بسته شده، سپس از مضغه (چیزی شبیه گوشت جویده) که بعضی دارای شکل و خلقت است و بعضی بدون شکل، هدف این است که ما برای شما روشن سازیم (که بر هر چیز قادریم) و جنین هائی را که بخواهیم ساقط می کنیم) بعد شما را به صورت طفل بیرون می فرستیم... این به خاطر آن است که بدانید خداوند حق است و مردگان را زنده می کند و بر هر چیز توانا است.
2-   آیا انسان نطفه ای از منی که در رحم ریخته می شود نبود؟ سپس به صورت خون بسته درآمد، و او را آفرید و موزون ساخت؟ و از او دو زوج مذکر و مؤنث آفرید، آیا چنین کسی قادر نیست که مردگان را زنده کند؟!
3-   و او ست که دو زوج مذکر و مؤنث را می آفریند، از نطفه ای که خارج می شود، (و در رحم می ریزد، همین گونه) بر خدا است ایجاد عالم دیگر (تا عدالت اجرا گردد).
4-   مرگ بر این انسان! چقدر کافر و ناسپاس است؟! (خداوند) او را از چه چیز آفرید؟ از نطفه ناچیزی او را آفرید، سپس اندازه گیری کرد و موزون ساخت، بعد او را می راند و در قبر پنهان نمود، سپس هر زمان بخواهد او را زنده می کند.
5-   ما انسان را از عصاره ای از گل آفریدیم، سپس او را نطفه ای در قرارگاه مطمئن (رحم) قرار دادیم، سپس نطفه را به صورت «علقه» (خون بسته) و «علقه» را به صورت «مضغه» (چیزی شبیه گوشت جویده) و مضغه را به صورت استخوانهائی در آوردیم، از آن پس او را آفرینش تازه ای بخشیدیم، بزرگ و پربرکت است خدائی که بهترین خلق کنندگان است، شما بعد از آن می میرید، سپس در روز قیامت برانگیخته می شوید.
*  *  *
تفسیر و جمع بندی
اگر در قیامت شک دارید جنین را ببینید!
در نخستین آیه روی سخن به تمام انسانها است، انسانهائی که در پهنه زمان و مکان بدون استثناء زندگی دارند، می فرماید: «ای مردم! اگر در رستاخیز و قیامت شک دارید (به این نکته توجه کنید که) ما شما را از «خاک» آفریدیم، سپس از «نطفه» و بعد از آن از «علقه» (قطعه خون بسته شده) سپس از «مضغه» (چیزی شبیه گوشت جویده شده) که بعضی دارای شکل و خلقت است، و بعضی بدون شکل، هدف این بود که ما برای شما روشن سازیم، که ما بر همه چیز قدرت داریم «یا أیها الناس ان کنتم فی ریب من البعث فانا خلقناکم من تراب ثم من نطفة ثم من علقة من مضغة و غیر مخلقة لنبین لکم».
به این ترتیب به چهار مرحله از مراحل خلقت انسان اشاره می کند (مرحله خاک، سپس نطفه، و بعد از آن علقه، و بعد مضغه، که هر کدام برای خود عالم پیچیده و عجیبی است).
بعد چنین ادامه می دهد: «سپس جنین هائی را که بخواهیم (زنده تولد شوند) تا زمان معینی در قرارگاه رحم مادران نگه می داریم» (تا دوران تکامل خود را طی کنند، و آنچه را صلاح بدانیم ساقط می کنیم) «و نقر فی الارحام ما نشاء الی اجل مسمی».
و سرانجام بعد از پیمودن این راه پرفراز و نشیب، «ما شما را به صورت طفل کامل از عالم رحم بیرون می فرستیم» «ثم نخرجکم طفلا».
سپس به مراحل مختلف زندگی انسان در دنیا اشاره کرده، بعد به جهان نباتات روی می آورد، و مثال دیگری از قرار گرفتن دانه های نباتی در رحم زمین، و زنده شدن زمین های مرده به وسیله باران اشاره می کند و می افزاید:
«اینها همه به خاطر آن است که بدانید خداوند حق است (و پایه های توحید در درون جان شما محکم شود) و نیز بدانید که او مردگان را زنده می کند، و بر هر چیز توانا است» «ذلک بأن الله هو الحق و انه یحیی الموتی و انه علی کل شیء قدیر».
به این ترتیب گاه از زاویه توحید به این پدیده های مهم جهان هستی می نگرد، و گاه از زاویه معاد.
در این آیه دقائق و لطائفی است که توجه به آنها ما را در رسیدن به این دو هدف کمک می کند.
1-   با اینکه منکران معاد به طور قطع آن را نفی می کردند، قرآن آنها را مخاطب ساخته می گوید «اگر شما در شک و تردید هستید» ... اشاره به اینکه هیچگونه دلیلی بر نفی این حقیقت وجود ندارد، حداکثر چیزی که ممکن است این است که در معاد شک و تردید دارید، و واضح است که چنین کسی باید به تحقیق بپردازد نه به انکار! جالب اینکه «ریب» در اینجا به صورت نکره آمده که در این گونه موارد برای بیان حقارت است، یعنی شک شما در این زمینه نیز شک ضعیف و ناچیزی است چرا که دلائل معاد مشهود است.
2-   در این آیه، نخست از آفرینش انسان از خاک سخن گفته شده، این تعبیر ممکن است اشاره به آفرینش «آدم» باشد که از خاک بود، و یا اشاره به آفرینش همه انسانها، چون قسمت مهم بدن انسان را مواردی تشکیل می دهد که از خاک گرفته شده، و در هر صورت پیدایش انسان از آن دلیل روشنی بر امکان احیای مردگان است.
3-   در این آیه علاوه بر آفرینش انسان از خاک به پنج مرحله از مراحل تکامل انسان (نطفه، علقه، مضغه، تکاملهای بعدی و تولد از مادر) اشاره شده، و بعدا به مسئله «بلوغ جسمانی و روحی» بعد «کهولت و پیری» اشاره می کند که مجموعا هفت مرحله مختلف را تشکیل می دهد، هر چند تکیه سخن ما فعلا در همان پنج مرحله نخست است که هر کدام حیاتی است نوین و تولدی است جدید و صحنه ای است از صحنه های معاد.
4-   تعبیر «لنبین لکم» «تا برای شما آشکار سازیم» تعبیر سربسته ای است که هم می تواند اشاره به علم و قدرت آفریدگار و مسأله توحید باشد، و هم مسأله معاد و حیات پس از مرگ.
5-   جالب اینکه تمام این تحولات عظیم و عجیب که در دوران جنینی به وقوع می پیوندد، و فاصله بسیار طولانی میان نطفه، آن ذره ناچیز را با انسان کامل می پیماید، در زمان بسیار کوتاهی رخ می دهد، در حدود نه ماه، به طوری که اگر عجائب و شگفتیهای آن بر روی کاغذ نوشته شود به جرئت می توان گفت مطالعه آن بیش از این زمان وقت لازم دارد. آیا با وجود چنین نشانه های روشن، در برابر ما جای این دارد که کسی در مسأله امکان معاد تردیدی به خود راه دهد؟
*  *  *
2- در دومین آیه، همین معنی در قالب دیگری بیان شده است و در حقیقت اشاره ای است به آغاز سوره قیامت که می گوید: «ایحسب الانسان ان لن نجمع عظامه» «آیا انسان چنین می پندارد که استخوانهای (پوسیده) او را جمع آوری نخواهیم کرد»؟!
در این آیات می فرماید: این چه پندار و گمانی است؟ «آیا انسان در آغاز نطفه ای از منی که در رحم ریخته می شود نبود؟ سپس به صورت خون بسته درآمد، و بعد خداوند او را موزون ساخت، و از او دو زوج مذکر و مؤنث را آفرید»؟ «الم یک نطفة من منی یمنی*  ثم کان علقة فخلق فسوی* فجعل منه الزوجین الذکر والانثی».
«آیا چنین کسی (که این همه تحولهای سریع و تطورات پی در پی و عجیب را در آن ظلمتگاه رحم ایجاد می کند و در چنان مدت کوتاه چنین آفرینشی عظیم ابداع می نماید) قادر نیست که مردگان را زنده کند»؟ «ألیس ذلک بقادر علی ان یحیی الموتی».
در این آیه تنها به چهار مرحله از مراحل چنین اشاره شده است: مرحله نطفه، و علقه، و موزون شدن اعضاء، و ظهور جنسیت جنین که آیا پسر است یا دختر.
«نطفه» به گفته بعضی از ارباب لغت به معنی آب صاف است، و به همین جهت «نطف» در مورد لؤلؤ (مروارید) به کار می رود. (مقائیس اللغه، و مفردات راغب).
ولی بعضی آن را به معنی مقدار کمی از آب، یا باقیمانده آب در ظرف، تفسیر کرده اند. (لسان العرب).
بعضی نیز تصریح کرده اند که نطفه به معنی آب صاف است، کم باشد یا زیاد. (قاموس اللغه و مجمع البحرین و لسان العرب).
بعضی نیز همه اینها را جزء معانی نطفه می دانند منتهی نطفه به معنی آب صاف یا آب کم است و «نطفه» به معنی مروارید.
قابل توجه اینکه طبق تحقیقاتی که اخیرا بعضی از دانشمندان کرده اند، این آب کم که نامش «نطفه» است از آبهای متعددی که غدد مختلف بدن ترشح می کنند، ترکیب شده است، قسمتی از آن را بیضه ها ترشح می کند که حاوی «اسپرماتوزوئید» است،قسمت دیگری از کیسه های تخمی که نزدیک غده «پروستات» قرار گرفته، قسمت سوم را خود «پروستات» ترشح می کند که وضع ظاهری منی و بوی مخصوصش از آن است، قسمت چهارمی از غدد «کوپر» و غدد «لیتره» که در کنار مجاری ادرار قرار دارند مترشح می شود.
این آبهای پنجگانه با نسبت دقیق و حساب شده ای به هم می آمیزند، و آن ماده حیات آفرین را تشکیل می دهند، گوینده این سخن که یک دانشمند فرانسوی است که اخیرا گرایش زیادی به قرآن و اسلام پیدا کرده و در این زمینه کتاب نوشته است، او معتقد است تعبیر به «امشاج» «مختلط» که در قرآن مجید وارد شده، اشاره به این معنی دقیق است که قطعا هنگام نزول قرآن از چشم مردم جهان و دانشمندان آن قرون، پوشیده و پنهان بود، (اقتباس از کتاب مقایسه ای میان تورات، انجیل و قرآن و علم نوشته دکتر بوکار ترجمه مهندس ذبیح الله دبیر، صفحه 271).
به هر حال اطلاق این واژه بر آبی که از مردگان آمیزش جنسی خارج می شود به خاطر تناسب روشنی است که با معنی اصلی دارد.
«منی» از ماده «منی بر وزن منع» به معنی اندازه گیری یا تعیین سرنوشت و تقدیر است، و لذا به مرگ «امنية» گفته می شود، و اطلاق این واژه بر آبی که از مرد خارج می شود به خاطر آن است که مقدر شده انسان از آن به وجود آید. (تاج العروس فی شرح القاموس).
بنابراین مفهوم جمله «الم یک نطفة من منی یمنی» این است که آیا او در آغاز آب ناچیزی که مقدر شده بود انسان از آن به وجود آید نبوده است؟ (ولی جمعی از مفسران «یمنی» را به معنی تقدیر نگرفته، بلکه به معنی ریخته شدن آن آب در رحم تفسیر کرده اند و به هر صورت «من» بیانیه است نه تبعیضیه).
مراحل چهارگانه ای که در این آیه ارائه شده هر یک نمونه تازه و پرتوی جدید از حیات و زندگی بعد از مرگ است، که به خوبی می تواند بیانگر قدرت خالق از یکسو، و امکان مسأله معاد و حیات پس از مرگ از سوی دیگر باشد، مخصوصا مسأله جنسیت نطفه که آیا مذکر است یا مؤنث؟ از عجیبترین و پیچیده ترین مسائل مربوط به جنین شناسی است که هنوز قوانین حاکم بر آن از چشم تیز بین دانشمندان پوشیده مانده است، همین اندازه می دانیم تا مدت زیادی جنسیت جنین در رحم مادر کاملا نامعلوم و نامشخص است، و در مراحل نهائی آشکار می گردد، و نیز می دانیم قوانین دقیقی بر آن حاکم است که این دو جنس را در حدی تعادل و نزدیک به هم قرار می دهد، ولی جزئیات این مسائل همچنان در پرده ابهام پوشیده است.
فکر کنید اگر از هر ده جنین نه نفر نوزاد دختر، و یکی پسر متولد می شد، و یا به عکس، چه بی نظمی عجیب و چه غوغای وحشتناکی و درگیری شدید در جامعه انسانی به وجود می آمد؟!
*  *  *
در سومین آیه بعد از اشاره به قدرت نمائی خداوند می فرماید: «آیا انسان نمی داند که او دو زوج مذکر و مؤنث را آفریده، از نطفه هنگامی که در رحم می ریزد» (یا مقدر می شود که انسانی از آن تولد یابد) و آیا نمی داند که بر خدا لازم است عالم دیگر را ایجاد کند»؟! (تا عدالت اجرا شود) «و انه خلق الزوجین الذکر والانثی * من نطفة اذا تمنی * و ان علیه النشأة الاخری».
گر چه دراین آیات به این حقیقت تصریح نشده که پیدایش نشئه آخرت را با قیاس به تطورات جنین می تواند دریافت، ولی ارتباط و پیوند آیات ایجاب می کند که اولی به عنوان دلیل و شاهدی بر دومی باشد همانگونه که بعضی از مفسران نیز به آن توجه کرده اند. (تفسیر فی ظلال القرآن، جلد 7، صفحه 631).
«نشئه اخری» به معنی «ایجاد دیگر» به عقیده اکثریت قاطع مفسران به معنی «حیات آخرت» است، ولی بعضی اصرار دارند که آن را یعنی مرحله دمیده شدن روح انسانی در جنین بدانند، و آیه «فکسونا العظام لحما ثم انشأناه خلقا آخر» «بر استخوانها گوشت پوشاندیم سپس آفرینش جدیدی به جنین دادیم» (سوره مؤمنون، آیه 14) را دلیل بر این مطلب گرفته اند.
ولی با توجه به این تعبیر (یا شبیه آن) در آیات دیگر قرآن به خوبی استفاده می شود که این تعبیرات اشاره به روز قیامت است، چنانکه در آیه 20 عنکبوت می خوانیم: «قل سیروا فی الارض فانظروا کیف بدء الخلق ثم الله ینشئ النشأة الآخرة»: «بگو در زمین سیر کنید و ببینید خداوند چگونه آفرینش را آغاز کرده، سپس خداوند آفرینش آخرت را ایجاد می کند». و در آیه 62 واقعه می خوانیم: «و لقد علمتم النشأة الاولی فلولا تذکرون»: «شما نشأه اول را دانستید پس چگونه متذکر نمی شوید» (که عالم دیگری در کار است؟).
*  *  *
در چهارمین آیه در جمله های کوتاه و گویائی، همین حقیقت را به شکل دیگر بازگو کرده، می فرماید: «مرگ انسان! چقدر کافر و ناسپاس است؟! * خداوند او را از چه چیز آفریده؟ * از نطفه ناچیز (آری او را آفرید) و موزون ساخت * و راه را برای او آسان نمود * بعد او را می میراند و در قبر پنها می کند * سپس هر زمان بخواهد او را زنده می کند» «قتل الانسان ما اکفره * من ای شیء خلقه * من نطفة خلقه فقدره * ثم السبیل یسره * ثم اماته فاقبره * ثم اذا شاء انشره».
در این آیات نیز نخست به آفرینش انسان از نطفه و مراتب تکامل جنین به صورت سربسته اشاره می کند، و بعد مسأله مرگ و سپس حیات پس از مرگ را عنوان می نماید، یکی از روابط منطقی میان اینها همان است که از یکی بر دیگری می توان استدلال کرد.
در اینجا چند نکته جلب توجه می کند:
1-   جمله «خلقه فقدره» «او را آفرید و تقدیر و اندازه گیری نمود» تعبیر بسیار پرمعنائی است که تمام تطورات انسان در دوران جنینی در آن، جای دارد، اندازه گیری در اصل وجود او، در اعضاء ترکیبیش، در نیازهای گوناگونش و در فاصله های مختلف زمانی که باید دورانهای تکاملش را در آن طی کند، تمام اینها را خدا اندازه گیری کرده و نظام بخشیده و موزون ساخته است. بنابراین جمله «خلقه» اشاره به مرحله نخستین پیدایش انسان از نطفه است. و جمله «فقدره» اشاره به تمام مراحلی است که بعدا پیدا می شود.
2-   جمله «ثم السبیل یسره» «سپس راه را برای او آسان و هموار ساخت» نیز جمله ای است بسیار پر معنی و پر جاذبه که می تواند اشاره به امور زیر باشد:
 بعد از پیمودن دوران تکامل راه تولد را برای او هموار می سازد، جنین که در حال عادی سرش به طرف بالا و پایش به طرف پائین است ناگهان تغییر وضع داده و کاملا وارونه می شود تا برای تولد آسان آماده گردد، و نیز تمام اعضاء و اندام مادر نرم و برای این تولد آماده می گردد، و از درون رحم از هر سو فشار سخت برجنین فرستاده می شود، تا مسیر خود را به بیرون طی کند، کیسه پر آبی که جنین در حال عادی در آن شناور است ناگهان پاره می شود، و تمام مسیر خروج او را مرطوب می سازد، خلاصه همه چیز برای ورود او در دنیای جدید آماده می گردد و راه از هر نظر هموار می شود.
از سوی دیگر خداوند عقل و خرد و انواع غرائز را در او به ودیعت می نهد که هر کدام از آنها راهگشای طریق زندگی او است.
از سوی سوم پیامبران الهی و کتب آسمانی را می فرستد تا راه اطاعت و بندگی خدا و سعادت او را هموار سازد.
ضمنا این تعبیر نشان می دهد که انسان فاعل مختار و آزاد آفریده شده، چرا که نمی فرماید او را وادار به پیمودن راه نمود، بلکه می گوید راه را برای او آسان ساخت، اما پیمودن راه بر عهده خود او است.
*  *  *
در پنجمین و آخرین آیه باز به مراحل تکامل جنین به طور تفصیل اشاره شده، حتی بیشتر از تمام آیاتی که در این زمینه سخن می گوید روی جزئیات و ریزه کاریها انگشت گذارده است، می فرماید: «ما انسان را از عصاره ای از گل آفریدیم، بعد او را نطفه ای در قرارگاه مطمئن (رحم) قرار دادیم، سپس نطفه را به صورت علقه (خون بسته) و علقه را به صورت مضغه (شبیه گوشت جویده شده) و «مضغه» را به صورت استخوانهائی در آوردیم، سپس بر استخوانها گوشت پوشانیدیم» «ثم خلقنا النطفة علقة فخلقنا العلقة مضغة فخلقنا المضغة عظاما فکسونا العظام لحما».
و بعد از بیان این پنج مرحله (نطفه، علقه، مضغه، عظام و لحم) به سراغ آخرین و مهمترین مرحله که مرحله دمیدن روح انسانی است می رود و می فرماید: «سپس او را آفرینش تازه ای بخشیدیم» «ثم انشأناه خلقا آخر».
«پس جاویدان و با برکت است خدائی که بهترین خالقها است» «فتبارک الله احسن الخالقین».
جمله «فکسونا العظام لحما» «بر استخوانها گوشت پوشاندیم» تنها در این آیه در سلسله مراحل تکامل جنین ذکر شده، که از اهمیت آفرینش استخوانها پرده بر می دارد.
امروز ثابت شده است که استخوانها فقط چهارچوبی برای حفظ بدن و نگهداری اعضاء نیستند، بلکه بسیاری از مهمترین وظائف حیاتی و بیولژیکی بدن را بر عهده دارند.
استخوانها حاوی تمام احتیاجات جسم از قبیل فسفر و کلسیوم و املاح دیگر هستند، و اعمال حیاتی بدن را تنظیم، و ضربات قلب و حرکات عضلات را مرتب می کنند، مهمتر اینکه در طول حیات آدمی، همین استخوانها متصلا گلبولهای سرخ و سفید خود را تأمین می نمایند! کافی است بدانیم در هر دقیقه 180 میلیون گلبول قرمز می میرند، و این استخوانها هستند که جای آنها را با گلبولهای نوساخته و تازه نفس پر می کنند! (قرآن برفراز اعصار صفحه 187).
جالب اینکه به گفته بعضی از مفسران امروز ثابت شده که نخست سلولهای استخوانی در جنین ظاهر می شوند، سپس سلولهای گوشتی، و این حقیقتی که قرآن در چهارده قرن قبل پرده از روی آن برداشته، و در آن زمان بر هیچ کس معلوم نبود. (فی ظلال، جلد 6، صفحه 16).
تعبیر به «کسوة» (لباس) در مورد گوشتها تعبیر جالب و زیبائی است، لباس هم اندام انسان را زیبا می کند، و هم حافظ بدن در برابر آسیبهای مختلف است، همین گونه اگر عضلات نبود، راستی استخوانها به تنهائی چه بد منظره بود؟ به علاوه فشارهائی که از هر سو بر استخوانها وارد می شد، به آنها آسیب فراوان می رسانید، این لباس گوشت و عضلات است که آنها را حفظ می کند.
تعبیر «ثم انشأناه خلقا آخر» در آخرین مرحله تکامل جنین که می فرماید: «سپس او را آفرینش تازه ای دادیم» نیز فقط در همین آیه از قرآن آمده، این تعبیر عجیب نشان می دهد که آفرینش آخر، با آنچه قبل از آن در مراحل مختلف وارد شده کاملا متفاوت است، چرا که نام آن را «آفرینش دیگر» نهاد، نظر غالب مفسران بر این است که این جمله اشاره به آفرینش روح است، زیرا می دانیم جنین تا حدود چهارماهگی بیشتر شباهت به یک گیاه دارد که به سرعت نمو می کند و هیچ حس و حرکتی در آن نیست، اما به این مرحله که رسید ناگهان دگرگون می شود و حس و حرکت می یابد، و اعضای مختلف که برای درک حقایق است در او تدریجا آماده می شوند، و این «تحول جهش مانند» به قدری مرموز و پیچیده است که هیچ دانشمندی از اسرار آن آگاه نیست؟ تنها خداوند عالم قادر می داند که چه بر جنین می گذرد که از آن مرحله به این مرحله انتقال می یابد.
به هر حال طی این مراحل آن هم در آن مدت کوتاه، هم دلیلی است بر عظمت مبدء عالم هستی خداوند احسن الخالقین، و هم نشانه ای است از زندگی پس از مرگ که در پایان این آیات به آن اشاره شده است.
*  *  *
نتیجه بحث
از مجموع آیات فوق که صحنه هائی از مراحل تکامل جنین را در برابر دیدگان انسان حقیقت جو مجسم می سازد، و هر کدام در حقیقت حیات جدید و صحنه ای از معاد است، پاسخ روشنی به منکران معاد می دهد، حتی توجه به یک مرحله از این مراحل برای اثبات این حقیقت کافی است.
5- رستاخیز در جهان انرژیها
اشاره
در این جهان پهناور دائما موجوداتی می میرند ولی بقایای آنها باقی می ماند، اما در این میان، مرگ انرژیها از همه عجیبتر است، چرا که در ظاهر و هنگام مرگ آنها به سوی فنای مطلق می روند، و چیزی از آنها باقی نمی ماند، فی المثل نور خورشید و حرارت آن یک انرژی است که دائما به سوی کره ما و کرات دیگر منظومه شمسی می تابد، و بعد از تابش نابود می شود، و اگر مبدأ تولید کننده آن یعنی خورشید برنامه خود را به طور مستمر ادامه ندهد، هر گونه نور و روشنائی و گرما و حرارت محو می گردد.
ولی دانش امروز ثابت کرده که انرژیها نیز به طور کامل نابود نمی شوند، بلکه می میرند و تغییر شکل می دهند، و هر گاه که در شرائط مناسب جدیدی واقع شوند دوباره حیات خود را از سر می گیرند، و رستاخیز عظیمی برپا می کنند!
عجب اینکه قرآن مجید برای اثبات مسأله امکان روی این مسأله تکیه کرده، و معاد انرژیهای نوری و حرارتی را در این جهان اشاره ای به رستاخیز عظیم انسانها در جهان دیگر گرفته.
با این اشاره فشرده، به سراغ آیات قرآن می رویم و گوش جان به آن می سپاریم تا حقیقت آن واضح و روشن شود.
1-   قل یحییها الذی أنشأها اول مرة و هو بکل خلق علیم * الذی جعل لکم من الشجر الاخضر نارا فاذا انتم منه توقدون. (سوره یس، آیه 79 و 80).
2-   افرأیتم النار التی تورون * أءنتم انشأکم شجرتها ام نحن المنشئون * نحن جعلنا ها تذکرة و متاعا للمقوین. (سوره واقعه، آیه 71 تا 73).
ترجمه:
1-   بگو: همان کسی آن را زنده می کند که نخستین بار آن را آفرید، و او به هر مخلوقی آگاه است! همان کسی که برای شما از درخت سبز آتش آفریده و شما به وسیله آن آتش می افروزید.
2-   آیا درباره آتشی که می افروزید فکر کرده اید؟! آیا شما درخت آن را آفریده اید؟ یا ما آفریده ایم؟ ما آن را وسیله یادآوری (برای همگان) و وسیله زندگی برای مسافران قرار داده ایم.
*  *  *
تفسیر و جمع بندی
تجدید حیات انرژیها در پیش چشم ما!
در اواخر سوره «یس» بحثهای جامع و متنوع و عمیقی درباره معاد دیده می شود که یکی از آنها همین بحث رستاخیز انرژیها است.
در پاسخ کسانی که تعجب می کردند چگونه استخوان پوسیده بار دیگر زنده شود چندید جواب می دهد، از جمله این که می فرماید: «بگو کسی که آن را در آغاز آفرید و از هر مخلوقی آگاه است او را زنده می کند» «قل یحییها الذی انشأها اول مرة و هو بکل خلق علیم».
این قسمت مربوط به مقایسه معاد با آفرینش نخستین است که بحث آن گذشت.
سپس می افزاید: «همان کسی که برای شما از درخت سبز آتش آفرید و شما به وسیله آن آتش می افروزید» «الذی جعل لکم من الشجر الاخضر نارا فإذا انتم منه توقدون».
مسلما این توصیف اشاره ای به مسأله معاد است و پاسخ دیگری است در برابر منکران:
اما چگونه و با چه بیان؟
مفسران در اینجا تفسیرهای گوناگونی دارند:
1-   بسیاری از آنها آیه را اشاره به دو درخت مخصوصی دانسته اند که در میان عرب به نام «مرخ» و «عفار» شناخته می شد، و برای آتش افروزی به جای کبریت از آنها استفاده می کردند، یکی را محکم بر دیگری می کوبیدند تا جرقه آتش از آن ظاهر شود، و در حقیقت به جای سنگ آتش زنه که در قدیم معمول بود از آن استفاده می کردند. قرآن می فرماید آن خدائی که می تواند از این دو چوب سبز آتش بیرون بفرستید قدرت بر احیاء مردگان دارد، کسی که آب و آتش را با هم جمع کرده، چگونه نمی تواند حیات را بعد از مرگ بیافریند؟ آیا تضاد «حیات» و «مرگ» شبیه تضاد آب و آتش نیست؟
2-   جمعی قدم را از این فراتر نهاده و گفته اند: خاصیت آتش افروزی به وسیله چوب درختان منحصر به آن دو چوب مخصوص (مرخ و عفار) نیست، بلکه این خاصیت در تمام درختان وجود دارد، منتها در آن دو چوب مخصوص بهتر و سریعتر ظاهر می شود، و لذا ضرب المثلی است در میان عرب که از قدیم گفته اند «فی کل شجر نار»: «در هر درختی آتش است»!
خلاصه این که هنگامی که چوبهای درختان محکم به هم بخورند جرقه می دهند، حتی چوب درختان سبز! و لذا بسیار اتفاق می افتد که در جنگلها آتش سوزی های وسیع و وحشتناکی رخ می دهد، بی آنکه دست هیچ انسان خرابکاری در کار باشد.
این به خاطر آن است که بادهای سخت، شاخه ها را محکم به هم می کوبند، و گاهی جرقه حاصل از آن در میان برگهای خشک می افتد، و آن را شعله ور می سازد، سپس وزش بادها به این آتش دامن می زند، ناگهان می بینیم مناطق وسیعی از جنگل و چوبهای خشک آن در آتش می سوزند.
توجیه این مسأله از نظر علم امروز روشن است، زیرا می دانیم نه فقط درختان بلکه هر دو جسم در اثر اصطکاک شدید، جرقه الکتریسیته بیرون می دهند، این همان آتشی است که در دل تمام ذرات جهان ماده حتی در دل درختان سبز نهفته است.
راستی عجیب است، این چه قدرتی است که آتش را در دل آب پنهان ساخته؟ و این دو دشمن معروف که به تعبیر قدما طبع یکی سرد است و تر، و دیگری گرم و خشک است، با هم آشتی داده؟ آیا از چنین قدرتی آشتی دادن مرگ و حیات، یا جانشین یکی را بعد از دیگری، بعید به نظر می رسد؟!
و به تعبیر دیگر: آیا کسی که می تواند آب و آتش را یکجا جمع کند، نه آب آتش را خاموش کند و نه آتش درخت را بسوزاند، آیا نمی تواند درخت خشکیده ای را بار دیگر حیات بخشد؟!
      3-   تفسیر دیگری که برای این آیه وجود دارد و در گذشته بر مفسران مخفی مانده بود، ولی بر اثر
 پیشرفتهای علوم امروز بر ما روشن شده، و شاید از همه تفسیرها متناسب تر به نظر می رسد، این است که: درختان در طول عمر خود، مرتبا نور و حرارت خورشید را می مکند و در خود ذخیره می کنند، و به هنگامی که چوبهای خشک را می سوزانیم، آن نور و حرارتی که سالیان دراز در خود ذخیره کرده اند در مدت کوتاهی بیرون می دهند، و ما از آن بهره می گیریم، یعنی انرژیهای مرده در این رستاخیز عظیم، جان می گیرند و اظهار وجود می کنند، بنابراین هر زمان آتشی می افروزیم، صحنه معاد را در برابر چشم خود می بینیم!
توضیح اینکه: «سلولز» که جرم درختان را تشکیل می دهد ترکیبی است از «کربن» و «اکسیژن» و «ئیدروژن».
گیاهان اکسیژن و ئیدروژن را از آب می گیرند، و کربن را از هوا، یعنی گاز کربن را که ترکیبی است از اکسیژن و کربن گرفته و آن را تجزیه می کنند، اکسیژن حیاتبخش را آزاد ساخته، و کربن را در خود نگه می دارند، سپس آن را با آب ترکیب کرده و چوب درختان را از آن می سازند.
نکته جالب اینجاست که طبق اصول شناخته شده علم شیمی، بسیاری از ترکیبهای شیمیایی بدون جذب انرژی خاصی، انجام نمی گیرد، طبق این اصل درختان هنگام کربن گیری باید از گرما و نور آفتاب به عنوان یک انرژی فعال استفاده کنند.
به این ترتیب هنگامی که درختان نمو می کنند، و ساقه و شاخه آنها روز به روز قویتر و بزرگتر می شود، مقدار زیادی از انرژی آفتاب را در دل خود ذخیره می نماید و آن نور حرارتی که هنگام سوزاندن چوبها ظاهر می شود، درست همان انرژیهای ذخیره شده و ظاهرا مرده آفتاب است که در یک رستاخیز جلب و حساب شده بار دیگر زنده می شوند.
نکته مهمی که این تفسیر را تأیید می کند تعبیری است که قرآن در اینجا برای بیان مطلب از آن استفاده کرده است، و آن جمله «فاذا انتم منه توقدون»: «شما از آن «وقود» فراهم می کنید» است.
باید دید «وقود» در لغت چه معنی دارد؟
طبق صریح بسیاری از کتب لغت، «وقود» به معنی هیزم است، یا به تعبیر دیگر همان جسمی که آتش می گیرد و می سوزد. (مفردات راغب، لسان العرب و مقائیس اللغه).
در حالی که ماده آتش زنه را «زند» یا «زناد» می گویند، و به گفته «مقاییس» «زند» در اصل به معنی مچ دست است و اطلاق آن بر آتش زنه به خاطر شباهتی بوده که میان مچ دست و اشیائی که در قدیم آتش را با آن روشن می کردند وجود داشت.
تعبیر به «قدح» در زبان عرب نیز برای بیان همین منظور به کار می رود.
مهم این استکه قرآن، روی مسأله «وقود» «آتشگیره» است.
تنها سؤالی که در اینجا باقی می ماند این است که معمولا چوب هنگامی که برای افروختن آتش مورد استفاده قرار می گیرد خشک است، در حالی که قرآن تعبیر به «الشجر الأخضر» «درخت سبز» کرده است.
این سؤال را می توان از دو راه پاسخ گفت: نخست اینکه: چوبهای تر نیز قابل اشتعال است هر چند سوزاندن آنها از چوب خشک مشکلتر است، و ضرب المثل معروف، آتش که گرفت خشک و تر می سوزد ناظر به همین معنی است.
از این گذشته، نکته قابل توجه این است که تنها درختان سبز هستند که می توانند نور حرارت خورشید را جذب و در خود ذخیره کنند، و ممکن است قرآن با این تعبیر در صدد بیان این نکته ظریف می باشد، زیرا درخت هنگامی که خشکید عمل کربن گیری آن به کلی تعطیل می شود، و به هیچ وجه انرژی خورشیدی را در خود ذخیره نمی کند.
به هر حال آیه فوق که از جالبترین آیات قرآن در زمینه اثبات امکان معاد است، و هر یک از این تفسیرهیا سه گانه صحنه معاد را در برابر دیدگان مجسم می کند، و هیچ مانعی ندارد که هر سه تفسیر در مفهوم آیه جمع باشد، بعضی برای توده مردم، بعضی برای خواص، و بعضی برای اخص الخواص، بعضی برای آن روز، و پاره ای برای مردم امروز، و شاید تفسیرهای عمیقتری برای دانشمندان آینده.
دومین آیه از آیات سوره واقعه است، بخش مهمی از این سوره را دلائل معاد و قیامت تشکیل می دهد، مخصوصا از آیه 57 به بعد در پاسخ منکران معاد که گفتار آنها در آیه 47 همین سوره آمده «هفت نکته» را متذکر می شود که هر کدام دلیلی است بر مسأله معاد. (شرح این دلائل هفتگانه در تفسیر نمونه جلد 23، از صفحه 239 به بعد آمده است).
و آیه مورد بحث در واقع آخرین و هفتمین دلیل است، می فرماید: آیا هیچ درباره آتشی که می افروزید فکر کرده اید؟! «أفرأیتم النار التی تورون» («تورون» از ماده «ایراء» به معنی آتش افروختن است، راغب در مفردات می گوید: اصل آن به معنی ستر و پوشاندن می باشد، و لذا «وراء» به پشت سر گفته می شود، و از آنجا که آتش در آتش زنه یا در هیزم، پنهان است، بیرون کشیدن آن را عرب «وری» و «ایراء» گفته است).
«ما این آتشی را که از درختان خارج می شود وسیله یادآوری همگان، و وسیله زندگی برای مسافران، قرار دادیم» «نحن جعلناها تذکرة و متاعا للمقوین». («مقوین» از ماده «قواء» بر وزن کتاب به معنی بیابان خشک و خالی است و مقوین به مسافرانی گفته می شود که در بیابانهای خشک خالی گام می گذارند).
در این که منظور از شجره و درخت آتش در این آیه چیست؟ دو تفسیر عمده گفته شده است:
نخست این که منظور همان درختان معروف «مرخ» و «عفار» است که عرب از کوبیدن چوبهای آن دو بر یکدیگر برای ایجاد جرقه آتش استفاده می کرد، و در واقع حکم «کبریت» را داشت که وسیله آتش افروزی است.
دوم این که منظور همه درختان است که قابلیت برای فراهم ساختن هیزم و آتش گیره دارند. (این دو تفسیر در تفسیر روح المعانی، جلد 27، صفحه 129 و تفسیر فخر رازی، جلد 29، صفحه 184 ذیل آیات مورد بحث آمده است).
در اینکه «تذکرة» «یاد آوری» در اینجا ناظر به چه امری است؟ باز در میان مفسران گفتگو است، جمعی آن را اشاره به یادآوری آتش دوزخ شمرده اند که از مشاهده آتش دنیا حاصل می شود، در این صورت استدلالی بر مسأله معاد در آیه نهفته نشده است.
دیگر اینکه منظور، تذکر و یادآوری در مسأله معاد است، زیرا کسی که قدرت دارد آتش سوزان را در دل درختان سبز، ذخیره کند، از باز گرداندن حرارت غریزی به بدن مردگان، عاجز نیست، و آن کسی که می تواند دو شیء متضاد همچون آب و آتش را در کنار هم نگهدارد، به طریق اولی می تواند دو امر متضاد همچون مرگ و حیات را به طور متناوب، یکی بعد از دیگری، ایجاد کند.
یا به تعبیر دیگر، کسی که انرژیهای مرده نور و حرارت را با این وضوح، باز می گرداند چگونه نمی تواند به مردگان انسانی حیات نوین ببخشد.
البته تفسیرهای اخیر با مجموعه آیات این سوره که در صدد پاسخگوئی به شبهات منکران معاد است، سازگارتر می باشد، و جمع میان این تفاسیر نیز ممکن است.
تعبیر به «متاعا للمقوین» اشاره سربسته و پرمعنائی به فوائد آتش و آثار آن در زندگی دنیوی انسانها است.
زیرا مفسران و ارباب لغت برای «مقوین» چند معنی ذکر کرده اند: نخست همان چیزی که در سابق به آن اشاره کردیم از ماده قواء (بر وزن کتاب) به معنی بیابانهای خشک و خالی است، بنابراین «مقوین» کسانی هستند که از این بیابانها می گذرند، و نیاز مبرم آنها، به هیزم و چوبهای خشک برای آتش افروزی و هم چوبهای آتش زنه، بر کسی پوشیده نیست.
البته انسان در شهرها نیز چنین نیازی دارد، اما با توجه به اینکه همیشه در شهرها می توان برای برافروختن آتش، از آتشهائی که دیگران دارند بهره گرفت، به علاوه نبودن آتش در شهر خطر کلی ندارد، در حالی که آتش برای مسافران بیابان هم از نظر تغذیه و هم از نظر دفع سرما و به دست آوردن روشنائی سرنوشت ساز است.
دیگر اینکه منظور از «مقوین» فقرا است که یکی از معانی آن در لغت شمرده شده، شاید به این مناسبت که بیابان نشین ها غالبا فقیرند، و گفتیم معنی اصلی «قوا» بیابانهای خشک و خالی است، البته همه نیاز به آتش دارند ولی قشر فقیر نیاز بیشتری دارد، چرا که گاهی حتی جانشین کمبود لباسهای او می شود.
بعضی نیز گفته اند: «مقوین»، اشاره به «اقویاء» و نیرومندان است!
چون واژه مزبور از لغاتی است که دو معنی متضاد دارد، و می تواند از ماده قوت و قدرت باشد.
در این صورت اشاره به بهره گیری وسیع اغنیاء از آتش است، مخصوصا در دنیای امروز که حرارت و آتش گرداننده اصلی چرخهای عظیم موتورها، و کارخانجات است و اگر روزی مواد آتش زا و گرما بخش که عموما از درختان و گیاهان به دست می آید (بعضی بلاواسطه مانند چوب و زغال سنگ و بعضی بالواسطه مانند مواد نفتی) چرخهای تمدن بشر از کار می ایستد و ثروتها بر باد می رود. و نه تنها چراغ تمدن که چراغ زندگی انسانها نیز خاموش خواهد شد.
نمونه های عینی و تاریخی معاد
اشاره:
علاوه بر آنچه در بحثهای گذشته پیرامون دلائل امکان معاد گفته شد، قرآن مجید به یک سلسله نمونه های عینی و تاریخی برای معاد در آیات مختلف اشاره کرده است که همه آنها دقیقا مصداق حیات بعد از مرگ است، و مخصوصا روی آنها برای مسأله امکان معاد تکیه می کند، آنها عبارتند از:
1-     داستان «عزیر» پیامبری که یکصد سال مرد و سپس حیات نوین یافت.
2-     داستان ابراهیم و احیای مرغهای چهارگانه او.
3-     داستان اصحاب کهف.
4-     ماجرای کشته بنی اسرائیل و داستان گاو.
البته استدلال به این حوادث تاریخی، فرع بر پذیرش آنها از نظر تاریخی است، و از آنجا که منکران معاد بسیاری از این ماجراهای تاریخی را پذیرفته بودند، یا حداقل در منابع تاریخ آنها وجود داشت و در میان مردم مشهور بود، قرآن مجید به آنها در برابر منکران استدلال می کند.
با این اشاره به قرآن باز می گردیم و گوش جان به نخستین نمونه یعنی به آیات مربوط به داستان عزیر می سپاریم:
*  *  *
1- ماجرای حیات عزیر بعد از مرگ
در اواخر سوره بقره این داستان عجیب در یک آیه خلاصه شده که در واقع یک پاسخ تاریخی به منکران معاد است می فرماید:
«أو کالذی مر علی قریة و هی خاویة علی عروشها قال أنی یحیی هذه الله بعد موتها فأماته الله مأة عام ثم بعثه قال کم لبثت قال لبثت یوما او بعض یوم قال بل لبثت مأةعام فانظر الی طعامک و شرابک لم یتنسنه وانظر الی حمارک و لنجعلک آية للناس وانظر الی العظام کیف ننشزها ثم نکسوها لحما فلما تبین له قال اعلم ان الله علی کل شیء قدیر.» (سوره بقره، آیه 259).
ترجمه:
«آیا ندیدی (آگاهی نداری) آن کس را که از کنار یک آبادی می گذشت در حالی که دیوارهایش به روی سقفهای آن فرو ریخته بود؟ (و اجساد و استخوانهای اهل آن در هر سو پراکنده بود، او با خود) گفت: چگونه خدا این ها را پس از مرگ زنده می کند؟»
خداوند یکصد سال او را می میراند و سپس زنده کرد.
به او فرمود: چقدر درنگ کردی؟
عرض کرد: یکروز یا قسمتی از یک روز.
فرمود: (نه) بلکه توقف تو یکصد سال بود، نگاه کن به غذا و نوشیدنیت، ببین هیچ گونه تغییر نیافته؟ (و بدان خدائی که چنین مواد سریع الفسادی را در طول این مدت حفظ کرده بر همه چیز قادر است) ولی نگاه به الاغ خود کن (که چگونه از هم متلاشی شده) این برای آن است که تو را نشانه ای (در امر معاد) برای مردم قرار دهیم!
اکنون نگاه به استخوانهای مرکب سواری خود کن که چگونه آنها را بلند کرده به هم پیوند می دهیم، سپس گوشت بر آن می پوشانیم؟!
هنگامی که (این حقایق) بر او آشکار شد، گفت می دانم که خداوند بر هر چیزی قادر است». (جمله أو کالذی مر... مطابق تصریح بسیاری از مفسران عطف است بر آیه پیش از آن الم تر الی الذی حاج ابراهیم... بنابر این معنی جمله چنین می شود «الم تر الی الذی مر علی قریة»).
در اینجا چند نکته قابل دقت است:
1-   این مرد چه کسی بوده؟ و آن قریه (توجه داشته باشید قریه به معنی روستا نیست، بلکه به معنی مرکز اجتماع مردم است خواه شهر باشد یا روستا) در کجا قرار داشته؟ قرآن شرحی درباره آن بیان نکرده است، همین اندازه از لحن آیه استفاده می شود.
او مردی بوده که با وحی الهی سر و کار داشته یعنی پیامبری از پیامبران خدا. ولی مفسران با تکیه بر روایات و تواریخ نام او را معین کرده اند: در بسیاری از روایات و کلمات مفسرین آمده است که او «عزیر» پیامبر معروف بنی اسرائیل بود، در بعضی نیز آمده است که او «ارمیا» یکی دیگر از پیامبران بنی اسرائیل بود، بعضی هم نام او را «خضر» و بعضی «إشعیا» ذکر کرده اند. (تفسیر برهان، نور الثقلین، مجمع البیان، فخر رازی و قرطبی ذیل آیه مورد بحث).
ولی مسلم است او هر که باشد تأثیری در معنی و محتوای آیه ندارد، و اینکه بعضی احتمال داده اند او فرد غیر مؤمنی بوده که در قیامت شک داشته سخن نادرستی است، زیرا آیه به خوبی دلالت بر این دارد که وحی بر او نازل می شد.
و آن «قریه»، طبق بسیاری از روایات، «بیت المقدس» بوده و این ماجرا بعد از ویرانی آن به وسیله «بخت النصر» واقع شد.
    2-     آیا این مرد الهی ( هر که بود) به راستی مرد یا در خواب عمیقی فرو رفت؟ - ظاهر آیه فوق،        این است که او به راستی از دنیا رفت، و بار دیگر به فرمان خدا بعد از گذشتن یکصد سال زنده شد، بسیاری از مفسران نیز بر همین عقیده اند، در حالی که بعضی مایلند که تعبیر به «موت» را در اینجا به معنی خواب عمیق شبیه مرگ تفسیر کنند، شبیه خواب عمیقی که در بعضی از جانداران امروز دیده      می شود که مثلا تمام فصل زمستان را به خواب فرو می روند، و به هنگام بهار بیدار می شوند، و به حرکت در می آیند، در این گونه خوابها فعالیتهای حیاتی، بسیار کند می شود و انرژی لازم برای آن فوق العاده کم می گردد، ولی به هر حال شعله حیات خاموش نمی شود.
نویسنده «المنار» و همچنین «مراغی» و نویسنده «اعلام قرآن» این احتمال را انتخاب کرده اند، حتی در اعلام قرآن آمده که مأة عام لزوما به معنی یکصد سال نیست! بلکه می تواند به معنی یکصد روز یا ساعت باشد!
این گروه روشنفکران هستند که قبول امور خارق عادت بر آنها گران است، لذا هر جا به این گونه امور برخورد می کنند، سعی در توجیه آن دارند، در حالی که هیچ ضرورتی برای این امر وجود ندارد.
قرآن مجید و روایات مسلم اسلامی، و در یک کلمه، محتوای مذاهب آسمانی آمیخته با انواع خوارق عادات است که نمی توان آنها را انکار کرد، و نه اقدام به توجیه همه آنها نمود، هنگامی که ما قدرت خداوند را بر خوارق عادات بپذیریم قبول این مسائل بسیار ساده است، منتها هرگز در این امر، راه اغراق را نمی پوئیم و از حد خارج نمی شویم، و هر کاری را به اعجاز یا خوارق عادات نسبت نمی دهیم.
حتی از نظر علمای مبادی خوارق عاداتی که از طرق شناخته شده علمی قابل تفسیر نیست فراوان است، پس چه ضرورتی دارد که ما به هر خارق عادتی برخورد می کنیم آن را از شکل اصلیش بیرون آورده و مسخ کنیم!
در ماجرای فوق، گذشته از آن مرد الهی که مرد و زنده شد، و گذشته از اینکه هدف ارائه نمونه احیای مردگان در قیامت است، مسأله مرکب سواری او که قرآن می گوید: مرده بود و استخوانهایش متلاشی شده بود، نیز مطرح است،زیرا آیه تقریبا صریح است. در اینکه به فرمان خدا استخوانها جمع شد، و بار دیگر گوشت بر آنها روئید و زنده گشت، آیا باید همه اینها را توجیه کرد؟
3- در این که این ماجرا در کدامین سرزمین واقع شده بسیاری را عقیده بر این است که در بیت المقدس بوده که بعد از حمله «بخت النصر» ویران شد، ویرانی کاملی که قرآن از آن تعبیر می کند «خاویة علی عروشها» یعنی سقفها فرو ریخته بود و دیوارها به روی سقفها!
بعضی نیز گفته اند: محلی بوده نزدیک بیت المقدس، و سؤال آن مرد الهی از خود که چگونه خداوند اینها را زنده می کند، نه از روی انکار یا حتی تعجب و شک و تردید بوده، بلکه دوست داشته که زنده شدن مردگان را به صورت یک شهود عینی ببیند، همان چیزی که ابراهیم در ماجرائی که بعدا به آن اشاره خواهد شد از خدا خواست.
و نیز می تواند این تقاضا برای نشان دادن یک نمونه عینی به منکران یا شکاکان باشد، زیرا گاه استدلالات عقلی گروهی از مردم را قانع نمی کند، حتی ندای وجدان نیز برای آنها قانع کننده نیست، اصرار دارند نمونه های عینی را ببیینند تا مسأله جنبه حسی پیدا کند و تمام وسوسه ها از قلب و جان زدوده شود.
4- در این که طعام و نوشیدنی که با او بوده چه بوده؟ قرآن صریحا مطلبی نگفته است، ولی از جمله «لم یتسنه» که از ماده «سنة» به معنی سال است و مفهومش آن است که با گذشتن سالها فاسد نشده بوده، چنین بر می آید که هر دو از غذاهای فاسد شدنی بوده، بعضی از مفسران گفته اند غذای همراه او «انجیر» و «انگور» و نوشیدنیش «آب میوه» یا «شیر» بوده است.
جالب این که خداوند برای قدرت نمائی این مواد سریع الفساد را همچنان به حال خود نگه داشت، در حالی که مرکب سواری او با آن استقامت به کلی از هم متلاشی گشته بود، تا نشانه ای باشد بر گذشتن یکصد سال و دلیل دیگری باشد بر امکان حیات بعد از مرگ، تا آن مرد الهی این حقیقت را با چشم خود در هر دو قسمت (وجود خودش و وجود مرکبش) ببیند.
5- از جمله «و لنجعلک آیة للناس» (هدف این است که ترا آیت و نشانه ای برای مردم قرار دهیم) نشان می دهد که فایده این حادثه تنها برای آن مرد الهی نبوده، بلکه نفعش عام بود، زیرا مردم از روی قرائن مختلفی «عزیر» را شناختند، و باور کردند که او بعد از یکصد سال، حیات نوینی یافته است، اگر نسل معاصر عزیر از دنیا رفته بود نسلهای بعد از او حقیقت را دریافتند، و با در دست داشتن اطلاعاتی از پدران خود به حقیقت امر واقف گشتند.
*  *  *
2- ابراهیم و مسأله معاد
یکی دیگر از نمونه های تاریخی و عینی که قرآن بر تکیه کرده، سرگذشت ابراهیم و داستان «طیور اربعه» «مرغهای چهارگانه» است که بعد از داستان عزیر بلافاصله در قرآن آمده است، می فرماید:
«و إذ قال ابراهیم ارنی کیف تحیی الموتی قال اولم تؤمن قال بلی و لکن لیطمئن قلبی قال فخذ اربعة من الطیر فصرهن الیک ثم اجعل علی کل جبل منهم جزء ثم ادعهن یأتینک سعیا واعلم ان الله عزیز حکیم.»
ترجمه:
«به خاطر بیاور هنگامی را که ابراهیم گفت: خدایا! به من نشان ده چگونه مردگان را زنده می کنی؟ فرمود: مگر (به معاد) ایمان نیاورده ای؟
عرض کرد: آری، آورده ام، می خواهم قلبم آرام یابد. (آرامشی که از احساس و شهود برخیزد).
فرمود: پس چهار نوع از مرغان را انتخاب کن و آنها را ( پس از ذبح کردن) قطعه قطعه کن (و در هم بیامیز) سپس بر هر کوهی (که در اطراف تو است) قسمتی از آن را قرار ده، بعد آنها را بخوان (به فرمان خدا زنده می شوند و) به سرعت به سوی تو می آیند، و بدان خداوند، توانا و حکیم است». (سوره بقره، آیه 260).
هر گاه ظاهر آیه را جدا از پیشداوریها مورد توجه قرار دهیم و تحت تأثیر القائات این و آن نباشیم به وضوح نشان می دهد که ابراهیم علیه السلام می خواست صحنه ای از احیای مردگان را برای آرامش خاطر ببیند، و مأموریت پیدا کرد که نمونه ای از آن را عملا با دست خود به فرمان خدا انجام می دهد، نمونه ای که در آن، اجزاء بدن مرغهای چهارگانه هیچون ذرات خاکهای انسانها به هم آمیخته گردد، و بعد مانند آن به هر سو پراکنده شود، سپس به فرمان خدا از گوشه و کنار جمع گردد و جامه حیات در تن بپوشد.
شأن نزولی که بسیاری از مفسران برای این آیه ذکر کرده اند نیز گواه این مدعا است، او از کنار دریائی می گذشت، مرداری را دید که قسمتی از آن در آب و قسمتی در خشکی است، پرندگان از یکسو و حیوانات دریائی از سوی دیگر، آن را طعمه خود قرار داده اند، ابراهیم در فکر فرو رفت که چگونه این اجزای پراکنده یک بدن که ممکن است جزء بدن تعداد بی شماری جانداران دیگر شود، بار دیگر جمع و احیاء می گردد.
بدیهی است که ابراهیم با توجه به مقام نبوت و ارتباط با وحی، به همه چیز ایمان داشت، ایمانی بالاتر از ایمانی که حاصل استدلالهای عقلی است، ولی او خواست در این زمینه شهود حسی داشته باشد، ولذا خداوند چنین صحنه ای را برای او مجسم کرد تا معاد جسمانی را به معنی دقیق کلمه با چشم خود ببیند و قلبش آرام گیرد.
*  *  *
در اینجا چند نکته قابل توجه است:
1- جمله «فصرهن» طبق تصریح بعضی از ارباب لغت و جمعی از مفسران از ماده «صور» بر وزن «قول» به معنی تقطیع و پاره کردن است، و اشاره به این است که ابراهیم مأمور بود مرغهای چهارگانه را ذبح کند و سپس پاره پاره کرده، در هم بیامیزد.
ولی جمعی از ارباب لغت آن را به معنی متمایل ساختن تفسیر کرده اند (مخصوصا هنگامی که با «الی» متعدی شود) به همین جهت بعضی از مفسران به اصطلاح روشن فکر اصرار دارند که ابراهیم مرغهای چهارگانه را هرگز پاره پاره نکرد، بلکه مأبور بود آنها را به خودش مأنوس کند و بعدا هر یک از آنها را بر بالای کوهی بگذارد و بعد صدا زند تا به سوی او آیند!، سپس از آن مثالی برای احیاء مردگان گیرد و بداند به همان آسانی که او مرغها را صدا می زند و به سوی او می آمدند مسأله احیای مردگان در برابر قدرت خدا آسان است. (این سخن در اصل مربوط به یکی از مفسران به نام «ابو مسلم» است که المنار از او گرفته و به دفاع از آن برخاسته، جلد 3، صفحه 56).
ولی اینها گویا فراموش کرده اند که اولا ابراهیم تقاضای مشاهده احیاء مردگان کرد، و خداوند از طریق این دستور دعوت او را اجابت فرمود: تا قلب ابراهیم مطمئن و آرام گردد، در حالی که اگر مسأله به اینجا ختم شود که مرغانی را بگیرد و تربیت کند و صدا بزند و بیایند، نه تنها خواسته ابراهیم که مشاهده احیاء مردگان و آرامش قلب بوده حاصل نمی گردد، بلکه این فرمان هیچ گونه ارتباطی با آن درخواست ندارد، و اگر در برابر چنین درخواستی چنین پاسخی از سوی یک فرد عادی داده شود ناموزون و زشت به نظر می رسد، تا چه رسد به اینکه از ناحیه خداوند آن هم در کلام فصیحی همچون قرآن باشد.
ثانیا تعبیر «جزء» را به هر یک از مرغهای چهارگانه تفسیر کردن بسیار نامناسب به نظر می رسد.
ثالثا شأن نزولی که برای آیه ذکر شده و روایات متعددی که در منابع حدیث آمده هیچ کدام متناسب با این معنی نیست، بلکه صریحا بیانگر این حقیقت است که ابراهیم چهار مرغ را گرفت و سر برید و اجزای آنها را با هم مخلوط کرد، سپس آنرا چند قسمت نمود و هر قسمتی را بر کوهی نهاد. (برای اطلاع بیشتر از این روایات به تفسیر نور الثقلین، جلد اول، صفحه 275-282 و تفسیر در المنثور جلد اول، صفحه 335 مراجعه فرمایید).
و اما جمله «فصرهن» چه به معنی قطع کردن باشد و چه به معنی متمایل ساختن تأثیری در محتوای آیه ندارد، چرا که آیه به هر حال در مقام ارائه و نشان دادن چگونگی زنده شدن مردگان به فرمان خدا است.
همان گونه که گفتیم مشکل بزرگ برای کسانی که سراغ اینگونه تفاسیر برای آیات قرآن می روند مسأله عدم پذیرش خوارق عادات است چرا که با مذاق طرفداران مکاتب عادی سازگار است، به همین دلیل خود را در این سنگلاخها وارد می سازند، در حالی که وجود معجزه و خوارق عادات در تمام مذاهب از بدیهیات است حتی در جهان طبیعت هم خوارق عادات زیادی می بینیم که علم روز از تفسیر آن عاجز است.
2- در اینکه مرغهای چهارگانه کدام یک از انواع مرغها بودند معروف این است که: طاووس، و خروس، و کبوتر، و کلاغ بوده است که هر یک از آنها مظهر روحیه و صفات ویژه ای هستند، و گاه حرکات انسانها را به آنها تشبیه می کنند، طاووس مظهر کبر و خودنمائی، خروس مظهر تمایلات شدید جنسی، کبوتر مظهر لهو و بازیگری، و کلاغ مظهر آرزوهای دراز!
ولی احتمالات متعدد دیگری نیز در تفاسیر وارد شده، از جمله: نام هدهد، بوم، شاهین، و کرکس در کلمات مختلف مفسران آمده است. (مجمع البیان، فخر رازی در تفسیر ذیل آیه مورد بحث).
ولی معلوم است که ویژگی مرغان مزبور تأثیری در اصل مسأله ندارد، همین اندازه معلوم است که انواع مختلفی از پرندگان بوده تا بتواند نشانه ای از آمیخته شدن خاکهای مختلف انسانها با یکدیگر بوده باشد.
تعداد کوههائی که اجزاء آن بر آن نهاده شده، در روایات ده عدد ذکر شده، و به نظر می رسد که این حادثه بعد از ورود ابراهیم به شام اتفاق افتاده باشد، زیرا سرزمین بابل کوهی ندارد.
*  *  *
3- داستان اصحاب کهف
در سوره کهف، داستانی طی چهارده آیه بیان شده، و در ضمن آن چنین آمده است:
«و کذلک اعثرنا علیهم لیعلموا ان وعد الله حق و ان الساعة لا ریب فیها». «و این گونه ما مردم را از حال آنها (اصحاب کهف) آگاه ساختیم تا بدانند وعده خدا حق است، و در قیامت و رستاخیز شکی نیست» (سوره کهف، آیه 21).
از این تعبیر به خوبی بر می آید که حداقل یکی از اهداف این خواب عجیب و طولانی که شباهت زیادی به مرگ داشته، برای این بوده که درسی به منکران معاد یا کسانی که از این جهت در شک و تردید بودند بدهد.
به خصوص اینکه از جمله «اذ یتنازعون بینهم امرهم» چنین استفاده کرده اند که اقوام آن زمان در مسأله معاد (معاد جسمانی) با هم نزاع و اختلاف داشتند، مخالفان سعی داشتند مسأله خواب و بیداری اصحاب کهف به زودی فراموش شود و این برهان روشن را از دست موافقان بگیرند (در تفسیر این جمله احتمالات متعددی داده شده که آنچه گفته شد یکی از آنها است).
فخر رازی پنج احتمال دیگر در تفسیر آن ذکر نموده است از جمله این که تنازع و اختلاف در عدد اصحاب کهف، و نامهای آنها، یا اینکه در مقدار خوابشان، یا در این که در کنار غار معبدی به سبک معابد کفار بسازند یا موحدان؟ (تفسیر کبیر، جلد 21، صفحه 105).
در آیات این سوره قران با صراحت می گوید که آنها سیصد و نه سال در خواب فرو رفتند. «و لبثوا فی کهفهم ثلاث مأة سنین وازدادوا تسعا».
بدون شک یک چنین خواب طولانی شبیه به مرگ است و بیداری بعد از آن شبیه به حیات بعد از مرگ، و لذا به خوبی می تواند یک نمونه عینی از نظر تاریخی برای مسأله معاد بوده باشد.
*  *  *
توضیحات
در اطراف این داستان سخنان بسیاری است، آنچه به بحث ما مربوط می شود چند نکته است:
1- خلاصه این ماجرا:
طبق آنچه در قرآن مجید و روایات مشهور اسلامی آمده است چنین است: پادشاه ستمگری بود به نام «دقیانوس» که بر ملتی بت پرست حکمرانی می کرد (بعضی نام او را «دسیوس» ثبت کرده اند و در حدود قرن اول تا سوم میلادی می زیسته، و پایتخت او به نام «افسوس» بود، وزرائی داشت که طی یک ماجرا متوجه بی اعتباری آئین بت پرستی او شدند، آنها آزادی از چنگال این آئین خرافی را بر حفظ پست و مقام خود ترجیح داده، به طور پنهانی شهر و دیار خود را به سوی مقصد نا معلومی پشت سرگذاشتند، و پس از مدتی به غاری رسیده آن را پناهگاه خود قرار دادند.
در اینجا خداوند یک خواب طولانی عجیب بر آنها مسلط ساخت، و صدها سال خوابیدند، هنگامی که از این خواب گران بیدار شدند، و از یکدیگر درباره خوابشان سؤال کردند، گمان کردند یک روز یا قسمتی از یک روز بیشتر در خواب نبوده اند! ولی شواهد و قرائن اطراف غار و قیافه های آنها نشان می داد که موضوع غیر از این است و لذا در تردید فرو رفتند.
و چون گرسنه بودند یک نفر را به شهر فرستادند تا مخفیانه غذائی برای آنها تهیه کند، ولی سکه هائی را که برای خرید غذا ارائه کردند راز آنها را فاش کرد، طرز رفتار آنها که با عادات و رسوم مردم متفاوت بود، به ضمیمه آنچه در تاریخ معاصر آن مردم درباره ناپدید شدن چند جوان صاحب منصب و عالی مقام شنیده بودند، همه نشان می داد که اینها همانها هستند!
جمعیت با خبر شدند و اطراف آنها را گرفتند، ولی آنها به غارشان بازگشتند و برای همیشه از جهان فرو بستند و مردم در آنجا به احترام آنها معبدی بنا کردند.
*  *  *
2- داستان اصحاب کهف در کتب تاریخی
آیا این داستان در غیر قرآن مجید، نقل شده است یا نه؟ و آیا در تورات و انجیل کنونی اشاره به آن دیده می شود؟
پاسخ سؤال اول، مثبت و پاسخ سؤال دوم منفی است.
زیرا این ماجرا به گفته مورخان مدتها بعد از میلاد مسیح علیه السلام رخ داده است، و تاریخ آن را بعضی میان سالهای 249 تا 251 میلادی ذکر کرده اند، بنابراین ممکن نیست اشاره ای به آن در تورات یا انجیل آمده باشد، در کتاب اعلام قرآن می خوانیم:
«اروپائیان قصه اصحاب کهف را به طور خلاصه چنین نقل می کنند: در زمان دکیوس (249 تا 251) که مسیحیان را سخت شکنجه می داد هفت تن از جوانان اشراف به غار پناهنده شدند، و دکیوس دستور داد که بر دهانه غار دیواری بکشند تا از گرسنگی و تشنگی بمیرند، ولی هفت تن در غار به خواب گران فرو رفتند، و 157 سال بعد در زمان «تئودز دوم» بیدار شدند اروپائیان اصحاب کهف را به نام «هفت تن خفتگان افسوس» نامیدند.
در بخش دیگری از این کتاب آمده است: قصه اصحاب کهف نخستین بار در قرن پنجم میلادی به وسیله «ژاک» اهل «ساروک» که خلیفه کلیسای سوریه بوده است در یک رساله سریانی تشریح شده، و این رساله را شخصی به نام «گوگویوس» تحت عنوان «جلال شهداء»، از سریانی به لاتینی ترجمه کرده است. (اعلام قرآن، صفحه 171 و 172).
این ماجرا بازتاب وسیعی در تواریخ اسلامی و ادبیات شرقی و غربی پیدا کرده، و حتی در آثار ادبی «روس» و «حبشه» تلویحات و اشاراتی به این داستان وجود دارد. (اعلام قرآن صفحه 181).
بنابراین سرگذشت مزبور تنها در قرآن مجید نیامده بلکه در آثار تاریخی دیگران نیز به آن اشاره شده است.
*  *  *
3- محل غار اصحاب کهف
معروف این است که این غار در کنار شهر «افسوس» یکی از شهرهای معروف آسیای صغیر (ترکیه کنونی که قسمت از روم شرقی قدیم است) قرار داشته، در نزدیکی رود، «کایستر» در حدود چهل میلی جنوب شرقی «ازمیر». (فرهنگ قصص قرآن، صفحه 315).
شهر «افسوس» به خاطر معبد معروف و بتخانه «اوطامیس» که از عجائب هفتگانه جهان بوده معروفیت جهانی دارد. (قاموس مقدس، صفحه 87).
ولی بعضی غار اصحاب کهف را در نزدیکی نقطه ای از شام به نام «طرطوس» دانسته اند. (دائرة المعارف دهخدا ماده اصحاب کهف).
هم اکنون در نزدیکی دمشق محلی وجود دارد که به نام غار اصحاب کهف معروف است، و مردم به دیدن آن می روند.
ولی تفسیر اول از همه مشهور تر است.
*  *  *
4- داستان اصحاب کهف از نظر علم روز
آیا ممکن است کسی عمر طولانی چند صد ساله داشته باشد؟ خواه این عمر در بیداری بگذرد یا در یک خواب عمیق؟
اگر قبول کنیم در بیداری ممکن است، در خواب مشکلات بیشتری پیدا می کند، زیرا مفهوم آن این است که انسان بتواند بیش از سیصد سال بدون خوردن غذا و نوشیدن آب زنده بماند!، در حالی که در شرائط معمولی یک انسان برای این مدت، شاید بیش از یکصد تن غذا و یکصد هزار لیتر آب لازم دارد!
این ها سؤالاتی است که از نظر علمی در برابر این ماجرا وجود دارد و شاید به همین دلیل کسانی که نتوانسته اند پاسخی برای این سؤالات بیابند فورا راه انکار را پیش گرفته، و این داستان را یک «اسطوره» پنداشته اند.
این در حالی است که مطالعات اخیر دانشمندان از یکسو، و اکتشافاتی که درباره زندگی موجودات زنده صورت گرفته از سوی دیگر، به ما می گوید مطلب به این سادگی نیست.
برای اینکه طرز تفکر دانشمندان امروز را درباره این مسأله اجمالا بدانیم، نمونه ای از تحقیقاتی که اخیرا در مطبوعات علمی انتشار یافته را ذیلا از نظر می گذرانیم:
در یکی از این مطبوعات، تحت عنوان آیا آدمی بر مرگ پیروز خواهد شد چنین آمده است:
در سال 1930 زیست شناس مشهوری به نام «متالینکف» سعی کرد ثابت کند که حیات ابدی بالقوه در خود طبیعت وجود دارد و وظیفه علم آن است که بر اسرار زندگی جاوید دست یابد.
سپس می افزاید: جانداران ساده تر مثل، تک یاخته ای ها در واقع مرگ ناپذیرند، چون به طور لایتناهی از طریق تقسیم یاخته ای زنده می ماند... بنابراین چه جای تعجب که زندگانی جاوید بالقوه در موجودات عالی تر که از میلیونها یاخته تشکیل شده اند مصداق داشته باشد، و ما دانشمندان باید به اسرار آن دست یابیم.
در بحث دیگری از این مقوله تحت عنوان «خواب ششصد میلیون ساله» می خوانیم: چنین اندیشه هائی پیوسته قوت می گرفت تا اینکه پروفسور «ایتنجر» به مفهوم عملی آن پرداخت؛ او می گوید هم اکنون ما می توانیم از حیات ابدی سخن بگوئیم زیرا در قلمرو تئوری و نظریه، امکان زندگی جاوید اثبات شده است، و در زمینه تکنیک به جائی رسیده ایم که می توانیم این نظریه را عملا پیاده کنیم.
سپس از ادامه حیات از طریق انجماد سخن گفته می افزاید:
وقتی درجه حرارت بدن خیلی پائین آید جریان زندگی آنقدر کند و آرام می شود که تقریبا از «سلطه زمان» می گریزد، و هنگامی که درجه حرارت بدن ما، به «صفر مطلق» (صفر مطلق تقریبا 270 درجه سانتی گراد زیر صفر معمولی است!) نزدیک می شود با همان مقدار انرژی که در شرائط عادی تنها برای یک ثانیه زیستن کفایت می کند می توان قرنها زندگی کرد!.
سپس از بلورهای نمکی سخن می گوید که مربوط به صد میلیون سال قبل است و در آن فسیلهائی از باکتریهای آن زمان وجود داشته، و نامبرده آن را در محیط مناسبی کشت کرده و زنده شده و تکثیر نسل نموده (یعنی در حقیقت این باکتری بعد از یکصد میلیون سال از خواب بیدار شده اند. نامبرده بعد از این ماجرا این بلورها را از نقاط مختلف جهان از جمله از مناطقی که مربوط به ششصد میلیون سال قبل! است جمع آوری کرده، و فسیلهای باکتری های آنرا کشت می نماید، و با نهایت تعجب می بیند آنها نیز از خواب گران خود برخاستند! و به این ترتیب «رکورد ششصد میلیون سال عمر» را برای این موجودات زنده ذره بینی ثابت می کند!) او معتقد است از نظر علمی این امر درباره انسان نیز می تواند وجود داشته باشد (و این انجماد درست در لحظه قبل از مرگ صورت می گیرد و با شرائط خاصی حاصل می شود که هیچ گونه لطمه ای بر ارگانهای بدن وارد نشود). (دانستنیها، آذرماه سال 1361، شماره 80).
ما هرگز ادعا نمی کنیم که اصحاب کهف در شرائط انجماد زندگی می کردند همین اندازه می گوئیم اگر خواب بسیار عمیق باشد و دستگاههای بدن فوق العاده آهسته کار کنند سوخت و ساز بدن به قدری کم می شود که ممکن است ذخیره های موجود در بدن جوابگوی قرنها زندگی باشد، چرا که این یک خواب طبیعی نبوده، و به فرمان خدا در یک شرائط استثنائی، و در یک فضای مخصوص که به گفته قرآن هرگز آفتاب به درونش نمی تابیده. «و تری الشمشس اذا طلعت تزاورعن کهفهم ذات الیمین و اذا غربت تقرضهم ذات الشمال» (سوره کهف، آیه 17).
مسأله خوابهای طولانی در عصر ما (با توجه به وضع بسیاری از جانداران که مسلم شده است سر تا سر زمستان در خواب فرو می روند یعنی زمستان خوابی دارند) مسأله ای است حل شده، دراین نوع خوابها فعالیت حیاتی تقریبا متوقف می گردد، و تنها شعله بسیار ضعیفی از آن روشن است، ضربان قلب به قدری خفیق می شود که قابل احساس نیست، در این گونه موارد بدن انسان را می توان به کوره های عظیمی تشبیه کرد که به هنگام خاموش شدن تنها شمعک کوچکی از آن در حال اشتعال است، واضح است مقدار موار انرژی زا را که یک کوره عظیم در یک روز برای سوختن کامل لازم دارد ممکن است خوراک صدها سال یک شمعک کوچک باشد.
دانشمندان می گویند نه تنها جانداران خون سرد که بعضی از حیوانات خون گرم نیز زمستان خوابی دارند، در دوران زمستان خوابی فعالیتهای حیاتی بسیار کند می شود و چربی ذخیره بدن آنها به تدریج مصرف می گردد. (دائرة المعارف «فرهنگ نامه» ماده «زمستان خوابی».
و ممکن است سوز و ساز بدن به قدری کم شود که مشکل تغذیه به کلی از میان برود.
*  *  *
5- ماجرای فرار بنی اسرائیل
نمونه دیگر ماجرائی است که در قرآن در سوره بقره آمده است، درباره گروهی که هزاران نفر بودند و از ترس مرگ، خانه و دیار خود را ترک کرده، فرار نمودند، ولی این فرار باعث نجات آنها نشد و به فرمان خدا همه گرفتار چنگال مرگ شدند، سپس خداوند آنها را زنده کرد. «الم تر الی الذین خرجوا من دیارهم و هم الوف حذر الموت فقال لهم الله موتوا ثم احیاهم» (سوره بقره، آیه 243).
به گفته مفسران آنها گروهی از بنی اسرائیل بودند که به خاطر فرار از وبا و یا طاعون از دیار خود گریختند، ولی چیزی نگذشت که به همان بیماری از جهان رفتند، یکی از پیامبران بنی اسرائیل به نام «حزقیل» از آنجا عبور کرد و از خدا خواست آنها را زنده کند، و خداوند به عنوان نمونه ای از احیای مردگان ( در برابر منکران معاد) آنها را زنده کرد.
در بعضی از روایات آمده که آنها در یکی از شهرهای شام زندگی داشتند و گهگاه طاعون در میان آنها واقع می شد، هر زمان مقدمات آن را احساس می کردند ثروتمندان که دارای قدرت کافی بودند شهر را ترک می گفتند، و فقرا باقی می ماندند و مرگ و میر در میان آنها زیاد واقع می شد، ولی آنها که بیرون می رفتند غالبا جان سالم بدر می بردند بعدا تصمیم گرفتند که هر زمان احساس وقوع طاغوت کنند همگی خارج شوند و چنین کردند ولی هیچ کس نجات نیافت و همگی به فرمان خدا از دنیا رفتند. (مجمع البیان، تفسیر فخر رازی، ذیل آیه مورد بحث).
البته در آیه فوق اشاره ای به این نکته نشده که هدف از این احیاء بعد از موت نشان دادن صحنه معاد در این جهان بوده، ولی در بعضی از روایات که در توضیح این ماجرا آمده تصریح شده که چنین هدفی در کار بوده است. (مجمع البیان، جلد 1 و 2، صفحه 347).
باز در اینجا به تفسیر انحرافی بعضی از مفسران به اصطلاح روشنفکر برخورد می کنیم! از آنجا که این سرگذشت به هر حال جنبه خوارق عادات دارد و می دانیم هضم این گونه امور برای بعضی از این افراد مشکل است، از این رو وقوع چنین حادثه ای را به شکلی که ظاهر قرآن حکایت می کند، به کلی انکار کرده، و آن را تنها بیان یک مثال! برای حیات و مرگ امتها که در واقع کنایه ای از پیروزی و شکست آنها است دانسته اند!
آنها می گویند: آیه فوق از گروهی خبر می دهد که قوت و قدرت و استقلال خود را به کلی از دست دادند به گونه ای که همچون یک امت مرده بودند، سپس از خواب غفلت بیدار شدند و به لطف پروردگار، قدرت و استقلال خود را باز یافتند. (المنار، جلد 2، صفحه 458).
ولی می دانیم هرگاه پای این گونه تفسیرها و توجیه ها به حوزه قرآن کشیده شود، بسیاری از حقایق قرآنی قابل انکار خواهد بود، و هر کس می تواند آیات روشن را با میل و اراده خود تفسیرهائی مطابق دلخواه خود کند، و قرآنی که رهبر و راهنمای انسانها است تبدیل به ابزاری می شود برای توجیه افکار و سلیقه های شخصی این و آن! و به جای اینکه راهبر باشد، دنباله رو خواهد شد!
تفسیر به رأی که در روایات اسلامی شدیدا از آن نهی شده، و کسی که قرآن را تفسیر به رأی کند همانند کسی شمرده شده که از آسمان به زمین سقوط کند، همین گونه تفسیرها است که خارج از موازین و قواعد مربوط به فهم الفاظ اگر آنها می خواهند با این گونه تفسیرها صاحبان تفکر مادی را قانع کنند.
آنها هرگز به این چیزها قانع نمی شوند، و اگر می خواهند خوارق عادات را انکار نمایند، چنین چیزی، نه مورد قبول طرفداران مذهب است، و نه حتی مخالفان مذهب.
*  *  *
6- داستان مقتول بنی اسرائیل
آخرین موردی که در قرآن مجید به عنوان نمونه عینی از احیای مردگان در این جهان آمده است سرگذشتی است که مربوط به جمعی از بنی اسرائیل است، در این ماجرا یک نفر سرشناس از میان آنها به طرز مرموزی کشته شد، و برای پیدا کردن قاتل اختلاف در میان بنی اسرائیل بالا گرفت، و هر قبیله ای این قتل را به قبیله دیگر نسبت می داد، ادامه این کشمکش ممکن بود منجر به فتنه عظیمی شود، لذا دست به دامن موسی علیه السلام زدند، او هم با استمداد از الطاف الهی از طریق اعجاز آمیزی که مورد قبول همه واقع گشت مسأله را حل نمود.
به این طریق که دستور داد گاوی را سر ببرند، البته سر بریدن آن گاو به سادگی صورت نگرفت، و بهانه جویان بنی اسرائیل درباره اوصاف آن گاو کرارا به موسی علیه السلام مراجعه کردند، و با سؤالات بیجا و بی معنی کار را به عقب انداختند، سرانجام گاوی را با اوصاف خاصی سر بریدند و قسمتی از بدن آن را بر مقتول زدند، به فرمان خدا چند لحظه زنده شد و قاتل خویش را معرفی کرد.
قرآن در آخرین بخش از این ماجرا می گوید: «به خاطر بیاورید هنگامی را که یک نفر را کشتید، سپس درباره او به نزاع پرداختید و خداوند آنچه را کتمان می کردید آشکار می سازد- سپس دستور دادیم قسمتی از آن را بر بدن مقتول بزنید، خداوند این گونه مردگان را زنده می کند، و آیات خود را به شما نشان می دهد، شاید درک کنید» «و إذ قلتم نفسا فادارأتم فیها والله مخرج ما کنتم تکتمون فقلنا اضربوه ببعضها کذلک یحیی الله الموتی و یریکم آیاته لعلکم تعقلون».
عجیب اینکه در اینجا قطعه ای از بدن «مرده» را به بدن «مرده دیگری» می زنند تا زنده شود و حقیقت امر را بازگو کند!، چه ارتباطی در میان این دو وجود دارد؟ و این اثر از کجا بر می خیزد؟ مسلما این یک سر الهی است که جز ذات پاک او کسی از آن آگاه نیست، همین اندازه سهولت و آسانی کار را روشن می سازد که مسأله احیای مردگان در جهان دیگر در پیشگاه قدرت خدا به همین سادگی است، ضرورتی ندارد که همیشه «موجود زنده» از موجود زنده دیگر متولد شود، بلکه ممکن است به فرمان خدا جرقه حیات و زندگی از تلاقی دو عضو برخیزد!
جمله «کذلک یحیی الله الموتی» «این گونه خداوند مردگان را زنده می کند».
به وضوح بیانگر این حقیقت است که در آنجا مقتول زنده شد، و یک نمونه عینی را برای حیات انسانها پس از مرگ ارائه دارد.
باز در اینجا به نویسندگانی همچون نویسنده «المنار» برخورد می کنیم که اصرار دارند جمله ای را با این وضوح برخلاف ظاهر آن، بدون هیچ قرینه عقلی و لفظی، و بدون هیچ ضرورتی حمل کنند.
او می گوید: ظاهرا چنین بوده که اگر مقتولی نزدیک شهری یافت می شد و قاتل او شناخته نمی شد، هرکس دست خود را با مراسم مذهبی خاص در آنجا می شست از خون آن مقتول تبرئه می شد، و هر کس نمی شست قائل شناخته می شد، و معنی احیای موتی در اینجا حفظ خونهائی است که بر اثر این نزاع و کشمکش در معرض ریخته شدن بود، یعنی خداوند به وسیله این گونه احکام جلو خونریزی بیشتر را می گیرد.!! (المنار، جلد اول، صفحه 351).
همان گونه که قبلا هم اشاره شد این گونه تفسیرها که نوعی بازی با الفاظ است اصالت «کلام الله» را مخدوش می کند، و اجازه می دهد که به هر آیه ای برای هر مقصدی استدلال کنیم و الفاظ را بر معانی کنائی ومجازی حمل نمائیم بی آنکه قرینه قانع کننده ای برای آن وجود داشته باشد، به علاوه هیچ نیاز و ضرورتی برای این کار وجود ندارد، زیرا پیروان مذاهب به هر حال ناچارند معجزات و خوارق عادات را بپذیرند، و در این صورت چه نیازی به این توجیهات است.
ضمنا انتخاب گاو برای ذبح کردن شاید به این مناسبت است که بنی اسرائیل گاو را برای قربانی انتخاب می کردند.
در اینکه انگیزه این قتل چه بوده؟ در روایات چنین آمده که جوانی برای تملک اموال عموی خود او را به قتل رسانید (با برای اینکه دختر او را به همسری خود در آورد) و به این ترتیب انگیزه قتل، علاقه به مال، یا زن بود (و انگیزه بسیاری از قتل ها در جهان همین است).
در این ماجرای عجیب مخصوصا جزئیات آن، نکات آموزنده فراوانی است که چون از موضوع بحث معاد خارج است از آن صرف نظر می کنیم و برای آگاهی بیشتر شما را به تفسیر نمونه، جلد اول، صفحه 301 تا 311 ارجاع می دهیم. (در آیه 55 و 56 سوره بقره نیز اشاره ای به نمونه دیگری از صحنه های حیات بعد از مرگ شده که وقتی نمایندگان بنی اسرائیل همراه موسی علیه السلام به کوه طور رفتند، و تقاضای دیدن خدا را با چشم ظاهر داشتند، صاعقه ای مرگبار به کوه زد و کوه متلاشی شد، موسی علیه السلام مدهوش گشت، و نمایندگان بنی اسرائیل مردند، سپس خداوند آنها را زنده کرد، شاید شکر نعمت او را بجا آورند «ثم بعثناک من بعد موتکم لعلکم تشکرون». ولی از آنجا که در آیه سخنی از این معنی که هدف از ارائه نمونه فوق معاد بوده وجود ندارد، این آیه را در عداد آیات مورد بحث نیاوردیم به خصوص اینکه بعضی از مفسران احتمال داده اند که بنی اسرائیل از مشاهده آن صاعقه بیهوش شدند، ولی نمردند و بعضی نیز موت را به معنی جهل، و بعثت را به معنی علم تفسیر کرده اند «آلوسی در روح المعانی این دو تفسیر را از بعضی از مفسران نقل کرده است، جلد اول، صفحه 239» هر چند این گونه تفسیرها مخالف ظاهر آیه است، و قابل قبول نیست).
این بود نمونه های مختلف عینی احیای مردگان که در قرآن مجید به آنها اشاره شده است. و با این سخن بحث امکان معاد پایان می گیرد، و به سراغ دلائل عقلی وقوع آن می رویم.
دلائل وقوع معاد
اشاره:
برای اثبات معاد دلائل عقلی و منطقی متعددی وجود دارد که در قرآن مجید گاه صریحا و گاه اشارتا بیان شده است، به تعبیر دیگر قرآن با اشارات خود مسلمانان را به پی گیری این اصول و براهین ارشاد نموده است.
اصولا قرآن مجید در هیچ یک از مباحث اعتقادی تکیه بر تعبد و گفتار بی دلیل نکرده است، در همه این مباحث، ارشاد به دلائل عقلی نموده، لذا گاه یک آیه کوتاه دریچه ای به سوی یک دلیل مهم عقلی می گشاید که در مباحث توحیدی نمونه های زیادی از آن را دیدیم، و در مباحث معاد نیز در همین بحث به خواست خدا ملاحظه خواهیم کرد.
دلائلی که صریحا یا اشارتا در زمینه تحقق معاد از قرآن مجید استفاده می شود، عمدتا هفت دلیل است:
1-     دلیل فطرت
2-     دلیل حکمت
3-     دلیل عدالت
4-     دلیل حرکت و هدف
5-     دلیل رحمت
6-     دلیل نفی اختلاف
7-     دلیل بقای روح
اکنون به شرح هر یک از براهین هفتگانه فوق می پردازیم:
1- برهان فطرت
منظور از «برهان فطرت» در اینجا (مانند سایر مواردی که به آن استدلال می کنیم) این است که انسان در اعماق جان خود اعتقاد و ایمان به حقیقتی را می یابد، و در بحث ما ایمان به وجود جهان دیگر و رستاخیز عظیم انسانها و دادگاه عدل الهی را احساس می کند.
البته این معنی از طرق مختلف قابل توضیح و تبیین است که بعد از شرح آیات قرآن مجید در این زمینه، در بخش توضیحات به سراغ آن می رویم، اکنون به آیات زیر گوش جان می سپاریم:
1-      «و أقم وجهک للدین حنیفا فطرة الله التی فطر الناس علیها لا تبدیل لخلق الله ذلک الدین القیم». (سوره روم، آیه 30).
2-      «لا اقسم بیوم القیامة * و لا اقسم بالنفس اللوامة * ایحسب الانسان ان لن نجمع عظامه». (سوره قیامت، آیه 1 تا 3).
ترجمه:
1-   «روی خود را متوجه آئین خالص پروردگار کن این فطرتی است که خداوند انسانها را بر آن آفریده دگرگونی در آفرینش خدا نیست این است دین و آئین محکم و استوار».
2-   «سوگند به روز قیامت* و سوگند به نفس لوامه، وجدان بیدار و ملامت گر، (که رستاخیز حق است)* آیا انسان می پندارد که استخوانهای او را جمع نخواهیم کرد؟
*  *  *
تفسیر و جمع بندی
معاد در اعماق جان
شاید بسیاری گمان می کنند، نخستین آیه از آیات فوق، تنها اشاره به فطرت خداشناسی انسان است در حالی که دقت در آیه نشان می دهد، موضوع سخن در آن عام است، و تمام دین را فطری می شمارد، یعنی مجموعه اصول عقائد، و حتی کلیات فروع دین و احکام به صورت خلاصه در اعماق فطرت حضور دارد.
می فرماید: «روی خود را متوجه دین خالص پروردگار کن، این همان فطرتی است که خداوند انسانها را بر آن آفریده است، در آفرینش خدا دگرگونی نیست، این است دین و آئین استوار و ثابت، ولی غالب مردم نمی دانند» «و أقم وجهک للدین حنیفا فطرة الناس التی فطر الناس علیها لا تبدیل لخلق الله ذلک الدین القیم و لکن اکثر الناس لا یعلمون.»
به طوری که ملاحظه می کنید، «دین» دوبار در آیه فوق تکرار شده که اشاره به مجموع حقایق دینی است، و قابل توجه اینکه در یک جمله می فرماید: «این آفرینش الهی است» و بعد می افزاید: «دگرگونی در آفرینش خدا نیست» و بار سوم روی این مسأله تأکید کرده می گوید: این آئین پابرجا است.
و به این ترتیب سه بار روی فطری بودن دین، برای انسانها در این آیه تکیه شده است. («حنیف» به معنی خالص یا خالی از هر گونه انحراف به سوی گمراهی است، و ریشه اصلی آن بع معنی «تمایل» است، منتها در اینجا تمایل به سوی حق را معنی می دهد، «فطرت» در اصل از ماده «فطر» (بر وزن سطر) به معنی شکافتن است، واز آنجا ه به هنگام آفرینش گوئی پرده عدم شکافته می شود، این واژه در معنی خلقت و آفرینش به کار رفته است، «قیم» از ماده قیام به معنی ثابت و پابرجا و مستقیم است).
 از مجموع این آیه استفاده می شود که نه تنها مسأله خدا شناسی، بلکه اعتقاد به رستاخیز و دادگاه بزرگ عدل الهی نیز در فطرت آدمی نهاده شده است.
قابل توجه اینکه در روایات اسلامی که در تفسیر این آیه وارد شده نیز اشارات روشنی به این معنی دیده می شود.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام می خوانیم که در پاسخ سؤال از معنی فطرت در این آیه شریفه فرمود: «هی الاسلام» «منظور از این فطرت، اسلام است». (نور الثقلین، جلد 4، صفحه 184، حدیث 54).
در تفسیر در المنثور از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم چنین نقل شده که: «فطرة الله التی فطر الناس علیها، دین الله»: «فطرتی که خداوند مردم را بر آن آفرید، دین خدا است». (درالمنثور، جلد 5، صفحه 155).
و در حدیث معروفی که از طریق شیعه و اهل سنت نقل شده می خوانیم که همه انسانها بر فطرت (اسلام) متولد می شوند، مگر اینکه پدران و مادران، آنها را به آئین یهودیگری یا نصرانیت و مجوسیت متوجه سازند. (درالمنثور، جلد 5، صفحه 155 و تفسیر جامع الجوامع ذیل آیه مورد بحث).
*  *  *
در دومین آیه، خداوند به دو موضوع سوگند یاد کرده است: به روز قیامت، و وجدان بیدار انسانها (نفس ملامت کننده) «لا اقسم بیوم القیامة و لا اقسم بالنفس اللوامة».
بعضی معتقدند: «لا» در دو آیه فوق، همان معنی نفی را می رساند، و مفهومش این است که من به این دو موضوع سوگند یاد نمی کنم، و هدف آن است که مقصود را به نحو مؤکدتری القاء کند، مثل این است که گاه به دیگری می گوئیم: من به جان تو سوگند یاد نمی کنم، اشاره به اینکه برتر از سوگند است.
ولی غالب مفسران، «لا» را زائده و برای تأکید می دانند، بنابراین خداوند هم به «روز قیامت» سوگند یاد کرده و هم به «نفس لوامه».
«نفس لوامه» همان وجدان اخلاقی انسان است که وقتی خطائی از او سر زند، خویشتن را ملامت می کند، هر قدر خطا سنگینتر باشد، سرزنش و عذاب وجدان شدیدتر است، تا آنجا که بعضی از افراد به هنگام ارتکاب گناهان یا جنایات بزرگ دست به انتحار می زنند تا خود را از شکنجه وجدان رها سازند، و بسیاری از ما نمونه هائی از آن را در مورد قاتلان و خطاکاران بزرگ شنیده یا دیده ایم.
ذکر این دو (روز قیامت و نفس لوامه) در کنار هم به عنوان دو موضوع بزرگ با ارزش که می توان به آن سوگند یاد کرد، اشاره به رابطه آن دو با یکدیگر است:
روز قیامت دادگاه بزرگ الهی است و «نفس لوامه» نیز دادگاه و رستاخیز کوچکی در جان هر انسان است، یا به تعبیر دیگر اشاره به این است شما چگونه در مورد دادگاه قیامت تردید می کنید در حالی که نمونه کوچک آن در همین دنیا در درون جان خود می یابید؟ و بارها آزموده اید که هنگام انجام کار نیک، روحتان مملو از نشاط و شادی می شود، این آرامش و رضایت وجدان پاداشی است که روحتان به شما می دهد، و هنگام انجام کار بد ناراحت می شوید، و از درون جان شلاق می خورید و می سوزید و ناله می کنید، و این کیفری است که دادگاه وجدان به شما می دهد!
چگونه ممکن است در درون هر یک از شما، این محکمه الهی باشد، ولی در مجموعه این جهان بزرگ، محکمه بزرگی وجود نداشته باشد؟!
جالب اینکه در اینجا برای اثبات روز قیامت، به روز قیامت، سوگند یاد شده، گوئی می فرماید: سوگند به روز قیامت که قیامت حق است. (توجه داشته باشید که «مقسم له» (چیزی که سوگند برای آن یاد شده) در آیه محذوف است، و از جمله بعد استفاده می شود و در تقدیر چنین است «لتبعثن یوم القیامة»).
در اینجا این سؤال پیش می آید که اگر سوگند مزبور برای مؤمنان است، نیازی به این بحث نیست، و اگر برای منکران است چگونه به چیزی که آنها قبول ندارند سوگند یاد شده؟!
بعضی از مفسران برای حل این مشکل، کلمه «رب» در تقدیر گرفته اند و گفته اند معنی آیه چنین است که سوگند به پروردگار قیامت که قیامت واقع خواهد شد. (تفسیر فخر رازی، جلد 30، صفحه 216).
این احتمال نیز داده شده استکه این سوگند برای کسانی است که اصل روز قیامت را قبول داشتند، ولی در جزئیات آن شک و تردید می نمودند، قرآن به اصل روز قیامت قسم یاد می کند برای اثبات ذکر جزئیاتی که در آیات بعد آمده است.
تفسیر دیگری که در اینجا وجود دارد، و شاید از دو تفسیر گذشته بهتر است، این است که قرآن مسأله روز قیامت را در برابر منکران، به خاطر فطری بودنش چنان مسلم شمرده که حتی برای اثبات آن به خود آن سوگند یاد نموده است.
به تعبیر دیگر، از فطرات آنها گرفته، و در برابر آنها استدلال نموده است.
و اما «نفس لوامه» مفسران در توضیح آن بیانات گوناگونی دارند، تا آنجا که بعضی از مفسران شش تفسیر در این باره نقل کرده اند: گاه آن را اشاره به نفس مؤمن دانسته اند، که در کوتاهیها خویش را ملامت می کند.
و گاه اشاره به نفس کافر، که هنگام مشاهده نتائج اعمال در قیامت، خویشتن را سرزنش می نماید.
و گاه به معنی اعم از مؤمن و کافر.
و گاه اشاره به حضرت آدم بعد از ماجرای خارج شدنش از بهشت دانسته اند.
ولی آنچه مناسبتر از همه، برای مقام سوگند که دلیل بر شرافت است، و برای قرار گرفتن در کنار یوم القیامة می باشد، این است که اشاره به نفوس مؤمنانی است که هنوز به سرحد والای کمال نرسیده اند.
توضیح اینکه: نفوس انسانی به سه گروه تقسیم می شود: گروهی کاملا «ظلمانی» است، نه ارزش سوگند را دارد، نه بیداری و حرکتی به سوی کمال در آن ظاهر است، و نه نشانه ای از یوم القیامة، آنها دارای «نفس اماره» اند که پیوسته امر به سوء و بدی می کند.
نفوس دیگری «نیمه نورانی» است، در طریق حق به سوی کمال سیر می کند، هر گاه به مقتضای جنبه ظلمانیتش مرتکب خطا می شود، بر اثر نور ایمان بیدار می گردد و به ملامت خویش می پردازد، ملامتی که وسیله ای برای تکامل یافتن است، و این نفسی است با ارزش و نمونه کوچکی است از صحنه قیامت و آن را نفس لوامه گویند.
سوم نفوسی است که یکپارچه نور و روشنائی و صفا است، از مرحله لوامه گذشته به مرحله اطمینان و آرامش رسیده، مخاطب با خطاب «یا أیتها النفس المطمئنة» گردیده، و با خطاب «ارجعی» مأمور به بازگشت به مبدء کمال مطلق شده، و در سلک بندگان خالص خدا در آمده، و به مقتضای «راضیة مرضیة» هم او از خدا خشنود است و هم خدا از او.
کوتاه سخن در تفسیر آیه و چگونگی دلالت آن بر مقصود این است که قرار گرفتن این دو سوگند در کنار هم با توجه به فصاحت و بلاغت قرآن هم نمی تواند تصادفی و بی ارتباطی باشد، بلکه حتما پیوندی میان روز قیامت و نفس لوامه وجود دارد، آن پیوند چنین است که هر انسانی (اگر بر اثر تعلیمات غلط از فطرت اصلی تهی نشده باشد) دارای وجدانی است که در برابر بدی ها او را سرزنش، و در مقابل نیکیها تشویق می کند، و این وجدان که وجدان شخصی و دادگاه کوچکی که در درون جان انسان است حکایت از این دارد که عالم بزرگ باید دارای وجدان بزرگی باشد، تا به ملامت و مجازات مجرمان برخیزد، آن وجدان بزرگ چیزی جز دادگاه قیامت نیست.
*  *  *
توضیحات:
1-     رستاخیز در تجلیگاه فطرت
گر چه مسائل فطری، درک شدنی است، نه استدلالی، دیدنی است نه گفتنی، بلکه هر کس باید در اعماق جان خود کاوش کند و آن را بیابد، ولی با این حال برای اینکه به همگان برای این کاوش کمک شود تا بهتر و آسانتر بتوانند پیام درون خود را بشنوند، و آگاهانه تر سطور فطرت را بخوانند، و از سوی دیگر در برابر منکران این پیام فطری، سخن قابل قبولی داشته باشند، توضیحات زیر ضروری به نظر می رسد:
1-     اگر برای فنا آفریده شده ایم، عشق به بقاء چه مفهومی دارد؟
هیچ کس نمی تواند این حقیقت را انکار کند که از مرگ به معنی «نیستی» گریزان است، و خواهان طول عمر، بلکه حیات جاویدان می باشد.
تلاش برای طولانی شدن عمر، کوشش برای به دست آوردن «اکسیر جوانی»، اظهار علاقه به یافتن «سرچشمه آب حیات» که نشانه های آن در جای جای تاریخ بشر، و کوششهای دانشمندان، و سروده های شعراء دیده می شود، همه دلیل بر این است که انسان ذاتا خواهان بقاء است، حتی علاقه انسان به حیات فرزند خود که دنباله حیات او محسوب می شود، نشانه ای از این عشق غریزی است.
اگر ما برای فنا آفریده شده ایم، وجود این غریزه در ما بی معنی است، و در حقیقت یک عشق مزاحم و بی دلیل است، چگونه ممکن است خداوند حکیم چنین موضوع زائد و مزاحمی را در ما بیافریند (توجه داشته باشید بحثهای معاد بعد از قبول بحثهای توحید و ایمان به ذات پاک خدا است).
اصولا وجود یک غریزه در انسان، دلیل بر این است که در بیرون وجود او، طریق اشباع و پاسخگوئی به آن هست، تشنگی دلیل بر وجود آب، و گرسنگی دلیل بر وجود غذا است، میل به جنس مخالف دلیل بر وجود آن است، و گرنه با حکمت حکیم سازگار نیست.
بنابر این عشق به بقاء که به طور فطری در انسانها وجود دارد، نشانه روشنی بر زندگی جاویدان محسوب می شود.
در اینجا دانشمند معروف مرحوم فیض کاشانی، سخن ظریفی دارد، او می گوید:
«چگونه ممکن است نفوس انسانی نابود گردد با اینکه خداوند در طبیعت او به مقتضای حکمتش عشق به هستی و بقا را آفریده است، و در درون جانش کراهت عدم و فنا را؟! از سوی دیگر این مسأله ثابت و یقینی است که بقاء و دوام در این جهان امری است محال، اگر جهان دیگری وجود نداشته باشد که انسان به آن انتقال یابد این مسأله غریزی و ارتکازی که خداوند در فطرت انسان به ودیعه نهاده، یعنی محبت بقای همیشگی و حیات جاودانی، باطل و بیهوده خواهد بود، و خداوند حکیم برتر از آن است که چنین کار لغوی کند». (علم الیقین، مرحوم فیض، جلد 2، صفحه 837).
یا به گفته بعضی از دانشمندان معاصر، تشنگی بشر نسبت به زندگی جاویدان چنان جهان گیر است که به هیچ وجه نمی توان پذیرفت که این آرزو برآورده نمی شود.
2- اگر رستاخیز فطری نیست چرا این عقیده در طول تاریخ از انسانها جدا نشده؟
عادات و رسوم ملتها دائما در تغییر و تبدیل است، فرهنگها عموما دستخوش دگرگونی هستند، تنها اموری می تواند در طول تاریخ بشر، در برابر گذشت زمان پایدار بماند که ریشه هائی در اعماق فطرت داشته باشد.
بنابراین بیان، جدا سازی مسائل فطری از امور عادی، کار مشکلی نیست، به تعبیر دیگر هر گاه چیزی بتواند در میان اقوام مختلف، در طول تاریخ (هر چند در چهره های گوناگون) موجودیت خود را حفظ کند، بهترین نشانه فطری بودن آن است و این امر در مورد مسأله توجه انسان به زندگی پس از مرگ کاملا صادق است.
امروز جامعه شناسان به ما می گویند: اعتقادات مذهبی، و از جمله عقیده به حیات بعد از مرگ، همواره در میان انسانها – حتی بشرهای قبل از تاریخ- وجود داشته است.
به عنوان نمونه در کتاب جامعه شناسی «ساموئیل کنیگ» می خوانیم: «امروز در سرتاسر جهان نه تنها مذهب وجود دارد، بلکه تحقیقات دقیق نشان می دهد که طوایف نخستین بشر نیز دارای نوعی مذهب بوده اند، چنان که اسلاف انسان امروزی (نئاندرتالها) نیز دارای قسمی مذهب بوده اند، زیرا مرده های خودشان را به وضع مخصوصی به خاک می سپردند، و ابزار کارشان را کنارشان می نهادند، و بدین طریق عقیده خود را به وجود دنیای دیگر به ثبوت می رساندند». (جامعه شناسی، صفحه 192).
این عمق نفوذ عقائد مذهبی خود بهترین نشانه فطری بودن آن است.
3- آیا باور کردنی است که در درون جان ما، دادگاه کوچکی باشد ولی دراین عالم بزرگ محکمه عدل نباشد؟
وجود وجدان اخلاقی یا به تعبیر دیگر محکمه درونی برای همه قابل احساس است، چه کسی است که از انجام یک خدمت بزرگ انسانی و نجات گروهی از مظلومان و محرومان، احساس لذت و شادی نکند؟ و چه کسی است که بعد از انجام یک جنایت، نوعی اضطراب و فشار ناراحتی در درونش احساس ننماید. «البته سخن از جنایتکاران حرفه ای که بر اثر تکرار گناه، طبیعت نخستینشان مسخ شده، نیست، سخن از افراد معمولی است).
از اینجا روشن می شود که ایمان به معاد در عمق سرشت انسانها وجود دارد، بی آنکه نیازی به استدلال دیگری باشد، هر چند دلائل عقلی در این زمینه فراوان است.
2- برهان حکمت
اشاره:
یک مطالعه اجمالی در وضع جهان هستی نشان می دهد که همه چیز بر اساس هدف و حکمت و نظم و برنامه ای آفریده شده است.
حال اگر نظری به زندگی انسان بیفکنیم و چنین فرض کنیم که «مرگ» برای او پایان همه چیز است، چند روزی در این دنیا با هزاران زحمت و مشکل زندگی کردن، و مقادیری غذا و آب خوردن و نوشیدن، و بعد برای همیشه از هستی چشم پوشیدن، مسلما چنین چیزی نمی تواند هدف آفرینش انسان بوده باشد، و به این ترتیب خلقت او عبث و بیهوده و بی محتوی خواهد بود.
این چیزی است که با حکمت خداوند حکیم هرگز سازگار نیست.
همین معنی در آیات قرآن مجید به شکل زنده ای منعکس شده است، در این راستا به آیات زیر گوش جان می سپاریم.
1-      «افحسبتم انما خلقناکم عبثا و انکم الینا لا ترجعون». (سوره مؤمنون، آیه 115).
2-   «و ما خلقنا السموات والارض و ما بینها الا بالحق و ان الساعة لآتیة». (سوره حجر، آیه 85). (آیات دیگری در قرآن مجید مانند آیه 27 سوره ص، 38 دخان دیده می شود که در آنها نیز سخن از هدفدار بودن خلقت است، ولی چون در آنها اشاره صریحی به مسأله معاد و دادگاه قیامت نشده است، از ذکر آنها در عداد آیات فوق صرف نظر شد.).
3-      «ایحسب الانسان ان یترک سدی... الیس ذلک بقادر علی ان یحیی الموتی». (سوره قیامت،آیه 36 تا 40).
ترجمه:
1-      ولی آیا گمان کرده اید که ما شما را بیهوده آفریده ایم و به سوی ما بازگشت نخواهید کرد!
2-      و ما آسمان و زمین و آنچه میان آن دو است، جز به حق نیافریدیم، و ساعت موعود (قیامت) قطعا فرا خواهد رسید.
3-      آیا انسان گمان می کند بیهوده و بی هدف رها می شود؟ ... آیا چنین کسی قادر نیست که مردگان را زنده کند؟!
تفسیر و جمع بندی
بدون معاد زندگی نامفهوم است
در نخستین آیه، قرآن مجید، طی جمله کوتاه و پر معنائی، یکی از روشنترین دلائل معاد را بیان کرده است، می فرماید: آیا گمان کردید ما شما را بیهوده و بی هدف آفریدیم و به سوی ما بازگشت نخواهید کرد»؟! «افحسبتم خلقناکم عبثا و انکم الینا لا ترجعون».
یعنی اگر قیامتی در کار نبود، و زندگی شما خلاصه در این چند روز دنیا می شد، حیات شما پوچ و بیهوده و بی معنی بود، این حیات جاویدان است که به زندگی شما در این جهان مفهوم می بخشد، و آن را از عبث بودن درآورده با حکمت خدا هماهنگ می کند.
و لذا به دنبال این آیه می فرماید: «پس خداوند فرمانروای حق برتر از آن است که عالم هستی را عبث آفریده باشد» «فتعالی الله الملک الحق».
وجود او سراسر حق است، و باطل را در آن راهی نیست، و کار عبث و بی هدف، باطل است، و باطل با حق سازگار نمی باشد.
واژه «عبث» به گفته «مقائیس اللغه» و «مفردات» در اصل به معنی مخلوط کردن است، سپس به اموری که هدف صحیحی را دنبال نکند اطلاق شده است.
و به گفته «لسان العرب»، به معنی بازی کردن است، هر چند معنی مخلوط کردن را نیز از معانی آن شمرده اند، و در مجموع به کارهای بیهوده، بی اساس، نامعقول و خالی از غرض عقلائی اطلاق می شود، و این معنی در آفرینش انسان راه ندارد.
*  *  *
در دومین آیه همان مطلب در قالب دیگری ریخته شده، می فرماید: «ما آسمانها و زمین و آنچه را میان آن دو قرار دارد جز به حق نیافریدیم» «و ما خلقنا السموات والارض و ما بینهما الا بالحق».
سپس بلافاصله می افزاید: «و ساعت موعود (قیامت) به طور مسلم فرا خواهد رسید» «و ان الساعة لآتیة».
ذکر این دو جمله با یکدیگر، ممکن است اشاره به این باشد هدف از آفرینش این جهان بزرگ با تمام شگفتیها و برکات و نعماتش و با تمام اسرار و عجائبش اگر تنها برای این چند روزه زندگی پست مادی دنیا بود، یک آفرینش باطل و فاقد حق بود، آنچه حقانیت به آن می بخشند و به آن هدف می دهد، همان زندگی جاویدان سرای دیگر است.
و در آیه گذشته، سخن از «عبث نبودن» آفرینش انسان بود، و در این آیه، سخن از «حق بودن» آفرینش کل جهان است، و هر دو به یکجا منتهی می شود، و آن اینکه زندگی دنیا بریده از زندگی آخرت، بیهوده و باطل و بی محتوی است. و این کاری است که از حکیم، هرگز سر نمی زند.
در تفسیر المیزان آمده است که منظور از حق در این آیه، نقطه مقابل لعب و باطل است، و جمله «و ان الساعة لآیتة» گواه بر آن است، و آنها که «حق» را به معنی «عدل و انصاف» تفسیر کرده اند، درست به نظر نمی رسد. (تفسیر المیزان، جلد 12، صفحه 199).
قابل توجه اینکه در پایان همین آیه، پیامبر را دستور به عفو و بخشش می دهد، بخششی زیبا که حتی آمیخته با ملامت و سرزنش نباشد. «فاصفح الصفح الجمیل».
این تعبیر ممکن است اشاره به آن باشد که ای پیامبر! چون هدف آفرینش تربیت انسانها و آماده ساختن برای جهان دیگر است، باید تمام اصول تربیت را به کار بندی که از جمله آنها عفو و گذشت و محبت و مدارا، مخصوصا در برابر افراد نادان و متعصب است.
این نکته نیز قابل توجه است که مفهوم آیه اول این است که اگر زندگی آخرت نبود، آفرینش انسان «عبث» بود، و مفهوم آیه دوم (طبق تفسیر بالا) این است که اگر آخرت نبود، آفرینش کل جهان باطل و بیهوده بود، شاید از این نظر که محصول اعلاء و ثمره شجره آفرینش جهان انسان است، و اگر حیات جاودان آخرت در کار نباشد، هم آفرینش «ثمره» بیهوده است و هم «شجره»!.
تعبیر به «ما بینهما» «آنچه در میان زمین و آسمان وجود دارد» شامل اصناف فرشتگان، همچنین نور و حرارت و ابر، هوا و انواع گازها، بلکه از یک نظر شامل اصناف موجوداتی که بر صفحه زمین زندگی می کنند، اعم از انسان، انواع جانداران دیگر و گیاهان می شود.
*  *  *
در سومین و آخرین آیه، اشاره به هدف آفرینش انسان کرده و آن را با مسأله معاد مربوط می سازد، می فرماید: «آیا انسان گمان می کند، مهمل و بی هدف رها می شود». «ایحسب الانسان ان یترک سدی».
سپس به پیدایش انسان از آب ناچیز «نطفه» و پاره ای از مراحل تکامل او در رحم کرده، می افزاید: «آیا چنین کسی قادر نیست که مردگان را احیاء کند»؟! «ألیس ذلک بقادر علی ان یحیی الموتی».
و به این ترتیب روشن می شود هدفدار بودن وجود انسان بدون پیوند با حیات بعد از مرگ، حاصل نمی گردد.
مسلما فعل خداوند حکیم بی هدف نیست، و مسلما هدف افعال او به خودش باز نمی گردد، چرا که او از هر نظر بی نهایت و غنی بالذات است. پس به بندگان باز می گردد، آیا زندگی کوتاه دنیا که آمیخته با انواع ناملائمات و مصائب است می تواند هدف این آفرینش بزرگ باشد؟ قعطا نه، بنابراین راهی جز قبول عالمی دیگر که هدف سیر تکاملی انسان است باقی نخواهد بود.
«سدی» (بر وزن هدی) به گفته «التحقیق» در اصل به معنی حرکت بدون فکر و تدبیر و نظم صحیح است، به همین مناسبت به شتری که بدون ساربان در بیابان رها شده «ابل سدی» گفته می شود، به رطوبتهائی که در شب می ریزد نیز «سدی» (بر وزن وفا) می گویند، زیرا نظم و برنامه خاصی ندارد، به تارهای پارچه قبل از آنکه «پود» در آن بدوند، «سدی» می گویند، چون در آن حال، مهمل و بی نتیجه است.
کوتاه سخن اینکه: آیه ضمن یک استفهام انکاری می گوید: آیا ممکن است انسان بدون هیچ برنامه ای به حال خود رها گردد، با آنهمه استعداد و نیروهای فکری و جسمی و امکانات گوناگون؟ سپس از آن مسأله تکلیف و مسئولیت و معاد را نتیجه می گیرد.
*  *  *
توضیحات
کدام عاقل زندگی چند روزه دنیا را هدف آفرینش می شمارد؟
بدون شک عالمی که در آن زندگی می کنیم، بسیار عظیم، دقیق و حساب شده است، کره زمین ما یک واحد از مجموعه منظومه شمسی، و آن نیز به نوبه خود یک واحد از مجموعه کهکشان است، و کهکشان ما نیز یک واحد از مجموعه کهکشانهای بیشماری است که در این عالم وجود دارد.
در کتاب سفری به جهانهای دور دست که مؤلف آن «پرفسور کارل گیلزین» بر بال و پر اندیشه سوار شده و در اطراف این جهان پهناور به پرواز درآمده است، می خوانیم:
«مجموعه غول پیکر ستارگان که نام دیگرش کهکشان است همین جزائر فلکی که پیرامون محور خود می چرخند در فواصل عظیمی از هم شناورند که فکر کردن درباره آن هم مشکل است.
هر یک از این کهکشانها از چندین میلیارد ستاره تشکیل شده! و فواصل این ستارگان، گاه چنان عظیم است که نور (با آن سرعت سرسام آورش) صدها هزار سال وقت می طلبد تا فاصله میان دو ستاره را که در مرزهای یک کهکشان قرار دارد طی کند. (سفری به جهانهای دور دست صفحه 8)
اگر بر این سخن این جمله را بیفزائیم که تحقیقات اخیر دانشمندان فلکی نشان می دهد حداقل در کهکشان ما یکصد میلیارد ستاره وجود دارد، و تا آنجا که سرپنجه علم و دانش، آن را گشوده بالغ بر یکهزار میلیون کهکشان در این جهان موجود است!- این از نظر عظمت-
و اما از نظر دقتی که در ساختمان جزء جزء این عالم به کار رفته ساختمان یک سلول کوچک را با ساختمان یک شهر صنعتی با تمام کارخانه هایش می توان مقایسه کرد.
و در این میان انسان حداقل کاملترین موجودی است که ما می شناسیم با ساختمان ویژه روح و جسم، و ریزه کاریها و ظرافتها و عجائبش.
حال اگر بنا باشد زندگی این گل سرسبد جهان آفرینش در این خلاصه شود که چند روزی در این جهان بماند، مدتی کودک و ناتوان، مدتی پیر و از کار افتاده، زمانی گرفتار طوفانهای شدید جوانی، گاه سالم، گاه بیمار، و غالبا گرفتار تهیه ما یحتاج زندگی که در «خور و خواب» خلاصه می شود سپس مردن و فانی شدن، چقدر نا زیبا و دور از حکمت است، می گوئیم خداوند حکیم است یعنی تمام افعال او بر طبق حکمت می باشد. آیا حکمت جز این است که تمام کارهای او هدف روشن و حساب شده ای را تعقیب می کند، آیا هدف او ممکن است بهره گیری وجود خودش باشد با اینکه از همه چیز بی نیاز و صاحب کل کمالات به صورت نامتناهی است، و اگر نتیجه عائد بندگان می شود مسلما زندگی مادی و محدود جهان نمی تواند هدفی برای این آفرینش عظیم باشد، همان زندگی که با یک چشم بر هم زدن فانی می شود.
آیا این بدان نمی ماند که صنعتگری یک ماشین بسیار عظیم و دقیق صنعتی را طی سالیان دراز بسازد، همین که به کار افتد، آن را در هم بکوبد و نابود کند؟ آیا به عقیده شما این کار حکیمانه است؟
آیا این شبیه به آن نیست که کودکی را با هزاران دردسر در یک رحم مصنوعی پرورش دهند، و آنگاه که ورزیده و آماده زندگی شد آن را بکشند؟
 به همین جهت مادیین که اعتقاد به خدا و معاد ندارند زندگی را پوچ و بی هدف می شمرند، و راستی هم زندگی دنیا منهای حیات رستاخیز، پوچ و بی هدف است، و از این نظر حق با آنها است!
به همین دلیل، هر کس ایمان به خدا و حکمت او داد نمی تواند انکار کند که با مرگ انسان حیات او برچیده نمی شود، و این عالم حکم رحم مادر را دارد که انسان را به صورت یک جنین در خود پرورش می دهد و آماده تولد ثانوی در جهان دیگر می سازد، مسلما زندگانی جنین در رحم هدف نیست بلکه مقدمه است برای یک زندگی گسترده دیگر.
3- برهان عدالت
اشاره:
می دانیم از اوصاف خداوند، «عدالت» است، عدالتی که نشانه های آن در جای جای عالم هستی، در آسمانها، در زمین، در وجود خود انسان، در ضربان قلب و گردش خون او، و بالأخره در سراسر این جهان دیده می شود. «بالعدل قامت السموات والارض»: «آسمانها و زمین با عدالت برپا است». (تفسیر صافی، ذیل آیه 7، سوره رحمن).
آیا انسان می تواند یک وصله ناجور در این عالم پهناور باشد؟ و از عدالت عمومی جهان برکنار بماند؟!
از سوی دیگر: تاریخ گذشته انسان و حوادث امروز به خوبی نشان می دهد که احقاق حق مظلومان، و کیفر ظالمان، هرگز در این جهان به طور کامل انجام نشده، ممکن است به صورت «قضیه جزئیه» این مسأله دیده شود، ولی نه به صورت یک «قضیه کلیه» و فراگیر.
پس عدالت حاکم بر این عالم که پرتوی از عدالت خدا است ایجاب می کند روزی فرا رسد که پرونده اعمال همه انسانها بدون استثناء با دقیقترین حساب، مورد بررسی قرار گیرد، و این همان روزی است که رستاخیزش می نامیم.
با این اشاره به قرآن مجید باز می گردیم و به آیات زیر گوش جان می سپاریم:
1-      «أفنجعل المسلمین کالمجرمین* ما لکم کیف تحکمون». (سوره قلم، آیه 35 و 36).
2-      «ام نجعل الذین آمنوا و عملوا الصالحات کالمفسدین فی الارض أم نجعل المتقین کالفجار». (سوره ص، آیه 28).
3-   «ام حسب الذین اجترحوا السیئات ان نجعلهم کالذین آمنوا و عملوا الصالحات سواء محیاهم و مماتهم ساء ما یحکمون* و خلق الله السموات والارض بالحق و لتجزی کل نفس بما کسبت و هم لا یظلمون». (سوره جاثیه، آیه 21 و 22).
ترجمه:
1-      آیا مؤمنان را همچون مجرمان قرار دهیم؟ شما را چه می شود؟ چگونه داوری می کنید؟
2-      آیا کسانی را که ایمان آورده اند و عمل صالح را انجام داده اند همچون مفسدان در زمین قرار دهیم، یا پرهیزگاران را همچون فاجران؟!
3-   آیا کسانی که مرتکب سیئات شدند گمان کردند کحه ما آنها را همچون کسانی که ایمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند قرار می دهیم، که حیات و مرگشان یکسان باشد؟ چه بد داوری می کنند- و خداوند آسمانها و زمین را به حق آفریده است، تا هر کس در برابر اعمالی که انجام داده است جزا داده شود، و به آنها ستمی نخواهد شد.
*  *  *
تفسیر و جمع بندی
اگر قیامتی نباشد عدالت نخواهد بود.
در نخستین آیه که در سوره قلم بعد از بیان پاداش عظیم متقین آمده است، می فرماید: «آیا مؤمنان را همچون مجرمان قرار دهیم»؟ «افنجعل المسلمین کالمجرمین».
آیا سزاوار است این دو با هم برابر باشند؟، آیا عدالت چنین چیزی را ایجاب می کند؟
سپس می افزاید: «شما را چه می شود، چگونه داوری می کنید»؟! «ما لکم کیف تحکمون».
هیچ انسان عاقلی باور نمی کند سرنوشت مسلم و مجرم، مطیع و عاصی، عادل و ظالم، یکسان باشد، آن هم در پیشگاه خداوندی که همه کارش روی حساب و موافق اصل عدالت است.
بعضی از مفسران دو احتمال در تفسیر این آیه داده اند: نخست اینکه ناظر به مسأله معاد باشد، زیرا از آنجا که مسلم و مجرم، در این دنیا غالبا یکسانند، بلکه گاه مجرم مواهب نامشروع بیشتری به چنگ می آورد، بنابراین برتری «مسلم» بر «مجرم» که مقتضای عدالت است باید در سرای دیگری تحقق یابد.
دیگر اینکه: پاسخی است برای گروهی از مشرکان که می گفتند: «اگر قیامتی در کار باشد وضع ما در آنجا مانند این دنیا خوب است (و سالی که نکوست از بهارش پیدا است!) قرآن به آنها پاسخ می گوید: آیا چنین چیزی امکان دارد که خداوند عادل، مسلم و مجرم را یکسان قرار دهد.
ولی ظاهرا میان این دو تفسیر منافاتی نیست، و هر دو معنی ممکن است در مفهوم آیه درج گردد.
ضمنا از این آیه حاکمیت عقل به حسن و قبح و ادراکات عقلی قطع نظر از شرع نیز ثابت می شود.
قابل توجه فخر رازی در آغاز سخنش این آیه را از دلائل «حسن و قبح عقلی» می شمرد، و می گوید: مطابق این آیه آنچه از اهل سنت نقل شه که جایز است خداوند کفار را در بهشت، و مطیعان را در دوزخ وارد کند، به حکم عقل قبیح است، ولی چون خودش از اشاعره و منکران حسن و قبح عقلی بوده، از آن چنین پاسخ می دهد: انکار این مساوات و برابری به حکم فضل و احسان خدا است نه اینکه کسی بر او حقی دارد»!! (تفسیر فخر رازی، جلد 30، صفحه 92).
سستی این سخن ناگفته پیدا است، قرآن صریحا داوری منطقی آنها را در این باره می طلبد، سپس با لحنی آمیخته با سرزنش و ملامت می گوید: «شما را چه می شود، چگونه داوری می کنید؟ یعنی این داوری شایسته یک انسان عاقل نیست، و این دلیل روشنی است بر حاکمیت عقل و منطق در این گونه امور».
*  *  *
دومین آیه همین معنی را با صراحت و گسترش بیشتر دنبال می کند، می فرماید:«آیا ممکن است کسانی را که ایمان آورده اند، و عمل صالح انجام داده اند، همچون مفسدان در زمین قرار دهیم»؟ «أم نجعل الذین آمنوا و عملوا الصالحات کالمفسدین فی الارض».
«و آیا امکان دارد که متقین را همچون فاجران قرار دهیم؟» «ام نجعل المتقین کالفجار».
جالب اینکه در آیه قبل از این آیه در همان سوره «ص» اشاره به هدفدار بودن آسمان و زمین و آنچه در میان آن دو است می کند، و می فرماید: «و ما خلقنا السماء والارض و ما بینهما باطلا».
بیهوده و باطل نبودن آفرینش آسمان و زمین از یکسو، و عدم برابری مؤمنان صالح با مفسدانی فاجر از سوی دیگر، ایجاب می کند که قیامت و دادگاه عدلی در کار باشد، و به این ترتیب «برهان حکمت» و «برهان عدالت» در این دو آیه به هم آمیخته شده است.
آری تنها کسی می تواد انکار معاد کند که هم در حکیم بودن خدا شک داشته باشد، و هم در عدالت او، زیرا رد این صورت نه هدف شایسته ای برای آفرینش دنیا دیده می شود، و نه امتیاز روشنی برای مطیعان نسبت به فاسقان.
قابل توجه اینکه در این آیه «مفسدان» در برابر «مؤمنان صالح» قرار گرفته اند، و «فاجران» در برابر «متقین»، این مقابله اشاره لطیفی به این حقیقت است که اگر انسان ایمان و عمل صالح نداشته باشد خواه ناخواه در صف مفسدان قرار می گیرد، و اگر تقوا یعنی نیروی باز دارنده از گناه نداشته باشد در صف فجار خواهد بود. («فجار» از ماده «فجر» به معنی شکافتن وسیع است، گوئی شخص فاجر، پرده اطاعت و دین را پاره می کند).
این آیه نیز به روشنی از حاکمیت عقل و حجیت ادراکات عقلی انسان در مورد حسن و قبح سخن می گوید، و دلیل روشنی بر این حقیقت است که عقل بخشی از خوب و بد را قبل از ورود شرع درک می کند، و عجب این که فخر رازی در اینجا این مسأله را به طور ضمنی کاملا پذیرفته است، در حالی که در بحث قبل انکار کرده بود! (تفسیر کبیر، جلد 26، صفحه 201).
این نشان می دهد که اگر انسان به وجدانش باز گردد، حجابهای تعصب کنار رود، در درون جان به این واقعیت معترف است.
*  *  *
در سومین آیه همین معنی در قالب دیگری ریخته شده، می فرماید: «آیا کسانی که مرتکب گناهان شدند گمان کردند آنها را همچون کسانی قرار می دهیم که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، به طوری که حیات و مرگشان یکسان باشد»؟! «ام حسب الذین اجترحوا السیئات ان نجعلهم کالذین آمنوا و عملو الصالحات سواء محیاهم و مماتهم».
چنین کاری دور از عدالت خداوند دادگر است، و صدور چنین امر قبیحی از خدا محال است محال.
«چه بد داوری می کنند»! «ساء ما یحکمون».
مگر ممکن است خوب و بد، پاک و ناپاک، صالح و طالح، و مؤمن و فاسق و نور و ظلمت، یکسان باشد، امکان ندارد.
در اینکه منظور از «سواء محیاهم و مماتهم» چیست؟ مفسران احتمالات متعددی داده اند:
گاه گفته اند، منظور حیات و مرگ دنیا است، چرا که ایمان و عمل صالح در تمام وجود انسان اثر مثبت می گذارد، قلب را روشن، و فکر را نورانی می کند، و به موازات آن هدایت و نصرت و حمایت الهی شامل حال مؤمن صالح می شود، در حالی که کفر و گناه، قلب را تاریک و روح را ظلمانی می سازد و انسان را از الطاف الهیه محروم می کند.
و گاه گفته شده است که اشاره به حیات آخرت بعد از مرگ دنیا است، یعنی مردن گروه اول در حالی است که فرشتگان رحمت بر آنها نازل می شوند و سلام و درود می فرستند و بشارت ورود بهشت به آنها می دهند. «الذین تتوفاهم الملائکة طیبین یقولون سلام علیکم ادخلوا الجنة». (سوره نحل، آیه 32).
در حالی که هنگام مرگ گنهکاران، ملائکه عذاب بر آنها نازل می شوند، و بر صورت و پشت آنها می کوبند و آنها را به عذابهای دردناک الهی بشارت می دهند. «فکیف اذا توفتهم الملائکة یضربون وجوههم و ادبارهم» (سوره محمد،آیه 27).
احتمالات دیگری نیز در تفسیر آیه داده شده است که قابل ملاحظه نیست، ولی جمع میان دو تفسیر بالا کاملا امکان پذیر است، هر چند آیه بعد از آن با تفسیر دوم سازگار تر است، زیرا می فرماید: «خداوند آسمانها و زمین را به حق آفرید» «و خلق الله السموات والارض بالحق».
«و هدف این بوده که هر کس را در برابر اعمالی که انجام داده جزا دهد و به آنها ظلم و ستمی نخواهد شد، «و لتجزی کل نفس بما کسبت و هم لا یظلمون». («زمخشری» در «کشاف» می گوید: جمله «و لتجزی»، عطف بر «بالحق» است، زیرا در آن معنی تعلیل می باشد (بنابراین معنی چنین می شود «خلق الله السموات والارض لیحق الحق و لتجزی...» سپس احتمال داده است که عطف، بر جمله محذوفی باشد و در تقدیر چنین است «خلق الله السموات والارض بالحق لیدل به علی قدرته و لتجزی کل نفس» (تفسیر کشاف، جلد 4، صفحه 290)).
با توجه به اینکه سخن از عدالت خداوند،  و حقانیت آفرینش آسمان و زمین، و پاداش و جزای عادلانه هر کس به مقدار عمل او در میان است، و از طرفی چنان که گفتیم این امر به طور کامل در این دنیا انجام نمی شود، پس باید حیات دیگری بعد از این مرگ باشد تا حق و عدالت حاکم گردد.
*  *  *
توضیحات:
عدل قانونی عمومی آفرینش
هر کس مختصر آشنائی با علوم طبیعی داشته باشد می داند همه موجودات این جهان از قانونمندی خاصی برخوردارند، حاکمیت این قوانین حساب شده است که به دانشمندان اجازه می دهد کتب علمی را بر اساس فورمولهای دقیق تنظیم کنند، و حتی مثلا برنامه های دقیق سفرهای فضائی و ورود در کرات دیگر را بر اساس آن مرتب نمایند.
به تعبیر دیگر به هر سو می نگریم قانون نظم و عدالت را می یابیم که بر همه چیز سایه افکنده است، و از بزرگترین منظومه های شمسی گرفته، تا کوچکترین ذره اتم در زیر پوشش آن قرار دارد.
از سوی دیگر انسان نمی تواند از قانون عدالت که فرمان آفریدگار در سرتاسر جهان هستی است مستثنی باشد، و وصله ناهمرنگی برای جهان خلقت گردد، زیرا این استثنا کاملا بی دلیل است، و به این ترتیب یقین می کنیم که برای انسان نیز دادگاهی در نظر گرفته شده که همگان در آن حضور می یابند و سهم خود را از عدالت عمومی عالم هستی می گیرند.
علمای علم عقائد از قدیم الایام بر این استدلال در مسأله اثبات معاد تکیه می کردند، و صحنه هائی از مظالم بشر را ارائه می نمودند که در این دنیا بدون اجرای عدالت پایان گرفته، ظالمانی که تا آخر عمر، مرفه زندگی کرده اند، و مظلومانی که تا واپسین لحظه زندگی در شکنجه و عذاب بوده اند.
آیا ممکن است خداوند عادل به این امر راضی گردد؟ آیا این صحنه ها با عدالت او در تضاد نیست؟!
سپس به آسانی نتیجه می گرفتند که باید جهان دیگری در کار باشد تا عدل الهی در مورد انسانها تجلی کند، و هر کس مثقال ذره ای کار خیر کرده ببیند، و هر کس مثقال ذره ای کار شر انجام داده، او هم نیز به نتیجه کار خود برسد.
بنابراین قیامت مظهر عدل خدا است، و پاسخ به همه این چراها.
4- برهان هدف و حرکت
اشاره:
بدون شک آفرینش انسان هدفی داشته، و بر خلاف پندار مادیین که جهان را بی هدف تصور می کنند در جهان بینی الهی برای آفرینش انسان حتما هدفی بوده است که با حرکت تکاملی خود به سوی آن هدف پیش می رود.
حال اگر با مرگ همه چیز پایان یابد مسلما این هدف تأمین نشده است، یا به تعبیر دیگر باید حیات انسان بعد از این جهان نیز ادامه یابد تا به تکامل لازم برسد و محصولی را که در این مزرعه پاشیده است در آنجا درو کند.
کوتاه سخن اینکه قبول هدف برای آفرینش بدون پذیرش معاد ممکن نیست، و اگر ارتباط زندگی انسان را از جهان پس از مرگ قطع کنیم همه چیز شکل معما به خود می گیرد.
با این اشاره به قرآن باز می گردیم، و به آیات زیر گوش جان می سپاریم:
1-      «یا أیها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه». (سوره انشقاق، آیه 6).
2-      «و من تزکی فانما یتزکی لنفسه و الی الله المصیر». (سوره فاطر، آیه 18).
3-      «انا لله و انا الیه راجعون». (سوره بقره، آیه 156).
4-      «الی ربک یومئذ المستقر». (سوره قیامت، آیه 12).
5-      «الی ربک یومئذ المساق». (سوره قیامت، آیه 30).
ترجمه:
1-      ای انسان! تو با تلاش و رنج به سوی پروردگارت پیش می روی و سرانجام او را ملاقات خواهی کرد.
2-      هر کس پاکی را پیشه کند، برای خود پیشه کرده است.
3-      ما از آن خدا هستیم و به سوی او باز می گردیم.
4-      قرارگاه نهائی تنها به سوی پروردگار تو است.
5-      مسیر همه به سوی پروردگارت خواهد بود.
*  *  *
تفسیر و جمع بندی
مسیر همه به سوی خدا است
در نخستین آیه نوع انسان را به طور کلی مخاطب ساخته و می فرماید: «ای انسان تو با تلاش و رنج به سوی پروردگارت پیش می روی و سرانجام او را ملاقات خواهی کرد» «یا أیها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه».
«کدح» (بر وزن مدح) به گفته جمعی از مفسران در اصل به معنی خراشی است که بر پوست تن وارد می شود، و به همین مناسبت به تلاش و کوششهائی که در روح و جان انسان اثر می گذارد این واژه اطلاق می شود. (تفسیر کشاف، روح المعانی و فخر رازی، ذیل آیه مورد بحث).
در مفردات راغب نیز آمده که این واژه به معنی تلاش آمیخته با رنج و تعب است.
ولی در تفسیر المیزان می خوانیم از آنجا که در آیه مورد بحث «کدح» با «الی» ذکر شده به معنی سیر و حرکتاست (و البته تضادی در میان این معانی نیست). (تفسیر المیزان، جلد 20، صفحه 360).
از مجموع این گفتار چنین استفاده می شود که قرآن مجید انسانها را به کاروانی تشبیه کرده که از مرز عدم به راه افتاده، و به اقلیم وجود پای نهاده، و از آن به سوی پروردگار پیش می رود تا به لقاء الله برسد. تعبیر «و ان الی ربک المنتهی» (سوره نجم، آیه 42) نیز ناظر به همین معنی است.
ممکن است گروههائی از این مسیر منحرف شوند و هرگز به لقاء الله نرسند، ولی اساس آفرینش انسان برای نیل به این هدف پی ریزی شده است.
«لقاء الله» چنانکه قبلا هم اشاره شد به معنی مشاهده پروردگار با چشم دل و رسیدن به مقام شهود قلبی است که انسان در سیر تکاملی خود به آن نائل می گردد، و از مهمترین مقامات قرب است.
*  *  *
در دومین آیه، نخست سخن از پاکی و تقوی و تزکیه انسانها، به میان می آورد که ثمره اش عائد خودشان می شود، می فرماید: «هر کس پاکی را پیشه کند نتیجه آن به خود او باز می گردد» «و من تزکی فانما یتزکی لنفسه».
سپس می افزاید: «بازگشت همگی به سوی خدا است» «و الی الله المصیر» اشاره به اینکه: اگر نیکان و پاکان در این جهان از تمام آثار تقوی و پاکی بهره مند نشوند بازگشتشان به سوی خدا است و در دار البقاء نتائج اعمال خود را خواهند دید.
به هر حال جمله «و الی الله المصیر» بازگو کننده این حقیقت است که سیر تکاملی انسان با مرگ پایان نمی گیرد و همچنان ادامه خواهد یافت تا به لقاء الله برسد.
*  *  *
مفسر بزرگ مرحوم طبرسی در تفسیر سومین آیه مورد بحث می گوید: «انا لله» «ما از آن خدا هستیم» اقرار به عبودیت است که ما همگی بندگان و مملوک او هستیم، «و انا الیه راجعون» «و ما به سوی او باز می گردیم» اقرار به رستاخیز و معاد است، سپس به کلام معروف مولی امیر المؤمنین علی علیه السلام اشاره می کند که در تفسیر این آیه فرمود: «ان قولنا «انا لله» اقرار علی انفسنا بالملک و قولنا «و انا الیه راجعون» اقرار علی انفسنا بالهلک»: «اینکه ما می گوئیم» «انا لله» اعتراف به این حقیقت است که ما مملوک اوئیم، و اینکه می گوئیم: «و انا الیه راجعون» اقرار به این است که ما از این جهان خواهیم رفت (و جایگاه ما جای دیگر است). (مجمع البیان، جلد 1، صفحه 238، این جمله در کتاب قصار نهج البلاغه کلمه 99 نیز آمده است).
قابل توجه اینکه قرآن مجید این جمله را به عنوان یکی از گفتارهای شایسته صابران هنگامی که با مصائب روبرو می شودند بیان کرده، گفتاری که تسلی بخش انسان در مصائب، و بیدار کننده دل و جان او در حوادث سخت، و طرد کننده افکار شیطانی از حوزه روح انسان در این لحظات حساس است.
چرا که از یکسو، اعتراف می کند خودش و هر چه دارد ملک خداست، او نعمت می دهد و او باز می ستاند، و به گفته بعضی از مفسران از آنجا که شخص کریم هرگز آنچه را بخشیده باز پس نمی گیرد، گرفتن او به عنوان ذخیره برای جای بهتر است، و این خود مایه تسلی خاطر مصیبت زده است.
و از سوی دیگر وقتی اعتراف می کند که ما به سوی او باز می گردیم تسلی خاطر دیگری به او می بخشد، زیرا به جائی می رود که مرکز فیض او و لطف و رحمت او و سرای جاویدان و محل لقای او است.
لذا بعضی گفته اند: این جمله یکی از مواهب عظیمی است که خداوند در اختیار این امت گذارده تا به هنگام بروز مصائب به خوبی از آن الهام گیرند، و چقدر تفاوت بین این آیه و سخنی است که بعقوب پیغمبر بزرگ خدا به هنگام از دست دادن یوسف بیان کرد: «و قال یا اسفا علی یوسف»: «و گفت وا اسفا بر یوسف» (سوره یوسف، آیه 84) آری در آن روز هنوز این جمله که به عنوان کلمه استرجاع است نازل نگشته بود.
به هر حال این جمله عصاره ای است از توحید کامل و ایمان به معاد، و تکیه بر ذات پاک خداوند در همه حال و در هر زمان. (از آنچه در تفسیر آیه فوق گفته شد تفسیر آیات مشابه آن مانند: «الی الله مرجعکم جمیعا» (سوره مائده، آیه 105) «و ان الی ربک الرجعی» (سوره علق، آیه 8) «والموتی یبعثهم الله ثم الیه یرجعون» (سوره انعام، آیه 36) «و ان الینا ایابهم» (سوره غاشیه، آیه 25) روشن می شود).
*  *  *
در چهارمین آیه، همین حقیقت در لباس تازه ای جلوه کرده است، بعد از آنکه به حوادث عجیبی که در جهان در آستانه قیامت و رستاخیز رخ می دهد در آیات پیشین اشاره کرده، می فرماید: «آن روز قرار گاه نهائی تنها به سوی پروردگار تو است» «الی ربک یومئذالمستقر».
اشاره به اینکه این جهان قرارگاه بشر نیست، و تمام نشانه های موجود آن گواهی می دهد که دار فناء و نیستی و دگرگونیها و فرسودگی و زوال است، با این حال مسلما نمی تواند مقصد نهائی در حرکت تکاملی انسان باشد، پس قرارگاه جای دیگر است.
جمعی از مفسران در آیه تقدیری گرفته اند و گفته اند: منظور «الی حکم ربک» می باشد، یعنی قرارگاه در آنجا حکم پروردگار است که حق و عدالت به وسیله آن پیاده می شود یا حکم پروردگار است که گروهی را به قرارگاه بهشت و گروهی را به قرارگاه دوزخ می فرستد.
ولی با توجه به اینکه تقدیر بر خلاف قاعده است، و در اینجا ضرورتی برای تقدیر به نظر نمی رسد دلیلی بر این گونه تفسیرها نمی بینیم.
*  *  *
و سرانجام در پنجمین و آخرین آیه آنچه پیشین آمده بود در تعبیر تازه ای مطرح شده است، بعد از آنکه اشاره به حالات محتضر و لحظات جان دادن و درهم پیچیده شدن طومار زندگی انسان می کند، می فرماید: «در آن روز مسیر همه به سوی پروردگارت خواهد بود» «الی ربک یومئذ المساق».
«مساق» مصدر میمی به معنی «سوق» (راندن) می باشد، و این تعبیر نشان می دهد که جهت گیری حرکت تکاملی انسانها به سوی پروردگار است، یعنی به سوی کمال مطلق، و کمال بی نهایت.
باز در اینجا جمعی، کلمه «حکم» یا «جزا» در تقدیر گرفته اند و گفته اند منظور رانده شدن همه به سوی حکم و جزای پروردگار است، ولی همانگونه که در آیه قبل نیز اشاره شد ضرورتی برای این تقدیر ها نیست، بلکه حرکتها به سوی خدا است.
در پاره ای از آیات قرآن نیز ذات پاک خداوند به عنوان منتهای حرکت تکاملی معرفی شده می فرماید: «و ان الی ربک المنتهی» (سوره نجم، آیه 42) و این خود دلیل دیگری بر حقیقت فوق است.
*  *  *
توضیحات
نقطه نهائی حرکتها
آنچه در آیات فوق بر آن تکیه شده (بازگشت و رجوع همه انسانها به سوی خدا است) همان چیزی است که با دلائل عقلی نیز می توان به آن رسید، زیرا جامعه بشری بسان کاروانی است که از نقطه تاریک عدم آغاز به حرکت کرده است و به سوی نور مطلق پیش می رود، این حرکت تحت فرمان خداوند و در سایه ربوبیت او قرار دارد (توجه داشته باشید که این بحثها همه بعد از قبول اصل توحید و صفات است).
تعبیر «رب» در بسیاری از این آیات نشان می دهد که این حرکتی است که در پرتو ربوبیت خداوند به طور حساب شده انجام می گیرد.
از طرفی اگر نقطه پایان این حرکت، مرگ باشد، حرکتی تهی از هدف، فاقد قرارگاه، و یا به تعبیر دیگر حرکتی بی مقصد، خواهد بود، در حالی که یقین است که این حرکت الهی به سوی مقصدی مناسب پیش می رود.
هنگامی که خوب دقت می کنیم می بینیم هر حرکت تکاملی برای رسیدن به یک مرحله بالاتر و عالیتر صورت می گیرد، و نقطه اعلای وجود، ذات مقدس واجب الوجود است، و بنابراین حرکات، همه به سوی اوست، و تا انسان به جوار قرب او نرسد و به مقام شهود ذات پاک او در نیاید، و در زمره مقربین وارد نشود، آرام نخواهد گرفت، چرا که هدف نهائی حرکت، انجام نشده است.
کل این بیان نشان می دهد که باید سیر صعودی انسان با مرگ متوقف نشود، و در جهانی دیگر همچنان ادامه یابد، بنابراین وجود حرکت و هدف، خود دلیل زنده ای است بر مسأله حیات بعد از مرگ.
5- برهان رحمت
اشاره:
یکی از صفات مشهور و معروف خداوند «رحمت» است، مسلما رحمت به معنی اعطاء فیض و نعمت به موجودی است که قابلیت و استعداد آن را داشته باشد.
و از آنجا که انسان با آن ساختمان مخصوص، و روحی که از برکت نفخه الهی در او دمیده شده، استعداد حیات جاویدان و رسیدن به کمالات فراوان دارد، خداوند رحمان رحیم چنین فیض و سعادتی را از او قطع نمی کند، و فیض         و رحمتاو با مرگ قطع نخواهد شد.
این همان چیزی است که از آن به عنوان «برهان رحمت» یاد می کنیم، اکنون به قرآن باز می گردیم و به آیه زیر گوش جان می سپاریم:
«قل لمن ما فی السموات والارض قل لله کتب علی نفسه الرحمة لیجمعنکم الی یوم القیامة لا ریب فیه». (سوره انعام، آیه 12).
ترجمه:
بگو: آنچه در آسمانها و زمین است،از آن کیست، بگو، برای خدا است، رحمت را بر خود فرض کرده، و همه شما را در روز قیامت، که شکی در آن نیست، جمع خواهد کرد.
*  *  *
تفسیر و جمع بندی
این آیه در حقیقت دارای چهار بخش است: در قسمت اول که با استفهام شروع می شود پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را مخاطب ساخته می فرماید: «بگو آنچه در آسمانها و زمین است از آن کیست؟» «قل لمن ما فی السموات والارض».
سپس بی آنه در انتظار پاسخی باشد می افزاید: خودت بگو «از آن خدا است» «قل لله».
یعنی آنچنان مطلب مسلم است که نیازی به گفتگو و بحث ندارد.
و در قسمت دوم می فرماید: «خداوند، اعطای رحمت را بر خود حتم کرده است (که عموم بندگان را مشمول رحمت واسعه و لطف و عنایت بی پایان خود قرار دهد)» «کتب علی نفسه الرحمة».
و در قسمت سوم به سراغ مسأله معاد می رود و می افزاید: «به طور قطع همه شما را در روز قیامت که شک و تردیدی در آن نیست، جمع خواهد کرد» «لیجمعنکم الی یوم القیامة لا ریب فیه».
و در چهارمین قسمت، چنین نتیجه می گیرد: «تنها کسانی که سرمایه وجود خود را از کف داده و خسران کرده اند ایمان نمی آورند» «الذین خسروا انفسهم فهم لا یؤمنون».
در اینکه رابطه میان این چهار جمله چگونه است؟ جمعی از مفسران معتقدند که بخش اول آیه ناظر به توحید، و بخش دیگری به معاد- یا نبوت و معاد- می باشد، و اصول اساسی دین در آن منعکس است. (تفسیر فخر رازی، جلد 12، صفحه 164 و تفسیر قرطبی، جلد 4، صفحه 2392).
ولی مرحوم علامه طباطبائی معتقد است تمام آیه ناظر به مسأله معاد است و این تفسیر صحیحتر به نظر می رسد و توضیح آن با بیانی از ما چنین است:
در قسمت اول خداوند مالکیت و حاکمیت خود را بر سرتاسر عالم هستی تبیین می کندو ضمن یک سؤال و جواب، سؤالی که پاسخش از درون فطرت و جان بر می خیزد و حتی مشرکان نیز به آن معتقد بودند، مطلب را روشن می سازد (این درست به آن می ماند که گاه پدری فرزندش را مؤاخذه می کند و می گوید آیا تمام وسائل تحصیل وترقی تو را فراهم نکردم، و بعد بی آنکه منتظر پاسخ فرزند بنشیند خودش می گوید: البته چنین کردم).
و به این ترتیب ثابت می شود که چیزی در عالم هستی نمی تواند در برابر اراده و فرمان حق تعالی مانعی ایجاد کند.
سپس می افزاید: خداوند قادر توانا، رحمت را بر خود مقرر داشته، چگونه ممکن است مقرر ندارد در حالی که او منبع فیض است، و هیچ بخلی در آن منبع نیست، و اگر تا ابد افاضه فیض کند چیزی از او کم نمی شود.
آیا رحمت غیر از این است که نعمت را به کسی که مستحق و لایق آن است بدهند، و هر موجودی را به کمال مطلوبی که استعداد دارد برساند؟
هنگامی که این دو مقدمه ثابت شد (خداوند عالم از یکسو کانون رحمت است، و از سوی دیگر هیچ مانعی بر سر راه فیض رحمت او نمی تواند ظاهر شود).
در جمله سوم نتیجه می گیرد پس همه شما را در روز رستاخیز که تردیدی در آن نیست جمع می کند، زیرا اگر با مرگ انسان همه چیز پایان یابد، بشر به کمال مطلوب خود نرسیده، و یا مانعی بر سر راه آن ظاهر گشته است ولی چون مانعی در کار نیست، و رحمت او حتمی است، رسیدن به حیات جاویدان در سرائی دیگر و وصول به جوار قرب حق برای انسانها نیز قطعی است.
و البته گروهی از مردم این سرمایه استعداد خود را برای حیات ابدی از دست می دهند و گرفتار خسران و زیان میشوند و به همین جهت به معاد، ایمان نمی آورند.
بنابراین «برهان رحمت» که چکیده این آیه است، و کاملا مستدل و منطقی است، چیزی غیر از برهان عدالت و برهان حکمت است.
ضمنا پاسخ این سؤال نیز روشن شد که قیامت و رستاخیز تنها برای گروهی مایه رحمت است، در حالی که برای گروه دیگری مایه عذاب است، این مطلب چگونه با رحمت خداوند سازگار می باشد؟
پاسخ همان است که در ذیل آیه تلویحا آمده است و آن اینکه خداوند استعداد نیل به رحمت را به همه داده، و سرمایه های لازم را در اختیار همگان گذارده، حال اگر گروهی خودشان سرمایه ها را آتش بزنند، و بر باد دهند، با اینکه هم عقل دارند و هم تحت پوشش تعلیمات وحی قرار گرفته اند مقصر خودشانند، و خودشان کرده اند که لعنت بر خودشان باد!
همه مواهب حیات چنین است، گروهی از آن بهره می گیرند و گروهی سوء استفاده می کنند، و این امر مانع فیض خدا و رحمت او نخواهد بود.
قابل توجه اینکه جمله لیجمعنکم ... از یکسو با «لام قسم»، از سوی دیگر با «نون تأکید ثقیله» و از سوی سوم با جمله «لا ریب فیه»، تأکید شده، و نشان می دهد که با توجه به رحمت پروردگار، قیامت از هر نظر حتمی است.
و از آنجا که آنچه در بالا گفته شد برای توضیح این برهان کافی به نظر می رسد نیازی به توضیحات دیگر نمی بینیم.
6- برهان وحدت
اشاره:
از ویژگیهای زندگی دنیا وجود اختلاف آراء و افکار است، حتی پیروان یک مذهب غالبا به شاخه های متعددی با عقائد مختلف نسیم شده اند.
گاه این اختلاف آراء و عقائد از اجتماع بزرگ به درون یک خانه و خانواده کشیده می شود، و هر یک از اعضای خانواده پیر و عقیده و مکتبی هستند.
بدون شک هر انسانی از وجود این اختلافات در این جهان رنج می برد، و همه آرزو می کنند این اختلافات روزی برچیده شود.
مسلما خدائی که انسان را برای تکامل و هدایت آفریده به مقتضای مقام ربوبیتش انسانها را از نیل به چنین خواسته ای محروم نخواهد کرد، و چون این هدف در دنیا به دلائلی که بعد اشاره خواهد شد انجام نمی گیرد، و شواهد موجود نیز بر این معنی گواهی می دهد، حتما جای رفع اختلافات و رسیدن به وحدت، سرای دیگر است.
قرآن مجید تأکید زیادی روی این مطلب نموده است، بیش از ده آیه از قرآن اشاره به این موضوع می کند که محل رفع هر گونه اختلاف سرای دیگر است، و خداوند قطعا این کار را انجام می دهد.
با این اشاره به قرآن، باز می گردیم و به آیات زیر گوش جان می سپاریم.
(توجه داشته باشید از آیاتی که مضمونهای مشابهی دارند یک آیه در متن انجام شده، و بقیه در پاورقی آورده شده است.
1-   «و اقسموا بالله جهد أیمانهم لا یبعث الله من یموت بلی وعدا علیه حقا و لکن اکثر الناس لا یعلمون* لیبین لهم الذی یختلفون فیه». (سوره نحل، آیه 38 و 39).
2-      «ثم الی ربکم مرجعکم فینبئکم بما کنتم فیه تختلفون». (سوره انعام، آیه 164).
3-      «ان ربک لیقضی بینهم یوم القیامة فیما کانوا فیه یختلفون». (سوره یونس، آیه 93).
4-      «الله یحکم بینکم یوم القیامة فیما کنتم فیه تختلفون». (سوره حج، آیه 69).
5-   «ان الذین آمنوا والذین هادوا والصابئین والنصاری والمجوس والذین اشرکوا ان الله یفصل بینهم یوم القیامة ان الله علی کل شیء شهید». (سوره حج، آیه 17).
ترجمه:
1-   آنها مؤکدا سوگند یاد کردند که خدا آنها را می میراند و هرگز مبعوث نمی کند آری این وعده قطعی خدا است (که همه مردگان را به زندگی باز می گرداند) ولی اکثر مردم نمی دانند، هدف این است که آنچه را در آن اختلاف داشتند برای آنها روشن سازد.
2-      سپس بازگشت شما به سوی پروردگارتان است و شما را به آنچه در آن اختلاف داشتید خبر خواهد داد.
3-      پروردگار تو در روز قیامت میان آنها در آنچه اختلاف کردند داوری خواهد کرد.
4-      خداوند میان شما در آنچه اختلاف داشتید داوری می کند.
5-   کسانی که ایمان آورده اند و یهود و صابئان و نصاری و مجوس و مشرکان، خداوند در میان آنها روز قیامت داوری می کند و حق را از باطل جدا می سازد، خداوند بر هر چیز گواه است (و از همه چیز آگاه).
تفسیر و جمع بندی
این اختلافات کی پایان می گیرد؟
در نخستین آیه ابتدا سوگند منکران رستاخیز را مورد نفی سرای دیگر نقل کرده، می فرماید: «آنها با تأکید قسم یاد کردند که خداوند مردگان را هرگز مبعوث نخواهد کرد». «و اقسموا بالله جهد ایمانهم لا یبعث الله من یموت».
بعد چنین به آنها پاسخ می گوید: «آری (حتما همه را به زندگی جدید باز می گرداند) این وعده قطعی خدا است، ولی اکثر مردم نمی دانند» «بلی وعدا علیه حقا و لکن اکثر الناس لا یعلمون».
سپس به ذکر هدف رستاخیز و مبعوث شدن مردگان پرداخته می فرماید: «هدف این است که آنچه را در آن اختلاف داشتند برای آنها روشن سازد». «لیبین لهم الذی یختلفون فیه».
و به این ترتیب «یکی از اهداف معاد نفی اختلافات و بازگشت به وحدت است» چرا که طبیعت این دنیا که توأم با انواع حجابها است اجازه نمی دهد اختلافات برچیده شود، ولی در آن روز که روز کشف غطاء، و کنار رفتن پرده ها، و آشکار شدن سرائر و اسرار درون می باشد، همه چیز تبیین می گردد، و اختلاف برچیده می شود.
مؤمنان در ایمانشان راسختر می شوند، و به مقام عین الیقین می رسند، و کافران و پیروان مکاتب باطل اعتراف به خطای خود کرده به سوی حق باز می گردند.
دومین آیه همین معنی را در لباس دیگری عرضه می کند و بعد از نفی معبودهای مشرکان، و اینکه هر کس در گرو اعمال خویش است، و گناه کسی را بر دیگری نمی نویسند، می فرماید: «سپس بازگشت همه شما به سوی پروردگارتان است و شما را از آنچه در آن اختلاف داشتید خبر خواهد داد» (و اختلافات پایان خواهد گرفت) «ثم الی ربکم مرجعکم فینبئکم بما کنتم فیه تختلفون».
در آیه نخست سخن از تبیین اختلافات بوده، و در این آیه سخن از انباء (خبردادن و آگاه ساختن) است، و در واقع دومی علت اولی است، چرا که اخیار الهی در قیامت سرچشمه تبیین حقایق است، یا اینکه «تبیین» مربوط به دیدنیها، و «انباء» مربوط به شنیدنیها است.
*  *  *
در سومین آیه مسأله داوری خداوند در اختلافات مردم در قیامت مطرح است، می فرماید: «پروردگار تو روز قیامت، میان آنها در آنچه پیوسته اختلاف داشتند، داوری خواهد کرد» «ان ربک یقضی بینهم یوم القیامة فیما کانوا فیه یختلفون».
بدیهی است هنگامی که خداوند در آن روز رسما میان آنها داوری کند، اختلافات برچیده خواهد شد و حقایق آشکار خواهد گشت.
این آیه اشاره به اختلافهای بنی اسرائیل است، یا اختلافی که بعد از نزول قرآن و ظهور اسلام در میان آنها پیدا شد که گروهی با توجه به نشانه هائی که از اسلام و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم داشتند آن را پذیرفتند، و گروهی به خاطر حفظ منافع شخصی از پذیرش آن سرباز زدند.
یا اشاره به اختلافاتی است که در عصر موسی بن عمران علیه السلام بعد از نجات از چنگال فرعونیان و مشاهده این اعجاز بزرگ، یا به هنگام رفتن موسی به کوه طور و ظهور گوساله سامری، در میان آنها حاصل شد.
گرچه بسیاری از مفسران احتمال اول را ترجیح داده اند ولی آیات قبل از این آیه احتمال دوم را ترجیح می دهد(فخر رازی و قرطبی و مرحوم طبرسی در مجمع البیان تفسیر اول را پذیرفته اند، ولی تعبیرات المیزان با تفسیر دوم سازگار تر است) جمع میان هر سه تفسیر هم ممکن است.
به هر حال گفته بعضی از مفسران معروف این گونه اختلافات، در دار دنیا قابل زوال نیست، تنها در آخرت است که خداوند داوری می کند و حق را از باطل و راستگو را از کافر جدا می سازد. (تفسیر کبیر،جلد 17، صفحه 159).
*  *  *
در چهارمین آیه، تعبیر به حکم آمده است و بعد از آنکه اشاره به گوشه ای از اختلافات بنی اسرائیل می کند، پروردگار تو، روز قیامت در میان شما در آنچه اختلاف داشتید حکم خواهد کرد. «الله یحکم بینکم یوم القیامة فیما کنتم فیه تختلفون».
در اینکه اختلاف یهود در چه بود؟ از آغاز آیه استفاده می شود که آنها درباره روز شنبه که روز تعطیل آنها بود، اختلاف داشتند (اختلاف در اینکه صید در آن روز حرام است یا حلال؟ با اینکه پیامبرشان بر آنها تحریم کرده بودند، و یا اختلاف در ترجیح آن روز بر جمعه و مانند آن).
اصولا بنی اسرائیل به گواهی تاریخشان همیشه کانونی از اختلاف و پراکندگی بودند به عکس امروز که به خاطر حوادثی که اصل موجودیت آنها را تهدید می کند دست به دست هم داده و مخصوصا بر ضد مسلمانان جهان متحد شده اند.
*  *  *
در پنجمین و آخرین آیه، آنچه در آیات قبل آمده بود به صورت کلی تر و تحت عنوان دیگر، مطرح شده است، اشاره به اختلافات وسیع و گسترده مؤمنان و اصناف مختلف کفار کرده، می فرماید: «کسانی که ایمان آورده اند (مسلمانان) و یهود و صابئان (ستاره پرستان) و نصاری و مجوس و مشرکان، خداوند در میان آنها روز قیامت جدائی می افکند (حق را از باطل جدا می سازد)، خداوند بر هر چیز گواه است» (و از همه چیز آگاه است) «ان الذین آمنوا والذین هادوا و الصابئین والنصاری والمجوس والذین اشرکوا ان الله یفصل بینهم یوم القیامة ان الله علی کل شیء شهید».
قابل توجه اینکه یکی از نامهای معروف قیامت «یوم الفصل» است، قرآن می گوید: «ان یوم الفصل کان میقاتا»: «یوم الفصل وعده گاه (همگان) است» (سوره نبأ، آیه 17)، در آیات متعدد دیگری از قرآن نیز همین تعبیر درباره روز قیامت آمده است.
«فصل» در اصل به معنی جدائی دو چیز از یکدیگر است و روز قیامت از این جهت یوم الفصل نامیده شده که حق از باطل در آن روز جدا می گردد، و هر گونه اختلاف به وسیله داوری خداوند برچیده می شود و صفوف نیکان و پاکان از بدان و آلودگان جدا می گردد، به گفته مرحوم «طبرسی» در «مجمع البیان» صورت اهل حق سفید و نورانی و چهره اهل باطل سیاه و ظلمانی خواهد بود. (مجمع البیان، جلد 7، صفحه 76).
آیا با چنین نشانه های روشنی باز هم جائی برای اختلاف و نزاع در مسأله حق و باطل باقی می ماند.
در این آیه به شش گروه از پیروان ادیان معروف که در عصر نزول قرآن وجود داشته و در واقع مذاهب عمده را تشکیل می داده اند اشاره شده است می فرماید: مؤمنان (مسلمین) یهود، صابئین (پیروان یحیی که بر اثر انحرافاتی بعضی آنها را ستاره پرستان نامیده اند) نصاری (مسیحیان) و مجوس (زرتشتیان) و مشرکان و بت پرستان، سپس می فرماید خداوند در روز قیامت میان آنها جدائی خواهد افکند و اهل حق را به روشنی از اهل باطل جدا می سازد.
اگر امروز برای جدا ساختن اهل حق از اهل باطل نیاز به دلیل و منطق و استدلال است آن روز مطلقا نیازی به این امور نیست، بلکه به مصداق آنجا که عیان است چه حاجت به بیان است حتی احتیاج به توضیح ندارد، و رنگ رخساره ها خبر از سر درونها می دهد!
*  *  *
توضیحات
در آیات پنجگانه بالا با ذکر پنج عنوان مختلف: «انباء» «تبیین» «حکم» «قضاء» و «فصل»، این حقیقت به روشنترین وجهی بیان شده است که روز قیامت روز پایان گرفتن اختلافات، روز روشن شدن حقائق، جدائی حق از باطل، و روز حکم و داوری نهائی است.
چگونه چنین نباشد در حالی که قیامت یوم البروز و یوم الظهور است «و برزو لله الواحد القهار» (سوره ابراهیم، آیه 48) روز برطرف شدن حجابها و کشف غطاء است. «فکشفنا عنک غطائک فبصرک الیوم حدید». (سوره ق، آیه 22).
در واقع طبیعت عالم دنیا که یک عالم ظلمانی یا نیمه ظلمانی است اجازه نمی دهد که حقائق به طور کامل آشکار و آفتابی گردد، و درست به شب می ماند که انسان هر قدر تلاش و کوشش کند که با چراغ به حقائق دسترسی پیدا نماید باز چهره قسمتی از حقائق نمایان نمی گردد، اما قیامت همانند موقع طلوع آفتاب است، که با درخشش آن همه چیز آفتابی و بر ملا می شود.
به هنگام شب گروهی ممکن است راه را پیدا کنند ولی گروه دیگری در بیراهه بمانند و نیز ممکن است کسانی که حق را یافته اند هر کدام توصیف محدودی از آن بنمایند، مانند مثال معروفی که می گوید گروهی در تاریکی شب برای شناسائی فیل به سراغ آن رفتند، هر یک عضوی از آن لمس کردند و بعد که بیرون آمدند توصیفهای متناقضی از آن داشتند، آن کس که دستش به پای فیل رسیده بود می گفت فیل همچون یک ستون است! و دیگری که دستش به خرطوم رسیده بود آن را به لوله بزرگی تشبیه می کرد، و سومی که سینه فیل را لمس کرده بود آن را همانند سقفی می دانست، ولی هنگامی که فیل در روشنائی قرار گرفت اختلافات به کلی برطرف شد، و همه فهمیدند توصیفهای آنها محدود بوده است!
و همان گونه که قبلا اشاره شد انسان این آمادگی را دارد که از امواج اختلاف در آید و در عالم یقین و وحدت گام بگذاردد، و خداوندی که او را برای تکامل آفریده است مسلما از این فیض محروم نخواهد کرد.
اختلاف یکی از موانع راه تکامل است، اختلاف مزاحم آرامش است و اختلاف گاه سبب سرایت شک به ریشه اعتقادات انسان است، بنابراین باید در انتظار روزی بود که این موجودات مزاحم برچیده شوند.
البته انبیاء و اوصیاء به کمک کتب آسمانی حقائق را تا آنجا که طبیعت زندگی دنیا اجازه می داد روشن ساختند، ولی آنها همچون چراغهائی بودند فرا راه انسان در شب ظلمانی دنیا، لذا چیزی نمی گذشت که باز اختلاف جای وحدت را می گرفت، چنانکه قرآن می گوید: «و ما انزلنا علیک الکتاب الا لتبین لهم الذی اختلفوا فیه»: «ما قرآن را نازل نکردیم مگر برای اینکه تبیین کنی برای آنها آنچه را آنها در آن اختلاف داشتند». (سوره نحل، آیه 64).
و در جای دیگر می گوید: «فما اختلفوا الا من بعد ما جائهم العلم»: «آنها اختلاف نکردند مگر بعد از آنکه علم و آگاهی به سراغشان آمد. (سوره جاثیه، آیه 17).
این نشان می دهد که با تمام تلاش و کوشش انبیاء و برطرف شدن نسبی اختلافات باز هم اختلاف به طور کامل برطرف نشد.
اصولا هوا و هوسها، حب و بغضها که در این دنیا بر بسیاری از مردم حاکم است خود بزرگترین حجاب است، و تا آنها کنار نروند گامی به سوی وحدت برداشته نخواهد شد.
اما در قیامت همه این حجابها می سوزد و نابود می شود، لذا حقایق بدون حجاب آشکار می گردد.
7- برهان بقاء روح
اشاره:
بسیاری از فلاسفه الهی در بحث معاد به سراغ مسأله بقاء روح رفته اند، و آن را از دلائل زنده این مسأله می دانند.
بدون شک اعتقاد به بقاء روح نیمی از راه معاد و زندگی پس از مرگ را برای ما هموار می سازد، ولی چنان نیست که اگر کسی اعتقاد به بقای روح نداشته باشد اثبات مسأله معاد و رستاخیز برای او مشکل شود، بلکه بحث معاد منهای مسأله بقاء روح نیز کاملا قابل اثبات است.
و شاید به همین دلیل قرآن مجید در این همه آیاتی که درباره معاد بحث کرده است کمتر روی مسأله بقای روح تکیه نموده، و به تعبیر دیگر قرآن مجید پیوند خاصی میان مسأله معاد و بقای روح (چنانکه خواهیم دید) برقرار نساخته است، ولی با این حال نمی توان انکار کرد که اثبات مسأله معاد در پرتو مسأله بقای روح روشنتر و آشکارتر خواهد بود.
و نیز نمی توان انکار کرد که قرآن مجید اشارات ظریفی و زیبائی به مسأله بقای روح دارد، لذا سزاوار است که سیری اجمالی روی مسأله بقای روح داشته باشیم، بی آنکه در این مسأله غرق شویم، چرا که بحثهای مربوط به روح آن قدر گسترده و دامنه دار است که خود نیازمند به تألیف کتاب یا کتابهای جداگانه است.
با این اشاره به قرآن باز می گردیم، و به آیات زیر گوش جان می سپاریم:
1-      «و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل أحیاء عند ربهم یرزقون». (سوره آل عمران، آیه 169).
2-      «و لا تقولوا لمن یقتل فی سبیل الله اموات بل احیاء و لکن لا تشعرون». (سوره بقره، آیه 154).
3-      «النار یعرضون علیها عدوا و عشیا و یوم تقوم الساعة ادخلوا آل فرعون اشد العذاب». (سوره مؤمن، آیه 46).
4-      «قل یتوفاکم ملک الموت الذی و کل بکم ثم الی ربکم ترجعون». (سوره سجده، آیه 11).
5-   «الله یتوفی الانفس حین موتها والتی لم تمت فی منامها فیمسک التی قضی علیها الموت و یرسل الاخری الی اجل مسمی ان فی ذلک لآیات لقوم یتفکرون». (سوره زمر، آیه 42). (آیات متعددی در قرآن مجید است که از مرگ تعبیر به توفی (دریافت داشتن) می کند که اشاره لطیفی به مسأله بقاء روح است مانند 97 نساء، 61 انعام، 27 و 32و 70 نحل، 46 یونس، 40 رعد، 77 و 67 غافر، 50 انفال، 37 اعراف، 5 حج).
ترجمه:
1-      (ای پیامبر) هرگز گمان مبر آنها که در راه خدا کشته شده اند مردگانند، بلکه آنها زنده اند و نزد پروردگارشان روزی داده می شوند.
2-      و به آنها که در راه خدا کشته می شوند مرده مگوئید، بلکه آنها زندگانند ولی شما نمی فهمید.
3-   عذاب آنها آتش است که هر صبح و شام بر آن عرضه می شوند و روزی که قیامت برپا می شود دستور می دهد آل فرعون را در سخت ترین عذابها وارد کنید.
4-      بگو فرشته مرگ که بر شما مأمور شده (روح) شما را می گیرد سپس به سوی پروردگارتان باز می گردید.
5-   خداوند ارواح را به هنگام «مرگ» قبض می کند و ارواحی را که نمرده اند نیز به هنگام «خواب» می گیرد، سپس ارواح کسانی را که فرمان مرگ آنها را صادر کرده نگه می دارد، و ارواح دیگری را (که باید زنده بمانند) باز می گرداند تا سرآمد معینی، در این امر نشانه های روشنی است برای کسانی که تفکر می کنند.
*  *  *
تفسیر و جمع بندی
استقلال ارواح
در نخستین آیه، سخن از شهیدان راه خداست، که گروهی از افراد سست ایمان به حالشان تأسف می خوردند که چگونه مردند و از میان رفتند و به خاک سپرده شدند و دستشان از همه جا کوتاه گشت؟! در اینجا قرآن روی سخن را به پیامبر کرده (تا دیگران حساب خود را بکنند) می فرماید: «هرگز گمان مبر آنها که در راه خدا کشته شدند مردگانند، بلکه آنها زنده اند و نزد پروردگارشان روزی داده می شوند.» «و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون».
و به این ترتیب دید مردم را درباره مرگ مخصوصا «مرگ شهیدان راه خدا» به کلی دگرگون می سازد، و نشان می دهد که آنها در جوار رحمت الهی در حالی که شادی در سراسر وجودشان موج می زند و برای دیگران پیام می فرستند که هیچ غم و اندوهی ندارند، آرمیده اند.
این تعبیرات زنده و روشن به خوبی حکایت از بقای روح و زندگی شهیدان در عالمی بسیار برتر و بالاتر از این جهان می کند.
اگر زندگی انسان با مرگ به کلی پایان می گرفت این تعبیرات حتی درباره شهیدان نامفهوم بود، و جز مشتی مجازگوئی چیز دیگری نبود.
ولی آنها که نتوانسته اند پیام آیه را درک کنند، گاه به پیروی از همان افراد ضعیف الایمان آغاز اسلام، این گونه تعبیرات را به معنی بقای نام شهیدان و مکتب آنها! و مانند آن، تفسیر کرده اند، در حالی که آیه به وضوح این گونه افکار را رد می کند، و برای شهیدان حیات جاویدان قائل است، حیاتی که مسلما جسمانی نیست، چون جسم خونین شهید به خاک سپرده می شود، پس حیاتی است روحانی از طریق بقای روح در برزخ.
گر چه بعضی (به گفته تفسیر المیزان) اصرار دارند که این آیه مخصوص شهیدان بدر است (یا به تعبیر بعضی دیگر مربوط به شهدای احد) ولی مسلما آیه مفهوم وسیع و گسترده ای دارد و عموم شهیدان را بدون استثناء شامل می شود، و غیر شهیدان را نیز نفی نمی کند.
به هر حال لحن این آیه و آیات بعد از آن همگی حکایت از بقای ارواح آنها، و بهره گیری از ارزاق معنوی در جوار رحمت الهی، و شاد بودن به نعمت و فضل او، دارد، و خط بطلان بر توجیهات و تفسیرهای انحرافی می کشد.
*  *  *
باز هم شهیدان راه خدا
همین معنی در دومین آیه مورد بحث به شکل دیگری آمده است، با این تفاوت که شأن نزول آیه قبل شهدای احد بود، و شأن نزول این آیه شهدای میدان بدر است، ولی محتوای آیه در هر دو جا عمومیت دارد.
و نیز با این تفاوت که روی سخن در آیه قبل به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بود و در اینجا به همه مسلمانان است، می فرماید: «به کسانی که در راه خدا کشته می شوند مرده نگوئید، بلکه آنها زندگانند ولی شما نمی فهمید»! «و لا تقولوا لمن یقتل فی سبیل الله اموات بل احیاء و لکن لا تشعرون».
درست است که آیه اول به ضمیمه آیاتی که بعد از آن است تأکیدهای بیشتری روی مسأله حیات روحانی شهیدان دارد، ولی آیه دوم نیز کاملا گویا است، به خصوص اینکه می گوید:«آنها زنده اند و شما نمی فهمید!».
باز در اینجا به گفته بعضی از کوته فکران برخورد می کنیم که برای حیات شهیدان به توجیهات مجازی و انحرافی دست زده اند، و حیات را به معنی هدایت یا زنده ماندن نام و مکتب آنها، تفسیر کرده اند، در حالی که هیچ گونه شاهدی بر گفتار خود ندارند.
این گروه گویا در تعبیرات این دو آیه به هیچ وجه دقت نکرده اند که برای شهیدان علاوه بر حیات، رزق و روزی، شادی و بشارت، بهره گیری از انواع نعمتهای الهی، و عدم ترس و غم، ذکر می کند، و مخصوصا با صراحت می گوید: شما حیات آنها را درک نمی کنید!
اگر مقصود بیان نام و مکتب یا حیات در قیامت بوده باشد هیچ یک از این تعبیرات صحیح به نظر نمی رسد.
و به این ترتیب قرآن پایه بحث بقای روح را در اینجا نهاده و آن را از شهیدان آغاز کرده است.
*  *  *
عذاب آل فرعون در برزخ
در سومین آیه، سخن از یک جمعیت ظالم و ستمگر یعنی «آل فرعون» در میان است که درست نقطه مقابل شهدا هستند، حال آنها را بعد از مرگ چنین بیان می کند: «آنها هر صبح و شام بر آتش عرضه می شوند، و آن روزی که قیامت برپا می گردد دستور داده می شود که آل فرعون را داخل در اشد عذاب کنید»! «النار یعرضون علیها غدوا و عشیا و یوم تقوم الساعة ادخلوا آل فرعون اشد العذاب».
پر واضح است که منظور از آتش که آل فرعون صبح و شام بر آن عرضه می شوند آتش برزخی است، چرا که آنها از دنیا رفته اند، و هنوز هم قیامت برپا نشده، به علاوه مجازات آنها در قیامت صبح و شام نیست، بلکه به طور دائم در اشد عذاب خواهند بود. (همان گونه که ذیل آیه گواهی می دهد).
این تعبیر شاهد زنده دیگری بر بقای روح است، چرا که اگر روح باقی نباشد چه چیزی را صبح و شام بر آتش عرضه می کنند؟ آیا تنها جسم بی جان و خاک شده؟ این که تأثیری ندارد، پس باید روح آنها باقی بماند و دارای درک و شعور باشد و در عالم برزخ هر صبح و شام گرفتار عذاب الهی گردد.
تعبیر به «غدو» و «عشی» «صبح و شام) ممکن است به خاطر آن باشد که موقع صبح و شام از مواقع قدرت نمائی طاغوتیان و عیش و نوش آنهاست، درست در همین ساعات گرفتار مجازات الهی می شوند.
تعبیر «یعرضون» «عرضه می شوند» مسلما با داخل شدن در آتش که در ذیل آیه آمده تفاوت دارد، و ممکن است اشاره به نزدیک شدن آتش به آنها بوده باشد، در برزخ نزدیک آتش دوزخ می شوند و در قیامت داخل آن!
بسیاری از مفسران این آیه را دلیل بر عذاب قبر و برزخ گرفته اند، (مجمع البیان، جلد 7 و 8، صفحه 525؛ تفسیر فخر رازی، جلد 27، صفحه 73) و مسلم است که عذاب قبر (و برزخ) بدون بقای روح معنی و مفهومی نخواهد داشت.
در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم می خوانیم که فرمود: هر یک از شما از دنیا می رود صبح و شام جایگاهش را در قیامت به او عرضه می کنند، اگر بهشتی باشد جایش را در بهشت، و اگر دوزخی باشد در جهنم به او نشان می دهند و به او گفته می شود: این جایگاه تو است در قیامت (و همین امر مایه نشاط یا شکنجه و عذاب اوست). (این حدیث در مجمع البیان از صحیح بخاری و مسلم نقل شده است، جلد 7 و 8، صفحه 526).
این حدیث نشان می دهد که پاداش و کیفر برزخی منحصر به شهیدان یا آل فرعون نیست و دیگران را نیز شامل می شود.
*  *   *
قبض ارواح!
در چهارمین آیه (و آیات مشابه آن) به تعبیر دیگری در این زمینه برخورد می کنیم که می فرماید: «به آنها بگو فرشته مرگ که مأمور بر شماست، شما را تحویل می گیرد (روحتان را قبض می کند) سپس به سوی پروردگارتان باز می گردید» «قل یتوفاکم ملک الموت الذی وکل بکم ثم الی ربکم ترجعون».
تعبیر تازه و جالب در اینجا تعبیر «یتوفاکم» از ماده «توفی» (بر وزن ترقی) است.
به گفته «راغب» در «مفردات»، «وافی» در اصل به معنی چیزی است که به حد کمال برسد، بنابراین «توفی» به معنی گرفتن چیزی است به طور کامل، این تعبیر به وضوح این حقیقت را می رساند که مرگ به معنی فنا و نابودی نیست، بلکه نوع کاملی از قبض و دریافت، و گرفتن روح آدمی به طور کامل می باشد، و این خود دلیل زنده ای است که روح آدمی بعد از مرگ باقی می ماند.
بسیاری از مفسران بزرگ به این مسأله توجه کرده و بر آن تأکید نموده اند، وگرنه فنا و نابودی چیزی نیست که «توفی» (دریافت کامل) در مورد آن صادق باشد.
قابل توجه اینکه این آیه در پاسخ کسانی است که قیامت را انکار می کردند، و در آیه قبل از آن، از آنان چنین نقل شده: «آنها گفتند آیا هنگامی که مردیم و در زمین گم شدیم آفرینش تازه ای می یابیم»؟!
«و قالوا ءإذا ظللنا فی الارض أئنا لفی خلق جدید».
آیه در پاسخ آنها می گوید: «وجود شما تنها جسم شما نیست که با مرگ به طور کلی گم شوید، بلکه گوهر اصلی که روح است از سوی فرشتگان الهی گرفته می شود و در قیامت به سوی خدا باز می گردید (و جسم شما نیز در کنار روح محشور می شود.) این تعبیر چنانکه گفتیم در آیات متعددی از قرآن، تکرار و تأکید شده است.
پیام آیات این است که هرگز به مرگ از دریچه چشم دنیا پرستان مادی نگاه نکنید که آن را به معنی نابودی انسان و نقطه پایان زندگی او می شمرند، و فریاد «ان هی الا حیاتنا الدنیا و نموت و نحیا» سر می دهند، بلکه مرگ انتقال از «حیات ادنی» و زندگی پست تر، به «حیات اعلی» و زندگی بالاتر است، آن هم توسط فرشتگان الهی که وسیله این نقل و انتقالند.
در بعضی از موارد، این «توفی» (دریافت) را به خدا نسبت می دهد: «الله یتوفی الانفس حین موتها»: «خداوند جانها (ارواح) را به هنگام مرگ می گیرد و دریافت می کند» (زمر، آیه 42).
و در جای دیگر می خوانیم: «و لکن اعبد الله الذی یتوفاکم»: «ولی من خدائی را پرستش می کنم که (روح) شما را به هنگام مرگ می گیرد» (سوره یونس، آیه 104).
البته هرگز تضادی بین این سه تعبیر که در قرآن مجید آمده (خدا جان شما را می گیرد، فرشته مرگ می گیرد، ملائکه و فرشتگان می گیرند) وجود ندارد، چرا که همه فرمانبر خدا هستند، پس فاعل اصلی اوست، و فرشتگان قبض ارواح نیز رئیسی دارند که ملک الموت نامیده می شود، و فرشتگان دیگر قبض ارواح مأموران اویند.
*  *  *
در پنجمین و آخرین آیه همین معنی با اضافاتی به چشم می خورد که وضع انسان را به هنگام خواب، با هنگام مرگ، مقایسه می کند، و تعبیر «توفی» را در هر دو به کار می برد، می فرماید: «خداوند جانها (ارواح) را به هنگام مرگ قبض می کند، و جانهائی را که نمرده اند نیز به هنگام خواب می گیرد» «الله یتوفی الانفس حین موتها والتی لم تمت فی منامها».
«سپس آن را که فرمان مرگ درباره آنها صادر شده نگه می دارد، و دیگری را (که مشمول فرمان مرگ نیست) باز می گرداند، تا سرآمد معینی» «فیمسکم التی قضی علیها الموت و یرسل الاخری الی اجل مسمی».
و در این مسأله آیات و نشانه های روشنی است برای آنها که تفکر می کنند «ان فی ذلک لآیات لقوم یتفکرون».
«انفس» جمع «نفس» به معنی جان است، و جان در اینجا همان روح انسانی است، از آیه فوق استفاده می شود که در هر دو حال روح از انسان گرفته می شود، در حال مرگ و در حال خواب، با این تفاوت که در حال خواب توفی کامل نیست و بار دیگر به بدن فرستاده می شود، ولی در حال مرگ بازگشتی وجود ندارد (البته گروهی هستند که از حال خواب به حال مرگ منتقل می شوند و هرگز بیدار نمی شوند که در آیه فوق به آنها نیز اشاره شده است).
یا به تعبیری که در بعضی از کلمات مفسرین آمده است: «روح دارای سه حالت است، گاه شعاع آن بر ظاهر و باطن بدن می افتد، و گاه فقط بر ظاهر آن می تابد، و گاه پرتو آن به طور کلی از ظاهر و باطن جمع می شود.
اولی حال بیداری است، دومی حال خواب، و سومی حال مرگ است». (تفسیر کبیر، جلد 26، صفحه 284).
برای توضیح بیشتر باید به این حقیقت توجه داشت که حیات انسان بر سه گونه است:
«حیات نباتی» که بر اساس آن سلولهای بدن دارای تغذیه و رشد و نمو و تولید مثل اند. (مانند همه گیاهان).
«حیات حیوانی» که شامل حس و حرکت نیز می شود، اعم از حرکات غیر اختیاری، مانند ضربان قلب و نبض، یا حرکات اختیاری، مانند راه رفتن یک حیوان و تکان دادن دست و پا.
و «حیات انسانی» که مربوط به ادراکات عالیه انسان، و تصمیم و اراده و تحلیل مسائل مختلف، و ابداع و ابتکار و احساس تعهد و مسئولیت است.
مسلم است در حال خواب، نوع اول و دوم از انسان گرفته نمی شود، تنها نوع سوم است که آن را از دست می دهد.
ضمنا از این آیه به خوبی استفاده می شود که خواب «شکل ضعیفی از مرگ» است، یا به تعبیر دیگر، مرگ «نمونه کاملی از خواب» می باشد، و نیز استفاده می شود که انسان ترکیبی است از جسم و روح، جسم از جهان ماده است و روح گوهری است ماورای جهان ماده عنصری.
و نیز معمای خواب و رؤیا و حقایق تازه ای را که انسان در این حال درک می کند تا حدی حل می شود، زیرا در موقع خواب، روح انسانی جدا می گردد و به فعالیت آزادانه تری می پردازد، و به همین دلیل از عوالمی تازه آگاه می شود.
در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام چنین می خوانیم:«ان الروح یخرج عند النوم، و یبقی شعاعه فی الجسد، فلذلک یری الرؤیا، فإذا انتبه عاد روحه الی جسد باسرع من لحظة!»: «روح به هنگام خواب از بدن خارج می شود و پرتو و شعاع آن در بدن می ماند، لذا انسان خواب می بیند، و هنگامی که بیدار شد، روح سریعتر از یک لحظه به جسد باز می گردد». («روح البیان»، جلد 8، صفحه 115).
به هر حال این آیات هیچ گونه تفسیری جز مسأله بقاء روح ندارد، چرا که دریافت چیزی آن هم به صورت کامل به هنگام مرگ، مصداق جسمانی ندارد، حیات گیاهی و حیوانی که با مرگ نابود می شود نمی تواند مصداقی برای عنوان «توفی» باشد، بنابراین نتیجه می گیریم که منظور دریافت روح انسانی است که عامل حیات انسانی می باشد.
*  *  *
توضیحات
1- بقای روح
مسأله بقای روح، رابطه زندگی با مسأله استقلال و اصالت روح دارد، زیرا اگر روح مستقل باشد می تواند بعد از مرگ باقی بماند، ولی اگر تابع ماده و از خواص آن بوده باشد (درست مانند حرکات یک ساعت که تابع آن است) در این صورت با نابود شدن جسم مادی، آن هم نابود می گردد.
لذا قبل از هر چیز باید به سراغ این اصل برویم که آیا روح آدمی، یک گوهر مستقل است، یا چیزی شبیه خواص فیزیکی و شیمیائی جسم و سلولهای مغزی که با از میان رفتن مغز، آن هم نابود می شود، درست مانند روح حیوانی و نباتی که مجموعه ای از نمو و تغذیه و تولید مثل و حس و حرکت است، بدیهی است با از میان رفتن جسم نه تغذیه ای باقی می ماند، نه نمو و تولید مثل، و نه حس و حرکت.
ولی ما دلائل فراوانی داریم که نشان می دهد روح انسانی شباهتی با روح نباتی و حیوانی ندارد، بلکه حقیقتی است مستقل، که گاهی به این بدن مادی تعلق می گیرد و گاه از آن جدا می شود.
نخست به سراغ دلائل عقلی فلاسفه الهی برای اثبات اصالت و استقلال روح می رویم.
سپس به ذکر دلائل منکران، یعنی مادیین، پرداخته، و آنها را مورد نقد و بررسی قرار می دهیم.
گرچه اثبات بقای روح (همانگونه که قبلا اشاره شد) به تنهائی تمام مقصود را در مباحث معاد اثبات نمی کند (زیرا بخش مهمی از معاد مربوط به جنبه جسمانیت معاد است)، ولی حد اقل نیمی از این راه را برای ما هموار می سازد، وصولت منکران را درهم می شکند.
*  *  *
2- آیا روح مستقل است؟
تا آنجا که تاریخ علم و دانش بشری نشان می دهد، مسأله روح و ساختمان و ویژگیهای اسرارآمیزش، همواره مورد توجه دانشمندان بوده است و هر دانشمندی به سهم خود کوشیده است تا به محیط اسرارآمیز روح گام بگذارد.
درست به همین دلیل نظراتی که درباره روح، از سوی علماء و دانشمندان اظهار شده بسیار زیاد و متنوع است.
ممکن است علم و دانش امروز ما (و حتی علم و دانش آیندگان) برای پی بردن به همه رازهای روح کافی نباشد، هر چند روح ما از همه چیز این جهان به ما نزدیکتر است. اما چون گوهر آن با آنچه در عالم ماده با آن انس گرفته ایم تفاوت کلی دارد. زیاد هم نباید تعجب کرد که به آسانی از اسرار و کنه این اعجوبه آفرینش و مخلوف مافوق ماده سر در نیاوریم.
اما به هر حال این مانع از آن نخواهد بود که ما دورنمای روح را با دیده تیزبین عقل ببنیم، و از اصول و نظامات کلی حاکم بر آن آگاه شویم.
مهمترین اصلی که باید در اینجا شناخته شود مسأله اصالت و استقلال روح است، در برابر مکتبهای ماده گرا که روح را مادی و از خواص ماده مغزی و سلولهای عصبی می دانند و ماورای آن هیچ!.
و ما بیشتر در اینجا به همین بحث می پردازیم، چرا که بحث «بقای روح» و «مسأله تجرد کامل یا تجرد برزخی» متکی به آن است.
اما قبل از ورود در این بحث ذکر این نکته را لازم می دانیم که تعلق روح به بدن انسان (آنچنان که بعضی گمان کرده اند) تعلقی از قبیل حلول (فی المثل مانند ورود باد در مشک نیست) بلکه یکنوع ارتباط و پیوندی بر اساس حاکمیت روح بر تن و تصرف و تدبیر آن است که بعضی آن را تشبیه به تعلق «معنی» به «لفظ» کرده اند.
البته این مسأله در لابلای بحث استقلال روح روشن خواهد شد.
اکنون به اصل سخن باز می گردیم.
در این که انسان با سنگ و چوب بی روح فرق دارد شکی نیست، زیرا ما به خوبی احساس می کنیم که با موجودات بی جان و حتی با گیاهان تفاوت داریم، ما می فهمیم، تصور می کنیم، تصمیم می گیریم، اراده داریم، عشق می ورزیم، متنفر می شویم، و ...
ولی گیاهان و سنگها هیچ یک از این احساسات را ندارند، بنابراین میان ما و آنها یک تفاوت اصولی وجود دارد، و آن چیزی است که روح انسانی می نامیم.
نه مادیها و نه هیچ دسته ای دیگر هرگز منکر اصل وجود «روح» و «روان» نیستند و به همین دلیل همه آنها روانشناسی (پسیکولوژی) و روانکاوی (پسیکانالیزم) را به عنوان یک علم مثبت می شناسند، این دو علم گر چه تقریبا از جهاتی مراحل طفولیت خود را طی می کنند، ولی به هر حال از علومی هستند که در دانشگاههای بزرگ دنیا وسیله استادان و دانش پژوهان تعقیب می شود، و همان گونه که خواهیم دید «روان» و «روح» دو حقیقت جدای از هم نیستند بلکه مراحل مختلف یک واقعیتند.
آنجا که سخن از ارتباط روح با جسم است تأثیر متقابل این دو در یکدیگر بیان می شود نام «روان» بر آن می گذاریم و آنجا که پدیده های روحی قطع نظر از جسم مورد بحث قرار می گیرند نام روح را به کار می بریم.
خلاصه اینکه هیچ کس انکار نمی کند که حقیقتی به نام روح و روان در ما وجود دارد.
اکنون باید دید جنگ دامنه دار میان «ماتریالیستها» از یکسو و «فلاسفه متافیزیک و روحیون» از سوی دیگر در کجاست؟
پاسخ این است که: دانشمندان الهی و فلاسفه روحیون معتقدند غیر از موادی که جسم انسان را تشکیل می دهد، حقیقت و گوهر دیگری در او نهفته است که از جنس ماده نیست اما بدن آدمی تحت تأثیر مستقیم آن قرار دارد.
به عبارت دیگر، روح یک حقیقت ماورای طبیعی است که ساختمان و فعالیت آن از ساختمان و فعالیت جهان ماده جداست، درست است که دائما با جهان ماده ارتباط دارد. ولی ماده و یا خاصیت ماده نیست!
در صف مقابل، فلاسفه مادی قرار دارند: آنها می گویند: ما موجودی مستقل از ماده به نام «روح» یا نام دیگر سراغ نداریم، هر چه هست همین ماده جسمانی و یا آثار فیزیکی و شیمیائی آن است.
ما دستگاهی به نام «مغز و اعصاب» داریم که بخش مهمی از اعمال حیاتی ما را انجام می دهند، و مانند سایر دستگاههای بدن مادی هستند و تحت قوانین ماده فعالیت می کنند.
فی المثل ما غده هائی در زیر زبان داریم به نام «غده های بزاق» که هم فعالیت فیزیکی دارند و هم شیمیائی، هنگامی که غذا وارد دهان می شود، این چاههای آرتزین! به طور خودکار و کاملا اتوماتیک شروع به کار می کنند، و چنان حسابگرن که درست به همان اندازه که آب برای جویدن و نرم کردن غذا لازم است روی آن می پاشند؟ غذاهای آبدار، کم آب، خشک، هر کدام به اندازه نیاز خود، سهمیه ای از آب دهان دریافت می دارند!
مواد اسیدی خصوصا هنگامی که زیاد غلیظ باشند، فعالیت این غده ها را افزایش می دهند، تا سهم بیشتری از آب دریافت دارند، و به اندازه کافی رقیق شوند و به دیوارهای معده زیانی نرسانند!
و هنگامی که غذا را فرو بردیم فعالیت این چاه ها خاموش می گردد، خلاصه، نظام عجیبی بر این چشمه های جوشان حکومت می کند که اگر یک ساعت تعادل و حساب آنها به هم بخورد، یا دائما آب از «لب و لوچه» ما سرازیر است و یا به اندازه ای زبان و گلوی ما خشک می شود که لقمه در گلوی ما گیر می کند!
این کار «فیزیکی» بزاق است، ولی می دانیم کار مهمتر بزاق کار شیمیائی آن است، مواد مختلفی با آن آمیخته است که با غذا ترکیب می شوند و زحمت معده را کم می کنند.
ماتریالیستها می گویند: سلسله اعصاب و مغز ما شبیه غده های بزاقی و مانند آن دارای فعالیتهای فیزیکی و شیمیائی است (که به طور مجموع «فیزیکو شیمیائی» به آن گفته می شود) و همین فعالیتهای «فیزیکو شیمیائی»  است که ما نام آن را «پدیده های روحی» و یا «روح» می گذاریم.
آنها می گویند: هنگامی که مشغول فکر کردن هستیم یک سلسله امواج الکتریکی مخصوص از مغز ما برمی خیزد، این امواج را امروز با دستگاههائی می گیرند و روی کاغذ ثبت می کنند، مخصوصا در بیمارستانهای روانی با مطالعه روی این امواج، راههائی برای شناخت و درمان بیماران روانی پیدا می کنند، این فعالیت فیزیکی مغز ماست.
علاوه بر این، سلولهای مغز به هنگام فکر کردن، یا سایر فعالیتهای روانی دارای یک رشته فعل و انفعالات شیمیائی هستند.
بنابراین روح و پدیده های روحی چیزی جز خواص فیزیکی و فعل و انفعالات شیمیائی سلولهای مغزی و عصبی ما نمی باشد.
آنها از این بحث چنین نتیجه می گیرند:
1-   همان طور که فعالیت غده های بزاقی و اثرات مختلف آن قبل از بدن نبوده، و بعد از آن نیز نخواهد بود، فعالیتهای روحی ما نیز با پیدایش مغز و دستگاه اعصاب، موجود می شوند، و با مردن آن می میرند!
2-      روح از خواص جسم است، پس مادی است و جنبه ماورای طبیعی ندارد.
3-      روح مشمول تمام قوانینی است که بر جسم حکومت می کند.
4-      روح بدون بدن وجود مستقلی ندارد و نمی تواند داشته باشد.
*  *  *
3- دلائل مادیها بر عدم استقلال روح
مادیها برای اثبات مدعای خود و اینکه روح و فکر و سایر پدیده های روحی همگی مادی هستند، یعنی از خواص فیزیکی و شیمیائی سلولهای مغزی و عصبی می باشند شواهدی آورده اند که در زیر به آنها اشاره می شود:
1- «به آسانی می توان نشان داد که با از کار افتادن یک قسمت از مغز یا سلسله اعصاب یک دسته از آثار روحی تعطیل می شود.» (پیسیکولوژی دکتر ارانی، صفحه 23).
مثلا آزمایش شده که اگر قسمتهای خاصی از مغز کبوتر را برداریم نمی میرد، ولی بسیاری از معلومات خود را از دست می دهد، اگر غذا به او بدهند می خورد و هضم می کند و اگر ندهند و تنها دانه را در مقابل او بریزند نمی خورد و از گرسنگی می میرد!
همچنین در پاره ای از ضربه های مغزی که بر انسان وارد می شود، و یا به علل بعضی از بیماریها، قسمتهائی از مغز از کار می افتد، دیده شده که انسان قسمتی از معلومات خود را از دست می دهد.
در جرائد خواندیم که یک جوان تحصیل کرده بر اثر یک ضربه مغزی در یک حادثه تمام حوادث گذشته زندگی خود را فراموش کرد، حتی مادر و خواهر خود را نمی شناخت! هنگامی که او را به خانه ای که در آن متولد و بزرگ شده بود بردند کاملا برای او ناآشنا بود!!
اینها و نظایر آن نشان می دهد که رابطه نزدیکی در میان «فعالیت سلولهای مغزی» و «پدیده های روحی» وجود دارد.
2- «هنگام فکر کردن تغییرات مادی در سطح مغز بیشتر می شود، مغز بیشتر غذا می گیرد، و بیشتر مواد فسفری پس می دهد، موقع خواب که مغز کار تفکر را انجام نمی دهد کمتر غذا می گیرد، این خود دلیل بر مادی بودن آثار فکری است». (بشر از نظر مادی دکتر ارانی، صفحه 2).
3- مشاهدات نشان می دهد که وزن مغز متفکران عموما بیش از حد متوسط است (حد متوسط مغز مردان در حدود 1400 گرم و حد متوسط مغز زنان مقداری از آن کمتر است)، این نشانه، دیگری بر مادی بودن روح است.
4- اگر نیروی تفکر و تظاهرات روحی دلیل بر وجود روح مستقل باشد باید این معنی را در حیوانات نیز بپذیریم، زیرا آنها هم در حد خود ادراکاتی دارند!
خلاصه آنها می گویند ما احساس می کنیم که روح ما موجود مستقلی نیست، و پیشرفتهای علوم مربوط به انسان شناسی نیز این واقعیت را تأیید می کند.
از مجموع این استدلالات چنین نتیجه می گیرند که پیشرفت و توسعه فیزیولوژی انسانی و حیوانی روز به روز این حقیقت را واضحتر می سازد که میان پدیده های روحی و سلولهای مغزی رابطه نزدیکی وجود دارد.
*  *  *
*نقطه های تاریک این استدلال
اشتباه بزرگی که دامنگیر مادیها در اینگونه استدلالات شده این است که «ابزار کار» را با «فاعل کار» اشتباه کرده اند.
برای اینکه بدانیم چگونه آنها ابزار را با کننده کار اشتباه کرده اند، اجازه دهید، یک مثال بیاوریم.
از زمان «گالیله» به این طرف تحولی در مطالعه وضع آسمانها پیدا شد.
گالیله ایتالیائی به کمک یک عینک ساز، موفق به ساختن دوربین کوچولوئی شد ولی البته گالیله بسیار خوشحال بود و شب هنگام که به کمک آن به مطالعه ستارگان آسمان پرداخت، صحنه شگفت انگیزی در برابر چشم او آشکار گردید که تا آن روز هیچ انسان دیگری ندیده بود، او فهمید کشف مهمی کرده است و از آن روز به بعد کلید مطالعه اسرار جهان بالا به دست انسان افتاد!
تا آن روز انسان شبیه پروانه ای بود که فقط چند شاخه اطراف خود را می دید، اما هنگامی که دوربین را به چشم گرفت، مقدار قابل ملاحظه ای از درختان اطراف خود را در این جنگ بزرگ آفرینش نیز مشاهده کرد.
این مسأله به تکامل خود ادامه داد تا اینکه دوربینهای بزرگ نجومی ساخته شد که قطر عدسی آنها چندین متر بود. آنها را بر فراز کوههای بلندی که در منطقه مناسبی از نظر صافی هوا قرار داشت نصب کردند، این دوربینها که مجموع دستگاه آنها گاهی به اندازه یک عمارت چند طبقه می شد، عوالمی از جهان بالا را به انسان نشان داد که چشم عادی حتی یک هزارم آن را ندیده بود.
حال فکر کنید اگر روزی تکنولوژی بشر اجازه ساختمان دوربینهائی به قطر یکصد متر با تجهیزاتی به اندازه یک شهر دهد، چه عوالمی بر ما کشف خواهد شد؟! اکنون این سؤال پیش می آید که اگر این دوربینها را از ما بگیرند به طور قطع بخشی یا بخشهائی از معلومات و مشاهدات ما درباره آسمانها تعطیل خواهد شد، ولی آیا بیننده اصلی، ما هستیم یا دوربین است؟!
آیا دوربین و تلسکوپ ابزار کار ماست که به وسیله آن می بینیم و یا فاعل کار و بیننده واقعی است؟!
در مورد مغز نیز هیچ کس انکار نمی کند که بدون سلولهای مغزی انجام تفکر و مانند آن ممکن نیست، ولی آیا مغز ابزار کار روح است؟ یا خود روح است؟!
کوتاه سخن آنکه: تمام دلائلی که مادیها در اینجا آورده اند، فقط ثابت می کند که میان سلولهای مغزی و ادراکات ما، ارتباط وجود دارد. ولی هیچ کدام از آنها اثبات نمی کند که مغز انجام دهنده ادراکات است نه ابزار ادراک.
و از اینجا روشن می شود اگر جسم مرده چیزی نمی فهمد، به خاطر این است که ارتباط روح آنها با بدن از بین رفته، نه اینکه روح، فانی شده است، درست همانند کشتی یا هواپیمائی که دستگاه بی سیم آن همه از کار افتاده است، کشتی و راهنمایان و ناخدایان کشتی وجود دارند اما ساحل نشینان نمی توانند با آنها رابطه ای برقرار سازند، زیرا وسیله ارتباطی از میان رفته است.
*  *  *
4- دلائل طرفداران استقلال روح
الف- خاصیت واقع نمائی (آگاهی از جهان برون).
نخستین سؤالی را که می توان از ماترلیستها کرد این است که اگر افکار و پدیده های روحی همان خواص «فیزیکو شیمیائی» مغزند، باید «تفاوت اصولی» میان کار مغز و کار معده یا کلیه و کلبد مثلا نبوده باشد، زیرا کار معده «مثلا» ترکیبی از فعالیتهای فیزیکی و شیمیائی است، با حرکات مخصوص خود و ترشح اسیدهائی غذا را هضم و آماده جذب بدن می کند، و همچنین کار بزاق چنان که گفته شد ترکیبی از کار فیزیکی و شیمیائی است، در حالی که ما می بینیم کار روحی با همه آنها متفاوت است.
اعمال تمام دستگاههای بدن کم و بیش شباهت به یکدیگر دارند بجز «مغز» که وضع آن استثنائی است آنها همه مربوط به جنبه های داخلی است در حالی که پدیده های روحی جنبه خارجی دارند یعنی ما را از وضع بیرون وجود ما آگاه می کنند.
برای توضیح این سخن باید به چند نکته توجه کرد:
نخست اینکه: آیا جهانی بیرون از وجود ما هست یا نه؟ مسلما چنین جهانی وجود دارد، و ایده آلیستها که وجود جهان خارج را انکار می کنند و می گویند هر چه هست «مائیم» و «تصورات ما»، و جهان خارج درست همانند صحنه هائی است که در خواب می بینیم، چیزی جز تصورات نیست، سخت در اشتباهند، و بهترین گواه اینکه خودشان به هنگام عمل رئالیست می شوند، و آنچه را در محیط کتابخانه خود می اندیشند هنگامی که به کوچه و خیابان و محیط زندگی معمولی قدم می گذارند همه را فراموش می کنند، و همه چیز را واقعی و حقیقی می شمرند!
دیگر اینکه آیا ما از وجود جهان بیرون آگاه هستیم یا نه؟
قطعا پاسخ این سؤال نیز مثبت است، زیرا ما آگاهی زیادی از جهان بیرون خود داریم، و از موجوداتی که در اطراف ما، یا نقاط دوردست است، اطلاعات فراوانی در اختیار ما هست.
اکنون این سؤال پیش می آید آیا جهان خارج به درون وجود ما می آید؟
مسلما نه، بلکه نقشه آن پیش ماست که با استفاده از خاصیت «واقع نمائی» به جهان بیرون وجود خود راه می یابیم.
این واقع نمائی نمی تواند تنها خواص فیزیکو شیمیائی مغز باشد، درست است که این خواص زائیده تأثرات ما از جهان بیرون، و به اصطلاح معلول آنها است، ولی درست همانند تأثیری است که غذا روی معده ما می گذارد. آیا تأثیر غذا روی معده و فعل و انفعال فیزیکی و شیمیائی آن سبب می شود که معده از غذاها آگاهی داشته باشد؟ پس چطور مغز ما می تواند از دنیای بیرون خود با خبر گردد؟!
به تعبیر دیگر: برای آگاهی از موجودات خارجی و عینی یک نوع احاطه بر آنها لازم است، و این احاطه کار سلولهای مغزی نیست، سلولهای مغزی تنها از خارج متأثر می شوند، و این تأثر، همانند تأثر سایر دستگاههای بدن، از وضع خارج است، این موضوع را ما به خوبی درک می کنیم.
اگر تأثر از خارج دلیلی بر آگاهی ما از خارج باشد لازم است با معده و زبان خود نیز بفهمیم در حالی که چنین نیست، خلاصه وضع استثنائی ادراکات ما دلیل بر آن است که حقیقت دیگری در آن نهفته است، که نظامش با نظام قوانین فیزیکی و شیمیائی کاملا تفاوت دارد. یعنی باید قبول کنیم که گوهر دیگری که ما نامش را روح می گذاریم در ما وجود دارد که سبب درک حقایق می شود.
*  *  *
ب- وحدت شخصیت
دلیل دیگری که برای استقلال روح می توان ذکر کرد، مسئله وحدت شخصیت در طول عمر آدمی است.
توضیح اینکه ما در هر چیز شک و تردید داشته باشیم در این موضوع تردیدی نداریم که «وجود داریم».
«من هستم» و در هستی خود تردید ندارم، و علم من به وجود خودم به اصطلاح «علم حضوری» است، نه علم «حصولی» یعنی من پیش خود حاضرم از خودم جدا نیستم.
بهر حال، آگاهی ما از خود از روشنترین معلومات ماست، و احتیاج به استدلال ندارد، و استدلال معروفی که دکارت فیلسوف معروف فرانسوی برای وجودش کرده که: من فکر می کنم پس هستم» استدلال زاید و نادرستی به نظر می رسد، زیرا پیش از آنکه اثبات وجود خود کند، دوبار اعتراف به وجود خود کند، دوبار اعتراف به وجود خودش کرده! یک بار آنجا که می گوید «من» و بار دیگر که می گوید «می کنم» این از یکسو.
از سوی دیگر این «من» از آغاز تا پایان عمر یک واحد بیشتر نیست، «من امروز» همان «من دیروز» همان «من بیست سال قبل» می باشد. «من از کودکی تا کنون یک نفر بیشتر نبوده ام»، من همان شخصی هستم که بوده ام و تا آخر عمر نیز همین شخص خواهم بود، نه شخص دیگر، البته درس خوانده ام، با سواد شده ام، تکامل یافته ام، و باز هم خواهم یافت، ولی یک آدم دیگر نشده ام، و به همین دلیل همه مردم از آغاز تا پایان عمر مرا یک آدم می شناسند، یک نام دارم، یک شناسنامه دارم و ...
اکنون حساب کنیم و ببینیم این موجود واحدی که سراسر عمر ما را پوشانده چیست؟ آیا ذرات و سلولهای بدن ما و یا مجموعه سلولهای مغزی و فعل و انفعالات آن است؟ اینها که در طول عمر ما بارها عوض می شوند و تقریبا در هفت سال یکبار تمام سلولها تعویض می گردند، زیرا می دانیم در هر شبانه روز میلیونها سلول در بدن ما می میرد، و میلیونها سلول تازه جانشین آن می شود، همانند ساختمانی که تدریجا آجرهای آن را برون آورند، و آجرهای تازه ای جای آن کار بگذارند. این ساختمان بعد از مدتی به کلی عوض می شود، اگر چه مردم سطحی متوجه نشوند، و یا همانند استخر بزرگی که از یک طرف آهسته آهسته آب وارد آن می شود. و از طرف دیگر خارج می گردد، بدیهی است بعد از مدتی تمام آب استخر عوض می شود، اگر چه افراد ظاهر بین توجه نداشته باشند و آن را به همان حال ثابت ببینند.
به طور کلی هر موجودی که دریافت غذا می کند و از سوی دیگر مصرف غذا دارد تدریجا «نوسازی» و «تعویض» خواهد شد.
بنابراین یک آدم هفتاد ساله تقریبا ده بار تمام اجزای بدن او عوض شده است، روی این حساب اگر همانند مادیها انسان را همان جسم و دستگاههای مغزی و عصبی و خواص فیزیکو شیمیائی آن بدانیم باید این «من» در 70 سال ده بار عوض شده باشد و همان شخص سابق نباشد در حالی که هیچ وجدانی این سخن را نخواهد پذیرفت.
از اینجا روشن می شود که غیر از اجزای مادی، یک حقیقت واحد ثابت در سراسر عمر، وجود دارد که همانند اجزای مادی تعویض نمی شود و اساس وجود ما را همان تشکیل می دهد و عامل وحدت شخصیت ما همان است.
* پرهیز از یک اشتباه
بعضی تصور می کنند سلولهای مغزی عوض نمی شوند و می گویند: در کتابهای فیزیولوژی خوانده ایم که تعداد سلولهای مغزی از آغاز تا آخر عمر یکسان است؛ یعنی هرگز کم و زیاد نمی گردد، بلکه فقط بزرگ می شوند، اما تولید مثل نمی کنند، و به همین جهت اگر ضایعه ای برای آنها پیش بیاید قابل ترمیم نیستند، بنابراین ما یک واحد ثابت در مجموع بدن داریم که همان سلولهای مغزی است، ولی این حافظ وحدت شخصیت ماست.
اما این اشتباه بزرگی است، زیرا آنها که این سخن را می گویند، دو مسأله را با یکدیگر اشتباه کرده اند، آنچه در علم امروز ثابت شده این است که سلولهای مغزی از آغاز تا پایان عمر از نظر تعداد ثابت است، و کم و زیاد نمی شود. نه اینکه ذرات تشکیل دهنده این سلولها تعویض نمی گردد، زیرا همانطور که گفتیم سلولهای بدن دائما غذا دریافت می کنند، و نیز تدریجا ذرات کهنه را از دست می دهند، همانند همان استخر آبی که از یکسو آب به آن می ریزد و از سوی دیگر آب از آن خارج می شود، پس از مدتی محتویات آن به کلی تعویض می گردد، اگر چه مقدار آب ثابت مانده است، بنابراین سلولهای مغزی نیز عوض می شوند.
*  *  *
ج- عدم انطباق بزرگ و کوچک
فرض کنیم کنار دریای زیبائی نشسته ایم چند قایق کوچک و یک کشتی عظیم روی امواج آب در حرکتند، آفتاب را می بینیم که از یکسو غروب می کند و ماه را می بینیم که از سوی دیگر در حال طلوع کردن است.
مرغهای زیبای دریایی دائما روی آب می نشینند و بر می خیزند، و در یک سمت آن کوه عظیمی سر به آسمان کشیده است.
اکنون، لحظاتی چشم خود را می بندیم و آنچه را دیده ایم در ذهن خود مجسم می نمائیم: کوه با همان عظمت، دریا با همان وسعت، و کشتی عظیم با همان بزرگی که دارد در ذهن خود مجسم می نمائیم: کوه با همان عظمت، دریا با همان وسعت، و کشتی عظیم با همان بزرگی که دارد در ذهن ما مجسم می شوند، یعنی همانند تابلوی فوق العاده بزرگی در برابر فکر ما یا در درون روح ما وجود دارند.
حال این سؤال پیش می آید که جای این نقشه بزرگ کجا است؟ آیا سلولهای فوق العاده کوچک مغزی می توانند چنین نقشه عظیمی را در خود جای دهند؟ مسلما نه، بنابراین باید دارای بخش دیگری از وجود باشیم که ما فوق این ماده جسمانی است و آن قدر وسیع است که تمام این نقشه ها را در خود جای می دهد.
آیا نقشه یک عمارت 500 متری را می توان روی یک زمین چند متری پیاده کرد؟!
مسلما پاسخ این سؤال منفی است، چون یک موجود بزرگتر با حفظ بزرگی خود منطبق بر موجود کوچکی نمی شود، لازمه انطباق این است که یا هر دو مساوی آن باشد یا نقشه کوچکتر باشد.
با این حال چگونه ما می توانیم نقشه های ذهنی فوق العاده بزرگی را در سلولهای کوچک مغزی خود جای دهیم؟
ما می توانیم کره زمین را با همان کمربند چهل میلیون متریش در ذهن خود ترسیم کنیم، ما می توانیم کره خورشید را که یک میلیون و دویست هزار مرتبه از کره زمین بزرگ است، و همچنین کهکشانهائی را که میلیونها بار از خورشید ما وسیعترند همه را در فکر خود مجسم کنیم، این نقشه ها اگر بخواهند در سلولهای کوچک مغزی پیاده شوند طبق قانون «عدم انطباق بزرگ بر کوچک» امکان پذیر نیست، پس باید به وجودی ما فوق این جسم اعتراف کنیم که مرکز پذیرش این نقشه های بزرگ می باشد.
*سؤال
ممکن است گفته شود، نقشه های ذهنی ما، همانند «میکرو فیلمها» و یا «نقشه های جغرافیائی» است که در کنار آن یک عدد کسری نوشته شده مانند:یک از میلیون و یا یک از صد میلیون که مقیاس کوچک شدن آن را نشان می دهد و به ما می فهماند که باید این نقشه را به همان نسبت بزرگ کنیم تا نقشه واقعی ما به دست آید، و نیز بسیار دیده ایم عکسی از کشتی غول پیکری گرفته شده که نمی تواند به تنهائی عظمت آن کشتی را نشان بدهد، و لذا قبل از گرفتن عکس برای نشان دادن عظمت آن انسانی را در عرشه کشتی قرار می دهند و عکس آن دو را با هم می گیرند تا عظمت کشتی از طریق مقایسه روشن شود.
نقشه های ذهنی ما نیز تصویرهای بسیار کوچکی هستند که با مقیاسهای معینی کوچک شده اند، به هنگامی که به همان نسبت، آنها را بزرگ کنیم نقشه واقعی به دست می آید، و مسلما این نقشه های کوچک و میکروفیلمها می تواند به نوعی در سلولهای مغزی ما جای گیرد.
*پاسخ:
مسأله مهم اینجا است که میکروفیلمها را معمولا یا به وسیله پروژکتورها بزرگ می کنند و روی پرده ای منعکس می نمایند یا در نقشه های جغرافیائی عددی که زیر آن نوشته شده است به ما کمک می کند که نقشه را در آن عدد ضرب کنیم و نقشه بزرگ واقعی را در ذهن خود منعکس نمائیم. حال این سؤال پیش می آید که آن پرده بزرگی که میکروفیلمهای ذهنی ما روی آن به صورت عظیم منعکس می گردد کجا است.
آیا این پرده بزرگ همان سلولهای مغزی هستند؟ قطعا نه. و آن نقشه جغرافیائی کوچک را که ما در عدد بزرگ ضرب می کنیم و تبدیل به نقشه عظیمی می نمائیم، مسلما محلی لازم دارد، آیا می تواند سلولهای کوچک مغزی باشد؟
به عبارت روشنتر: در مثال میکروفیلم و نقشه جغرافیائی آنچه در خارج وجود دارد، همان فیلمها و نقشه های کوچک هستند، ولی در نقشه های ذهنی ما این نقشه ها درست به اندازه وجود خارجی آنها می باشند و قطعا محلی لازم دارند به اندازه خودشان، و می دانیم سلولهای مغزی کوچکتر از آن است که بتواند آنها را با عظمت منعکس سازد.
کوتاه سخن اینکه: ما این نقشه های ذهنی را با همان بزرگی که در خارج دارند تصور می کنیم، و این تصویر عظیم نمی تواند در سلول کوچکی منعکس گردد. بنابراین نیازمند به محلی است و از اینجا به وجود حقیقتی وراء این سلولها پی می بریم که نامش را روح می گذاریم.
د- پدیده های روحی با کیفیات مادی هماهنگ نیستند
دلیل دیگری که می تواند ما را به استقلال روح و مادی نبودن آن رهنمون گردد این است که: در پدیده های روحی خواص و کیفیتهائی می بینیم که با خواص و کیفیتهای موجودات مادی هیچ گونه شباهت ندارد، زیرا:
اولا: موجودات «زمان» می خواهند و جنبه تدریجی دارند.
ثانیا: با گذشت زمان فرسوده می شوند.
ثالثا: قابل تجزیه به اجزاء متعددی هستند.
ولی پدیده های ذهنی دارای این خواص و آثار نیستند. صحنه هائی که مثلا از زمان کودکی در ذهن ما نقش بسته با گذشت زمان نه کهنه می شود و نه فرسوده، و همان شکل خود را حفظ کرده است، ممکن است مغز انسان فرسوده شود ولی با فرسوده شدن مغز خانه ای که نقشه اش از بیست سال قبل در ذهن ما ثبت شده فرسوده نمی گردد و از یک نوع ثبات که خاصیت جهان ماورای ماده است برخوردار است.
روح ما نسبت به نقشه ها و عکسها خلاقیت عجیبی دارد و در یک آن می توانیم بدون هیچ مقدمه ای هر گونه نقشی را در ذهن ترسیم کنیم، کرات آسمانی، کهکشانها و یا موجودات زمینی، دریاها و کوهها و مانند آن، این خاصیت یک موجود مادی نیست، بلکه نشانه موجودی وراء مادی است.
به علاوه ما می دانیم مثلا 2 + 2 = 4 شکی نیست که طرفین این معادله را می توانیم تجزیه کنیم یعنی عدد دو را تجزیه نمائیم، و یا عدد چهار را، ولی این «برابری» را هرگز نمی توانیم تجزیه کنیم و بگوئیم برابری دو نیم دارد و هر نیمی غیر از نیم دیگر است، برابری یک مفهوم غیر قابل تجزیه است یا وجود دارد و یا وجود ندارد هرگز نمی توان آن را دو نیم کرد.
این گونه مفاهیم ذهنی قابل تجزیه نیستند و به همین دلیل نمی توانند مادی باشند زیرا اگر مادی بودند، قابل تجزیه بودند، و باز به همین دلیل روح ما که مرکز چنین مفاهیم غیر مادی است نمی تواند مادی بوده باشد بنابراین ما فوق ماده است.
*  *  *
5- آیا روح مجرد است؟
آیا روح انسان، فقط مستقل است، یعنی بعد از مرگ جسم و متلاشی شدن آن می تواند به بقاء خود ادامه دهد؟ یا علاوه بر استقلال دارای حالت تجرد از ماده نیز می باشد، یعنی خواص عمومی ماده را که عبارت است از زمان و مکان و اجزاء ندارد.
گروهی از فلاسفه اصرار دارند که روح دارای تجرد است و هیچ گونه کیفیات مادی، برای آن معنی ندارد، و بعضی از دلائل گذشته در مورد استقلال روح نیز به سوی این هدف جهت گیری شده است.
در حالی که بعضی دیگر، روح را نوعی ماده لطیف می دانند، و به تعبیر دیگر آن را «نیمه مجرد» می دانند، مجرد از ماده کثیف عنصری.
فی المثل ما یقین داریم که نور، خواه به صورت امواج در اتر باشد یا به صورت ذرات و «فتون»، نوعی جسم است، ولی مسلما حساب آن از اجسام معمولی جداست و قوانینی که بر اجسام معمولی حاکم است، بر آن حاکم نیست، به همین دلیل از اجسام شفاف عبور می کند و خلاء و ملاء برای آن یکسان است.
آیا راستی روح انسان هم چیزی شبیه به این است یا به کلی مجرد است و ماورای ماده اعم از ماده لطیف و کثیف ولی از آنجا که اثبات تجرد روح، یا ماده لطیف بودن در مباحث مربوط به معاد تأثیر چندانی ندارد، آنچه مهم است همان استقلال روح و بقای آن بعد از متلاشی شدن جسم می باشد، ما از بحث بیشتر در این زمینه خودداری می کنیم، و آن را به مباحث فلسفی موکول می کنیم، همین اندازه می گوئیم: روح مستقل خواه کاملا مجرد باشد یا جسم لطیف، می تواند بعد از فنای این جسم عنصری باقی و فعال باشد و این گامی است به سوی جهان پس از مرگ.
 
شما هم برای دلائل معــاد نظر دهید  

 
 
 
          
نظرات کاربران برای دلائل معــاد  

هیچ نظری برای این مقاله ثبت نشده است