پنج شنبه بیست و هفنم مهرماه سال 1396 خورشیدی
در اجتماعی که روش زندگی مردم بر خودخواهی و برتری طلبی و بکار گرفتن تمایلات و خواسته ها بدون حدّ و مرز بود و انسانها چنان افسار گسیخته زندگی می کردند که هیچ قانون و مقرّراتی از جامعه در نزد آنان ارزش نداشت و هرج و مرج در همه جا حکمفرما بود و بدین جهت امنیّت از جامعه...
دفعات مشاهده: 3617 • تاریخ درج : یک شنبه 21 فروردین 1390  •
حکومت قانون بر مردم
در اجتماعی که روش زندگی مردم بر خودخواهی و برتری طلبی و بکار گرفتن تمایلات و خواسته ها بدون حدّ و مرز بود و انسانها چنان افسار گسیخته زندگی می کردند که هیچ قانون و مقرّراتی از جامعه در نزد آنان ارزش نداشت و هرج و مرج در همه جا حکمفرما بود و بدین جهت امنیّت از جامعه رخت بربسته بود و منطق زور و قدرت بالاترین اثر را داشت. آن چنان مردم به قانون خدا ایمان آوردند و به آن گردن نهادند که به راستی وقتی هر عاقل منصف با روایات و آثار تاریخی در این زمینه روبرو می شود، انگشت حیرت و تعجّب به دندان می فشرد و اذعان می کند که از با ارزش ترین و مهمترین معجزات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ایجاد تحول و دگرگونی در جامعه آن روز بوده است.
آیا تاکنون دیده یا شنیده اید که در یک مدرسه و دانشگاه و یا پرورشگاهی یک معلم و استاد و مربی، فرد یا افرادی را که دچار سرکشی و طغیان می باشند، آن چنان تربیت نماید که در مقابل قانون گردن نهند و از کمترین تخلّف دوری نمایند و اگر بر اثر طغیان هوی و هوس آلوده به قانون شکنی شوند خود را تسلیم نمایند و آماده اجراء حدودی  شوند که برای متخلف قرار داده شده است؟
آیا تاکنون شنیده یا دیده اید که مجرم و قانون شکن به پای خود به دادگاه بیاید؟
آیا تا به حال متخلّفی را مشاهده نموده اید که آمادگی خود را برای پرداخت جریمه اعلام نماید؟
آیا با کسی برخورد نموده اید که پس از قانون شکنی به سوی مجری قانون بیاید و با اصرار از او بخواهد که سخت ترین و دردآورترین مجازات را درباره او به اجرا گذارد و سپس از او تشکر کند و ستایش نماید؟!
در پاسخ به این سئوال می گوییم: اینگونه کارها تا بحال هیچ جا دیده و شنیده نشده است مگر در مکتب انبیاء و به ویژه در مکتب عالی اسلام و در تحت تربیت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام.
ما در تاریخ اسلام و در فقه جعفری با نمونه های زیادی در این گونه افراد روبرو می شویم که بعضی از آنها حیرت انگیز و شگفت آور است.
اکنون به چند نمونه اشاره می کنیم:
نمونه اول:
«اصبغ بن نباته» نقل می کند که روزی خدمت امیرالمومنین علیه السلام نشسته بودم و ایشان بین مردم قضاوت می کرد. ناگهان جماعتی از راه رسیدند و دست و پای یک انسان سیاه چرده را بسته بودند و با خود می آورند و به حضرت فرمودند که او دزدی کرده است. حضرت رو به او کرد و فرمود: ای غلام سیاه آیا دزدی کردی؟
گفت: بلی یا امیرالمومنین.
حضرت فرمود: وای بر تو آیا می فهمی چه بگویی؟ دزدی کردی؟
غلام گفت: بلی، آقای من.
در این هنگام حضرت فرمودند: دستش را قطع کنید زیرا دیگر حدّ بر او ثابت شد. اصبغ می گوید: دست او را قطع کردند، وی نیز انگشتان دست راستش را به دست چپش گرفت و در حالی که خون جاری بود رفت.
در بین راه ابن کوّاء (که از منافقین و خوارج بود) به او رسید و گفت: ای سیاه چه کسی دست راست تو را قطع کرده است؟
غلام جواب داد: دست راست مرا آقای جانشینان پیامبران الهی، رهبر سفیدرویان در قیامت، برترین مردم نسبت به مومنین علیّ ابن ابیطالب، راهنمای خلق، همسر فاطمه زهرا دختر محمّد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم، پدر حسن مجتبی و پدر حسین مرتضی، سبقت گیرندۀ به سوی باغهای بهشت، درگیر شونده با شجاعان، از انتقام گیرنده از نادانان، پرداخت کننده زکات، صاحب شخصیتی بس بزرگ از فرزندان هاشم، اقیانوس بی کران، پسر عموی پیامبر، هدایت کننده به سوی کمال، گویای به حق، شجاعی از سرزمین مکه، سرپرستی با وفا، امینی از خاندان حم و یس و طه و دودمان با برکت، کسی که به دو قبله نماز گذارد، ختم اوصیاء، جانشین برترین پیامبران، شیر بیشه شجاعت، کسی که به وسیله جبرئیل امین کمک شده و به وسیله میکائیل مبین یاری گشته، وصی رسول پروردگار جهانیان، خاموش کننده آتش آتش افروزان، بهترین ثمره قریش، یاری شده به وسیله لشکر آسمانها و فرشتگان، علیّ بن ابیطالب، امیرالمومنین، تا بینی دشمنان او به خاک مالیده شود، سرپرست تمام آدمیان، آری او دست راست مرا قطع کرده است.
در این هنگام ابن کوّاء گفت: وای بر تو ای سیاه ! دست تو را قطع کرده و چنین از او مدح و ثنا می کنی؟!
غلام گفت: چگونه او را نستایم در حالی که محبت او با گوشت و خونم آمیخته شده، به خدا قسم دست مرا جدا نکرده مگر بر پایه و اساس حقی که خدا بر من واجب ساخته است.
ابن کواء می گوید: به خدمت حضرت مولی الموحدین علی علیه السلام رسیدم و گفتم:
_ آقای من امروز چیز عجیبی دیدم.
حضرت فرمود: چه دیدی؟
وی گفت: در راه با غلام سیاهی برخورد کردم که دست راستش را قطع کرده بودی و او دست راست بریده اش را به دست چپ خویش گرفته بود و در حالی که از آن خون می ریخت، به او گفتم: ای سیاه! چه کسی دستت را قطع کرده؟ گفت: آقای مومنان ... و تا آخر گفتار آن غلام سیاه را برای حضرت نقل کردم، پس به او گفتم: وای بر تو در حالی که دستت را قطع کرده، مدحش می کنی؟ گفت:
_ چگونه او را نستایم در حالی که محبتش با گوشت و خون من آمیخته و به خدا قسم دست مرا جدا نکرده مگر بر پایه و اساس حق و قانونی که خدا بر گردنم نهاده بود و بر طبق دستور و فرمان او دست مرا جدا کرده است.
حضرت امیرالمومنین علیه السلام رو به فرزندش کرد و فرمود: حسن جان برخیز و عموی سیاهت را نزد من بیاور.
اصبغ می گوید: امام حسن علیه السلام به دنبال او رفت و او را در محله ای از کوفه بنام « کندة» یافت و خدمت امیرالمومنین علیه السلام آورد.
حضرت به او فرمودند: چگونه مدح تو را نکنم در حالی که محبت تو با گوشت و خونم آمیخته شده، به خدا قسم دست قطع کردن من جز از روی دستور و فرمان صحیح و حق نبوده، و مرا از آتش دوزخ نجات دادی.
حضرت فرمودند: دستت را بده و او دستش را جلو آورد. حضرت انگشتان بریده اش را به دستش چسباند و روی آن رداء خود را افکند. سپس برخاست و دو رکعت نماز خواند و بعد از نماز دعایی خواند که ما هم می شنیدیم و در آخر دعا گفت: «آمین» . سپس رداء خود را از روی دست غلام برداشت و فرمود ای رگها بهم بچسبید چنان که بودید. دست او به حالت اول خود درآمد. سپس غلام برخواست و می گفت: ایمان آوردم به خدا و به محمد صلی الله علیه و آله و سلم فرستاده او و به علی علیه السلام که وصل می کند دست بریده را بعد از آنکه از مچ قطع شده باشد.
سپس بر پاهای حضرت افتاد و ناله می زد و می گفت: پدر و مادرم فدای تو ای وارث علم نبوّت. (بحارالانوار، جلد 40، صفحه 281، حدیث 44).
نمونه دوم:
شخصی به نام «ماعز» نزد رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آمد و به آلوده شدن خود به زنا اقرار کرد. از آنجا که در فقه حیات بخش دین، اقرار گرفتن از مجرم ممنوع و بلکه دستور داده اند اگر شخصی با میل و رغبت خود نزد قاضی آمد و اقرار به جرم خود کرد، قاضی باید از اقرار او جلوگیری کرده و او را وادار به توبه نماید. اگر اقرار او با میل و رغبت و بدون اکراه در چند مرتبه تکرار شد، سپس حدّ اجرا می گردد. (زیرا در هر جرمی یک مرتبه اقرار کافی نیست، بلکه تکرار اقرار به حسب جرم فرق می کند).
هنگامی که « ماعز» اقرار به زنا کرد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تلاش کردند تا با بیان وجوهی که حاکی از آن عمل نباشد، او را از اقرار منصرف کنند. ولی در هر بار او به صراحت به کار خود اعتراف کرد.
پس از این تصریحات باز پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مشرّف شد و گفت: من زنا کرده ام. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از وی صورت برگردانید. آن مرد از طرف دیگر آمد و مجدّداً به زنا اقرار کرد. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم صورت خود را از او برگردانید. برای مرتبه سوم آن مرد آمد و گفت: من زنا کرده ام و تحمل شکنجه و عذاب دنیا آسان تر است از عذاب اخروی. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به یاران خود فرمود: آیا این مرد جنون دارد؟
گفتند: نه او عاقل است. سپس در مرتبه چهارم اقرار کرد و پس از آن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: تا گودالی حفر کرده و او را سنگسار نمایند.
نمونه چهارم:
اصبغ بن نباته می گوید: مردی به محضر امیرالمومنین علی علیه السلام مشرّف شد و سه مرتبه اقرار به زنا کرد. ایشان به آن مرد فرمود:
_ برو تا ما درباره تو بررسی و تحقیق کنیم. (غرض آن حضرت، منصرف نمودن آن شخص از اقرار به زنا بود).
پس از مدتی آن مرد آمد و گفت:
_ من زنا کرده ام پس من را با اجراء حدّ الهی پاک کن.
حضرت فرمودند:
_ اگر تو با پای خود نیامده بودی ما دنبال تو نمی فرستادیم. ولی پس از ثابت شدن حکم خدا ( بر اثر چهار مرتبه اقرار) تو را رها نمی سازیم.
سپس دستور فرمودند تا او را سنگسار کنند. (وسائل الشیعه شیخ حر عاملی، کتاب الحدود، جلد 18، صفحه 342، حدیث 4)
نمونه پنجم:
حضرت صادق علیه السلام می فرمایند: روزی امیرالمومنین علی علیه السلام در میان گروهی از یاران خود نشسته بودند. در این هنگام مردی آمد و گفت:
_ یا امیرالمومنین من لوط کرده ام مرا پاکیزه نما.
حضرت فرمودند: به خانه برو شاید هیجان عصبی برای تو پیش آمده و این اقرار چهار مرتبه تکرار شد. در مرحله چهارم حضرت فرمودند:
_ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در زمنیه آلودگی به این عمل زشت سه حکم را بیان کرده، من برای تو می گویم و تو خود یکی را اختیار کن.
عرض کرد: کدام است؟
حضرت فرمودند: یک مرتبه شمشیر را بر گردن تو فرود آوردم هر چه پیش آمد. (کنایه از این که خواه کشته شوی یا مجروح گردی) یا تو را دست و پا بسته از کوه پرتاب کنم یا آتش افروخته و تو میان آن بروی و بسوزی.
عرض کرد: کدام یک سخت تر است؟
حضرت فرمودند: سوختن با آتش.
عرض کرد: همان را انتخاب می کنم.
امیرالمومنین علیه السلام فرمود: پس مهیا شو.
سپس آن مرد دو رکعت نماز گذارد و پس از آن دست به سوی دعا برداشت و عرض کرد: بارالها من مرتکب گناهی شده ام که تو می دانی و  از آن بیمناک می باشم، بسوی وصیّ پیامبر و پسر عموی او آمدم و از او خواستم تا مرا پاک نماید. او مرا مخیّر بین سه نوع عذاب قرار داد و من سخت ترین آنها را برگزیدم. بارالها از تو می خواهم آن را کفّاره گناهم قرار داده و مرا به آتش دوزخ نسوزانی.
سپس برخاست و به گودالی که امیرالمومنین آن را پر از آتش کرده بودند، قدم گذارد با آن که می دید که آتش از اطراف آن شعله ور است.
امیرالمومنین علیه السلام و یاران او با دیدن این منظره عجیب، گریستند. سپس به آن مردی که به آتش رفت، فرمودند:
_ از جا برخیز هر آینه فرشتگان آسمان و زمین را به گریه وادار کردی. برخیز . دو مرتبه آلوده نشو. (التهذیب شیخ طوسی، کتاب الحدود جلد 1، صفحه 53، حدیث 7)
آیا در هیچ زمان و نقطه ای چنین نمونه هایی را سراغ دارید؟ چگونه مردم دور از همه کمالات، تسلیم قانون خدا گشته اند که به پای خود به دادگاه آمده و مطالبه سخت ترین جریمه ها را می نمایند و هر چه آنان را منصرف ساخته و برمی گردانند، باز مجدّداً نزد قاضی آمده و می گویند: می خواهیم پاک شویم.
این جاست که باید همه در مقابل عظمت اسلام سر تعظیم فرود آورند و در محضر رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ا براز کوچکی کنند و به ایشان بگویند:
« بأبی أنتم و أمی و نفسی و أهلی لقد جاهدتم فی سبیل الله حقّ جهاده حتّی أعلنتم دعوته و بیّنتم فرائضه و نشرتم شرایع أحکامه و سننتم سنّته»
ترجمه: پدر و مادرم و جانم و خانواده ام به فدای شما باد، به تحقیق در راه خدا جهاد کردید به حق جهادش و دعوت آشکار نمودید و واجبات الهی را آشکار کردید و احکام الهی را نشر دادید و سنن الهی را جاری داشتید. (فرازی از زیارت جامعه کبیره، به نقل از حضرت هادی علیه السلام ، به نقل از من لا یحضره الفقیه اثر شیخ صدوق جلد 2، صفحه 609).
 
بیشتر بدانید :   • حکومت     • قانون     • منافقین     • خوارج    
شما هم برای حکومت قانون بر مردم نظر دهید  

 
 
 
          
نظرات کاربران برای حکومت قانون بر مردم  

هیچ نظری برای این مقاله ثبت نشده است