پنج شنبه چهارم اسفندماه سال 1390 خورشیدی
یزيد بن معاويه (لعنة الله عليهما)، به عبيدالله بن زياد دستور داد كه سر مطهر فرزند علي(عليه السلام) را با سرهاى جوانان و ياران آن جناب كه در ركاب آن حضرت شهيد شده بودند با كالاها و زنان اهل بيت و عيالات آن حضرت را روانه شام نمايد....
دفعات مشاهده: 382 • تاریخ درج : پنج شنبه 1 دی 1390  •

ورود كاروان اسرا به شام

يزيد بن معاويه (لعنة الله عليهما)، به عبيدالله بن زياد دستور داد كه سر مطهر فرزند علي(عليه السلام) را با سرهاى جوانان و ياران آن جناب كه در ركاب آن حضرت شهيد شده بودند با كالاها و زنان اهل بيت و عيالات آن حضرت را روانه شام نمايد.
در تاريخ آمده بعد از آن كه ابن زياد يك روز (يا چند روز بنا به روايتي) سرهاي شهداي كربلا را در كوچه‌ها و محله‌هاي كوفه گردانيد، آنها را به شام نزد يزيد بن معاويه فرستاد(1) ابن زياد سرهاي شهداي كربلا را به زحر بن قيس سپرد و راهي شام نمود.
ابن زياد پس از فرستادن سر امام حسين(عليه السلام)، اسراء را در 15 محرم با شمر ذي الجوشن و مخفر بن ثعلبه عائذي به شام فرستاد و به دست و پا و گردن مبارك امام سجاد(عليه السلام) زنجير انداخت و اسراء را سوار بر شتر بي‌جهاز نمود. آن شقى، اهل بيت عصمت و طهارت را مانند اسيران كفار، ديار به ديار با ذلت و انكسار طوري كه مردم به تماشاى آنها مى‌آمدند، به شام آورد.(2)

منابع و اسناد مدتي را كه اسرا از كوفه به شام در حركت بودند را ذكر نكردند چه وقايعي اتفاق افتاده و تنها به برخي بي‌ادبي‌هاي حاملين سرهاي مبارك از قبيل شراب اشاره دارند و در طول مسير از شهرهاي مختلف گذر مي‌كردند.
 
جريان راهب مسيحي
حاملان سرهاي شهدا در اولين منزل جهت استراحت بار انداختند، با سر مقدس به بازي و تفريح مشغول شدند و مقداري از شب را به عيش و نوش گذراندند، به ناگاه دستي از ديوار بيرون آمد و با قلمي آهنين اين شعر را با خون نوشت:
اَتَرْجُو اُمَّةٌ قَتَلَتْ حُسَيْنا                                                    شَفاعَةَ جَدِّهِ يَوْمَ الْحِسابِ
آيا گروهي كه امام حسين(عليه السلام) را كشتند در روز قيامت اميد شفاعت جدش را دارند؟
حاملان سرها بسيار ترسيدند، برخي از آنها برخاستند تا آن دست و قلم را بگيرند كه ناگهان ناپديد گشت، وقتي برگشتند دوباره آن دست با جوهر خون آشكار شد و اين شعر را نوشت:
فَلا وَ الله لَيْسَ لَهُم شَفيع                                               وَ هُمْ يَومَ القيامَة في الْعَذاب
بخدا سوگند شفاعت كننده‌اي براي آنها نخواهد بود و آنها روز قيامت در عذاب خواهند بود
دوباره عده‌اي خواستند آن دست را بگيرند كه باز ناپديد شد، براي بار سوم كه برگشتند آن دست با همان شرايط اين شعر را نوشت:
وَ قَد قتلُو الحُسينَ بحكم جَور                                           وَ خالف خَلفَهُم حكم الكِتاب
امام حسين (عليه السلام) را از روي ظلم و ستم شهيد كردند و با اين كارشان مخالف قرآن عمل نمودند.
حاملان سر، از غذا خوردن پشيمان شدند و با ترس بسيار آن شب را نخوابيدند، در نيمه شب صدايي به گوش راهب دير رسيد كه در آنجا زندگي مي كرد. راهب خوب گوش داد: ذكر تسبيح الهي را شنيد. راهب برخاست و سر خود را از پنجره بيرون كرد متوجه شد از نيزه‌اي كه كنار ديوار دير گذاشته‌اند نوري عظيم به سوي آسمان افراشته شده و فرشتگان از آسمان گروه گروه فرود مي‌آيند و مي‌گويند:
السلام عليك يابن رسول الله ... السلام عليك يا ابا عبدالله.
راهب از ديدن اين حالات متعجب شد و ترس او را فرا گرفت. از صومعه خارج شد و ميان ياران ابن زياد رفت و پرسيد: بزرگ شما كيست؟ گفتند: خولي. به نزد خولي رفت و پرسيد: اين سر كيست؟ گفت: سر مرد خارجي است (نعوذبالله) كه در سرزمين عراق خروج كرد و ابن زياد او را كشت. راهب گفت: نامش چيست؟ خولي جواب داد: حسين بن علي بن ابيطالب(عليه السلام).
باز پرسيد: نام مادرش چيست؟ خولي گفت: فاطمه بنت محمد مصطفي (صلي الله عليه و آله).
راهب با تعجب پرسيد: همان محمدي كه پيغمبر خودتان است؟
خولي گفت: آري. راهب فرياد مي‌زد كه هلاكت براي شما باد به خاطر كاري كه كرديد. از آنها خواهش كرد سر مبارك حسين(عليه السلام) را تا صبح نزد او بگذارند. خولي گفت: نمي‌توانيم بدهيم تا نزد يزيد بن معاويه ببريم و از او جايزه بگيريم. راهب گفت: جايزه تو چقدر است؟
خولي پاسخ داد: ده هزار درهم. راهب گفت كه من ده هزار درهم به تو مي‌دهم. خولي هم پذيرفت، درهم را گرفت و سر مطهر را به راهب سپرد.
راهب سر مطهر را به مشك خوشبو نمود و آن را روي سجاده‌اش گذاشت و تمام شب را گريه كرد. وقتي صبح شد به سر منور عرض كرد: اي سر من، من جز خويشتن، چيزي ندارم ولي شهادت مي‌دهم كه معبودي جز خدا نيست، جد تو محمد(صلي الله عليه و آله) پيامبر خداست و گواهي مي‌دهم كه من غلام و بنده تو هستم و عرض كرد:
اي اباعبدالله بخدا سوگند، بر من سخت است كه در كربلا نبودم و جان خود را فداي تو نكردم. اي اباعبدالله، هنگامي كه جدت را ديدار مي‌كني گواهي ده كه من شهادتين گفتم و در خدمت تو اسلام آوردم. آنگاه گفت: اشهد ان لا اله الا الله ... صبح سر را به آنها تحويل داد، پس از اين ديدار از صومعه خارج و خود را خدمتكار اهل بيت كرد.
ابن هشام مي‌گويد: وقتي سر را از راهب گرفتند، به راه افتادند تا نزديك دمشق رسيدند به يكديگر گفتند بيائيد اين درهم‌ها را ميان خود تقسيم كنيم تا يزيد از آنها خبردار نشود، كيسه‌هاي درهم را باز كردند و ديدند سفال شده است. بر روي آن نوشته شده است "فلا حسبن الله غافلا عما يعلم الظالمون" (سوره ابراهيم، آيه 42)؛ گمان مبريد خدا از آنچه ستمكاران انجام مي‌دهند غافل است. بر روي ديگري نوشته بود گو سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون"؛ و به زودي ستمكاران بدانند چه سرانجامي دارند.
حاملان سر، سفال‌ها را در نهري ريختند. خولي گفت: اين راز را پوشيده نگهداريد و با خود گفت: انا لله و انا اليه راجعون، حذر الدنيا والاخرة.(3)         
تاريخ، حوادث ميان راه شام را مشخص نكرده است كه حاملان سرها چند منزل، استراحت كردند و چه بر آنها گذشت؟ ابن شهر آشوب مي‌گويد يكي از كرامات امام زيارتگاه‌هايي است كه از سر ايشان به جاي مانده است؛ در كربلا و در شهرهاي عسقلان، موصل، نصيبين، حماه، حمص، دمشق و ديگر مكان‌ها مي‌باشد. (يعني اين كه وجود سر مقدس امام در اين مكان‌ها ، زيارتگاه‌هاي معروف دارد، براي  نمونه وقتي خواستند به شهر موصل روند شخصي را به نزد حاكم شهر موصل فرستاند كه توشه و آذوقه براي آنها فراهم كند و شهر را آذين كنند، اهل موصل گفتند هر چه مي‌خواهيد براي شما فراهم مي‌كنيم ولي از آنها درخواست كردند كه به شهر نيايند، بيرون شهر منزل كنند و از همانجا بروند، آنها در يك فرسخي شهر منزل كردند و سر شريف را روي سنگي نهاند، از آن سر مقدس قطره خوني بر آن سنگ چكيد و مانند چشمه‌اي از آن خون مي‌جوشيد.)
مردم هنگام محرم اطراف آن جمع مي‌شدند و مراسم عزاداري بر پا مي‌كردند و اين مراسم تا زمان عبدالملك بن مروان حكم به جا بود و او دستور داد آن سنگ را از آنجا به جاي ديگري ببرند لذا اثر آن محو شد البته در جاي سنگ گنبدي ساختند.
حاملان سر نزديك هر شهري از كربلا (از كوفه تا دمشق) مي‌رسيدند جرأت نداشتند كه وارد شوند، مي‌ترسيدند قبائل عرب عليه آنها شورش كنند و سر را از آنها بگيرند لذا از بيراهه مي‌رفتند و فقط براي آذوقه، شخصي را مي‌فرستاند و مي‌گفتند اين سر يك خارجي است.
 
بي احترامي به سر امام حسين عليه السلام
"ابن لهيعه" و غير او روايت كرده‌اند: در بيت الله الحرام طواف مى‌كردم ناگاه مردى را ديدم كه گفت: خداوندا! مرا بيامرز؛ اگر چه گمان ندارم كه بيامرزى! من به او گفتم :
اى بنده خدا! از خداى تعالى بپرهيز و چنين سخنان باطل نگو؛ زيرا اگر گناهانت به اندازه قطرات باران يا برگ درختان باشد و تو استغفار نمايى، خداى عزوجل گناهانت را مى‌بخشد كه غفور و رحيم است .
آن مرد گفت: به نزد من بيا تا قصه خويش را به تو حكايت نمايم .من به نزدش رفتم و گفت :
بدان كه من با چهل و نه نفر ديگر همراه سر نازنين حضرت امام حسين (عليه السلام) به شام رفتيم و برنامه ما اين بود كه چون شب مى‌شد آن سر مبارك را در ميان تابوت مى‌گذارديم و بر دور آن تابوت جمع مى‌شديم و به شرابخوارى مى‌پرداختيم .
شبى همراهان من به عادت شب‌هاى پيش به شرب خمر مشغول شدند و مست گشتند و من آن شب لب به شراب نزدم و چون شب كاملا تاريك شد، صدايي از رعدي به گوشم رسيد و برقى را مشاهده كردم و ناگهان ديدم درهاى آسمان باز گرديد، حضرت آدم، حضرت نوح، حضرت ابراهيم، حضرت اسماعيل، حضرت اسحاق و پيغمبر ما حضرت محمد (صلى الله عليه و آله) از آسمان نازل شدند و جبرئيل با گروهى از ملائكه در خدمت ايشان بودند.
جبرئيل به نزديك آن تابوت كه سر مطهر در آن بود رفته و آن را بيرون آورد و بر سينه خود چسبانيد و بوسيد. ساير انبياء (عليهم السّلام) هم مانند جبرئيل، آن سر مبارك را زيارت مى‌كردند و حضرت رسول به محض ديدن سر نازنين، گريه نمود و انبياء (عليهم السّلام) به او تعزيت و تسليت مى‌گفتند.
جبرئيل به خدمتش عرضه داشت: يا محمد! به درستى كه خداوند عزوجل مرا امر فرموده كه مطيع فرمانت باشم تا آنچه كه در حق امت خود بفرمايى به جا آورم؛ اگر مى‌فرمايى زمين را به زلزله در آورم تا سطح زمين از زير ايشان برگردانم چنانكه بر قوم لوط چنين كردم.
رسول خدا (صلى الله عليه و آله) فرمود: چنين منما؛ زيرا مرا با امت وعده‌گاهى است در روز قيامت در حضور پروردگار عالميان. پس ملائكه به سوى ما آمدند تا ما را به قتل رسانند، من فرياد الامان به سوى پيامبر عالميان، بر آوردم. رسول خدا فرمودند: برو خدا تو را نيامرزد!
در كتاب "تذييل" محمد بن نجار شيخ المحدثين بغداد ديدم كه در ذكر حالات على بن نصر شبوكى، به اسناد خود همين روايت را ذكر نموده بود فقط با اين تفاوت كه: وقتي حضرت امام حسين (عليه‌السلام) به درجه شهادت نائل آمد - سر مطهر آن حضرت را به سوى شام خراب، مى‌بردند و در هر منزلى كه فرود مى‌آمدند، حمل كنندگان آن سر مقدس، مى‌نشستند و شراب مي‌خوردند و بعضى از ايشان آن سر انور را به نزد بعضى ديگر مى‌آورد، پس ‍ در آن حين دستى از غيب بيرون آمد و با قلم آهنى اين شعر را بر ديوار نوشت :
اَتَرْجُو اُمَّةٌ قَتَلَتْ حُسَيْنا                                                            شَفاعَةَ جَدِّهِ يَوْمَ الْحِسابِ
آيا امتى كه حسين (عليه السّلام) را كشتند؛ در روز قيامت اميد شفاعت جد او را دارند؟!
ماموران ابن زياد چون اين صحنه را ديدند، همگى بگريختند.(4)
 
پي‌نوشت‌ها:
1- محمدعلي عالمي، حسين نفس مطمئنه، ص 329.
2- لهوف سيد بن طاووس .
3- برگرفته از بحارالانوار، ج10، ص 239.
4- لهوف، سيد بن طاووس .
 
برگرفته از :
الارشاد، شيخ مفيد/ حياة الامام الحسين بن علي(عليهماالسلام)، باقر شريف قرشي/ رياحين الشريعة، ذبيح‌الله محلاتي/ لهوف، سيد بن طاووس/ نفس المهموم،‌شيخ عباس قمي .
 
شما هم برای ورود كاروان اسرا به شام نظر دهید  

 
 
 
          
نظرات کاربران برای ورود كاروان اسرا به شام  

هیچ نظری برای این مقاله ثبت نشده است