|
بسم الله الرحمن الرحيم السلام عليک يا اميـرالمومنيـن يا علـی بن ابيـطـالب نام: علی علیه السلام پدر و مادر: حضرت ابوطالب و فاطمه بنت اسد سلام الله علیهما شهرت: امیرمومنان علیه السلام کنیه: ابوالحسن زمان و محل تولد: سیزدهم رجب، ده سال قبل از بعثت در درون کعبه متولد شدند. دوران خلافت: سال 36 تا 40 هجری قمری (حدود چهار سال و نه ماه) مدت امامت: 30 سال زمان و محل شهادت: صبح 19 رمضان سال 40 هجرت، توسط ابن ملجم مرادی لعنة الله علیه در مسجد کوفه، ضربت خوردند و شب 21 رمضان در سن 63 سالگی در کوفه به شهادت رسیدند. مرقد شریف: در نجف اشرف دوران عمر: در چهار بخش تقسیم می شود: 1- دوران کودکی (حدود 10 سال) 2- دوران ملازمت با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم (حدود 23 سال) 3- دوران غصب خلافت ایشان توسط دشمنان (حدود 25 سال) 4- دوران خلافت (حدود 4 سال و نه ماه)
بنيان پاک و ميلاد فرخنده مکه در یکی از ماههای حرام، ماه رجب، پذیرای مقدم زائران بیت الله الحرام بود. زائران آداب و مناسک مربوط به زیارت خانه ی خدا را انجام می دادند و به گرد آن طواف می کردند. گاه پروردگارشان را می خواندند و گاه نیز بتها را ... در میان آنان زن بزرگواری نیز دیده می شد که او هم به طواف مشغول بود اما نه آنسان که دیگران، آری توجه او تنها به خدای یکتا معطوف بود. روحش لبریز از خضوع خداگرایان و خشوع محتاجان و وقار و متانت امیداواران به فضل خدا بود. خدای یگانه را می خواند و از او می خواست سنگینی باری را که از آن می ترسید و پرهیز می کرد، کاهش دهد. او پیش از این سه پسر و یک دختر زاده بود، اما در هیچ کدام از آنها درد زایمان مانند این بار، بر وی و اعصابش فشار نیاورده بود. بسیار می گریست و با التماس خدا را می خواند تا شاید درد زایمان را بر او آسان گرداند که ناگهان درب قسمت غربی خانه ی خدا، جایی که گروهی از حجاج گرد آمده بودند، حادثه ی شگفت آوری رخ داد: آن زن در آخرین چرخش های خود به دور خانه خدا نزدیک رکن یمانی رسیده بود که به ناگاه دیوار خانه برای او از هم شکافت و گویی بانگی آهسته او را صدا زد که به خانه ی پروردگارت درون آی! زن به درون رفت و مردم در عین شگفتی و ناباوری این صحنه را می دیدند و همچون حیرت زدگان فریاد سر می دادند. در پی فریاد و غوغای اینان دیگر زائران نیز به سوی آنان می آمدند و از ایشان درباره ی واقعه ای که رخ داده بود پرسش می کردند که این زن کیست؟! این زن که هم اکنون طواف می کرد نوه ی هاشم، دختر اسد، همسر حضرت ابوطالب علیه السلام، مادر ام هانی و طالب و عقیل و جعفر است. آری او فاطمه نام دارد. مردم جمع شده بودند. سران و بزرگانشان نیز در میان آنان به چشم می خوردند... زمانی گذشت دوباره همان دیوار شکاف برداشت... چهره ی حاضران از خوشی درخشیدن گرفت. سیمای آن مولود بزرگ، که بر دستان مادر بزرگوارش در حال تقلّا و جنب و جوش بود، نیز می درخشید! این رویداد در نوع خود بی نظیر بود دیوار خانه ی خدا بشکافد و زنی باردار قدم به درون آن بگذارد و در بیت الله الحرام، این مرکز پرتو افشانی روحانی و برکت الهی، مکانی که از دیدگاه اعراب «مقدس ترین و محترم ترین» مکان ها محسوب می شود، کودک خود را به دنیا آورد. این کرامتی بود برای بنی هاشم بر قریش و برای قریش بر عرب، چرا که صاحب خانه ی کعبه، آنان را بدین عنایت، به ریاست و سروری خانه اش برگزیده بود و به زنی از آنان اجازه داده بود که کودک خود را، با اکرام و اعظام، در خانه اش به دنیا آورد. این خبر خوش در خانه های بنی هاشم نیز پیچید و زنانشان با شگفتی و سرور به فاطمه شادباش می گفتند. سران و بزرگان نیز به سوی حضرت ابوطالب علیه السلام می رفتند و مقدم این مولود بزرگ را به وی مبارکباد می گفتند. در میان اینان جوانی نیز بود که نسبت به تولد این کودک، بیش از دیگران توجه نشان می داد. او به کودک می نگریست اما نه آنچنان که مردان دیگر به ام می نگریستند. این جوان حضرت محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله و سلم نام داشت که همواره به عنوان یکی از اعضای خانواده ی حضرت ابوطالب علیه السلام به شمار می آمد. وقتی که وی طفل را بغل گرفت آیات خدا را خواند و از آن کودک در شگفت شد و میلادش را تبریک گفت. نقل کرده اند که این کودک چشمانش را جز بر چهره ی مبارک پسر عمّش، پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم، نگشود. او را علـــی نام نهادند. مادر بزرگوارشان برای او نام، «حیدر» را برگزید. اگر چه این نام حاکی از کمال جسمانی کودکی بود که قهرمانیهای آینده را به یاد می آورد اما نام دیگر (یعنی علی علیه السلام) نشانگر برتری وی در امور معنوی به حساب می آمد. ميلاد معجزه آسـا ولادت حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام، همچون شهادت وی گواه حقی بر راستی رسالت های الهی است. او در تمام ابعاد حیاتش، از ولادت تا شهادت، آیت عظمای بزرگ خداوند به حساب می آید. به راستی چرا باید ولادت پیامبران و امامان همیشه با عجایب و شگفتیها همراه باشد؟ حضرت موسی علی نبینا و آله و علیه السلام در صندوقی گذارده شد و در دریای نیل رها گشت و دریا او را به ساحل افکند تا در مقابل چشم خدا پرورده شود! حضرت عیسی علی نبینا و آله و علیه السلام، بدون آن که پدری داشته باشد زاده شد و در کودکی در گهواره با مردم لب به سخن گشود! ... ولادت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیز با حوادثی همراه بود. کنگره های کاخ پارس فرو ریخت و شعله های سربر کشیده ی آتشکده ی آذرگشسب فرو نشست و آب دریاچه ی ساوه به خشکی گرایید و ... و حضرت علی علیه السلام، پس از آن که دیوار خانه ی کعبه برای مادرش شکاف برداشت درون خانه به دنیا آمد!چرا ؟! آیا بدین خاطر که خداوند اینان را پیش از ولادتشان به رسالت برگزیده است. زیرا که در عالم ذر زودتر از صالحان دیگر، پرسش پروردگار خود را پاسخ گفتند و خداوند با علم خویش از احوال آنان، ایشان را برگزید و فضل آنان را با ولادت های معجزه آسا بر همه آشکار کرد.(1) یا آن که از آینده ی زندگی آنان به خوبی آگاه بود و مواضع مسئولانه ی آنان را که می دانست به زودی و با آزادی کامل آنها را انتخاب می کنند، نکو داشت و آنان را با ولادتی نیکو و حیرت انگیز پاداش داد. یا آنکه خداوند بدین وسیله می خواست اصلاب گرامی و بزرگ و رحم های پاک و پاکیزه ای که ایشان را زادند، گرامی دارد. چنانکه همین کار را با مریم صدیقه یا با زکریا و همسرش، به خاطر جایگاهی که نزد خداوند داشتند، انجام داد. یا آن که علّت و عوامل دیگری در کار بوده است. اما به هر علّت هم که باشد باید گفت که ولادت معجزه آسا، خود پیامی آشکار به مردم که شأن آن مولود بزرگ را بیان می کند. آیا به راستی چنین نیست؟ پس از آن که مادر حضرت علی علیه السلام همراه با کودکش بیرون آید، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به استقبال او شتافت زیرا می دانست که همین کودک در آینده وصی و جانشین او خواهد شد. از این رو سروری وصف ناپذیر قلب بزرگ او را در بر می گرفت. این دو، از این لحظه، هرگز از یکدیگر جدا نشدند تا آن که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به سوی پروردگارش کوچ کرد. حضرت علی علیه السلام نیز، از سنت پیامبر تا لحظه شهادتش دست برنداشت. هنگامی که حضرت امام علی علیه السلام با افتخار از این ارتباط گرم خود و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سخن می گوید، جای هیچ تردیدی برای ما باقی نمی گذارد که این ارتباط، تقدیر پروردگار جهان بوده و در رساندن پیام او به مردمان نقش بزرگی ایفا کرده است. حضرت امیرالمومنین امام علی علیه السلام می فرمایند: من در کودکی سینه های عرب را به زمین رساندم و پیشانی اشراف ربیعه و مضر را به خاک سائیدم و شما ارتباط من و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را در این خویشی نزدیک و جایگاه مخصوص می دانید. آن حضرت، در زمان کودکی، مرا در کنار خود پرورش داد و به سینه اش می چسبانید و در بسترش در آغوش می داشت و تنش را به من می مالید و بوی خوش خویش را به مشام من می رساند. غذا را می جوید و در دهان من می نهاد. دروغی در گفتار و خطایی در کردار از من نیافت و خداوند فرشته ای از فرشتگانش را، از هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از شیر گرفته شده بود، همنشین آن حضرت گردانید تا او را در شب و روز به راه بزرگواریها و خوهای نیکوی جهان سیر دهد و من به دنبال او می رفتم مانند رفتن بچّه شتر در پی مادرش. در هر روزی از خوهای خود پرچم و نشانه ای برمی افراشت و پیروی از آن را به من امر می کرد. در هر سال مدتی در حـراء اقامت می کرد و من او را می دیدم و غیر من او را نمی دید و در آن هنگام اسلام در خانه ای جز خانه ی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و خدیجه نیامده بود و من سومین ایشان بودم. نور وحی و رسالت را می دیدم و بوی نبوت را می بوییدم.(2) جوان خجسـته او به تدریج بزرگ می شد و در میان همسالان خود، در کردار و گفتار، چهره ای متمایز از آنان می یافت. در همان ایام که سن و سالی چندان هم نداشت با دوستانش در کنار چاهی بازی می کرد. ناگهان پای یکی از آنان در کناره ی چاه لغزید و پیش از آنکه در چاه افتد، حضرت مولا امیرالمومنین علی علیه السلام سر رسید و یکی از اعضای بدن آن طفل را گرفت. سر طفل رو به پایین و در چاه آویزان و یکی از اعضایش به دست حضرت علی علیه السلام بود. کودکان فریاد می کردند. خانواده آن طفل از دیدن چنان صحنه ای در شگفت ماندند. در آن هنگام حضرت علی علیه السلام را «مبارک» نیز می نامیدند. مادر طفل خطاب به مردم گفت: ای مردم! آیا مبارک را می بینید که چگونه فرزندم را از مرگ نجات داد؟! شرایط سختی در مکه حکمفرما بود. قحطی، سخت مکه را تهدید می کرد و دایره ی آن تا خانه حضرت ابوطالب علیه السلام گسترده بود. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نزد عموهای توانگرش رفت و با آنان درباره ی اوضاع زندگی حضرت ابوطالب علیه السلام سخن گفت و پیشنهاد کرد که هر یک از آنان یکی از فرزندان حضرت ابوطالب علیه السلام را تحت تکفل خود گیرند. چون این پیشنهاد را بر آن حضرت عرضه کردند، گفت: عقیل را برای من باقی گذارید و هر یک را که خواهید با خو ببرید. پس عباس و حمزه، عموهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و هاله عمه ی آن حضرت، هر کدام یکی از فرزندان حضرت ابوطالب علیه السلام را با خود بردند. فقط حضرت علی علیه السلام ماند. پیامبر نیز خواستار امیرالمومنین علیه السلام شدند. قلب حضرت مولا علی علیه السلام آکنده از سرور و شادی گشت و به پیامبر پناه آورد. آری حضرت علی علیه السلام اولین بار که چشمانش را گشود بر سیمای حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم نگریست و ایام کودکی خویش را در زیر سایه برکات آن حضرت سپری کرد. حضرت علی علیه السلام که در حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم، عشق و محبت و تمام خصلت های خوب و زیبا را می دید، می بایست هم به او پناه آورد و فوراً پیشنهاد آن حضرت درباره ی کفالت را بپذیرد و از این موضوع نیز شادمان و مسرور گردد. حضرت علی علیه السلام از سرپرست و دوست خود، حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم، پیروی می کرد و قلبش به او آرام می شد و وی را در هر کاری الگو و نمونه قرار می داد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیز برادرزاده اش را از اخلاق نیکویی که خداوند به او ارزانی می داشت، سیراب می کرد. حضرت علی علیه السلام همواره پیامبر را می دید و به تفکر مشغول است و به آسمان می نگرد و از پروردگارش هدایت می طلبد. در همن روزهایی که پیامبر در غار حراء به عبادت می پرداخت، حضرت علی علیه السلام در عبادتش دقیق می شدند و بدان می اندیشدند و معنی و مقصود عبادت آن حضرت را درمی یافت و به خدای محمد ایمان می آورد و با فطرت پاک خویش، که هیچ گاه شرک بدان راه نیافت، هدایت می شد. حضرت علی علیه السلام از نبوغ و ذکاوتی که زیبنده ی پیامبران است، برخوردار بود و خطاست اگر بخواهیم ایمان او به خداوند را به زمان خاصی محدود کنیم. او فطرتاً ایمان داشت. از این رو نمی تـوان وقت معینی را برای ایمان آوردن آن حضرت در نظر گرفت. پیامبر نیز، هنگامی که یکی از مسلمانان از وی درباره ی ایمان آوردن حضرت علی علیه السلام پرسش کرد همین پاسخ را داد و فرمود: علی کافر نبود تا مومن شود. همچنین امام علیه السلام این نکته را بیان کرده و فرموده است که وی هیچ گاه خود را به شرک نیالوده است. هنگامی که وحـی بر قلب حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم فرود آمد و پیامبر به سوی وی آمد تا او را از این ماجـرا آگاه کند، دیدگان حضرت دل علی علیه السلام بر امر موعود و حقیقت آنچه در انتظارش بود، گشوده شد. امام آن روز ده سال داشت. آری او انسان دیگری جز محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله و سلم را نمی شناخت که تمام معانی فضیلت و والایی و صداقت و امانت و مهربانی و احسان به مردم و رسیدگی به حال خویشاوندان در وی جمع شده باشد و او را از دیگران متمایز کند. پس چگونه می توانست او را تصدیق نکند و پیرو او نگردد؟ روزی پیامبر او را به نماز فرا خواند آن حضرت بپا خاست و آداب نماز را فرا گرفت و به مسجدالاقصی، قبله نخست مسلمانان، روی کرد و با پیامبر نماز گزارد. خدیجه، همسر پیامبر، نیز در پشت آن دو نماز می گزارد. در آن زمان تنها این سه تن بودند که با دیگران تفاوت داشتند. آنان با گزاردن رکعاتی به درگاه خدا تضّرع و زاری می کردند و آیاتی از قرآن می خواندند که بر هدایت آنان بیفزاید و جانشان را از ایمان و اطمینان لبریز سازد. اینک نخستین سلول زنده، در میان میلیونها سلول مرده در جامعه بشری جان می گرفت. این سلول تلاش می کرد تا حجم و نیروی خود را افزایش دهد و به خواست خدا زندگی را در کالبد دیگر سلولها به جریان اندازد. از این برهه است که زندگی حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام با جهاد و فداکاری پیوند می خورد. او دو سال نیز از خانه ی کفیلش به خانه ی پدرش نقل مکان می کند. اما در همین دو سال باز هم بیشتر اوقات او در خانه ی خدیجه و در جوار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سپری می شود تا آن حضرت هر روز پرچمی در معارف و آداب برای او برافرازد و او از آن پیروی کند. اسلام، نخستین و پاکترین اصول و پایه های خود را از روح های پاک این سه نفر، محمد، علی و خدیجه علیهم السلام گرفت تا آن که دیگر مردان و زنان به گرد محور آن جمع شدند و با تمسک بدان به مبارزه و رویارویی با وضع فاسد برخاستند. مبلغان اسلام در راه نهضت از مال و جان خود گذشتند تا آن که نهال اسلام بارور شد. آنگاه وحی آمد و پیامبر را فرمان داد تا با صدای بلند مأموریت خود را به گوش خلق برساند و خویشان نزدیکش را بیم دهد و رسالتش را به تمام مردم ابلاغ کند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم حضرت علی علیه السلام را فرمان داد تا غذایی فراهم آورد و بنی هاشم را به خانه ی پیامبر دعوت کند. بنی هاشم به رهبری حضرت ابوطالب علیه السلام، رئیس و بزرگ خود، در خانه ی پیامبر گرد آمدند. چون غذا خوردند و دیدند که چیزی از آن غذا کاسته نشد در شگفت ماندند. پس از غذا، پیامبر دوباره رسالت خویش را با آنان سخن گفت اما عمویش ابولهب برخاست و سخنان نیش دار و مسخره آمیز خود را بر زبان راند. ابولهب، با آنکه از نزدیکترین خویشان پیامبر بود یکی از سرسخت ترین دشمنان اسلام به شمار می رفت. در قرآن کریم درباره ی هیچ یک از معاصران پیامبر آیه ای نیامده که از آنها به بدی یاد کرده باشد اما تنها یک سوره درباره ابولهب نازل شده که خداوند در آغاز آن به درشتی فرموده است: «بریده باد دستان ابولهب و نابود شود».(3) ابولهب نخستین کسی بود که پیامبر را در آن روز به ریشخند گرفت. چرا که در میان جوانان بنی هاشم که حدود چهل تن بودند، اظهار داشت: این مرد (پیامبر) چه سخت شما را جادو کرده است! حاضران نیز با شنیدن این سخن پراکنده شدند و پیامبر فرصت سخن گفتن با آنان را از دست داد. فردا نیز حضرت علی علیه السلام بار دیگر آنان را به میهمانی فراخواند. میهمانان این بار نیز آمدند و خوردند و نوشیدند و پیش از آنکه ابولهب بخواهد سخن بگوید، پیامبر آغاز سخن کرد و گفت: فرزندان عبدالمطلب! به خدا سوگند من در میان عرب مردی نمی شناسم که برای قومش چیزی بهتر از آنچه من آورده ام، آورده باشد. من خیر دنیا و آخرت را برای شما به ارمغان آورده ام و خداوند تبارک و تعالی به من فرمان داده است که شما را دعوت کنم. پس کدام یک از شما مرا در این کار یاری می کند تا برادر و وصی و جانشین من در میان شما باشد؟ هیچ کس از حاضران پاسخی نگفت مگر حضرت علی علیه السلام که آن روز چنان که خود گفته است از تمام آنان جوان تر و چشمانش از همه درخشان تر و ساق پایش ظریف تر بود. او گفت: « ای پیامبر خدا من یاور تو در این دعوت خواهم بود». سپس پیامبر گردن او را گرفت و فرمود: «پس گفته های او را بشنوید و از وی فرمان برید». حاضران با خنده و تمسخر برخاستند و به حضرت ابوطالب علیه السلام گفتند: محمد تو را فرمان داد که گفته های علی را بشنوی و او را فرمان بری. اسلام، سه سال میان حضرت علی علیه السلام و حضرت خدیجه علیها السلام در جریان بود. پیامبر مخفیانه با آنان نماز می گزارد و مناسک حج را، بر اساس سنّت یکتاپرستانه اسلامی و به دور از مناسکی که اعراب جاهلی انجام می دادند، به جای می آورد. از عبدالله بن مسعود روایت شده است که گفت: نخستین باری که از دعوت رسول اسلام صلی الله علیه و آله و سلم آگاه شدم، هنگامی بود که همراه با جماعت خود به مکه وارد شدم. ما را به عباس بن عبدالمطلب راهنمایی کردند به سوی او رفتیم و او در نزد گروهی نشسته بود. ما نیز پیش او نشسته بودیم مردی از باب الصفا پدیدار شد. صورتش به سرخی می زدن و موهای پر و مجعدش تا روی گوشهایش می رسید. بینی باریک و خمیده ای داشت، دندانهای پیشینش درخشان بود و چشمانی فراخ و بسیار سیاه و ریشی انبوه داشت. موهای سینه اش اندک بود و دستانی درشت و رویی زیبا داشت. با او کودک یا جوانی که تازه به سن بلوغ پای نهاده بود دیده می شد و نیز زنی که موهای خود را پوشانده بود، وی را از پشت سر دنبال می کرد تا آن که هر سه به سوی حجرالاسود رفتند. نخست آن مرد و سپس آن کودک و پس از وی آن زن سنگ را استلام کردند. آنگاه آن مرد هفت بار به گرد خانه چرخید و آن جوان و زن نیز همراه با او به طواف مشغول شدند. ما پرسیدیم: ای ابوالفضل! چنین آیینی را در میان شما ندیده بودیم آیا این آیین تازه ای است؟! پاسخ داد: این مرد پسر برادرم، محمدبن عبدالله صلی الله علیه و آله و سلم است و این جوان علی ابن ابیطالب علیهما السلام و این زن، همسر آن مرد، حضرت خدیجه علیها السلام دختر خویلد است. هیچ کس بر روی زمین جز این سه تن خدای را بدین آیین نمی پرستند. عفیف کندی نیز گوید: من مردی تاجر پیشه بودم. روزی به حج رفتم و به سوی عباس بن عبدالمطلب روانه شدم تا از او کالایی خریداری کنم. به خدا سوگند، نزد او در صحرای منا بودم که از نهانگاهی نزدیک وی مردی بیرون آمد و در پشت سر آن مرد به نماز ایستاد. آن گاه جوانی که تازه به سن بلوغ رسیده بود، از همان محل بیرون آمد و در کنار آن مرد به نماز ایستاد. عفیف گوید: به عباس روی کردم و از او پرسیدم: این مرد کیست؟ گفت: او محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب، برادرزاده ی من است. پرسیدم: این زن کیست؟ گفت: همسرش خدیجه دختر خویلد است. باز پرسیدم: این جوان کیست؟ پاسخ داد: او علی بن ابیطالب پسر عمّ محمد است. پرسیدم: این چه کاری است که می کنند؟ گفت: نماز می گزارند. او می گوید پیامبر است و جز همسرش و پسر عمویش یعنی آن جوان، کسی از او پیروی نمی کند. او می گوید به زودی گنجهای کسری و قیصر بر روی او گشوده خواهد شد. زمانی بر دعوت اسلام گذشت و حضرت علی علیه السلام بر راه راست و استوار خود همچنان استقامت می کرد و در برابر فشارها و سختیها صبر می کرد و شخصیت ارزشمند او شکل می گرفت. آن گاه مردان دیگری که هیچ سوداگری و خرید و فروشی آنان را از یاد پروردگارشان باز نمی داشت، بدین دعوت گراییدند. هنگامی که پیامبر، یاران خود را به هجرت به سوی حبشه فرمان داد و جعفر، برادر حضرت علی علیه السلام، را به فرماندهی آنان گماشت قیامتی در قریش بر پا شد. قریشی که دشمنی خود را به حساب نیرومندی و خوش فکری خویش می گذاشتند. آنان در مقابل این تصمیم پیامبر، روشی پیش گرفتند که از آنچه در گذشته به کار می بردند دشمنانه تر و سخت تر بود. قریش در پی این نظر بود که بنی هاشم را از نظام حاکم اجتماعی طرد کنند، تصمیم گرفتند آنان را در محاصره قرار دهند. اما پیمان نامه ای که در این باره نوشته بودند، از میان رفت. بر اساس مفاد این پیمان نامه هیچ کس اجازه نداشت با پیامبر و دیگر فرزندان هاشم و در رأس آنان رئیس و سرورشان حضرت ابوطالب علیه السلام رفت و آمد و معامله کند. حضرت ابوطالب علیه السلام خاندانش را در شعب خود جمع کرد و با تمام نیرو و توان از آنان حمایت نمود. این خود فرصت مناسب و ارزشمندی بو برای امام علی علیه السلام که از سرچشمه ی فیاض پیامبر سیراب گردد و از وی مکارم و فضائل و معارف والایی فرا بگیرد. علاوه بر این، او توانست در طول این سه سال مجاهدتی سنگین و سخت از خود نشان دهد و شاید این نخستین میدان پیکار و جهاد بود که فرزند حضرت ابوطالب علیه السلام در آن شرکت می جست. البته پیش از این امام علیه السلام به جهادی دیگر مشغول بود. اما نه در چنین سطحی. داستان آن بود که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هنگامی که در خیابانهای مکـه راه می رفت، گروهی از کودکان مکیان، به دستور بزرگترهای خود، آن حضرت را با سنگ و سنگریزه مورد آزار قرار می دادند. اما پیامبر به کار آنان بی اعتنا بود چرا که حضرت علی علیه السلام آن حضرت را همراهی می کرد و اگر کسی نسبت به پیامبر بی ادبی روا می داشت، او را می گرفت و گوشمالی می داد. حضرت علی علیه السلام از دوران کودکی، نیرومند و دلیر بود. از این رو در چشم همسالانش پر هیبت جلوه می نمود. آنان وقتی او را در کنار پیامبر می دیدند به خود می گفتند: دست نگاه دارید که «قضم» در کنار اوست. و قضم یعنی همان کسی که بینی و گوشهایش را در هم می کوفت. حضرت علـــی عليه السلام در دوران پـيامبـر هجــرت پس از آنکه عهدنامه ی ملعون از میان رفت و در بازوی قدرتمند دعوت اسلامی هیچ خللی پدید نیامد، قریش مجبور شد به بنی هاشم اجازه دهد تا در مکه رفت و آمد کنند و با مردم در آمیزند. عموی بزرگوار و پشتیبان آن حضرت، حضرت ابوطالب علیه السلام و نیز همسر وفادارش حضرت خدیجه علیه السلام به خاطر سختیهایی که در شعب متحمل شده بودند، در گذشتند و این سال به عام الحزن (سال اندوه) معروف شد. در این سال پیامبر در واقع بزرگترین یاور و استوارترین تکیه گاه خود را در سختیها از دست داد. با این پیش آمد پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم تصمیم گرفت به سوی مدینه ی منوره هجرت کند و در مقابل، کفار مصمم شدند پیامبر را پیش از هجرت به مدینه ی منوره ترور کنند. آنان بدین منظور سی تن از مردان جنگی و ماجراجویان خود را برگزیدند تا شبانه بر خانه پیامبر هجوم برند و آن حضرت را بکشند. هر یک از این جنگجویان به قبیله ای از قریش منتسب بود. هدف کفار از این طرح آن بود که خون پیامبر را به گردن تمام قبایل قریش اندازند و بدین وسیله خون آن حضرت ضایع گردد. خبر تصمیم قریش به گوش پیامبر صلی الله علیه و اله رسید و آن حضرت نقشه ی حرکت خود به سوی مدینه را ترسیم کرد. طرح پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم این بود که با استفاده از تاریکی شب، به غار ثور برود و سپس از طریق بیراهه به سوی مدینه حرکت کند. اما اجرای این نقشه از یک جهت دشوار بود. زیرا اگر جنگجویان از فرار پیامبر در آغاز شب آگاهی می یافتند، فوراً در صدد جستجوی آن حضرت در اطراف شهر مکه، برمی آمدند و بی تردید می توانستند وی را دستگیر کنند و چنانچه بر وی دست می یافتند او را می کشتند. از این رو پیامبر تصمیم گرفت با خواباندن شخصی به جای خود در بسترش، کار را بر قریش مشتبه سازد. بدین گونه آنان نمی توانستند به زودی به حقیقت ماجرا پی برند و هنگامی حقیقت بر آنان کشف می شد که پیامبر از مکه دور و یا در غار ثور مستقر شده بود. اما چه کسی خود را داوطلب کشته شدن در بستر می کرد؟ مرگ در بستر همچون مرگ در میدان نبرد نبود. میدان نبرد، جای ستیز و جنگاوری است، جایی است که فرد می کشد و کشته می شود. اما آن که قرار است در بستر کشته شود، هرگز از خودش نباید دفاع کند و یا اعصابش تحریک شود و دست به حرکت بزند! تنها یک مرد، آماده ی اجرای چنین وظیفه ی دشواری است و او حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام فرزند حضرت ابوطالب علیه السلام است که هرگز از اینکه مرگ به استقبالش آید یا خود به استقبال مرگ رود، بیمناک نیست. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نزد او رفت و نقشه ی هجرت خویش را با او در میان گذاشت و او را به اجرای مأموریت خطیرش فرمان داد. حضرت علی علیه السلام، پس از آن که از سلامت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و نجات جان او از دست توطئه گران اطمینان حاصل کرد، گویی مژده ی سلطنت بر دنیا را شنیده باشد از اجرای این مأموریت استقبال کرد و بسیار از آن خشنود شد. حضرت علی علیه السلام بر بستر پیامبر از این پهلو به آن پهلو می شد و شمشیرهای برّان گرد خانه می درخشیدند و در انتظار سر زدن سپیده بودند تا بر کسی که در بستر آرمیده بود، حمله برند و او را تکه تکه کنند. چون صبح نزدیک شد، سنگی به طرف بستر انداختند. اما کسی که در بستر خفته بود از جای خود تکان نخورد، دیگر بار سنگی انداختند و چون برای سومین بار سنگی به سوی بستر انداختند، حضرت علی علیه السلام از جای خود برخاست. یکی از جنگجویان پرسید: این دیگر کیست؟ او فرزند ابوطالب است. آنگاه پرسیدند: علی، محمد کجاست؟ حضرت علی علیه السلام به آنان نگریست و فرمود: مگر محمد را به من سپرده بودید؟ یکی از مهاجمان خواست به حضرت علی علیه السلام حمله برد اما دیگران او را مانع شدند و بدین طریق خداوند حضرت علی علیه السلام را از شرّ آنان آسوده ساخت. حضرت علی علیه السلام مأموریت بزرگ دیگری نیز به عهده داشت و آن بردن خانواده ی پیغمبر و مسلمانان ضعیف و باقی مانده در مکه به مدینه بود. این مأموریت، بسیار سنگین و دشوار بود زیرا مکیان هنگامی که از غیاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آگاه شدند بر سختگیری و دشمنی خود افزودند. زیرا دریافته بودند که رهایی پیامبر از چنگ آنان دشواریهای بسیاری برای آنان به وجود خواهد آورد. بنابراین می کوشیدند با هر وسیله ی ممکن بقیه ی یاران آن حضرت در مکه را از پیوستن به او باز دارند. آنان به دقت، اصحاب و در رأس آنان خانواده ی پیامبر را تحت نظر داشتند تا مبادا از چنگشان بگریزند. پس از مدتی حضرت علی علیه السلام کار خود را سامان داد و پنهانی با فواطم (فاطمه دختر پیامبر سلام الله علیها و فاطمه مادر خود سلام الله علیها و فاطمه دختر زبیر عمه ی خود) و نیز برخی از ضعفای مسلمانان به قصد مدینه حرکت کرد. آنان مقداری از مکه فاصله گرفته بودند که مکیان از خروج ایشان آگاه شدند و فوراً عده ای سوار را بسیج کرده در پی آن حضرت روانه نمودند تا ایشان را به اجبار به مکه بازگردانند. فرماندهی این عده را جناح غلام حارث بن امیه برعهده داشت. این عده به تعقیب حضرت علی علیه السلام و همراهان وی پرداختند و همین که به آنان نزدیک شدند، حضرت علی علیه السلام متوجه آنان شد. جناح با شمشیر به آن حضرت حمله کرد اما امیرالمومنین علیه السلام شتاب کرد و شمشیر را از دست او گرفت و با ضربه ای او را به جهنم واصل کرد. همراهان جناح با دیدن شجاعت و نیرومندی حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام تسلیم شدند و آن حضرت آنان را رها کرد و با همراهان خویش به سوی مدینه در حرکت شد. جنگ بدر قریش نیرو و قوای خویش را برای جنگ با پیامبری که در مدینه جامعه ای اسلامی بنیان نهاده بود و ستمگران را تهدید می کرد، گرد آورده و هزار مرد جنگی و مسلح را به مدینه روانه کرد. این در حالی بود که سپاه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم چندان از قدرت نظامی چشمگیر و قابل اعتنایی برخوردار نبود. هر دو سپاه در منطقه ای به نام « بدر» رو در روی یکدیگر ایستادند. در سیزدهمین روز از ماه مبارک رمضان سال نخست هجری، نبرد میان دو سپاه با جنگ تن به تن آغاز شد. در میان سپاه قریش سه تن از دلیر مردان آنان به نام های شیبة بن ربیعة و عتبة بن ربیعة و ولید بن ربیعة برای نبرد تن به تن بیرون آمده خواستار جنگ با همتایان خود شدند. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نیز عبیدة بن حارث و حمزة بن عبدالمطلب و حضرت علی علیه السلام را به رویارویی ایشان فرستاد. حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام به نبرد پرداخت تا آنکه ولید و شیبة را از پای درآورد و در کشتن فرد دیگر نیز همکاری کرد. بدین ترتیب، قریش دلاورترین مردان خود را از دست داد. پس از مبارزه ی دیگری همچنین حضرت علی علیه السلام، حنظلة بن ابی سفیان و عاص بن سعید بن عاص و عده ای دیگر از دلیر مردان مکه را به خاک و خون نشاند و به خواست خدا کفار تار و مار و مسلمانان پیروز شدند. جنگ احد سپاه قریش شکست خورده و اندوه زده در حالی که دلیران و پهلوانانش به خاک و خون غلطیده بودند به مکه بازگشت. بزرگان قریش خود را آماده ی نبرد دیگری می کردند تا با پیروزی در آن ننگ و ذلتی را که در میدان بدر نصیب آنان شده بود پاک کنند و دعوت و مکتب پیامبر را از میان بردارند. حضرت علی علیه السلام این غزوه را چنین توصیف می نمایند: « مکیان یکپارچه به طرف ما روانه شدند. آنان قبائل دیگر قریش را برای نبرد با ما تشویق و جمع کرده بودند و در صدد گرفتن انتقام خون مشرکانی بودند که در روز بدر به دست مسلمانان کشته شده بودند. جبرائیل بر پیامبر فرود آمد و آن حضرت را از قصد مشرکان آگاه کرد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیز آهنگ حرکت کرد و همراه با یاران خود در دامنه ی کوه احد اردو زد. مشرکان به سوی ما پیش تاختند و یکپارچه بر ما یورش آوردند. شماری از مسلمانان به شهادت رسیدند و گروهی از باقیماندگان نیز از میدان گریختند. من در کنار رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم باقی مانده بودم. مهاجران و انصار به خانه های خود در مدینه بازگشتند و به مردم گفتند: پیامبر و یارانش کشته شدند. آنگاه خداوند بزرگان مشرکان را نابود کرد. من پیش روی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هفتاد و چند زخم داشتم که از جمله این زخم و آن زخم است». آن گاه حضرت ردایش را افکند و دستش را بر زخمهایش کشید. جنگ احزاب پس از نبرد احد، جنگ احزاب رخ داد. بار دیگر قریش و اعراب از نو خود را برای نبرد با اسلام آماده کردند. حضرت امام علی علیه السلام جریان این جنگ را چنین بیان می کنند: « قریش و اعراب میان خود عهد کرده بودند که از راه خود باز نگردند مگر آنکه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و ما، فرزندان عبدالمطلب، را بکشند آنان با تمام سلاح و تجهیزات و با اطمینان بسیار به سوی ما حرکت کرده بودند. جبرئیل بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نازل شد و او را از تصمیم کفار آگاه کرد. آنگاه پیامبر خندقی به گرد خود و یارانش از مهاجران و انصار حفر کرد. قریش پیش آمدند و در پشت خندق اردو زده ما را محاصره و شمشیرهایشان می درخشید. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آنان را به خدا می خواند و به خویشاوندی و قرابتی که میان او و آنان بود، سوگند می داد. اما آنان از پذیرش دعوتش سر باز می زدند و گفته هایش جز بر سرکشی آنان نمی افزود. تک سوار آنان و پهلوان عرب در آن روز «عمربن عبدود» نام داشت که همچون شتری مست فریاد می کشید و هماورد می طلبید و رجز می خواند. گاه شمشیرش را تکان می داد و گاه نیزه اش را به اهتزاز درمی آورد. هیچ کس برای نبرد با او پیشقدم نمی شد و برای مبارزه با او طمع نمی کرد. حمیتی نبود که افراد را به جنگ با وی تحریک کند و هوشیاری نبود که آنان را به رویارویی با وی وادارد. پس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مرا به جنگ با او برگزید و به دست مبارکش عمامه بر سرم پیچید و این شمشیرش را (با دست به ذوالفقار زد) به من داد. من به استقبال عمرو بن عبدود شتافتم در حالی که زنان مدینه می گریستند و بر من غصه می خوردند. آنگاه خداوند او را به دست من _ با ضربه ای به فرق سرش _ از پای درآورد و عرب هیچ پهلوان و دلاوری جز او نداشت. خداوند، به واسطه زیرکی و بینایی من، قریش و اعراب را تار و مار کرد». آری این همان ضربتی بود که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آن را با عبادت ثقلین برابر کرد و حتی بر آن ترجیح داد و فرمود: « ضربت علی در روز خندق برتر از عبادت ثقلین است».(4) یاران پیامبر بر این ضربت که آنان را از خطرناکترین حمله ی نظامی که تمام مستکبران قریش و قبایل مشرک به همدستی یهود و منافقان بر پا کرده بودند، نجات داد مباهات و از آن تمجید می کردند. شیخ مفید در ارشاد از قیس بن ربیع از ابوهارون سعدی نقل کرده است که گفت: نزد حذیفة بن یمان رفتم و به او گفتم: ابوعبدالله! ما درباره ی فضایل و مناقب حضرت امام علی علیه السلام سخن می گوییم حال آن که بصریان می گویند: شما درباره ی حضرت امام علی علیه السلام بیش از اندازه تعریف می کنید. آیا تو درباره ی حضرت امام علی علیه السلام حدیثی داری که برای ما نقل کنی؟ حذیفة گفت: ابوهارون! از من چه می پرسی؟! سوگند به آنکه جانم به دست اوست اگر همه ی اعمال و کردار یاران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را از آن روزی که آن حضرت به نبوت مبعوث شد تا امروز، در یک کفه ی ترازو بنهند و اعمال و کردار حضرت امام علی علیه السلام را به تنهایی در کفه ی دیگر بگذارند، هر آینه کردار حضرت امام علی علیه السلام بر تمام کردارهای آنان بچربد. ربیعه گفت: این سخنی است که بر آن نتوان تکیه کرد و آن را پذیرفت. حذیفة پاسخ داد: ای فرومایه چسان پذیرفتنی نیست؟ کجا بودند فلانی و فلانی و همه ی یاران حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم در آن روز که عمربن عبدود هماورد می طلبید؟ جز حضرت امام علی علیه السلام همه ی حاضران از رویارویی با عمرو ترسیدند و باز ایستادند. بلکه این حضرت امام علی علیه السلام بود که به جنگ او رفت و خداوند به دست ایشان عمرو را از پای درآورد. سوگند به آنکه جانم به دست اوست، پاداش کردار حضرت امام علی علیه السلام در آن روز از تمام اعمال یاران حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم تا روز رستاخیز بزرگتر است.(5) پس از جنگ خندق، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به سوی مکه رهسپار شد. آن حضرت می خواست حج عمره گذارد. در رکاب وی همچنین بسیاری از مسلمانان حرکت می کردند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، پرچم را به حضرت امام علی علیه السلام سپرد. چون به بلندیهای مکه رسیدند، قریش از ورود او به شهر جلوگیری کردند اصحاب پیامبر در زیر درختی گرد آمدند و با وی تا سر حد مرگ پیمان بستند. این پیمان بعدها به نام بیعت «بیعت رضوان» خوانده شد. برخی از مفسران گویند آیه زیر به همین مناسبت فرود آمد. «همانا خداوند از آن مومنانی که زیر درخت با تو بیعت کردند خشنود شد و آنچه در دلهای آنان بود دانست و بر آنان آرامش فرو فرستاد و به پیروزی نزدیک آنان را پاداش داد».(6) چون قریش آمادگی کامل مسلمانان را برای جنگ مشاهده کردند، خواستار صلح و سازش شدند. یکی از بندهای این صلحنامه که قریش بر انعقاد آن پای می فشردند و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آن را رد کرده بود، این بود که می گفتند: محمد! گروهی از فرزندان و برادران و بردگان ما به سوی تو گریخته اند. آنان از دین چیزی نمی فهمند بلکه از مال و املاک، گریخته اند. ایشان را به ما تحویل بده. پیامبر پاسخ دادند: اگر چنانکه می گویید آنان از دین چیزی نمی فهمند ما آگاهشان خواهیم کرد. سپس افزودند: گروه قریش! به عناد خود پایان دهید وگرنه خداوند بر شما مردی را مأمور می کند که گردنهایتان را به شمشیر می زند و خداوند قلب او را به ایمان آزموده است. گفتند: او کیست؟ فرمود: او وصله کننده ی کفش است. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در آن هنگام کفش خود را به حضرت امام علی علیه السلام داده بود تا آن را وصله زند.(7) بدین سان می توان از ترس فراوان قریش و دیگر مشرکان از نیروی حضرت امام علی علیه السلام آگاه شد. حضرت امام علی علیه السلام شمشیر الهی بود که هیچ گاه کند نمی شد و چونان تیری برای اسلام بود که هیچ وقت به خطا نمی رفت. هر گاه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، اسلام را در خطر می دید حضرت امام علی علیه السلام را به صحنه می آورد و هر گاه دشمنان راه طغیان و سرکشی پیشه می کردند، به واسطه ی حضرت امام علی علیه السلام آنان را وحشت زده و هراسان می ساخت. چگونگی فتح دژهای خيبر به دست حضرت امام علی عليه السلام یهود همواره در جزیرة العرب خطر بزرگی، به شمار می آمدند. آنان در دژهایی که در مکانهایی مناسب بنا می کردند، سکنی می گزیدند. یهود عهد خود را با پیغمبر زیر پا نهادند و در جنگ احزاب همراه با مشرکان بر ضدّ مسلمانان وارد کار شدند. چون مسلمانان، به سبب انعقاد پیمان صلح حدیبیه از شرّ قریش آسوده خاطر شدند، پیامبر با یارانش به طرف بزرگترین دژ یهودیان در خیبر حرکت و آن را محاصره کرد. پیامبر هر روز یکی از فرماندهان مسلمان را برای فتح آن دژ می فرستاد، اما آنان ناکام بازمی گشتند. ابن اسحاق روایت کرده است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ابوبکر و سپس عمر لعنة الله علیهما را برای فتح دژ فرستاد اما آنان کاری از پیش نبردند. آن حضرت کسان دیگر را گسیل داشت که آنان هم نتوانستند قلعه را فتح کنند. آنگاه بود که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم این کلام معروف خود را فرمودند: « به خدای سوگند! فردا پرچم را به مردی خواهم داد که خدا و رسولش را دوست می دارد و خدا و رسول هم او را دوست می دارند». هر یک از مسلمانان آرزو می کرد که ای کاش این کس خود او باشد! زیرا می دانستند که حضرت امام علی علیه السلام به درد چشم مبتلاست. اما فردا پیامبر صدا زدند: علی کجاست؟ حضرت امام علی علیه السلام آمدند در حالی که چشمانش را از شدت درد بسته بودند. پیامبر بر چشمانش دست کشید و خداوند درد آنها را برطرف کرد. حضرت امام علی علیه السلام در حالی که پرچم را بر دوش می کشید، عازم میدان نبرد شد و با طلایه داران سپاه یهود جنگید و پهلوان نام آور آنان به نام مرحب را با ضربه ای صاعقه وار از پای درآورد. ضربت آن حضرت، کلاهخود مرحب را شکافت و تا دندانهایش فرو رفت. یهود با دیدن این صحنه پشت به میدان جنگ کردند و شکست خورده به سوی دژهایی که حضرت امام علی علیه السلام آنها را فتح کرده بود، گریختند. حضرت امام علی علیه السلام همچنین درب بزرگ خیبر را از جای کندند و آن را سپر خود گرفتند. این یکی از نشانه های پیروز الهی بود که به دست امیرمومنان علی علیه السلام تجلی یافت. پس از بازگشت مسلمانان به مدینه و زیر پا نهادن مفاد صلحنامه حدیبیه از سوی قریش، که حضرت امام علی علیه السلام آن را به دست خود نوشته بود، پیامبر خود را آماده ی فتح مکه کرد. پیامبر در نظر داشت به ناگهان و بی خبر به مکه حمله ببرند. اما یکی از سست عنصرانی که به رایگان برای قریش جاسوسی می کرد نامه ای به آنان نگاشت و ایشان را از قصد پیامبر آگاه کرد. وی این نامه را به همسرش سپرد تا آن را به مکه برساند. جبرئیل، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را از این ماجرا باخبر ساخت و آن حضرت هم حضرت علی علیه السلام و زبیر را به تعقیب آن زن فرستاد. چون حضرت امام علی علیه السلام و زبیر به آن زن رسیدند، او را از ادامه ی حرکت باز داشتند و از او درباره ی نامه پرسیدند. زن جریان نامه را انکار کرد. زبیر می خواست از راه خود بازگردد که حضرت امام علی علیه السلام دست به شمشیرش برد و ترحّم زبیر بر آن زن را بیجا دانست و گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به ما خبر داده که آن زن حامل نامه ای برای مکیان است و آنگاه تو می گویی که او نامه ای با خود ندارد. سپس رو به زن کرد و گفت: به خدا سوگند اگر نامه را نشان ندهی، تو را وارسی خواهم کرد. زن با شنیدن این سخن، نامه را از میان موهای بافته شده اش بیرون آورد و به آن حضرت تسلیم کرد. بدین گونه حضرت امام علی علیه السلام ، به فرمان رسول خدا، بر مخفی نگاه داشتن حرکت پیامبر به مکه کمک کرد. لشکر پیامبر با 12 هزار مرد جنگی به سوی مکه رهسپار شد. پیامبر پرچم را به حضرت امام علی علیه السلام داد که چون به مکه قدم نهاد فرمود: امروز، روز رحمت است. آن حضرت در واقع بدین وسیله می خواست مردم را از عفـو عمومی که بعد از این پیامبر می خواست اعلام کند، آگاه سازد. پس از فتح مکه پیامبر خطاب به مکیان فرمود: بروید که شما آزاد شدگانید. بتهایی که در خانه ی کعبه بودند در هم شکسته شد، زیرا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم حضرت امام علی علیه السلام را بر دوش گرفتند و به وی فرمان دادند تا بتهای قریش را در هم بشکند و حضرت علی علیه السلام نیز بر دوش پیامبر رفته و همین کار را کردند. جنگ حنيـن مکه آنچنان آسان فتح شد که هیچ کدام از مسلمانان آن را به خواب هم نمی دیدند. از این رو غرور به دلهای آنان راه یافت. اما شادی فتح مکه دیری نپاییده بود که خطر بزرگ دیگری به پیشواز آنان آمد. قبایل هوازن و ثقیف و هم پیمانان مشرکشان، تمام نیرو و توان خود را برای هجوم به مسلمانان گرد آورده بودند. آنان با سپاهی که تعداد آن سه برابر سپاه مسلمانان بود به رویارویی پیامبر و یارانش آمده بودند. چون پیامبر آهنگ رفتن به سوی دشمنان را کرد آنان با شناختی که از دیار خود داشتند، در تنگنای کوهی که سپاه اسلام باید به ناگزیر در وادی حنین، یکی از وادیهای منطقه تهامه، از آن می گذشتند کمین کردند. یکی از کسانی که در این نبرد حضور داشته آن را چنین توصیف کرده است: ما بدون ترس و واهمه به طرف مخالفان می رفتیم تا آنان را بگیریم غافل از اینکه پیش از این می بایست سلاح آنها را بگیریم. بنابراین بدون ترس و بیم می رفتیم که ناگهان سپاهیان «هوازن» و دیگر همراهانشان از عرب، یکپارچه از هر سو بر مسلمانان تاختند و عده ی بسیاری از ما را کشتند و مجروح کردند. هر دو طرف به یکدیگر آویختند. ترس و بیم در مسلمانان سایه افکنده بود، به همین دلیل از اطراف پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پراکنده گشتند در حالی که پیامبر در جای خود ثابت قدم ماند. حضرت امام علی علیه السلام و عباس بن عبدالمطلب و ابوسفیان بن حارث و اسامة بن زید نیز در کنار آن حضرت باقی ماندند.(8) پیامبر ایستادگی می کرد و دور و بر او را گروهی از جوانان بنی هاشم و پیشتر از همه آن حضرت علی بن ابیطالب علی علیه السلام گرفته بودند. حضرت امام علی علیه السلام از رسول خدا حفاظت می کرد و از راست و چپ ضربه می زد. هیچ کس به پیامبر نزدیک نمی شد جز آن که حضرت امام علی علیه السلام او را با شمشیر می زد. در این میان عباس عموی پیامبر با صدای بلند و به فرمان پیامبر بانگ برداشت که: ای صاحبان بیعت شجره و ای صاحبان بیعت رضوان از خدا و رسولش به کجا می گریزید؟! گروهی از مسلمانان، که تعداد آنها حدوداً به صد تن می رسید، بازگشتند. ناگهان «جرول» پرچمدار «هوازن» نمایان شد. عده ای از مردم به خاطر قدرت فوق العاده ای او، اطرافش را گرفته بودند. حضرت امام علی علیه السلام به جنگ «جرول» شتافت و او را از پای درآورد. ترسی بزرگ در دل مخالفان پدید آمد. همچنین حضرت امام علی علیه السلام چهل تن از دلیر مردان سپاه مقابل را به خاک و خون نشاند. بدین ترتیب، مسلمانان دوباره رو به میدان نبرد آوردند. دوباره دو سپاه با هم درآمیختند. پیامبر مشتی از خاک برگرفت و به حضرت امام علی علیه السلام داد. آن حضرت نیز آن را بر چهره ی مشرکان پاشید و گفت: چهره تان زشت باد! چند ساعتی نبرد به سود مسلمانان در جریان بود تا آنجا که کفّار از سرزمینشان گریختند و زنان و کودکان و اموال خویش را بر جای نهادند و حضرت امام علی علیه السلام آنچه از دشمن بر جای مانده بود با خود حمل کرد و همچون دیگر جنگ ها، پیروزی و سربلندی را به ارمغان آوردند. پيامبر صلی الله عليه و آله و سلم، حضرت امام علی عليه السلام را به جانشينی خود در مدينه می گمارد. پیامبر به مدینه آمد. در سال نهم هجری خبری به آن حضرت رسید مبنی بر آن که روم سپاهی برای جنگ با کشور اسلامی فراهم کرده است. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برای مقابله با آنان نیرویی گرد آوردند. این جنگ اگر به وقوع می پیوست، نخستین نبرد مسلمانان با کفّار در بیرون از جزیرة العرب و طبعاً امپراتوری عظیم روم به شما می آمد. حکیمانه و منطقی آن بود که پیامبر، امور اعراب را چنان سامان دهد که اگر امکان برگشت برای او میسر نشد، حکومت اسلامی تحت اختیار فردی امین و درستکار باشد که کشور را از شر تجاوزات بیگانگان و توطئه های عوامل داخلی، که در آن برهه از زمان که اکثر مردم برای حفظ جان یا دستیابی به غنیمت های بسیار به اسلام گرویده بودند حفاظت کند. بدین سان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، حضرت امام علی علیه السلام را به جانشینی خود برگزیدند. اما منافقان که مترصد چنین فرصتی بودند تا به قدرت دست اندازند یا در جزیرة العرب خرابی به بار آورند شایعاتی ساختند مبنی بر آن که پیامبر، حضرت علی علیه السلام را در مدینه به جانشینی خود قرار داد زیرا دوست نمی داشت که حضرت علی علیه السلام با او همسفر باشد. با شنیدن این شایعه حضرت علی علیه السلام شمشیرش را برداشت و در منطقه ی «جرف» به سپاه پیامبر پیوست و او را از گفتار منافقان آگاه کرد. اما پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به او فرمودند: « جز این نیست که من تو را بر آنچه پشت سر نهاده ام، جانشین قرار دادم. کار مدینه جز با من یا با تو راست نمی آید. پس تو جانشین من در خاندانم و سرزمین هجرتم و قوم و خویشانم هستی. آیا دوست نداری مقام تو نسبت به من همچون جایگاه هارون باشد نسبت به موسی، جز آن که پس از من پیامبری نخواهد بود». چه بسا در پشت این تصمیم پیامبر، یعنی جانشین کردن امیرالمومنین حضرت امام علی علیه السلام و تسلیم امور کشور اسلامی به آن امام در غیاب خود، حکومت های بسیاری نهفته باشد. آیا مگر علی وصی آن حضرت نبود که خداوند او را برای پیامبری برگزید و آن حضرت از «یوم الدار»، هنگامی که نزدیکان و خویشانش را انذار کرده بود، این نکته را به مردم اعلان داشته بود. بنابراین ناگزیر می بایست شرایطی برای گوشزد کردن این نکته فراهم می کرد. آنچه این قول را تأیید می کند، روایتی است که احمد در مسند خود پس از همین فرمایش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، از قول آن حضرت آورده است که فرمودند: « سزاوار نیست که من بروم مگر آن که تو جانشین من باشی».(9) ای کاش می شد دانست که چگونه است که پیامبر مدینه را ترک نمی کند مگر آن که حضرت امام علی علیه السلام به جانشینی خود گمارد آنگاه دنیا را وادع گوید بدون آن که حضرت امام علی علیه السلام به جانشینی خود تعیین کرده باشد؟! جمله ای که در کتابها بی همتا و جاويدان ماند پس از فتح مکه و نبرد حنین، همه ساکنان جزیرة العرب به حکومت الله گردن نهادند. اما تنها گروهی از اعراب که جنگ و ستیز در خونشان بود و در منطقه ای نزدیک به مدینه گرد آمدند و در نظر داشتند ناگهان بر آن شهر هجوم آورند. چون پیامبر از تصمیم آنان مطلع شد در آغاز ابوبکر لعنة الله علیه و سپس عمر لعنة الله علیه و آنگاه عمرو بن عاص را برای مقابله با آنان روانه کرد. اما این سه تن عقب نشینی و بازگشت را بر حمله ترجیح دادند. زیرا دیدند که اعراب در یک وادی به نام «وادی الرمل» که بسیار صعب العبور و سنگلاخ بود، موضع گرفته اند. سنگر مستحکم اعراب سبب شده بود که تعدادی از مسلمانان جان خود را از دست دهند. پیامبر همچنان که عادت داشت در مشکلات از حضرت امام علی علیه السلام یاری بجوید، بار دیگر وی را به مقابله با اعراب در وادی الرمل برگزید و فرماندهان پیش از وی را نیز تحت امر آن امام علیه السلام قرار داد. حضرت امام علی علیه السلام به سوی اعراب در حرکت شد. روزها در جایی مخفی می شد و شبها به حرکت خود ادامه می داد. چون نزدیک ایشان رسید، شبانه موضع آنان را به محاصره درآورد و در آغاز صبح بر آنها یورش برد و بسیاری از آنان را کشت و عده ای دیگر را به اسارت گرفت تا آنجا که اعراب مجبور به تسلیم شدند. بامداد همان روز پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با مسلمانان نماز صبح گزارد و در آن سوره ای خواند که مسلمانان تا آن هنگام آن را نشنیده بودند. این سوره چنین بود: «سوگند به اسبانی که نفسهایشان به شماره افتاد و در تاختن از سمّ ستوران بر سنگ آتش افروختند و تا صبحگاهان دشمنان را به غارت گرفتند و گرد و غبار برانگیختند و سپاه دشمن را در میان گرفتند و...».(10) چون مسلمانان از پیامبر درباره ی این سوره پرسیدند، آن حضرت فرمود: «علی بر دشمنان خدا چیره گشت و جبرئیل خبر پیروزی او را در این شب به من داد».(11) چون امیرالمومنین علی علیه السلام به مدینه بازگشت، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم همراه با دیگر مسلمانان به پیشوازش آمدند. امام علیه السلام به احترام پیامبر از اسب پیاده شد اما پیامبر به او فرمودند: سوار شو که خدا و رسولش هر دو از تو خشنودند. آنگاه فرمودند: «اگر نمی ترسیدم که گروه هایی از امتم درباره ی تو چیزی را بگویند که مسیحیان درباره ی عیسی گفتند، هر آینه سخنی در حق تو می گفتم که بر مردم نمی گذشتی مگر آن که خاک زیر پایت را در بر می گرفتند». حضرت امام علی علیه السلام بدین گونه برای اسلام مانند شمشیری بود که هیچ گاه کُند نمی شد. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هر جا که خطری متوجه رسالت می دید او را مأموریت می داد. همچنین بر حسب اخبار و روایات، حضرت امام علی علیه السلام از جانب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دو بار به یمن فرستاده شد و قبایل آن دیار و به خصوص قبایل هَمدان، که همواره از دوستداران امام علیه السلام بودند، به دست آن حضرت به اسلام تشرّف یافتند. بيعت غديــر خُـم در سال دهم هجری، هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تصمیم گرفت به مکه رود و آخرین حج خود را حجة الوداع نامیده اند، به جای آورد حضرت امام علی علیه السلام در یمن یا نجران بود. پیامبر به حضرت امام علی علیه السلام نامه ای نوشت که به حالت احرام به مکه درآید. به پیامبر وحی شده بود که دیگر از امتش جدا خواهد شد و به سرای دیگر خواهد شتافت. چون مسلمانان مراسم حج را به جای آوردند و از مکه بازگشتند، پیامبر در منطقه ای به نام «غدیر خم» کاروان را از رفتن بازداشت. چون این آیه بر او نازل گشته بود: «ای پیامبر! آنچه را که از پروردگارت بر تو فرود آمده تبلیغ کن و اگر نکنی رسالت خود را ابلاغ نکرده ای و خداوند تو را از مردم در امان می دارد».(12) سپس پیامبر در میان مردم برای سخنرانی به پا خاست و در آغاز سخنانش فرمود: ای مردم دور نیست که از جانب خدا فرا خوانده شوم پس او را پاسخ گویم آنگاه افزود: من در میان شما دو چیز گرانبها بر جای می گذارم. کتاب خدا و عترتم، اهل بیتم را. پس بنگرید که چگونه با آن دو رفتار می کنید. این دو هرگز از هم جدا نخواهند شد تا بر حوض بر من وارد شوند». سپس دست حضرت امام علی علیه السلام را گرفتند و بالا برده و فرمودند: آیا من از خود مؤمنان نسبت به آنان اولی تر نیستم؟ مسلمانان گفتند: چرا ای رسول خدا ! پس فرمودند: هر کس که من مولای اویم علی مولای اوست. خداوندا، با دوستدار او دوستی و با دشمن او دشمنی فرمای. آنگاه پیامبر، چادری به حضرت امام علی علیه السلام اختصاص دادند و به مسلمانان فرمودند که دسته دسته بر مولا امیرالمومنین علی علیه السلام وارد شوند و بر او به عنوان امیرالمومنین سلام گویند. هر یک از مسلمانان، حتی کسانی که همسرانشان و یا زنان مسلمانان به همراه آنان بودند، فرمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را گردن نهادند. سپس خداوند متعال بر پیامبرش آیه ای فرستاد که بیانگر پایان وحی بر آن حضرت بود: «امروز دین شما را برایتان کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام گرداندم و اسلام را به عنوان دین و آیین برای شما پسندیدم».(13) خبر جانشین گرداندن حضرت امام علی علیه السلام توسط پیامبر در همه جا پیچید. اما پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، که آگاهترین کس به ضمایر اطرافیان خود بود، می دانست که بیشترین زمینه سازی را در این باره باید برای کسانی انجام دهد که پس از فتح مکه به صفوف مسلمانان پیوسته اند. او می دانست که بیشتر آنان از حضرت امام علی علیه السلام به بهانه های دوران جاهلیت، طلبکار می شوند و رهبری آن امام علیه السلام را به آسانی نمی پذیرند. همچنین پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از توطئه هایی که در کشور برای دست اندازی به حکومت، پس از وی، در جریان بود به نیکی آگاهی داشت و خوب می دانست قریشی که اکنون به اسلام گرویده و قصد دارد از همین دین ابزاری جدید برای حکومت بر جزیرة العرب فراهم آورد، در مرکز این توطئه جای دارد. از این رو پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از هر فرصتی استفاده می کرد و از جانشینی که خداوند او را پس از وی برای رهبری انتخاب کرده بود سخن می گفت و اعلام می داشت که آن جانشین، حضرت امام علی علیه السلام است. هدف پیامبر آن بود که دست کم اقلیت مومن و وفاداری که با خدا و رسول خدا بودند در کنار امام علیه السلام نیز باقی بمانند و در زیر پرچم رهبری وی گرد آیند و از خط مشی سالم و پاک برای امّت نگاهبانی کنند و میزانی برای حق و باطل و مقیاسی صحیح برای حوادث دگرگون باشند. بدین علت است که می بینیم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم حتی تا واپسین دم حیاتش در این راه تلاش می کند. بخاری در روایتی در کتاب العرض و الطلب نقل کرده است که: عده ای از اصحاب و از جمله عمر بن خطاب (لعنة الله علیه) بر بالین پیامبر جمع شده بودند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به آنان فرمود: بیایید برای شما نامه ای بنگارم که پس از آن هرگز گمراه نشوید. پس عمر بن خطاب (لعنة الله علیه) گفت: بیماری بر ما چیره شده، قرآن نزد ماست و کتاب خدای برای ما کافی است. حاضران در این باره مجادله و گفتگو کردند و پیامبر به آنان دستور داد که از محضرش بیرون روند.(14) در یکی از روایات بخاری در این باره آمده است که یکی از حاضران گفت: پیامبر را چه می شود آیا هذیان می گوید _ نستجیربالله _ پس از آن حضرت درباره ی فرموده اش سئوال کردند و با وی چون و چرا نمودند تا آن که پیامبر فرمود: مرا واگذارید. آنچه در آنم بهتر از چیزی است که شما مرا بدان می خوانید. آنگاه حاضران را به سه وصیت، امر فرمودند: یکی آنکه مشرکان را از جزیرة العرب بیرون برانند. دوم آنکه سپاهیان را اجازه ی خروج دهند چنان که خود پیامبر چنین کرده بود. اما راوی از گفتن وصیت سوم خاموش ماند یا گفت: آن را فراموش کرده ام.(15) روشن است که مسلمانان چنان نبوده اند که آخرین وصیّت پیامبرشان را از یاد ببرند مگر آن که آن وصیّت مربوط به اوضاع سیاسی پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بوده و اقتضا می کرده که به دلخواه یا از روی ترس به دست فراموشی سپرده شود. واقعیّت آن است که خلیفه غاصب دوم لعنة الله علیه، اتهام خود در حق پیامبر را که گفته بود، بیماری بر وی چیره شده است چنین توجیه کردد و گفت: او هیچ خیر و صلاحی در جانشین گرداندن حضرت امام علی علیه السلام توسط پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نمی دیده است. ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه می نویسد: احمد بن ابوطاهر نویسنده ی کتاب تاریخ بغداد، با اسناد از ابن عبّاس نقل کرده است که گفت: در نخستین روزهای خلافت عمر لعنة الله علیه نزد او رفتم. برای او ظرفی از خرما بر چرمی نهاده بودند. عمر لعنة الله علیه مرا به خوردن دعوت کرد. من نیز دانه ای خرما خوردم. عمر لعنة الله علیه همچنان به خوردن ادامه داد تا خرماها تمام شد. سپس از کوزه ای که کنارش بود آب خورد و بر پشت دراز کشید و بر بالشش خوابید و شروع به حمد و ستایش خدای کرد و پیوسته حمد او را تکرار نمود. سپس گفت: عبدالله از کجا می آیی؟ گفتم: از مسجد. پرسید: پسر عمویت را چگونه پشت سر گذاشتی؟ گمان کردم که مقصود وی عبدالله بن جعفر است، گفتم: او را واگذاشتم تا با همسالانش بازی کند. عمر لعنة الله علیه گفت: از او نپرسیدم بلکه از بزرگترین شما اهل بیت پرسش کردم. گفتم: او را وانهادم در حالی که با مشک به نخلهای فلانی آب می دهد و قرآن می خواند. عمر لعنة الله علیه گفت: عبدالله ! قربانی کردن شتری بر من می باشد اگر از من چیزی پنهان کنی، آیا هنوز در دل علی نسبت به خلافت چیزی باقی است؟ گفتم: آری. گفت: آیا می پندارد که رسول خدا او را برای خلافت برگزیده است؟ گفتم: آری و افزودم که از پدرم نیز درباره ی ادعای علی پرسیدم او هم گفت: علی راست می گوید. عمر لعنة الله علیه گفت: مقام و جایگاه رسول خدا بسی بالاتر از آن بود که سخنی بر زبان آورد که هیچ چیز را ثابت نکند یا عذر و بهانه ای را از میان نبرد. او در زمان حیاتش گاه گاه می خواست به جانشینیش اشاره کند. در بیماریش نیز خواست به اسم او تصریح کند اما من از روی دلسوزی و حفظ اسلام مانع شدم. به خدای این ساختمان (کعبه) سوگند که اگر علی به خلافت می رسید قریش هرگز به دور او جمع نمی شدند و اعراب از هر سو بر او هجوم می آوردند. رسول خدا نیز دریافت که من از آنچه در ضمیر او می گذشت آگاهم پس از گفتن باز ایستاد و خداوند نیز جز از امضای آنچه محتوم بود، خودداری ورزید.(16) حضرت امام علـــی عليه السلام در برابر دشواريـها حضرت امام علی عليه السلام با دشواريها رو برو می شود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در واپسین دم حیات خویش به حضرت امام علی علیه السلام خبر داد که از امتش دردها و دشواریهای بسیاری متحمل خواهد شد و آنان اوامرش را درباره ی حضرت امام علی علیه السلام و دیگر خاندانش نشنیده و ندیده می انگارند. بنابراین بر اوست که به هنگام رویارویی با چنین اوضاع و شرایط به سلاح صبر مجهز گردد و شکیبایی پیشه کند. آنگاه به رفیق اعلی پیوست و در حالی که سر مبارکشان بر سینه ی حضرت امام علی علیه السلام بود، جان دادند. پس از مرگ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، حضرت امام علی علیه السلام به کار غسل و کفن و دفن آن حضرت اهتمام کرد. ایشان در این باره می فرماید: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، جان داد. در حالی که سر او بر سینه ی من بود و به روی دستم جان از کالبدش بیرون شد. پس دستم را (برای تیمّن) بر چهره ام کشیدم و به کار غسل او پرداختم در حالی که فرشتگان مرا در این کار یاری می دادند. از خانه ی رسول خدا و اطراف آن گریه و فریاد بلند شد. گروهی از فرشتگان فرود می آمدند و گروهی دیگر به سوی آسمان عروج می کردند. همهمه ی نمازهایشان که بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می خواندند از گوش من بیرون نمی رفت تا آنکه پیکر پاک آن حضرت را در آرامگاهش نهادیم. پس چه کسی از مرده و زنده، به آن حضرت، از من سزاوارتر است؟! (17) اما در همین موقعیت عده ای در اندیشه ی ایجاد انقلاب و دگرگونی بودند. سه خط عمده پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، بر نقشه ی سیاسی جزیرة العرب آشکارا به چشم می خورد. نخست: خط حضرت امام علی علیه السلام که عده ی بسیاری از انصار و نیز برخی از مهاجران با ایشان همراه بودند. دوم: خط سایر مهاجران و پاره ای از انصار به ویژه قبیله ی خزرج. سوم: حزب اموی ها به رهبری ابوسفیان. با وجود آنکه خط سوم، خطی مطرود به شمار می آمد و هنوز خاطرات جنگهای بدر و احد و کردار سران این خط در یادهای مسلمانان زنده بود می توان چنین نتیجه گرفت که این خط جرأت نمی کرده تا خود را به عنوان یک نیروی سیاسی در جامعه مطرح کند. اما پراکنده بودن عوامل و ایادی آن در جزیرة العرب و نیز برخورداری از تجربه های فراوان رهبری و در اختیار داشتن بسیاری از مردان قوی و مقتدر و ثروت های بسیار، عواملی بود که همواره این خط را در هر تصمیم گیری سیاسی برای جامعه به عنوان یک جریان پشت پرده در نظر جلوه می داد. این خط صاحب بیشترین نیروی فشار در تمام رویدادها بود. هر پژوهشگر تاریخ به خوبی درمی یابد که هر نیروی سیاسی که با خط ابوسفیان همگام و هم پیمان می شد، می توانست به راحتی سر رشته امور را در دست خود گیرد. ابوسفیان در آغاز کوشید با حضرت امام علی علیه السلام هم پیمان گردد اما حضرت امام علی علیه السلام خواسته ی او را نپذیرفت. آنگاه ابوسفیان با برخی از عناصر خط دوم که میانه روتر قلمداد می شدند، همسو گشت. زیرا حضرت علی علیه السلام در راه خداوند بسیار سختگیر و انعطاف ناپذیر بود. در برخی از مدارک و متون تاریخی آمده است که ابوسفیان پس از وفات رسول اکـرم صلی الله علیه و آله و سلم به نزد حضرت علی علیه السلام رفت و آن حضرت را به گرفتن حقوقش تشویق کرد و به او قول داد که شهر را از اسب و سوار پر کند، اما حضرت امام علی علیه السلام با قاطعیت پیشنهاد او را رد کرده و خطبه ی پر محتوایی ایراد نمودند که در آن مردم را به گرایش به آخرت تشویق کردند و از تمایل به دنیا بر حذر داشت. آن حضرت در مطلع این خطبه می فرمایند: « ای مردم! امواج فتنه ها را با کشتی های نجات بشکافید و از طریق دشمنی و مخالفت بازگردید و تاجهای فخرفروشی را بر زمین نهید. آن کس که با بال و پر قیام می کند، رستگار است و آن کس که تسلیم شده راحت و آسوده است. این (دنیا یا خلافت) آبی است بدبوی و لقمه ای است که در گلوی خورنده اش گیر می کند و آن کس که میوه را کال بچیند همچون کشاورزی است که در زمین دیگری به کشت و کار پردازد. پس اگر سخنی بر زبان آورم، گویند بر حکومت حرص می ورزد و اگر خاموش بنشینم گویند از مرگ بیمناک شده است.(18) بدین گونه خط دوم و خطی که رهبران آن توانستند با خلیفه ی اول لعنة الله علیه بیعت کنند، چیرگی یافتند. فرماندهان ارتش مسلمانان هم غالباً با این خط متفق و هماهنگ بودند. در توان ماست که پیروزی این خط را به عنوان پیروزی جناح نظامی تفسیر کنیم. اگر چه حضرت امام علی علیه السلام خود یکی از برجسته ترین فرماندهان نظامی در آن روزگار به شمار می رفت و پرچم اسلام در اکثر میدان ها بر دوش ایشان بود، اما بیشتر یارانش از محرومان و مستضعفانی همچون گروه انصار بودند. همچنین ما می توانیم انگیزه پیامبر را در گسیل داشتن سپاه اسامه به خارج از پایتخت کشور اسلام و بلکه بیرون از جزیرة العرب و نیز ملحق کردن اصحاب بزرگ و معروف خود که گروهی از انصار و رهبران جناح دوم هم در میان آنان بودند، به این سپاه را، به خوبی تفسیر و تبیین کنیم. اما مسلمانان از روانه کردن سپاه اسامه سر باز زدند و از همراه شدن با آن تخلف ورزیدند. چه بدین علت که از اصرار و هدف پیامبر در روانه ساختن سپاه اسامه آگاه شده بودند و چه، بنابر گمان برخی، بر حال پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اظهار نگرانی می کردند. این در حالی بود که خود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرموده بودند: « سپاه اسامه را روانه کنید. خداوند لعنت کند کسی را که از ملحق شدن به سپاه اسامه سر باز زند». تفصیل این نکته در حدیثی صریح از امیرالمومنین علی علیه السلام بیان شده است. آن حضرت می فرماید: « آنگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به سپاهی که در هنگام بیماریش که منجر به مرگ او شد، اسامة بن زید را به فرماندهی آن گماشته بود دستور حرکت داد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هیچ یک از اعراب و از قبایل اوس و خزرج و سایر مردم را که از خلافت و منازعه آنان اندیشناک بود و نیز هیچ یک از کسانی که مرا به دیده ی دشمنی می نگریستند، از کسانی که پدر یا برادر یا دوستشان را کشته بودم، باقی نگذاشت مگر آنکه آنان را هم به ملحق شدن به آن سپاه فرمان داد. همچنین آن حضرت هیچ یک از مهاجران و انصار و مسلمانان و غیر مسلمانان را هم در سپاه اسامه جای داد تا بدین وسیله دلهای کسانی که در شهر بودند با من یکی باشد و کسی سخنی نگوید که موجب آزردگی حضرتش شود و مانعی مرا از رسیدن به ولایت و رسیدگی به حال مردم پس از وی باز ندارد. آخرین سخنی که پیامبر درباره ی کار پیروانش بر زبان راند این بود که سپاه اسامه روانه شود و هیچ یک از افرادی که بدان سپاه گسیل داشته بود، از آن تخلّف نورزند و در این باره به سخنی سفارش فرمود و بسیار اشاره و تأکید کرد. ولی پس از آنکه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم جان داد جز همان افرادی را که اسامة بن زید گسیل داشته بود کس دیگری را ندیدم. آنان همگی جایگاه های خود را ترک گفته و مواضع خود را خالی گذارده بودند و دستور رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را در آنچه که بدان گسیلشان داشته بود و بدیشان فرموده بود که با فرمانده ی خود همراه باشند و زیر پرچم او حرکت کنند تا مأموریتی که برای آنان ترتیب داده بود، انجام دهند زیر پای نهادند. آنها فرمانده خود را در اردوگاهش تنها گذاردند و به سرعت بر مرکبهای خود نشستند تا عهد و پیمانی را که خداوند عزّوجلّ و رسولش برای من گردن آنان بسته نهاده بود، نقض کنند. پس آن را نقض کردند و عهدی را که خدا و رسولش بسته بودند، شکستند و برای خود میثاقی بستند و به خاطر آن داد و فریاد سر دادند و آرای خود را بر آن جمع کردند بدون آنکه کسی از خاندان عبدالمطلب در کار آنان بنگرد یا در رأی آنان مشارکت داشته باشد و یا امری را که از بیعت من بر گردن آنان بود، فسخ کند. آنان چنین کردند در حالی که من به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مشغول بودم و با مهیا کردن او برای کفن و دفن از سایر کارها غافل بودم، چرا که، در آن هنگام، پرداختن به چنین کاری مهم تر و سزاوارتر از آن کاری بود که دیگران بدان شتافتند. پس از برادر یهود! این کاری ترین زخمی بود که بر قلب من وارد شد با آنکه من خود در پیشامدی ناگوار و مصیبتی دردناک بودم و در فقدان کسی سوگوار بودم که جز خداوند تبارک و تعالی کسی را پشتیبان نداشت. پس شکیبایی پیشه کردم تا آنکه فاجعه و مصیبت بعدی به سرعت در پی آن بر من فرود آمد. آنگاه حضرت امام علی علیه السلام به یارانش نگاهی کرد و پرسید: آیا این گونه نبود؟ گفتند: چرا ای امیرمؤمنان همین گونه بود که تو خود گفتی».(19) حضرت امام علی عليه السلام چگونه حقّ خود را خواستار شد؟ حضرت علی علیه السلام نخواست شمشیر بردارد و حقّ خویش را به زور تصاحب کند. کسانی که در تاریخ زندگی آن حضرت پژوهش کرده اند، درمی یابند که امام علیه السلام به دو دلیل دست به شمشیر نبرد: نخست: آنکه آن حضرت در یاران خود آمادگی لازم برای چنین کاری نمی یافت. زیرا آنان چنین اقدامی را نوعی ماجراجویی تلقی می کردند. دوم: آنکه حضرت بیم آن داشت که هنوز پرتو ایمان در دلهایشان نفوذ نکرده بود از اسلام رویگردان شوند و به راه ارتداد گام نهند. حضرت علی علیه السلام خود در مناسبت های مختلف به همین دو عامل اشاره کرده است. از جمله در حدیث مفصلی که بعداً آن را یاد خواهیم کرد، می فرماید: پس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم عرض کردم اگر خلافت را از من بگیرند، باید چه کنم؟ فرمود: «اگر یارانی یافتی به سوی آنان بشتاب و با ایشان جهاد کن وگرنه اقدامی مکن و خونت را پاس دار تا در حالی که مظلوم واقع شده ای، به من ملحق گردی».(20) همچنین آن حضرت در مناسبت دیگری که عموماًَ موضع خود را در قبال قدرت، پس از بیعت با عثمان لعنة الله علیه شرح می دهد، می فرماید: « شما خود نیک می دانید که من به خلافت سزاوارتر از دیگری ام. و به خدای سوگند خلافت را به دیگری واگذارم تا زمانی که امور مسلمانان سر و سامان یابد و در آن جز به بر من، بر کسی دیگری ستم نرود و با این کار خواستار پاداش و ثواب آنم و از آنچه که شما برای رسیدن به زرق و برق آن با یکدیگر به رقابت برخاسته اید، گریزانم».(21) البته امام علیه السلام در صدد مطالبه ی حقّ خویش برآمد. آن حضرت نزد مهاجران و انصار رفت و آنان را به دفاع از خود تشویق کرد. همچنین پیروان بزرگ و خاندان آن حضرت نیز برای اعلان حقّ وی اقداماتی کردند و خطای مردم در مبادرت به بیعت با کسی جز حضرت علی علیه السلام را آشکار نمودند. به گونه ای که خلیفه ی دوم لعنة الله علیه اعتراف کرد که: بیعت مردم با ابوبکر _ لعنة الله علیه _ کاری بود که از روی شتابزدگی و بی تدبیری انجام شد که خداوند مسلمانان را از شرّ آن در امان دارد. برخی می کوشند به ما چنین وانمود کنند که انتقال قدرت به خلیفه ی اول لعنة الله علیه در کمال آسودگی و آرامش انجام پذیرفت. چرا که اینان می خواهند بیعت ابوبکر لعنة الله علیه را با رنگی از قداست و دوری از اشتباه، بیامیزند. واقعیت آن است که آمیختن دین با میراث ها و تلاشی برای مقدس جلوه دادن گذشته، با تمام نقاط منفی و مثبتش، در برابر چنین نظریه ساده لوحانه ای زیر سئوال می رود. دهها و صدها مدارک دینی و تاریخی، که کمترین گمانی در صحّت آنها راه ندارد، بر این نکته تأکید می کنند که اطرافیان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم جز بشر نبوده اند. برخی از آنان صالح و درست کردار و بسیاری از آنها از منافقان و فاسقان بوده اند. در میان آنان کسانی یافت می شدند که حضرت علی علیه السلام درباره ی آنان چنین می فرماید: « آنان در حالی که همه شب را با سجده و قیام می گذراندند، ژولیده موی و غبارآلوده خود را به روشنایی صبح می رساندند. گونه و پیشانی را به نوبت بر خاک می نهادند و یاد معاد چونان گدازه ی آتشفشانی از جای می کندشان و به پا می جستند».(22) و کسانی دیگری نیز بودند که به قدرت عشق می ورزیدند و از کشته پشته می ساختند تا بالاخره به مقصود خود دست یابند. بدون آنکه دین یا وجدانشان آنان را از این کار باز دارد. در میان آنان کسانی بودند که بسیار دروغ می گفتند تا آنجا که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خود از وجود چنین افرادی بیمناک بود و به مسلمانان می فرمود: « پس از من یاوه گوییها فراوان شود. پس هر کس بر من دروغ بندد جایگاهش در آتش دوزخ خواهد بود». در میان آنان کسانی بودند که خداوند درباره ی ایشان می فرماید: « و محمد صلی الله علیه و آله و سلم نیست مگر پیامبری از طرف خدا که پیش از وی نیز پیامبرانی بودند و از این جهان درگذشتند. پس آیا اگر او نیز بمیرد یا به شهادت رسید باز شما به آیین گذشته ی خود باز خواهید گشت؟! پس هر کس از شما که به آیین گذشته خود باز گردد هرگز به خدا زیانی نرساند و البته به زودی خداوند به شکرگزاران پاداش خواهد داد».(23) و نیز درباره ی آنان می فرماید: « برخی از اعراب اطراف مدینه و نیز اهل شهر منافقند و بر نفاق خود ماهر و ثابتند. تو آنان را نمی شناسی ولی ما ایشان را می شناسیم و آنان را دوبار عذاب می کنیم و سپس به عذاب بزرگ ابدی بازگردانده می شوند».(24) خداوند در آیه ای دیگر، برخی از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را چنین توصیف می کند: « ... خداوند شما مسلمانان را در جنگ حنین که فریفته و مغرور فراوانی لشکر اسلام شدید یاری کرد در حالی که چنان لشکری به کار شما نیامد و زمین با تمام فراخی بر شما تنگ شد تا آنکه همه رو به فرار نهادید».(25) همچنین خداوند در جای دیگر درباره ی تعدادی از یاران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می فرماید: « ای کسانی که ایمان آورده اید، هر کس از شما که از دین خود روی گرداند به زودی خداوند گروهی را که دوستشان دارد و آنان نیز خدا را دوست دارند و نسبت به مؤمنان فروتن و متواضع و نسبت به کافران سرافراز و مقتدرند به نصرت اسلام برمی انگیزد که در راه خدا جهاد کنند و در این راه از ملامت هیچ نکوهش گری باک ندارند. این فضل خداست که به هر کس که خود خواهد بدهد و خداوند گشایشگر و داناست». (26) همه ی محدثان، اخبار و روایاتی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل کرده اند مبنی بر آنکه شماری از اصحاب وی پس از مرگ او، به انحراف و کجروی گرویدند. بنابراین چگونه می توان در آنان قداست یافت و تصور کرد که بدون هیچ کشمکشی خلافت را به اهلش بازگردانند؟ علاوه بر این، روایات صحیح تاریخی بر وجود کشمکشهای شدید از روز سقیفه گواهی می دهند. دیری نگذشت که این کشمکش با کشته شدن مالک بن نویره رنگ خون به خود گرفت. ماجرا چنان بود که مالک بن نویره از پرداخت زکات به خلیفه ی اول لعنة الله علیه امتناع کرد. خلیفه نیز فرماندهی عرب که دارای خصلت های اصیل و ریشه دار دوران جاهلیت بود و پس از فتح مکه به اسلام گرویده بود و اینک به مثابه شمشیری آخته در دست حکومت عمل می کرد، به سوی او روانه نمود. این فرمانده خالد بن ولید لعنة الله علیه نام داشت. او مالک را کشت و به عرض و ناموس وی تجاوز کرد تا دیگر قبایل هم که در اندیشه ی شورش بر حکومت تازه بودند، از سرنوشت وی عبرت آموزند. این کشمکشها تا آنجا ادامه یافت که در زمان خلافت حضرت امام علیه السلام منجر به بروز جنگهای خونین داخلی شد. در حقیقت اگر این پیش زمینه ها وجود نداشت، هرگز آن درگیریها صورت خونریزی و کشتار به خود نمی گرفت. آنچه پژوهشگران از طریق دهها مدرک تاریخی استنباط می کنند آن است که امام علی علیه السلام هرگز تمایلی به تغییر درگیریها به رقابتی سیاسی برای رسیدن به قدرت نداشته و راضی به گسترش دادن آنها به صورت جنگهای خونین نبوده است. آن حضرت حتی خود را از صحنه سیاست کنار نکشید. بلکه برعکس در تمام امور با خلفا لعنة الله علیهم همکاری می کرد. امور آنان را انجام می داد و گره مشکلاتشان را می گشود. از سوی دیگر خلفا لعنة الله علیهم خود به برتری حضرت امام علی علیه السلام اعتراف داشتند و نصایح و داوری های آن حضرت را به کار می بستند و در مناسبت های مختلف ایشان را می ستودند. سخن خلیفه ی اول لعنة الله علیه مشهور است که می گفت: « مرا وانهید که من بهترین شما نیستم در جایی که علی در میان شماست». و این سخن را از خلیفه ی دوم لعنة الله علیه به تواتر نقل شده است که می گفت: « اگر علی نمی بود هر آینه عمر هلاک می شد» گویند عمر لعنة الله علیه در بیش از صد مناسبت این جمله را بر زبان آورده بود. و هم از عمر لعنة الله علیه نقل کرده اند که می گفت: « مشکلی نیست که ابوالحسن (علـی) برای حلّ آن در کنارش نباشد». عمر لعنة الله علیه این عبارت را به خاطر بسیاری از مشکلاتی که حضرت علی علیه السلام آنها را حل و تکلیف مسلمانان را روشن کرده بود، بر زبان آورد. در مدارک و مستندات تاريخى نيز ثبت شده كه ياران امام علیه السلام بسيارى ازمشاغل ادارى و نظامى حكومت را عهده دار شده بودند. سلمان كه يكى از نزديكترين ياران امام علیه السلام و جان نثاران او به شمار مىآمد توليت ولايت فارس در مداين را بر عهده داشت. امام حسن مجتبى عليه السلام نيز در سپاهى كه ايران را فتح كرد حضور داشت. حتّى خليفه دوّم لعنة الله علیه هنگامى كه آهنگ فلسطين را داشت، امام على علیه السلام را به جانشينى خود برگماشت. از حديثى كه از امام صادق علیه السلام نقل شده است مىتوان چنين دريافت كه حكومت در دوران خليفه اوّل و دوّم لعنة الله علیهما به نحوى شبيه به حكومت هاى ائتلافى ميان جناح هاى مختلف بود. در حالى كه در روزگار خليفه سوّم لعنة الله علیه، حكومت منحصراً در اختيار جناح بنى اميّه قرار داشت. امّا پس از شورش و قتل عثمان حكومت براى جناح اوّل كه حضرت على عليه السلام و روشن بينان مهاجر و انصار آن را رهبرى مىكردند، هموار شد. از اين رو حركت انقلابى جناح اوّل در عهد خلافت عثمان لعنة علیه السلام رخ داد و پس از آن امويان و هواخواهان و همدستان آنها بر خلافت امام على علیه السلام شوريدند. حضرت فــاطمه زهراء سلام الله عليها نخستين يـاور حضرت امام علی عليه السلام با وفات پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم جناح هاى سياسى جامعه نمودار شد و درگيريهاى جناح مخالفان مكتبى كه خواستار به قدرت رسيدن حضرت على عليه السلام بودند شدّت يافت. چرا كه حضرت على علیه السلام برتر از ديگران بود و از طرفى پيامبر كه از روى هوس سخن نمىگفت به خلافت حضرت على عليه السلام فرمان داده و با گرفتن عهد و پيمان آن را تثبيت كرده بود. دختر رسول خدا، فاطمه زهرا عليها السلام يكى از سرسخت ترين و نيرومندترين مدافعان امام علیه السلام بود. اگر چه آن حضرت پس از پدرش مدّت چندانى نزيست و نخستين كسى بود كه به پدر بزرگوارش محلق شد، امّا مخالفت هاى دليرانه ی ایشان راه مبارزه را در برابر ياران امام علیه السلام گشود و روش مبارزه را به آنها آموخت و عزم آنان را استوار كرد. به ويژه پس از شهادت وصيتى كرد مبنى بر آنكه قبر او را پنهان دارند و اجازه ندهند كسانى كه در حق وى ستم روا داشته بودند، براى تشييع جنازه اش حضور بيابند. در واقع شهادت حضرت فاطمه سلام الله علیها آن هم به آن طرز فجيع و دردآور، اندوه مسلمانان را از فقدان پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم تازه كرد و در دلهاى آنان طوفانى از عواطف و احساسات راستين پديد آورد كه گذشت زمان اين احساسات را به نيرويى شكست ناپذير تبديل كرد. سخنان نورانى حضرت فاطمه عليها السلام رودهاى خروشانى از حماسه و مقاومت در دلهاى مردم ايجاد كرد. آن حضرت به زنان انصار كه براى عيادت او به خانه اش آمده بودند و از وى پرسيدند: اى دختر رسول خدا! چگونه اى؟ فرمود: « اينان خلافت را از پايه هاى رسالت و قواعد نبوّت و مهبط روح الامين دور كردند و با آن امور دنيايى و آخرتى خويش را درمان نمودند. به هوش باشيد كه اين خسارتى آشكار است». آن حضرت مىفرمود: « چه شده كه از ابوالحسن انتقام مىگيرند؟! به خدا سوگند جز به خاطر سختى شمشيرش و استوارى قدمش و زخم هاى كاريش در ميدان جنگ و دلير مردى و شجاعت او در راه خدا به كين خواهى او برنخاسته اند". « به خدا سوگند! پرهاى كوتاه را به جاى شاهپرها و ناقص را به جاى كامل برگرفتند. پس سرنگون باد مردمى كه پنداشتند بهترين كار را كردند در حالى كه اينان تباهكارند و خود درنمىيابند. واى بر آنان! آيا آن كس كه به حق، رهنمايى مىكند سزاوار پيروى است يا آنكه خود به حق راه نمىبرد و بايد مورد هدايت قرار گيرد. پس شما را چه مىشود؟ چگونه داورى مىكنيد؟». يـاران پيامبر صلی الله عليه و آله و سلم حاميان حضرت امام علی عليه السلام اصحاب پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم چگونه از حقّ حضرت على عليه السلام در مورد خلافت دفاع كردند؟ كتابهاى تاريخى در اين باره دهها حادثه ضبط كرده اند. امّا ماجرايى كه ذيلاً نقل مىشود جامع تر از ساير حوادث و ماجراهاست. زيرا بيانگر مناظره بزرگان اصحاب پيامبر در خصوص تغيير سلطه است. در اين مناظره اصحاب براى گفتار خود دلايل محكمى نيز ارائه داده اند. همچنين اين حادثه گوشه اى مهم از تاريخ امام على علیه السلام را به نمايش مىگذارد. امام صادق علیه السلام نيز در حديثى مفصل جزئيات اين حادثه تاريخى را بازگو مىكند. از آنجا كه شناخت وضعيّت امّت اسلام در آن روزگار براى ما مهم تلقى مىشود، در اينجا به ذكر اين حديث مىپردازيم: «چون شمارى از ياران رسول خدا مانند سلمان فارسى و ابوذر و مقداد و بريره اسلمى و عمّار بن ياسر و عدّه اى ديگر به خدمت امام على عليه السلام رسيدند، گفتند: اى اميرمؤمنان! حقى را وانهادى كه تو خود بدان شايسته تر و سزاوارتر بودى. زيرا ما از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيديم كه مىفرمود: « على با حق و حق با على است و او با حق مىگردد هر جا كه حق متمايل شود». ما قصد داريم به سوى او (خليفه) رويم و وى را از منبر رسول خدا پايين كشيم. امّا خواستيم با تو مشورت كرده و نظرت را در اين باره دانسته باشيم كه چه فرمانى مىدهى. اميرمؤمنان پاسخ داد: « به خدا سوگند اگر چنين كنيد جز دشمن آنان نخواهيد بود. امّا شما چونان نمک در توشه و سرمه در چشميد و خدا را سوگند اگر شما چنين مىكرديد و با شمشيرهاى آخته و آماده براى جنگ و خونريزى به سوى من مىآمديد، آنان هم به نزد من مىآمدند و به من مىگفتند: بيعت كن وگرنه ما تو را مىكشيم. پس من ناچار بودم آنان را از خود باز دارم زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم پيش از آنكه از دنيا رود به من اشاره كرد و فرمود: اى ابوالحسن! مردم پس از من بر تو جفا خواهند كرد و عهد مرا درباره ی تو زير پا مىنهند. حال آنكه منزلت تو نسبت به من همچون مقام هارون است نسبت به موسى و امّت پس از من به منزله هارون و پيروان او و سامرى و هواخواهان اويند». عرض كردم: اى رسول خدا! چه توصيه اى به من مىكنيد اگر چنين وضعى پيش آمد؟ فرمود: « اگر ياران و حاميانى يافتى به سوى ايشان بشتاب و با آنان جهاد كن و اگر يار و ياورى نيافتى دست بازدار و خونت را بيهوده مريز تا در حالى كه مظلوم هستى به من ملحق شوى». چون پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم چشم از جهان فرو بست، من به كار غسل و كفن او پرداختم و سوگند ياد كردم كه عبا بر دوش نگيرم مگر آنكه همه ی قرآن را گرد آورم. پس چنين كردم. آنگاه دست فاطمه و فرزندانم، حسن و حسين، را گرفتم و نزد جنگجويان بدر و سابقان در اسلام شتافتم و ايشان را درباره ی حقّ خود سوگند دادم و به يارى خويش فرا خواندم. امّا جز چهار تن از اينان كه سلمان و عمّار و مقداد و ابوذر(27) بودند، هيچكس دعوت مرا پاسخ نگفت و من در اين راه تمام دلايل و شواهد خود را باز گفتم. از خدا بترسيد و به خاطر كينه و حسدى كه در اين قوم سراغ داريد و دشمنى آنان با خدا و پيامبرش و اهلبيت علیهم السلام او خاموش بمانيد. اينک همگى به سوى آن مرد رويد و آنچه را كه از رسول خدا شنيده ايد، براى او باز گوييد كه اين كار حجّت را محكمتر سازد و جاى عذرى براى آنها باقى نگذارد و سبب دورى بيشتر اينان از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در روز ورود بر او مىشود. جماعت رفتند و گرد منبر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم حلقه زدند. آن روز، جمعه بود. چون ابوبكر لعنة الله علیه بر فراز منبر آمد مهاجران به انصار گفتند: پيش آييد و سخن گوييد و انصار به مهاجران گفتند: شما خود ابتدا سخن گوئيد كه خداوند عزّوجلّ شما را در كتاب خويش مقدم تر داشته و فرموده است: « همانا خداوند به واسطه پيامبر از مهاجران و انصار گذشت فرمود».(28) ابان گفت: به امام صادق عليه السلام عرض كردم: اى فرزند رسول خدا! عامه چنان كه تو اين آيه را مىخوانى، نمىخوانند. فرمود: پس چگونه مىخوانند؟! عرض كردم: آنان مىخوانند: « همانا خداوند از پيامبران و مهاجران و انصار درگذشت».(29) حضرت امام صادق عليه السلام فرمود: واى بر ايشان! مگر رسول خدا چه گناهى كرده بود كه خداوند از گناه او گذشت فرمود؟! بلكه خداوند به واسطه آن حضرت از گناه امّتش درگذشت. پس نخستين كسى كه از حقّ حضرت امیرالمومنین على عليه السلام دم زد، خالد بن سعيد بن عاص بود و پس از وى باقى مهاجران و از پس ايشان انصار به سخن ايستادند. روايت كرده اند كه اينان به هنگام وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم حضور نداشتند و چون باز آمدند، ابوبكر لعنة الله علیه به خلافت برگزيده شده بود. اين جماعت در آن روزگار از سرشناسان مسجد رسول خدا بودند. خالد بن سعيد بن عاص(30) برخاست و گفت: اى ابوبكر! از خدا بترس. تو خود نيک مىدانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در جنگ با يهود بنى قريظه كه خدا در آن جنگ مسلمانان را پيروز كرد و على در آن روز شمارى از پهلوانان نام آور و تكسوار و يكه تاز آنان را كشت، درحالى كه ما گرد او بوديم، فرمود: « اى جماعت مهاجران و انصار! من شمار را وصيّتى مىكنم، آن را حفظ كنيد و كارى را به شما مىسپارم، آن را پاس داريد. به هوش كه على بن ابیطالب پس از من امير شما و جانشين من در ميان شماست و اين سفارشى است كه پروردگارم به من فرمود. بدانيد كه اگر وصيّت مرا درباره ی او پاس نداريد و او را ياورى نكنيد در احكام خود دچار اختلاف مىگرديد و كار دينتان بر شما آشفته خواهد شد و ولايت شما را بدترين كسانتان به دست خواهند گرفت. بدانيد كه اهلبيت من وارثان كار من و پس از من دانايان به امور امّتم مىباشند. خداوندا هر كس از امّت من كه از ايشان پيروى كرد و وصيّت مرا درباره ايشان پاس داشت با من محشور فرما و به آنان بهره اى از همنشينى من عطا فرما تا به وسيله ی آن نور آخرت را درک كنند، و هر كس از آنان كه جانشينى مرا در خاندانم تباه كرد بر وى بهشتى را كه پهنايش به وسعت آسمان و زمين است، حرام فرما». عمر لعنة الله علیه با شنيدن سخنان خالد گفت: خاموش خالد! تو از كسانى كه اهل مشورت باشند و يا به گفتارشان اقتدا شود، نيستى. خالد نيز پاسخ داد: تو خاموش باش اى فرزند خطاب! چرا كه تو از زبان كس ديگرى سخن مىگويى. به خدا سوگند قريش نيک مىداند كه تو از نظر حَسَب پست ترين و از نظر منصب پست ترين و بىارزشترين هستى و كم برخوردارترين شخص از خدا و پيامبرش هستى. تو در جنگ ها ترسويى و در مال بسيار بخل مىورزى و بد ذاتى. تو در ميان قريشيان هيچ افتخارى ندارى و در جنگ ها كارى شايان ذكر نكرده اى. تو در اين امر چونان شيطانى هنگامى كه به انسان گفت: كفر بورز و وقتى كه انسان كفر ورزيد، گفت:من از تو بيزارم و من از خداوند كه پروردگار جهانيان است، مىترسم. پس فرجام اين دو آن شد كه به دوزخ درافتند و در آن جاودان بمانند و اين مجازات ستمگران است». عمر لعنة الله علیه متحيّر و اندوهگين ماند و خالد بن سعيد بر جاى خود نشست. آنگاه سلمان فارسى(31) به پا خاست و گفت: كرديد و نكرديد و ندانيد چه کردید! سلمان نیز پیش از این از بیعت ابوبکر لعنة الله علیه سر باز زده بوده تا آنکه او را به اجبار برای گرفتن بیعت حاضر کردند. سلمان گفت: ابوبکر! اگر امرى واقع شود كه تو آن را ندانى به چه كس تكيه مىكنى و اگر از تو چيزى پرسيده شود كه پاسخ آن را ندانى به چه كس پناه مىبرى؟ بهانه ی تو در سبقت جستن بر كسى كه داناتر از توست و به رسول خدا نزديكتر است و به تأويل كتاب خدا عزّوجلّ و سنّت پيامبرش آگاه تر است و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم او را در حياتش مقدّم داشته و به هنگام وفاتش شما را به نگاه داشتن حقّ او وصيّت فرموده چيست؟ شما سخن پيامبر را به كنارى نهاده و وصيّتش را به فراموشى سپرده ايد و خلف وعده كرده، پيمان خود را زير پا گذارده ايد. و پيمانى را كه پيامبر با دست خويش براى شما بسته بود و آن عبارت از حركت تحت فرماندهى اسامة بن زيد بود، شكستيد. چرا كه پيامبر از همين پيشامدى كه اكنون رخ داده نگران بود و مىخواست مسلمانان را نسبت به عظمت آنچه شما در مخالفت با فرمان او انجام مىدهيد، آگاه كند. ديرى نخواهد پاييد كه راه خلافت بر تو هموار مىشود درحالى كه گناهانت بر تو سنگينى مىكند و تو را در قبرت مىگذارند و اعمال تو نيز همراهت خواهند بود. پس اگر فوراً به حق بازگردى و از نفست انتقام گيرى و از بزرگ جنايتى كه مرتكب شده اى به سوى خداوند توبه كنى اين به رهايى تو در روزى كه در قبرت تنها هستى و ياران و ياورانت تو را در آن مىنهند، نزديك تر است. تو هم شنيدى چنانكه ما شنيديم و ديدى همانگونه كه ما ديديم امّا ديده ها و شنيده هايت تو را از دست انداختن به امرى كه هيچگونه عذرى در گردن گرفتن آن براى تو و نيز هيچ بهره اى براى دين و مسلمانان در آن نيست، باز نداشت. پس درباره ی خود از خدا بترس. آن كس كه بيم داد، بهانه و عذر دارد و تو نيز همچون كسى مباش كه پشت كرد و گردن فرازى نمود. آنگاه ابوذر برخاست و گفت: اى جماعت قريش به كارى زشت دست زديد و از خويشاوند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم چشم پوشيديد. به خدا سوگند دسته اى از اعراب به ارتداد خواهند گراييد(32) و در اين دين به شک و ترديد دچار خواهند شد امّا اگر شما خلافت را در خاندان پيامبرتان قرار داده بوديد حتّى دو شمشير هم به مخالفت با شما بلند نمىشد. سوگند به خدا اين خلافت از آن كسى شد كه چيرگى جُست و چشم كسانى كه شايسته عهده دارى آن نبودند، بدان خيره گشت. و در طلب آن، البته خون هاى بسيارى ريخته خواهد شد. البته حدس ابوذر چندان دور از واقع نبود و عاقبت همان شد كه او نيز بدان اشاره كرده بود. سپس ابوذر گفت: شما و برگزيدگانتان خوب مىدانيد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: « خلافت پس از من براى على و سپس براى فرزندانم حسن و حسين و پس از آن دو براى پاكان از نسل من مىباشد». شما سخن پيامبرتان را به كنارى نهاديد و پيمانى را كه با شما بست، به فراموشى سپرديد. از دنياى & |