|
بسم الله الرحمن الرحيم حضرت امام محمد باقــر عليه السلام نام: محمّد بن على عليه السلام پدر و مادر: امام سجّاد عليه السلام، ام عبدالله دختر امام حسن مجتبى علیه السلام شهرت: باقر كُنيه: ابو جعفر زمان و محلّ تولّد: اوّل رجب، يا سوّم صفر سال 57 هجرى در مدينه. زمان و محلّ شهادت: روز دوشنبه 7 ذيحجّه سال 114 هجری قمری در سنّ 57 سالگى، به دستور هشام بن عبد الملک لعنة الله علیه، مسموم شده و در مدينه به شهادت رسيدند. مرقد شريف: در مدينه منوره، در قبرستان بقيع. دوران زندگى: سه بخش: الف) سال و 6 ماه و 10روز با جدّش امام حسين عليه السلام. ب) سال و 15 روز با پدرش امام سجّاد عليه السلام. ج) سال و ده ماه و 12 روز مدّت امامت، در اين دوره كه بنى اميّه و بنى عبّاس، در جنگ بودند، امام باقر عليه السلام كمال استفاده را در جهت تربيت شاگرد، و استحكام و گسترش تشيّع و انقلاب فرهنگى نمود. ميلاد فرخنده از پدر و مادرى علوى به دنيا آمد. (امام سجاد و ام عبداللَّه دختر امام حسن مجتبى علیه السلام). امام محمّد باقر چهار سال پيش از واقعه عاشوراى كربلا يعنى در سال 57 هجرى، چشم به جهان گشود. درباره روز ولادت او ميان راويان اختلاف است. برخى ميلاد آن حضرت را سوّم صفر و برخى اوّل رجب گفته اند. آن حضرت از نظر سنّى بزرگترين فرزند پدرش نبوده است، امّا براى تصدّى منصب امامت ازديگران شايستگى بيشترى داشت، و پدرش پيرو فرمان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم او را به پيشوايى مردم منصوب كرد. زهرى، همين نكته را از امام سجاد عليه السلام مىپرسد: اى فرزند رسول خدا چرا به بزرگترين فرزندانت وصيّت نكردى؟ آن حضرت در پاسخ فرمود: اى ابوعبداللَّه امامت به خردى است و به بزرگى نيست بلكه رسول خدا اين گونه مقدر كرده و ما آن را اين گونه در لوح و صحيفه يافته ايم. مادر گرامى آن حضرت، چنان كه امام صادق فرمود است: صديقه اى بود كه در خاندان امام حسن همتا و نظير نداشت.(3) زندگى پاک او چهار سال از عمر خود را در سايه جدّش، سبط شهيد پيامبر، سپرى كرد و از صبغه الهى كه در زندگى امام حسين علیه السلام تجلّى يافته بود، برخوردارگشت. بىگمان فاجعه جانگداز كربلا، بر شخصيّت امام باقر علیه السلام كه لحظه به لحظه شاهد صحنه هاى آن بود، تأثير خود را گذاشت چرا كه بنا بر برخى روايات، آن حضرت از جمله كسانى بود كه همراه با بقيه بنى هاشم در اين ماجرا حضور داشت. امام پس از اين فاجعه 19 سال و 60 روز در سايه پدر بزرگوارش، سيّد الساجدين، به سر برد(4) كه حيات او نمونه اى والا از زندگى ربّانى بود و پرتو اين حيات، طريق سالكان حق را تا به امروز روشنى بخشيده است. از همان روزهاى آغازين حياتش، خطوط امامت در سيمايش آشكار بود. در حديثى از ابو الزبير محمّد بن مسلم مكّى آمده است كه گفت: نزد جابر بن عبداللَّه بوديم كه على بن الحسين و فرزندش محمّد كه هنوز كودک بود، وارد شدند. جابر، آن حضرت را در آغوش گرفت، على بن الحسين خطاب به فرزندش فرمود: سر عمويت را ببوس، محمّد به جابر نزدیک شد و سر او را بوسيد، جابر كه بينايىاش را از دست داده بود، پرسيد: اين كيست؟ على بن الحسين پاسخ داد: اين محمّد پسر من است. جابر او را در آغوش گرفت و گفت: اى محمّد! رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بر تو سلام فرستاده، پرسيدند: چطور؟! گفت: پيش رسول خدا بودم و حسين در اتاق آن حضرت مشغول بازى بود، پيامبر فرمود: اى جابر: فرزندم حسين را پسرى است كه على خوانده مىشود چون روز قيامت فرا رسد، منادى بانک برآورد كه سيدالعابدين برخيزد. در آن هنگام على بن الحسين برمىخيزد، براى اين على پسرى به دنيا خواهد آمد كه محمّد نام دارد. اى جابر چنانچه او را ديدى سلام مرا به او برسان و بدان كه عمر تو پس از ديدار او ، اندک خواهد بود. پس از اين ديدار ديرى نپاييد كه جابر جهان را بدرود گفت.(5) امام محمّد باقر پس از رحلت پدرش، امامت مردم را عهده دار شد. امامت و علم پيامبران هنگامى كه خورشيد اقتدار بنى اميّه افول كرد و پايه هاى حكومت آنان در اثر انقلابهاى پياپى مكتبى، هر روز سُست تر از روز پيش مىشد، امام باقر عليه السلام فرصت نشر معارف قرآنى را پيدا كرد. اين معارف در صحيفه اى گرد آمده بود كه اهل بيت هر یک آن را از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به ارث برده بودند. و در اين روزگار جامعه اسلامى كه دامنه آن بسيار گسترش يافته و به مثابه چادرى بزرگ ملّتهاى گوناگون و فرهنگهاى مختلف را در خود جاى داده بود، به معارف قرآنى پيش از پيش نياز داشت. اين جامعه نوين را بر اساس چه ارزشهايى بايد ارزيابى كرد؟ و ارزشهاى توحيدى و چهارچوبهاى عمومى و فرهنگى و روح قوانين حاكم بر اين جامعه در زمينه هاى مختلف چگونه بايد باشد؟ تا ديروز امام سجاد علیه السلام از طريق نيايشها و راز و نيازهايش با خداوند، پرچم توحيد را برمىافراشت و با دعا و نيايش حيات جامعه مسلمانان و به ويژه جامعه مكتبى پيرو خط اهل بيت عليهم السلام را سر و سامان مىداد. امّا امروز اين شالوده توحيدى استوار شده است و امام باقر عليه السلام مىآيد تا قلّه معارف را بر آن بنياد نهد و پس از وى امام صادق عليه السلام با بيان بسيارى از مسائل حكمت الهى و تفسير و فقه اين بنياد را تكميل مىكند. معارفى كه امام باقر علیه السلام در راه نشر و گسترش آن مىكوشيد، چه بودند و آن حضرت چگونه توانست راهى به سوى آنها باز كند؟ گاه در راه علم مىتوان از تجارب جزئى به قواعد عمومى دست يافت و گاه نيز مىتوان از اين قواعد عمومى راهى به جزئيات باز كرد. اگر راه نخست، شيوه عموم مردم در رسيدن به علم است، راه دوّم نيز، راه علم پيامبران و جانشينان مرتبط با وحى آنان است. از اين روست كه در يكى از كلمات قصار آمده است: « علم نقطه اى است كه نادانان آن را گسترش داده اند». ظاهراً اساس علم پيامبر و جانشينان معصوم آن حضرت، قرآنى است كه با حديث نبوّى تفسير شده است، امّا اساس حقيقى علم آنان نور عقلى است كه با ايمان و الهام در قلوب خداشناسان شعله مىگيرد. اين همان عقلى است كه به مردم، اندكى از آن اعطا شده و در عوض خداوند پيامبران و جانشينان آنها را از آن كاملاً بهره مند ساخته است. در واقع درخشش نور عقل نزد انسانها و تجلّى آن در معارف اوّليه اىكه هر شخصى آن را مىداند و در ارزشهايى كه مردم در ميان خود حاكم گردانيده اند و در پرتو افشانيها و روشنگرايهايى كه فقط نزد گروهى ازمردم يافت مىشود و آنان را به نوابغ و سران و بزرگان تبديل مىكند و... ما را به معنى علم تكوينى كه پروردگار در قلب اولياى برگزيده خويش افكنده است، رهنمون مىشود. در حديث آمده است: « العلم نور يقذفه اللَّه فى قلب من يشاء»(6). به نظر مىرسد كه برخى از مردم در وجود چنين علمى نزد پيامبران و امامان و گروهى از فقهاى امّت ترديد مىكنند و بدين سخنان خداوند استناد مىجويند كه « وَعِندَهُ مَفَاتِحُ الْغَيْبِ لاَيَعْلَمُهَا إلَّا هُوَ». (7) « و كليدهاى غيب پيش او (خدا) است كه كسى جز او از آنها آگاهى ندارد.» « و قُل لاَّ يَعْلَمُ مَن فِي السَّماوَاتِ وَ الْأَرْض الْغَيْبَ إلَّا اللَّهُ».(8) « بگو در آسمانها و زمين، هيچ كس جز خداوند غيب نمى داند». در حقيقت اگر مقصود اينان آن باشد كه انسان به عنوان انسان نمىتواند بر غيب آگاهى يابد، بى ترديد حق به جانب ايشان است، امّا اگر آنان بخواهند بگويند كه خداوند نمىتواند به برخى از انسانها، غيب را بياموزد پاسخ خواهيم داد كه: چنين نيست بلكه خداوند بر انجام اين كار تواناست. مگر هر یک از ما تا اندازه اى به آينده علم نداريم. به عنوان مثال مگر ما نمىدانيم كه روزى خواهيم مرد و يا مگر نمىدانيم كه قيامت بر پا خواهد شد و خداوند مردگان را برخواهد انگيخت و خورشيد فردا طلوع خواهد كرد و امروز نيز بالاخره در پس كوه هاى مغرب فرو مىرود؟ اين معارف و دهها دانش ديگر مربوط به آينده، بيش از نيمى از اطلاعات ما را تشكيل مىدهند و پايه علم و هدف اساسى علم مىباشند. خداوند پاک به انسان چيزهايى را كه نمىدانست آموخت. وحى نيز بخشى از علم غيبى است كه پروردگار به هر یک از بندگان خود كه بپسندد، آن را مىآموزد. خداوند متعال در قرآن فرموده است: « عَالِمُ الْغَيْبِ فَلاَ يُظْهرُ عَلَى غَيْبِهِ أَحَداً * إلَّا مَن ارْتَضَى مِن رَّسُول فَإنَّهُ يَسْلُكُ مِن بَيْن يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً».(9) « داننده غيب است و هيچ كس را بر غيبش آگاه نگرداند * مگر آن كس از رسولان خود كه برگزيده است كه بر محافظت او (فرشتگان را) از پيش رو و پشت سر مىفرستد.» و نيز فرموده است: « وَ مَا كَانَ اللَّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَلكِنَّ اللَّهَ يَجْتَبِي مِن رُسُلِهِ مَن يَشَاءُ فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ إن تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا فَلَكُمْ أَجْرٌ عَظِيمٌ».(10) « و خداوند تمام شما را بر غيب آگاه نسازد وليكن خداوند هر كس از رسولانش را كه بخواهد بر مى گزيند. پس به خداوند و فرستادگانش ايمان آريد و اگر ايمان آوريد و تقوا پيشه كنيد، شما را پاداشى بزرگ است.» همچنين در جاى ديگرى فرموده است: « ذلِكَ مِنْ أَنْبَاءِ الْغَيْبِ نُوحِيهِ إلَيْكَ وَمَا كُنتَ لَدَيْهِمْ إذْ يُلْقُونَ أَقلاَمَهُمْ أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ وَ مَا كُنْتَ لَدَيْهمْ إذْ يَخْتَصِمُونَ».(11) « اين از خبرهاى غيب است كه آن را به تو وحى مى كنيم و تو نزد آنان حاضر نبودى آن زمان كه قرعه به نام نگهبانى و كفالت مريم مىزدند و تو نزد آنان نبودى هنگامى كه با يكديگر به مخاصمه برمىخاستند.» بالاخره آنكه اينان در « وسعت» دانش پيامبران و اوصياء به ترديد افتاده اند. آنان هنوز در نيافته اند كه چگونه بشرى محدود مىتواند به راهنمايى پروردگار خويش به علم حقايق دست يابد. اينان از همان خاستگاهى به تكذيب اين « وسعت» علم مىپردازند كه پيشينيان از همان خاستگاه پيامبرى پيامبران را تكذيب مىكردند و اين خاستگاه همان جهل به مقامى است كه براى انسان مخلص و خداگر اختصاص داده شده است. اينان هنگامى كه « مجبور» شدند نبوّت را به رسميّت بشناسند و ابعاد آن را نشناختند كوشيدند تا آنجا كه ممكن است از شأن و مقام آن بكاهند و تا آنجا كه مىتوانند سعى می كنند معجزات و مقامات والاى آنان را انكار كنند و چون در اين هدف ناكام شدند، از قدر اوصياء مىكاهند و كرامات و برخوردارى آنان را از علم، آن هم از سرچشمه اى غيبى و به صورت الهام، نفى كردند. حال آن كه اگر اينان با خود و با حق منصفانه برخورد مىكردند و پس از آن همه دلايل محكمى كه از خلال بررسى و پژوهش سخنان آنان به دست مىآمد، بدون هيچ تعصب كوركورانه يا پيشداورى هيچ مانع عقلى براى اعتراف به اين نكته نمىيافتند. امام باقر نيز همچون ديگر ائمه عليهم السلام با دو گروه متفاوت از مردم برخورد داشت. در همان هنگامى كه برخى وى را از جنس بشر نمىدانستند و به سبب غلوى كه در اين خصوص نشان مىدادند از مرز دين فراتر مىرفتند، برخى ديگر اصلاً و ابداً مقام والا و بزرگ حضرتش را به رسميّت نمىشناختند!! يكى از افراد گروه نخست، مغيرة بن سعيد بود كه راه غلو پوييد و بر امام باقر علیه السلام دروغ بست تا آنجا كه امام درباره او به يكى از يارانش به نام سليمان لبان فرمود: هيچ مى دانى داستان مغيرة بن سعيد مانند كيست؟ سليمان گفت: نه. آن حضرت فرمود: ماجراى او همچون ماجراى بلعم است كه اسم اعظم بدو داده شده بود كه خداوند درباره او فرموده بود: « آتَيْنَاهُ آيَاتِنَا فَانْسَلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطَانُ فَكَانَ مِنَ الْغَاوينَ ».(12) « آيت هاى خويش را به او عطا كرديم پس او از اين آيات سر پيچيد چنان كه شيطان او را تعقيب كرد و از گمراهان شد.» امّا گروه دوّم پر شمارتر بودند. اينان كسانى بودند كه نمى توانستند علم امام و معرفت وى را بدانچه آنان نمى شناختند و كرامت او را در نزدخداوند و پذيرفتن دعاهايش از سوى خداوند را به خود بقبولانند!! اينان نه تنها منكر فضايل اهل بيت عليهم السلام هستند بلكه حتّى آنها را امورى ناممكن قلمداد مى كنند. چرا؟ چون هنوز انبيا و اولياى خدا و مقام والاى آنان را در پيشگاه پروردگار به درستى نشناخته اند. اگر اينان واقعاً در آفرينش انسان و اينكه چگونه خداوند انسان را در زمين به جانشينى خويش برگزيد و به واسطه دانايى و توانايى كه بدو بخشيد، هر آنچه كه در زمين بود به تسخير وى درآورد انديشه مىكردند، پى مىبردند كه اين از حكمتهاى خداوند سبحان است كه يكى را در علم و دانايى بر ديگرى برترى دهد و به فرمانبرداران و مخلصانش،چه از راه وحى، همچون پيامبران، و چه از راه الهام، همچون جانشينان پيامبران، معرفت و آگاهى بيشترى بخشد. از سوى ديگر، كتابى كه خداوند به وحى فرو فرستاده است خود در بر گيرنده چشم اندازهاى گسترده علم و دانش است كه جز كسانى كه خداوند دلهايشان را به ايمان آزموده است، بدانها دست نيازند كه ايمان نور خداوندى است كه از مشكات نبوّت تابيده مىشود. اين همان ياد و نام خداست كه از خانه هاى اوصياء اوج مىگيرد چنان كه خداوند در قرآن كريم فرموده است: «اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْض مَثَلُ نُورهِ كَمِشْكَاة فِيهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِي زُجَاجَةٍ ...».(13) « خداوند نور آسمانها و زمين است. داستان نورش به مشكاتى ماند كه در آن روشن چراغى باشد و آن چراغ در ميان شيشه اى ... » و فرموده است: « فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيهَا بِالْغُدُوِّ وَالآصَالِ * رجَالٌ لاَّ تُلْهيهمْ تِجَارَةٌ وَ لاَ بَيْعٌ عَن ذِكْرِ اللَّهِ».(14) « در خانه هايى خداوند رخصت داده كه آنجا رفعت يابد و در آن ذكر نام خدا شود و صبح و شام در آنها خداى را تسبيح كنند. مردانى كه نه سوداگرى و نه خريد و فروش آنان را از ياد خداوند غافل نگرداند.» آنگاه مى فرمايد: « وَمَن لَّمْ يَجْعَل اللَّهُ لَهُ نُوراً فَمَا لَهُ مِن نُور».(15) « و هر كس كه خداوند برايش قرار ندهد نورى، برايش نورى نخواهد بود.» اين نور خدايى است كه بخشى اندک از آن به انسان داده شده كه اگر بدان آگاهى يابد، به بركت آن تمام آنچه را كه در گرداگرد خود دارد، رام مىكند. حال اگر اين نور از او گرفته شود به نظر شما چه چيزى برايش به جا مىماند؟ آيا او در اين صورت مىتواند چيزى را بشناسد؟ اگر همه انسانها گرد آيند و بخواهند ديوانه اى را بر سر عقل آورند يا پيرى كهنسالى را دوباره بخواهند آموزش دهند و به او دروس رياضى _ مثلاً _ بياموزند، آيا بدون وجود اين نور مىتوانند راه به جايى برند؟ هرگز! پس اينان به كدام دليل از خدايى كه اين نور را به بشر بخشيده، بعيد مىدانند كه آن را براى برخى از بندگان برگزيده اش چند برابر كند؟! بنابراين در مىيابيم كه وحى و الهام در چهار چوب سنّتهاى جارى خداوند در ميان مردم جاى دارد و عقل هم آنها را مىپذيرد و دل بدانها آرام مىگيرد. علم امامان اهل بيت عليهم السلام نيز در دايره همين سنّتهاست. علم اينان يا از وحى سرچشمه مى گيرد و يا از الهام. علم ائمه عليهم السلام از راههاى زير با وحى ارتباط پيدا مى كند: اولاً: از كتاب خدا (قرآن كريم) و تدّبر در آيات و تأويل آنها بر حقايق و واقعيات. آيا مگر علوم گذشته و آينده و تفصيل آنچه كه در زمان حال جريان دارد در كتاب خداوند نيامده است؟ و راستى چه كسانى به قرآن سزاوارتر از كسانى هستند كه قرآن در خانه هايشان فرود آمده است و علم و دانش آن را از روز نخست با شير مادر نوشيده اند؟ امامان بسيار سخت شيفته قرآن بودند و آن را فراوان پاس مىداشتند. در هر سه روز و چه بسا گاه در یک روز همه آن را مىخواندند و همواره مىگفتند كه در هر دوره كردن قرآن، از دانش جديدى بهره مند مىگردند. حتّى آنان از طريق خواندن آيات كريمه قرآن از آفاق گوناگون نيز آگاهى مىيافتند. در حديثى كه از امام صادق عليه السلام روايت شده، آمده است. « به خدا سوگند من آنچه را كه در آسمانها و زمين و آنچه را كه در دنيا و آخرت است، همه را مى دانم» و چون ديد كه حالت برخى، از شنيدن اين سخن دگرگون شد، خطاب به بكير بن اعين فرمود: « اى بكير من اين علوم را از كتاب خداوند تعالى آموختم كه خود مىفرمايد: « وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَاناً لِكُلِّ شَيْء».(16) « و كتاب را بر تو فرو فرستاديم كه بيانگر هر چيز است.» ثانياً: احاديث رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم كه ائمه هدى علیهم السلام آنها را از طريق نياكان بزرگ خويش حضرت اميرمؤمنان علی علیه السلام و حضرت فاطمه زهرا علیها السلام به ارث بردند. در حديث آمده است كه امام باقر علیه السلام به جابر بن عبداللَّه فرمود: « اى جابر اگر ما از رأى و نظر خود به شما حديث مى گفتيم هر آينه از نابود شوندگان بوديم، ولى ما احاديثى از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم اندوخته ايم، چنان كه اينان طلا و مال خويش را مىاندوزند».(17) معروف است كه گنجينه هاى علم نبوّت به رسول خدا منتقل شد و اهل بيت آن حضرت اين گنجينه ها را به ارث بردند. به نظر مىرسد كه اين علوم در جفرى بزرگ، مكنون بوده است، زيرا در حديثى از امام صادق آمده است كه « جفرى سپيد نزد من است». و چون راوى از او پرسيد كه در آن چيست؟ فرمود: « در آن زبور داوود و تورات موسى و انجيل عيسى و صحف ابراهيم و حلال و حرام و مصحف فاطمه است. نمى گويم كه قرآن هم در آن است. در آن چيزهايى است كه مردم براى دانستن آنها به ما نيازمندند و ما به كسى نيازمند نيستيم. حتّى در آن از تازيانه و نصف تازيانه و ثلث و ربع آن و ديه خراش كوچک نيز سخن گفته شده است».(18) اين جفر در بر دارنده مجموعه ميراث اهل بيت علیهم السلام از احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است. يكى از اين مجموعه ها، مصحف فاطمه است كه عبارت است از مجموعه احاديث كه امام على عليه السلام در صحيفه اى نگاشته است و مطابق آنچه در روايت آمده حوادث و نام هاى كسانى كه تا روز قيامت حكومت مىكنند در اين مصحف ذكر شده است.(19) يكى ديگر از اين مجموعه ها، كتابى است كه « جامعه» خوانده مى شود. اين كتاب را رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم املاء كرده و اميرمؤمنان عليه السلام نگاشته است. طول اين كتاب هفتاد ذراع است و تمام احكام دين در آن ياد شده است. در حديثى از ابوبصير از امام صادق علیه السلام نيز همين مطلب آمده است، ابوبصير مى گويد: « شنيدم كه آن حضرت از ابن بسترمه كه در خصوص مسأله اى فتوا داده بود، ياد كرد و فرمود: اين فتوا كجا و آن «جامعه» كه املاى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و به خط على عليه السلام بود كجا؟! تمام حلال و حرام و حتّى ديه جراحات در اين «جامعه» موجود است.(20) اين ميراث علمى، دست به دست در ميان ائمه اهل بيت عليهم السلام مى گشت و وجود آن در نزد يكى از فرزندان امام راحل، خود گواه آن بود كه او جانشين آن امام است. در تاريخ زندگى امام باقر علیه السلام مىخوانيم كه پدر بزرگوارش، امام سجاد، در هنگام شهادت به فرزندانش كه گردش را گرفته بودند نگريست و سپس به محمّد بن على رو كرد و فرمود: « اى محمّد! اين صندوق را به خانه ات ببر... سپس فرمود: بدان كه اين صندوق حاوى دينار و درهم نيست بلكه آكنده از علم و دانش است».(21) شايد ما بپرسيم: چگونه ممكن است كه تمام احكام شريعت در كتابى محدود كه طول آن به هفتاد ذراع مى رسد، گرد آيد؟ شايد اين كتاب محتوى اصول و ارقام و نور علم بوده است و ائمه عليهم السلام با توجّه به آنها، به ديگر ابواب علمى رهنمون مىشده اند. چنان كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به همين شيوه تمام ابواب علمى را به اميرمؤمنان حضرت على علیه السلام آموخت. در حديثى از امام صادق آمده است كه فرمود: « رسول خدا هزار كلمه به على وصيّت كرد كه براى هر كلمه هزار كلمه ديگر گشوده مى شد».(22) در تعبير ديگرى امام باقر از زبان جدّش امام على علیه السلام مى فرمايد: « همانا رسول خدا هزار باب به من بياموخت كه هر باب را هزار باب گشوده مى شد».(23) بنابراين ائمه عليهم السلام بيان مى كردند كه اصول علم در نزد آنان است و چنين به نظر مى رسد كه اين همان ميراث ايشان از رسول خدا بوده است. در حديثى از امام باقر آمده است كه فرمود: « همانا رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به مردم بخشيد و بخشيد و بخشيد و ما نيز اهل بيتيم. پناهگاه هاى علم و ابواب حكمت و نور شريعت در نزد ماست». و در حديثى از امام صادق آمده است: « همانا رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به مردم بخشيد و بخشيد و بخشيد، آنگاه امام به شمارى از نعمتهايى كه رسول خدا به مردم بخشيده بود اشاره فرمود (و آنگاه گفت) و شالوده ها و ريسمان ها و انوار تابناک و مهميز علم همه در نزد ما اهل بيت است».(24) علم الهام اگر علم نورى باشد كه خداوند آن را در قلب هر كس خواهد بيفكند پس كدام مانع مى تواند از افكندن نور علم در قلب اولياى خداوند جلوگيرى كند؟ بنابراين يكى از سر چشمه هاى علم ائمه عليهم السلام، الهام است. اين الهام همواره با سكينه و آرامش همراه است و به ائمه اطمينان مىدهد كه اين علم از جانب خداوند است. همين نكته در حديثى از امام صادق علیه السلام روايت شده است. آن حضرت مىفرمايد: « علم ما غابر و مزبور و نكث در قلب و نقر در گوشهاست. امّا غابر آن است كه علم ما پيشى گرفته و مزبور آن است كه بر ما مىآيد و نكث در قلوب الهام، و نقر در گوشها از فرشته است». زراره نيز همانند اين حديث را نقل كرده و افزوده است: گفتم: وقتى كه شخص ديده نمى شود از كجا پى مى برد كه آن از فرشته است و نمى ترسد كه از شيطان باشد؟ امام صادق فرمود: « بر وى آرامش افكنده مى شود و او مى داند كه اين الهام از فرشته است و اگر از شيطان بود بر وى ترس و اضطراب مستولى مىشد و اگر شيطان به مقابله او درآيد، نمىتواند جلوى آن « آرامش» را بگيرد».(25) علم و دانش امام باقر علیه السلام همچون ساير ائمه عليهم السلام از اين سرچشمه ها نشأت مى گرفت. بنابراين معارف دينى كه خداوند بر زبان آن حضرت جارى مىكرد چندان موجب شگفتى نيست تا آنجا كه شيخ مفيد در اين باره مىگويد: از هيچ یک از فرزندان حسن و حسين عليهما السلام درباره علم دين و آثار و سنّت و علم قرآن و سيره و شاخه هاى آداب، آن چنان كه از امام باقر ظاهر شده، آشكار نشده است.(26) از اين رو مى بينيم كه بزرگان فقه و حديث نيز به اين سرچشمه الهى علم سرشار اعتراف كرده اند. در كشف الغمه از عبدالعزيز بن اخضر جنابذى در كتابش موسوم به معالم العتره از حكم بن عتيبه يكى از فقهاى بزرگ روزگار خود روايت شده است كه در تفسير اين آيه از قرآن كه فرمود است: « إنَّ فِي ذلِكَ لَآيَات لِلْمُتَوَسِّمِينَ».(27) « همانا در اين آيتى است براى هوشمندان.» گفت: به خدا سوگند محمّد بن على امام باقر عليه السلام، يكى از ايشان (هوشمندان) بود.(28) همچنين ابونعيم اصفهانى در كتاب حلية الاولياء آورده است: مردى از ابن عمر پرسشى كرد و او نتوانست پاسخ دهد و گفت: نزد اين جوان (امام باقر) برو و از او بپرس و مرا هم از پاسخ او آگاه كن. امام پرسش مرد را پاسخ گفت. آن مرد نزد ابن عمر رفت و او را از جواب امام باقر علیه السلام آگاه ساخت، آنگاه ابن عمر گفت: انهم اهل بيت مفهمون.(29) عبارت «مفهمون» در آن روزگار شايع بود، منظور آن است كه اينان از جانب خداوند مؤيدند و پروردگار از راه الهام به ايشان مسائل مختلف را مىآموزد. از اين روست كه مى بينيم عدّه اى از دانشمندان، به قصد بهره بردارى از دانش الهى آن حضرت، از هر گوشه اى به محضرش مىشتافتند تا آنجا كه از عبداللَّه بن عطاء روايت شده است كه گفت: هرگز دانشمندان را در محضر كسى همچون ابوجعفر محمّد بن على بن الحسين عليهم السلام خوارتر و كوچكتر نديدم. من حكم بن عتيبه را با آن همه بزرگى و جلالتى كه در قوم خود داشت در نزد او مىديدم كه گويى همچون كودكى در برابر معلم خويش نشسته است.(30) محمّد بن مسلم، آن فقيه بزرگ و نام آور، از آن حضرت سى هزار حديث روايت كرده است، همچنين جابر جعفى درباره آن حضرت گويد: ابوجعفر عليه السلام هفتاد هزار حديث برايم گفت كه هرگز از كسى نشنيده بودم.(31) از آنجا كه فضاى سياسى در آن روزگار تا حدودى باز شده بود، اين فرصت براى امام باقر عليه السلام فراهم گشت تا با بسيارى از مخالفان به مناظره پردازد و آنان را به جاده صواب باز گرداند. تاريخ، برخى از اين مناظره ها را در خود ثبت كرده است و ما اینک بخشى از آنها را نقل مىكنيم تا خود گواه حجّتهاى بالغه الهى در پشت اين مناظرات باشد. 1. عبداللَّه بن نافع بن ازرق يكى از سران فرقه خوارج بود كه جزو سرسخترين دشمنان حضرت على و خاندان وى به شمار مىرفت. وى مىگفت: اگر بدانم در زمين كسى هست كه با من بر سر اين نكته بحث كند كه على اهل نهروان را كشته و در اين خصوص مرتكب ستمى نشده هر آينه به سوى او مىشتابم. از او سئوال شد: اگر در ميان فرزندانش كسى باشد كه اين پرسش تو را پاسخ گويد چطور؟ عبداللَّه گفت: آيا مگر در ميان فرزندان او دانشمندى وجود دارد؟ به وى گفته شد: اين آغاز نادانى توست آيا مگر اين خاندان هيچ گاه از وجود دانشمند تهى مىماند؟! عبداللَّه گفت: دانشمند امروز آنان كيست؟ پاسخ گفتند: محمّد بن على بن الحسين بن على. عبداللَّه به همراه تنى چند از بزرگان ياران خويش به سوى امام باقر علیه السلام روانه شد و به مدينه درآمد و از امام باقر علیه السلام اذن ورود خواست. به آن حضرت عرض شد اين عبداللَّه بن نافع است. امام فرمود: او را با من چه كار كه هر روز، در صبح و شام از من و پدرم، بيزارى مىجويد؟ ابوبصير كوفى به آن حضرت عرض كرد: فدايت شوم او ادعا مى كند كه اگر بداند كسى در زمين وجود دارد كه با وى بر سر اين نكته بحث كند كه على نهروانيان را كشت و در اين خصوص مرتكب ستمى نشده هر آينه به سوى او مىشتابد. امام باقر علیه السلام به ابوبصير گفت: آيا فكر مى كنى كه او به قصد مناظره آمده است؟ ابوبصير عرض كرد: آرى. امام فرمود: اى غلام برو بار او را بر زمين گذار و به وى بگو كه فردا نزد ما بيايد. چون صبح روز بعد فرا رسيد، عبداللَّه بن نافع به همراه بزرگان يارانش آمدند. ابوجعفر نيز در پى فرزندان مهاجران، و انصار فرستاد و آنان را جمع كرد. سپس خود به سوى مردم رفت، گويى پاره اى از ماه بود. آن حضرت به سخنرانى ايستاد. خداى را، ستود و بر پيامبرش صلى الله عليه و آله و سلم درود فرستاد و آنگاه فرمود: سپاس خدا را كه ما را به نبوّت گرامى داشت و به دوستى خويش اختصاص داد. اى فرزندان مهاجران و انصار هر كه منقبتى از على بن ابى طالب به ياد دارد، برخيزد و بگويد. مردم برخاستند و مناقب آن حضرت را برشمردند. عبداللَّه گفت: من نيز اين مناقب را از اين مردم روايت مى كنم، امّا من از كفر على پس از تعيين حكمين سخن مىگويم. صحبت تا آنجا ادامه يافت كه به حديث خيبر رسيدند. يعنى حديثى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در جنگ خيبر خطاب به مسلمانان فرموده بود: هر آينه فردا پرچم را به دست مردى خواهم داد كه خدا و رسولش را دوست مىدارد و خدا و رسولش هم او را دوست مىدارند. وى حمله كننده است نه گريزنده و باز نمىگردد مگر آنكه خداوند فتح را بر دستان او جارى سازد. امام باقر علیه السلام خطاب به عبداللَّه گفت: درباره اين حديث چه مى گويى؟ وى پاسخ داد: اين حديث حق است و در آن ترديد نتوان كرد، امّا على بعداً اظهار كفر كرد. امام باقر؛ با شنيدن اين پاسخ به او گفت: مادرت به عزايت نشيند. به من بگو آيا روزى كه خداوند على بن ابىطالب را دوست مىداشت، مىدانست كه وى روزى نهروانيان را مىكشد يا نمىدانست؟ اگر بگويى نمىدانست، كفر ورزيده اى. عبداللَّه گفت: مىدانست امام فرمود: خداوند او را دوست مىداشت چون اطاعتش مىكرد يا چون نافرمانيش مىكرد؟ عبداللَّه پاسخ داد: بنابراين كه اطاعتش مىكرد. پس امام باقر به او فرمود: برخيز كه شكست خوردى. عبداللَّه برخاست در حالى كه مى گفت: تا بر شما رشته سپيد از رشته سياه صبح آشكار شود، خداوند خود نیک مىداند كه رسالتش را كجا قرار دهد.(32) 2. قتاده يكى از برجسته ترين فقيهان بصره بود، با وجود اين بسيار دوست داشت كه امام باقر علیه السلام را ديدار و با وى مناظره كند. چرا كه مدينه در آن هنگام پايگاه فقه و تفسير و ديگر معارف الهى به شمار مىآمد و از همين رو بود كه آوازه علم و دانش امام باقر علیه السلام تا افقهاى دوردست پيچيده بود. قتاده، نيز به همين خاطر به مدينه آمد و سراغ امام علیه السلام را گرفت و چون با آن حضرت رو به رو شد، امام از وى پرسيد: تو فقيه مردم بصره اى؟ قتاده گفت: آرى. امام به وى فرمود: واى بر تو اى قتاده. همانا خداوند عزّوجلّ عدّه اى را آفريده آنان را بر خلق خويش حجّت قرار داد، پس آنان ستونهاى خداوند بر زمين هستند و فرمان او را راست مىگردانند و برگزيدگانند در علم او، پيش از خلق آنان را آفريد و آنان سايه هاى عرش اويند. قتاده ديرى خاموش ماند و آنگاه گفت: خداوند حال تو را نكو گرداند. به خدا من فراروى فقيهان و برابر ابن عبّاس نشستم، امّا دل من در مقابل هيچ یک از آنان چنان نلرزيد كه در برابر تو. ابوجعفر از او پرسيد: آيا تو هيچ مى دانى كه كجايى؟ تو در برابر خانه هايى هستى كه خداوند رخصت فرموده كه بلندى گيرند و نامش در آنها ياد شود و هر بام و شام مردانى كه نه تجارت و نه سوداگردى آنان را از ياد خدا و اقامه نماز و پرداخت زكات غافل نكند، وى را در اين خانه ها تسبيح مىكنند. تو اين هستى و ما اين!! قتاده گفت: به خدا راست گفتى. خداوند مرا فداى تو كند! آن خانه ها، سنگى و گلى نيستند آنگاه گفت: درباره پنير به من بگو. پس ابوجعفر لبخندى زد و فرمود: پرسشهاى تو به اين مسائل باز مىگردد؟! قتاده پاسخ داد: من حكم آن را از ياد برده ام و نمىدانم. امام باقر علیه السلام فرمود: در آن اشكالى وجود ندارد. قتاده پرسيد: چه بسا بوهاى ميّت در آن نهفته باشد. آن حضرت فرمود: اشكالى ندارد، زيرا اين بوها نه عروقى دارند و نه خونى و نه استخوانى بلكه آن از ميان سرگين و خون بيرون مى آيد. سپس فرمود: اين بوها همانند مرده مرغى هستند كه از آن تخمى بيرون مى آيد. آيا تو اين تخم را مى خورى؟ قتاد گفت: نه خود آن را مى خورم و نه به كسى مى گويم كه آن را بخورد. امام پرسيد:چرا؟ قتاده پاسخ داد: چون از ميّته است. حضرت به او فرمود: اگر اين تخم نگه دارى شود و جوجه اى از آن زاده شود آيا آن جوجه را مى خورى؟ قتاده پاسخ داد: آرى مى خورم. امام علیه السلام پرسيد: چه چيز باعث مى شود كه آن تخم بر تو حرام و اين جوجه بر تو حلال شود؟ سپس فرمود: اين بوها نيز همانند اين تخم هستند. پنير را از بازارهاى مسلمانان و از دستان نمازگزاران بخر و درباره آن پرس و جو مكن تا مگر كسى درباره آن به تو خبرى برساند.(33) 3. آوازه علم و دانش امام محمد بن على الباقر علیه السلام چنان در بين مردم پيچيده بود كه وى را "باقر" ناميدند. در زبان عرب آن حضرت به باقر شهرت داشت چون علم را مىشكافت و اهل آن را مىشناخت و شاخه هاى علم را گسترش و توسعه مىداد. در زبان عرب نيز « تبقر» به معنى توسّع « گسترش داد» آمده است.(34) ابن حجر در كتاب الصواعق المحرقه گويد: او را باقر ناميدند و بقر الأرض به معنى شكافت زمين را و هويدا كرد نهفته ها و مكنونات آن را. او نيز معارف و علوم و حقايق احكام و حكمتها و لطايف را از گنجينه هاى نهان استخراج و آشكار مىكرد و اين امور جز بر كسى كه بصيرتش ربوده شده يا سرشت و باطنش به تباهى گراييده بر همگان مُبرم و آشكار است. از اين روست كه آن حضرت را شكافنده و جامع علم و آشكار كننده و بالا برنده دانش خوانده اند.(35) امام از طريق تربيت گروهى بزرگ از فقيهان و مفسران و حكيمان معارف الهى، همچون جابر بن يزيد جعفى، محمّد بن مسلم، ابان بن تغلب، محمّد بن اسماعيل بن بزيـع، ابوبصير اسدى، فضيل بن يسار و گروهى ديگر مسلمانان را از فيض دانش خويش سرشار مىساخت. همچنين وى از طريق گروهى از علماى عصر خويش كه از او روايت نقل مى كردند، به نشر و گسترش علم مى پرداخت. كسانى همچون ابن مبارک، زهرى، اوزاعى، ابوحنيفه، مالک، شافعى، زياد بن منذر، هندى، بطرى، بلاذرى، سلامى، خطيب و بسيارى ديگر كه در زمره شاگردان آن حضرت بوده اند.(36) حكام و سلاطين، به رغم مبارزه شديد و پيوسته خود با اهل بيت عليهم السلام، در هر حادثه و رويداد سختى به ايشان پناه مىبردند. ائمه عليهم السلام نيز هيچ گاه از خدمت در راه اسلام و نجات امّت از اشتباهات دريغ نمىكردند. در اين باره تاريخ از گرفتارى عبدالملک خليفه اموى نمونه اى براى ما ثبت كرده است. بنا بر آنچه ابراهيم بن محمّد بيهقى در كتاب المحاسن و المساوى از كسائى نقل كرده آمده است: روزى بر رشيد وارد شدم. وى در ايوان مخصوص خود نشسته بود رو به رويش پول فراوانى قرار داشت كه از بسيارى آنها، كيسه ها شكافته شده بودند. رشيد دستور داده بود كه اين پول را در ميان خدمتكاران مخصوصش تقسيم كنند و خود درهمى به دست گرفته بود كه نوشته آن آشكار بود. رشيد در اين نوشته تأمل مى كرد. او با من بسيار سخن مىگفت، از من پرسيد: آيا مىدانى چه كسى نخستين بار اين نوشته را در طلا و نقره مرسوم كرد؟ گفتم: سرورم! آن شخص عبدالملک بن مروان بود! رشيد گفت: علت آن چه بود؟ گفتم: در اين باره چيزى نمىدانم جز آنكه وى نخستين شخصى بوده كه اين نوشته را مرسوم كرده است! رشيد گفت: اینک تو را از اين بابت آگاه مىگردانم. كاغذ از آن روميان بود و بيشتر كسانى كه در مصر زندگى مىكردند نصرانى و بر آيين پادشاه روم بودند. حواشى اين كاغذها با نقوش رومى تزيين مىشد و نقش آنها پدر و پسر و روح القدس بود اين وضع همچنان ادامه داشت و در صدر اسلام نيز در آنها تغييرى روى داده نشد تا آنكه عبدالملک به حكومت رسيد. او كه مردى هوشمند بود، متوجّه اين امر شد. روزى به كاغذى برخورد، به حاشيه آن نگريست و دستور داد آن را به عربى ترجمه كنند. چون اين نقوش ترجمه شد وى را خوش نيامد و گفت:چه دشوار است براى دين اسلام كه حاشيه كاغذها و آنچه در گرداگر كاسه ها و جامه هاست و در مصر ساخته مىشوند و نقش و نگارهايى كه روى پردهها و غير آنها در اين ديار كه اين همه وسعت و ثروت و جمعيّت دارد انجام مىشود اين گونه باشد! اين كاغذها از مصر بيرون مىآيد و در آفاق و شهرهاى مختلف دست به دست مى گردد در حالى كه بر روى آنها عبارات شرک، حک شده است! سپس وى نامه اى به عبد العزيز بن مروان، عامل مصر نوشت مبنى بر آنكه اين حاشيه ها را بر روى هر جامه و كاغذ و پرده و ... ديد باطل كند و به جاى آن، آنها را به سوره توحيد و « شَهدَ اللَّهُ أَنَّهُ لَا إلهَ إلَّا هُوَ...» مزين سازد. حاشيه كاغذها تا آن وقت همين بود نه یک كلمه بيش و نه یک كلمه كم و بدون تفاوت. همچنين وى به ديگر كارگزاران خود دستور داد كه چنانچه در محلّ تحت فرمان خود كاغذهاى مزيّن به طراز رومى را ديدند از بين ببرند و اگر پس از دستور عدم استفاده از آنها، از اين كاغذها نزد كسى يافتند او را به شدّت مجازات و به زندانهاى دراز مدّت محكوم كنند. چون كاغذهاى مزيّن به طراز جديد مزين به سوره توحيد در ميان مردم رواج يافت و برخى از آنها به ديار روم برده شد، خبر اين اقدام عبدالملک در روم انتشار يافت و به گوش پادشاه آنان رسيد. وى دستور داد اين طراز را براى او ترجمه كنند و چون آن را خواند بسيار خشمگين شد و به عبدالملک نوشت: كار كاغذسازى و آنچه در آنجا نقش و نگار مى يابد متعلق به روم است. اين روال از قبل نيز جريان داشته تا آنكه تو آن را ابطال كردى. پس اگر خلفاى پيش از تو درست رفته بودند تو خطا كرده اى و اگر تو درست رفته اى آنان خطا كار بوده اند حال هر یک از اين دو حالت را كه مى خواهى و دوست دارى برگزين. من براى تو هديه اى در خور و شايسته مقامت نيز فرستاده ام و دوست دارم كه كار طراز را در تمام مواردى كه پيش از اين انجام مى شد، به روال سابق باز گردانى. اين درخواست من است كه اگر آن را روا دارى از تو سپاسگزارم و نيز دستور بده كه اين هديه را _ كه بسيار گرانبها بود بپذيرند. چون عبدالملک نامه پادشاه روم را خواند، قاصد را باز گرداند و به وى اطلاع داد كه پاسخى براى پادشاه روم ندارد و هديه را هم نمىپذيرد. قاصد به نزد پادشاه رفت. پادشاه ميزان هديه را دو برابر كرد و باز قاصد را روانه دربار عبدالملک ساخت و پيغام داد: به گمانم تو هديه را ناچيز شمردى و آن را نپذيرفتى و نامه ام را پاسخ ندادى از اين رو من مقدار هديه را دو برابر كردم. من به تو همان قدر علاقه دارم كه به بازگرداندن نقش و نگارها به همان صورت اوّليه خودشان. عبدالملک اين نامه را خواند، امّا پاسخى به آن نداد و هديه را هم بازپس فرستاد. ديگر بار، پادشاه روم به عبدالملک نامه اى نگاشت و از او خواست كه پاسخ نامه هايش را بنويسد. وى در اين نامه نوشت: تو پاسخ به نامه هاى مرا ناچيز انگاشتى و هديه ام را ناديده گرفتى و به خواسته من وقعى ننهادى. من گمان كردم كه تو هديه مرا كم بها دانستى از اين رو آن را دو برابر گردانيدم، امّا تو باز رويه ات را تغيير ندادى و من هديه را سه برابر كردم، من تو را به مسيح سوگند مىدهم كه دستور دهى طراز كاغذها را به شكل نخستين خود بازگرداند من فرمان مىدهم كه درهم و دينارها را نقش زنند و تو خود نیک مىدانى كه سكه ها تنها در سرزمين من نقش زده مىشوند و هيچ سكه اى در بلاد اسلام نقش زده نمىشود. پس دستور مىدهم تا روى آنها بر پيامبرت ناسزا حک كنند كه چون بخوانى عرق بر پيشانىات نشيند بنابراين دوست دارم كه هديه ام را بپذيرى و دستور دهى كه طرازها را به شكل سابق خود برگردانند و اين كار را به عنوان هديه اى براى نيكى به من تلقّى كنى و روابط ميان من و خود را به صورت گذشته باقى گذارى. چون عبدالملک اين نامه را خواند، بسيار خشمگين شد و زمين بر او تنگ آمد و گفت: آيا مرا پست ترين كسى گمان برده كه در اسلام زاده شده است كه شتم و ناسزاى اين كافر را به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بپذيرم، كارى كه تا ابد باقى خواهد ماند و نتوان ننگ آن را از تمام مملكت عرب پاک كرد؟ چون در اين صورت مردم با درهم ها و دينارهاى روميان معاملات خود را انجام مىدهند. آنگاه عبدالملک مسلمانان را گرد آورد و با آنان در اين باره مشورت نمود، امّا هيچ كسى پيشنهادى عملى از خود ارائه نداد. در اين حال روح بن زنباع به او گفت: تو خود حلّال اين مشكلات را به خوبى مى شناسى، امّا عمداً نمىخواهى به او وقعى نهى! عبدالملک گفت: واى بر تو! او كيست! روح پاسخ داده «باقر» كه از خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است. عبدالملک گفت: راست گفتى، امّا من در نظر خواهى از او ترديد داشتم. سپس وى به عامل خود در مدينه نوشت كه محمّد بن على بن الحسين را با كمال احترام به سوى او روانه كند و به وى دويست هزار درهم براى آماده كردن وسائل سفر و سيصد هزار براى خرجش بدهد و همچنين مخارج لازم براى هر یک از همراهان آن حضرت را به وى بپردازد. وى فرستاده پادشاه روم را نيز نگه داشت تا امام باقر عليه السلام از راه برسد و در اين باره با وى مشورت كند و پاسخ او را بگويد. چون امام رسيدند، عبدالملک ماجرا را به آن حضرت باز گفت. امام باقر علیه السلام به او فرمود: اين امر بر تو بزرگ نيايد، اين مسأله از دو جهت ناچيز است، نخست آنكه خداوند عزّوجل نمىگذارد تا پادشاه روم تهديد خود را در مورد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم عملى كند و دوّم آنكه اين كار چاره دارد. عبدالملک پرسيد: چاره آن چيست؟ فرمود: همين حالا صنعتگران را بخوان تا پيش رويت سكه هاى درهم و دينار ضرب كنند و تو بفرما كه در یک روى اين سكه ها، سوره توحيد و در روى ديگر نام رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را نقش زنند و در گراگرد سكه ها نام شهر و نيز سالى را كه اين سكه ها در آن ضرب شده، بنگار و اوزان سى درهم را بدين ترتيب سه قسمت كن كه ده تا از آنها ده مثقال و ده تاى ديگر شش مثقال و ده تاى آخر پنج مثقال و در كل وزن تمام آنها بيست و یک مثقال باشد و آنها را از سى جدا كن بدين ترتيب وزن همه هفت مثقال مىشود. سنگ ترازوها را شيشه اى قرار ده كه در آنها زياده و نقصان راه نداشته باشد. وزن درهم ها و ده دينارها را هفت مثقال تعيين كن. درهم ها در آن موقع كسرويه بودند كه امروز به آنها بغليه مىگويند، زيرا رأس البغل آنها را براى عمر بن خطاب در مقابل سكه كسرويه ضرب كرده بود و بر روى آنها تصوير پادشاه نقش بسته و در زير تخت وى به فارسى نوشته شده بود «نوش خور» يعنى گوارا بخور وزن درهم اين سكه ها پيش از اسلام یک مثقال بود و درهم هايى كه وزن ده تا از آنها شش مثقال و ده تاى ديگر آنها پنج مثقال بود همان درهم هاى سميرى سبک و سنگين بودند و نقش آنها نقش اسب سوار بود. عبدالملک چنين كرد. محمّد بن على بن الحسين به او دستور داد كه سكه ها را در تمام شهرهاى اسلامى براى معاملات در اختيار مردم قرار دهد و تهديد كند كه هر كس كه در معاملات از غير اين سكه ها استفاده كند، كشته خواهد شد و معامله اش باطل و موقوف است مگر آنكه از سكه هاى اسلامى استفاده كند. عبدالملک فرمان امام را به كار بست و فرستاده پادشاه روم را به كشورش فرستاد و به او گفت: خداوند عزّوجلّ تو را از اقدامى كه در سر دارى مانع شود و من به كار گزارانم در تمام كشور چنين و چنان گفتم سكه ها و طراز رومى را از اعتبار ساقط كردم. به پادشاه روم گفته شد: به تهديدهاى خود در مورد پادشاه عرب جامه عمل بپوشان! پادشاه گفت: من با نامه هايى كه براى او فرستادم مىخواستم خشمگينش كنم چون من بر او قدرت داشتم و سكه هاى رومى در كشور او رايج بود، اینک بر او قدرت ندارم چون مسلمانان با سكه هاى رومى خريد و فروش نمىكنند و عملى كردن آن تهديدها از كسى كه آنها را بر زبان راند، امكان پذير نيست. بدين گونه پيشنهاد محمّد بن على بن الحسين تا امروز بر جاى ماند. آنگاه رشيد آن درهمى را كه در دست گرفته بود به طرف يكى از خدمتگزارانش افكند.(37) در واقع علم الهى كه پروردگار به سبب اخلاص امام باقر عليه السلام و تلاش فراوان وى در دعا و عمل بدو بخشيده بود، در وراى راهنمايى و ارشاد آن حضرت راهى برتر براى رويارويى با تهديد پادشاه روم بود و همين علم، امام حق را از مدعيانى كه به ناحق اين مقام را به خود اختصاص مىدادند، چه حكام ستمگر و چه علويانى كه بر سر حق ائمه با آنان به نزاع برمىخاستند، متمايز مىساخت. از همين روست كه در تاريخ اهل بيت عليهم السلام مى بينيم كه آنان چگونه شيعيان خود را به اذن خداوند به نور او و به تأييد ملائكه اللَّه از علم دين و نيز به علم حقايق خفيه مستفيض مىكردند. آنچه در زير نقل مى شود، برخى احاديث است كه شناخت ما را به مقام امامت بالاعم، و به درجات والاى امام باقر بالاخص، افزايش مىدهد. حلبى از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود: عدّه اى بر پدرم وارد شدند و از او پرسيدند: شاخصه امام چيست؟ آن حضرت فرمود: حدّ و شاخصه امام بس بزرگ است. چون بر او داخل شويد حرمتش را پاس داريد و در بزرگداشتش بكوشيد و بدانچه مىآورد ايمان آريد، بر اوست كه شما را هدايت كند و در او خصلتى است كه چون بر او وارد شويد هيچ كسى نمىتواند به خاطر بزرگى و ابهّت وى خيره بدو بنگرد، زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم چنين بود و امام نيز چنين است. پرسيدند: آيا شيعيانش را مىشناسد؟ فرمود: آرى همان ساعت كه آنها را ببيند مى شناسد پرسيدند: پس آيا ما از شيعيان توييم؟ فرمود: آرى، همه شما. پرسيدند: ما را از نشانه هاى آن آگاه ساز. فرمود: شما را از نامهايتان و نامهاى پدران و قبيله هايتان آگاه كنم؟ گفتند: آگاه فرما. پس پدرم آنان را از نامهايشان و نامهاى پدرانشان و قبايلشان آگاه فرمود. گفتند: درست گفتى، پدرم فرمود: آيا آگاه كنم شما را از آنچه در سر داريد؟ مى خواهيد درباره اين سخن خداوند تعالى كه فرمود: «كشَجَرَة طَيِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَ فَرْعُهَا فِي السَّماءِ». بپرسيد ما علم خود را به هر یک از شيعيانمان كه بخواهيم اعطاء مى كنيم. آنگاه پرسيد: اينها شما را قانع مىكند؟ گفتند: ما به كمتر از اين هم قانع مى شويم.(38) عبداللَّه بن معاويه جعفرى ماجراى خود را با والى مدينه كه وى را بانامه اى تهديدآميز به سوى امام باقر روانه كرده بود، نقل مىكند. وى مىگويد: آن حضرت اصلاً از نامه والى مدينه بيمناک نشد چون خداوند وى را آگاه ساخته بود كه آن والى به زودى از كار بركنار مىشود. عبداللَّه بن معاويه در تفصيل اين ماجرا مىگويد: اكنون آنچه را كه با گوشهاى خود شنيده و با ديدگانم از ابوجعفر عليه السلام ديده ام، برايتان نقل مىكنم. بر مدينه يكى از مردان آل مروان فرمانروايى داشت. او روزى در پى من فرستاد چون به نزدش آمدم هيچ كس پيش او نبود. پس به من گفت: اى پسر معاويه من تو را خواندم چون به تو اعتماد دارم و نيز مى دانم كه كسى جز تو پيغام مرا نمىرساند. من مايلم كه تو عموهايت، محمّد بن على و زيد بن حسين، را ديدار كنى و بديشان بگويى كه يا از كارهايى كه از شما خبرش به من رسيده دست برداريد و يا انكار كنيد. من به قصد ديدار ابوجعفر روانه شدم. او را ديدم كه به طرف مسجد مى رود همين كه به او نزدیک شدم لبخندى زد و گفت: اين ستمگر در پى تو فرستاد و به تو گفت: كه به عموهايت چنين و چنان بگو؟! عبداللَّه گويد: ابوجعفر تمام سخنان والى مدينه را برايم نقل كرد چنان كه گويى خود در آنجا حضور داشته است. سپس به من فرمود: اى پسر عمو، پس فردا از عهده كار او بر مىآييم. او از كار بر كنار و به مصر تبعيد مىشود، به خدا من نه جادوگرم و نه پيشگو، امّا اين خبر به من رسيده است. عبداللَّه بن معاويه گويد: به خدا سوگند دو روز از اين ماجرا سپرى نشده بود كه حكم عزل والى مدينه و تبعيد او به مصر به دستش رسيد و كس ديگرى به جاى او منصوب شد.(39) ابوبصير يكى از ياران خاصّ امام باقر عليه السلام نيز داستان خود را با آن حضرت نقل كرده كه چگونه مراقب كار وى بوده و او را تأديب كرده است وى مىگويد: در كوفه به زنى قرآن مى آموختم در اين اثنا اندكى به او خيره شدم، پس چون بر ابوجعفر وارد گشتم زبان به نكوهش من گشود و فرمود: هر كه در خلوت مرتكب گناه شود خداوند به او بى اعتنا خواهد شد. به آن زن چه گفتى؟ من از شرم صورتم را پوشاندم و توبه كردم و ابوجعفر فرمود: ديگر چنين نكن.(40) همچنين ابوبصير روايت مى كند كه چگونه امام باقر چندين سال پيش از روى كار آمدن بنى عبّاس، خبر چيرگى و سلطنت آنها را داده است. وى مى گويد: با امام باقر در مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نشسته بوديم. تازه امام سجّاد علیه السلام به شهادت رسيده بود. در اين هنگام دوانيقى و داوود بن سليمان به مسجد داخل شدند. اين واقعه قبل از زمانى بود كه حكومت به دست فرزندان عبّاس افتد تنها داوود به نزد امام باقر علیه السلام آمده و آن حضرت از او پرسيد: چه چيز دوانيقى را از آمدن باز داشت؟ داوود پاسخ داد: او جفا مى كند. امام فرمود: روزها سپرى شود تا آنگاه كه وى بر مردم ولايت كند، و بر گرده حرام سوار شود و خاور و باختر اين ديار را با طول عمر خود مالک مى شود و چنان گنجينه ها از اموال انباشته مىكند كه كسى پيش از او اينقدر گرد نياورده است. پس داوود برخاست و اين خبر را به دوانيقى رساند. دوانيقى به نزد امام آمد و عرض كرد: جز جلال و ابهّت تو هيچ چيزى مانع من از نشستن در كنار شما نبود. اين چه خبرى است كه داوود به من داد؟ آن حضرت فرمود: آنچه گفتم روى مى دهد. دوانيقى پرسيد: آيا حكومت ما پيش از حكومت شماست؟ امام باقر فرمود: آرى. دوانيقى پرسيد: آيا پس از من يكى ديگر از فرزندانم حكومت مى كند؟ امام پاسخ داد: آرى. دوانيقى پرسيد: آيا مدّت حكومت بنى اميّه بيشتر است يا مدّت حكومت ما؟ آن حضرت فرمود: مدّت حكومت شما، و بچّه هاى شما اين حكومت را به دست مى گيرند و چنان با آن بازى مى كنند كه انگار با توپ بازى مىكنند اين خبرى است كه پدرم به من فرموده است. چون دوانيقى به حكومت رسيد از سخن امام باقر عليه السلام در شگفت شد.(41) خصلتهاى پسنديده خداوند هيچ بنده اى را براى عهده دار شدن مقام امامت برنمى گزيند و او را حجّت آشكار خويش بر آفريدگانش قرار نمىدهد مگر آنكه خصلتهاى پسنديده در وجود او به كمال رسيده باشد و در خدا ترسى و اجلال او و نشان دادن اخلاص در بندگى كه در تمام گفتار و كردارش براى خدا الگو و نمونه باشد. پس جز به صواب سخن نمىگويد و جز كار نیک انجام نمىدهد. اگر ما به نقل برخى از خصلتهاى پسنديده امام باقر يا خصال يكى از معصومين عليهم السلام مى پردازيم، براى آن است كه شواهد روشنى بياوريم تا ما را به وجود اين صفات رهنمون شود ما بر سر آن نيستيم كه تمام زندگى امام را در اين صفات خلاصه كنيم و يا فضيلتها و ويژگيهاى پسنديده و والاى او را گرد آوريم. هرگز، ما از پيش مىدانيم كه زندگى آنان تصويرى واقعى از قرآن كريم است و آنچه ما درباره آنان مىدانيم تمام ابعاد زندگى آنها را در بر نمىگيرد، زيرا معمولاً گوشه اى از ويژگيها و فضايل آنان توجّه مورّخان را به خود جلب كرده است و آنان را واداشته تا درباره اين بُعد بيش از ابعاد ديگر بنويسند و از پرداختن به ديگر ابعاد در مقايسه با آن بُعد، دست نگه دارند. مثلاً آنان جنبه عبادت را در زندگى امام سجاد عليه السلام بسيار برجسته كرده از آن بسيار سخن گفته اند، امّا بُعد علمى آن حضرت را فروگذارده اند و بر عكس در مورد امام باقر عليه السلام بيشتر به جنبه علمى آن حضرت پرداخته اند تا به جوانب ديگر. بنابراين ما به ذكر برخى از پرتوهايى كه از زندگى امام باقر بر ما تابيده است، بسنده مى كنيم و خواننده را وامى گذاريم تا خود با قياس با آنچه ذكر مىشود به ديگر ابعاد ناگفته آن حضرت نيز پى برد. ابن شهرآشوب در كتاب مناقب در مورد امام باقر مى نويسد: او راستگوترين و گشاده روترين و بخشنده ترين مردمان بود. در ميان اهل بيت كمترين ثروت و در عين حال بيشترين هزينه را داشت. هر جمعه یک دينار صدقه مى داد و مى فرمود: صدقه روز جمعه به خاطر فضيلت اين روز بر ديگر روزها، دو چندان مىشود. چون پيشامدى غمانگيز به او روى مى نمود زنان و كودكان را جمع مىكرد و آنگاه خود دعا مىكرد و آنان آمين مىگفتند. بسيار ذكر خدا مىگفت. راه مىرفت در حالى كه ذكر خدا مىكرد. غذا مىخورد در حالى كه ذكر خدا مىكرد با مردم سخن مىگفت، امّا اين امر او را از ذكر خدا باز نمىداشت. فرزندانش را جمع مىكرد و به آنان مىفرمود تا سر زدن آفتاب ذكر بگويند. هر كس از آنان را كه مىتوانست قرآن بخواند به تلاوت قرآن و هر كس را كه نمىتوانست به گفتن ذكر، امر مىفرمود. شيخ مفيد نيز درباره آن حضرت مىگويد: مراتب بخشندگى او در خاص و عام آشكار و بزرگوارىاش در ميان مردم مشهور و با وجود كثرت عيال و متوسّط بودن وضع زندگىاش به تفضيل و احسان شناخته شده بود. از سليمان بن دمدم نقل شده است كه گفت: آن حضرت از پانصد درهم تا ششصد و تا هزار درهم جايزه مىداد و هيچ گاه از دادن صله به برادران و ديداركنندگان و اميدواران و آرزومندانش به ستوه نمىآمد. هر گاه مىخنديد، مىفرمود: خداوندا بر من خشم مگير!. آبى در كتاب نثر الدر مى نويسد: هر گاه فرد دردمند و گرفتارى را مىديد، زير لب استعاذه مىگفت و هيچ گاه از اهل خانه اش شنيده نشد كه به فقير بگويد: اى فقير خدا به تو بركت دهد و يا اى فقير اين را بگير بلكه آن حضرت همواره مىفرمود كه فقيران را با بهترين نامهايشان صدا بزنند.(42) ابو نعيم اصفهانى به هنگامى كه از امام باقر در كتاب خود (حليةالاولياء) نام مىبرد او را با اين صفات وصف مىكند: حاضر، ذاكر، خاشع، صابر ابوجعفر محمّد بن على الباقر.(43) درباره خشوع فراوان آن امام در برابر خداوند، از افلح، آزاد كرده ابوجعفر بشنويم كه چه مىگويد: با محمّد بن على به قصد حج بيرون شدم. چون به مسجد درآمد به خانه خدا نگريست با بانک بلند گريست. عرض كردم: پدر و مادر فدايت مردم به شما مىنگرند اى كاش اندكى صداى خود را پايين مىآورديد. امام به من پاسخ داد: واى بر تو اى افلح! چرا نگريم؟! شايد خداى تعالى در اثر اين گريه بر من به مهربانى بنگرد و فردا در پيشگاهش سرفراز و رستگار شوم. افلح گويد: آنگاه امام طواف كرد و سپس آمد تا نزد مقام نماز گزارد. سپس سر از سجودش برداشت و ديدم كه پيشانى آن حضرت از بسيارى اشک، خيس و تر شده است. افلح مىافزايد: آن حضرت هر گاه مى خنديد، مىفرمود: خداوندا بر من خشم مگير!(44) فرزند بزرگوارش امام جعفر صادق عليه السلام در وصف اخلاص و عبادت پدرش چنين مىفرمايد: پدرم بسيار ذكر خدا مىگفت. من با او مىرفتم، و او ذكر خدامىگفت. با او غذا مىخوردم و او ذكر خدا مىگفت. با مردم سخن مىگفت، امّا اين امر او را از ذكر خدا باز نمىداشت. زبانش را مىديدم كه به كامش مىچسبيد و با اين وصف پيوسته از گفتن ذكر لا اله الا اللَّه باز نمىايستاد. ما را جمع مىكرد و به ما مىفرمود كه تا سر زدن آفتاب ذكر خدا بگوييم و هر یک از ما را كه مىتوانست بخواند به تلاوت قرآن فرمان مىداد و هر كه نمى توانست، مىفرمود ذكر بگويد.(45) امام صادق عليه السلام در همين باره باز مىفرمايد: من بستر پدرم را مىگستردم و انتظار مىكشيدم تا بيايد. چون او به بسترش مىآمد و مىخوابيد من نيز به سوى بستر خود مىرفتم. شبى او دير كرد و من به جستجويش به مسجد رفتم. مردم همه در خواب بودند. ناگهان پدرم را ديدم كه در مسجد به حال سجده است. در مسجد جز او كس ديگر نبود. ناله اش را مىشنيدم كه مىگفت: پيراسته اى پروردگارا! تو، به حقيقت پروردگار منى. از روى تعبّد و بندگى تو را سجده مىكنم. معبودا! كردار من اندک است پس تو خود آن را برايم دو چندان كن. بارالها! مرا از شكنجه ات در روزى كه بندگانت را برمىانگيزى، در امان نگاه دار و بر من نظر كن كه تو البته توبه پذير و مهربانى.(46) آن حضرت بسيار به قرآن عشق مىورزيد و بدان علاقه نشان مىداد و تحت تأثير آيات آن قرار مىگرفت. ابان بن ميمون قداح گويد: ابوجعفر عليه السلام به من فرمود: قرآن بخوان؟ پرسيدم: از كدام سوره بخوانم؟ فرمود: از سوره نهم (توبه). ابان گويد: آمدم كه حواس خود را بر آن سوره متمركز كنم آن حضرت فرمود: از سوره يونس بخوان ابان گويد: اين آيه را خواندم: « لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا الْحُسْنَى وَزِيَادَةٌ وَلاَ يَرْهَقُ وُجُوهَهُمْ قَتَرٌ وَلاَ ذِلَّةٌ».(47) « براى كسانى كه ايمان آوردند نيكوى و زيادت است و هرگز بر رخسارشان گرد خجالت و ذلّت ننشيند.» امام با شنيدن اين آيه فرمود: بس است. آنگاه گفت: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: در شگفتم كه چطور وقتى قرآن مىخوانم پير نمىشوم.(48) او از كتاب پروردگارش، معارف دينى را الهام مىگرفت تا آنجا كه راويان را وامىداشت تا از وى در باره منشأ قرآنى گفته هايش سؤال كنند. ابوالجارود در اين باره ماجرايى نقل كرده است. وى مىگويد: ابوجعفر عليه السلام فرمود: چون درباره چيزى با شما سخن گفتم مرا از سرچشمه قرآنى آن بپرسيد. سپس فرمود: خداوند از قيل و قال و تباه شدن مال و بسيار سؤال كردن نهى فرموده است. پرسيدند: اى فرزند رسول خدا اين مورد در كجاى قرآن آمده است؟ فرمود: خداوند عزوجل در كتابش مىفرمايد: « لاَ خَيْرَ فِي كَثِير مِن نَجْوَاهُمْ...».(49) « هيچ خيرى در بسيارى از نجواهاى آنان نيست.» و مىفرمايد: « وَلاَ تُؤْتُوا السُّفَهَاءَ أَمْوَالَكُمُ الَّتِي جَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ قِيَاماً(50)». « و اموالى كه خداوند شما را به نگاهبانى آن گماشته به دست سفيهان مدهيد.» و نيز مىفرمايد: « لَا تَسْأَلُوا عَنْ أَشْيَاءَ إن تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤْكُمْ».(51) « از چيزهايى مپرسيد كه چون براى شما آشكار شود، بدتان مىآيد و غمناک مىشويد.» چون از احوالش جويا مىشدند، فرصت را غنيمت مىشمرد و پاسخى مىداد كه هم تذكرى بود براى خودش و هم پند و تذكرى براى پرسش كننده، در اين باره روايت شده است كه به محمّد بن على عليه السلام عرض شد: چگونه صبح كردى؟ فرمود: صبح كرديم در حالى كه در نعمت غوطه وريم و به گناهان گرفتار. خداوند با ارزانى داشتن نعمتها بر ما، به ما دوستى مىورزد و ما با ارتكاب معاصى به او خشم مىگيريم در حالى كه ما بدو نيازمنديم و او از ما بىنياز است.(52) آن حضرت عليه السلام كاملاً به فرمان خداوند تسليم بود. يكى از اصحابش روايت مىكند كه عدّه اى نزد ابوجعفر آمدند و ديدند كه پسر آن حضرت بيمار و خود وى نيز ناراحت و اندوهگين است و آرام و قرار ندارد. ديداركنندگان گفتند: به خدا قسم اگر به وى مصيبتى رسد، مىترسيم از او چيزى ببنيم كه خوش نداريم. پس ديرى نپاييد كه صداى شيون و زارى بر آن پسر بلند شد. در اين لحظه امام باقر با رويى گشاده و حالتى متفاوت با آنچه پيش از اين داشت، بر ديدار كنندگانش وارد شد. آنان عرض كردند: فدايت شويم، ما از حالتى كه شما پيش از اين داشتيد، مىترسيديم (با مرگ اين كودک) حادثه اى پيش آيد كه موجب اندوه و ناراحتى ما شود! حضرت به آنان پاسخ داد: ما مايليم كسانى كه به آنان علاقه داريم، سالم بمانند و بهبود يابند. اما هنگامى كه فرمان خدا جارى مىشود به آنچه كه او دوست مىدارد گردن مىنهيم.(53) آن حضرت از انجام هيچ كردار صالحى فرو گذار نمىكرد. در اين باره روايت جالبى از زبان يكى از اصحاب آن حضرت نقل شده است. راوى مىگويد: ابوجعفر عليه السلام در تشييع جنازه يكى از مردان قريش حاضر شد. من نيز با آن حضرت بودم. مردى بنام عطاء در ميان تشييع كنندگان بود. ناگاه زنى فرياد سرداد. عطاء گفت: اى زن اگر ساكت نشوى ما باز مىگرديم، امّا زن خاموش نشد و در نتيجه عطاء بازگشت. راوى مىگويد: به ابوجعفر گفتم: عطاء بازگشت امام پرسيد: چرا؟ گفتم: اين زن فرياد سر داد و عطاء به او گفت: يا خاموش شو يا ما باز مىگرديم و چون اين زن دست از فرياد بر نداشت عطاء هم بازگشت. امام عليه السلام فرمود: به راه خود ادامه دهيم. اگر ما باطلى را با حق ببينيم و حق را به باطل واگذاريم حق مسلمان را ادا نكرده ايم. چون بر جنازه نماز گزارده شد، صاحب عزا به ابوجعفر عرض كرد: باز گرد كه تو پاداش خود را گرفتى خداوند تو را بيامرزد. تو نمىتوانى راه بروى، امّا آن حضرت از بازگشت امتناع ورزيد. به آن حضرت عرض كردم: صاحب عزا به تو اجازه بازگشت داد و من حاجتى دارم كه مىخواهم آن را از شما درخواست كنم: آن حضرت پاسخ داد: من با جنازه مىروم. ما به اجازه او نرفتيم و به اجازه او هم باز نمىگرديم بلكه اين فضل و پاداشى است كه ما آن را طلب كرده بوديم. انسان تا آن اندازه كه به دنبال جنازه مىرود، پاداش آن را دريافت مىكند.(54) معاشرت آن حضرت با ديگران در نهايت ادب و بزرگوارى بود. به عنوان مثال ابوعبيده از ادب امام باقر عليه السلام به هنگام سفر روايتى نقل كرده و گفته است: من رفيق راه ابوجعفر بودم. ابتدا من سوار مىشدم و سپس آن حضرت. پس چون هر دو بر پشت مَركب سوار مىشديم، سلام مىكرد و احوال مىپرسيد مانند كسى كه انگار تا اين لحظه دوستش را نديده بود و با من مصافحه مىكرد و به هنگام پايين آمدن، پيش از من فرود مىآمد و چون هر دو قرار مىيافتيم، سلام مىداد و احوالپرسى مىكرد چنان كه گويى تازه دوستش را ديده است. پس به او عرض كردم: اى فرزند رسول خدا كارى مىكنى كه پيشينيان ما چنين نكردهاند و اگر حتّى یک بار هم اين كار را بكنند، بسيار است. |