برگشت به صفحه دين

 بسم الله الرحمن الرحيم

حضرت امام جعفر صادق عليه السلام

نام: جعفر علیه السلام

پدر و مادر: امام ‏باقر علیه السلام و اُمّ فَرْوَه دختر قاسم بن ‏محمّد بن ابىبكر.

شهرت: صادق

كُنيه: ابو عبداللَّه

زمان و محل تولّد: 17 ربيع الاول سال ‏83 هجری قمری در مدينه متولد شد.

طاغوتهاى زمان ‏امامت: يزيد بن عبد الملک (نهمين خليفه اموى تا آخرين خليفه اموى)، سفّاح و منصور دوانيقى.

زمان و محل شهادت: 25 شوّال سال 148 هجری قمری در سنّ 65 سالگى به دستور منصور دوانيقى، مسموم و در مدينه به شهادت رسيد.

مرقد شريف: قبرستان بقيع، در مدينه.

دوران زندگى: در دو بخش:

      1 - دوران قبل از امامت، 31 سال ( از سال 83 تا 114)

      2 - دوران امامت تا آخر عمر، 34 سال ( از سال 114 تا 148) كه دوران شكوفايى اساس تشيّع بود، آن ‏حضرت در اين دوران از فرصت جنگ بنى‏اميّه و بنى عباس، استفاده نموده و دانشگاه اسلامى را در سطح عميق و وسيع تشكيل داد، كه چهار هزار نفر شاگرد داشت، و اسلام ناب محمّد و على را از زير حجاب اسلام بنى اميّه، آشكار ساخت.

نـژادى پاک و بزرگوار

جشن ولادت

   امّت اسلام در هفدهم ربيع الاول، يكصد و سى ششمين(1) سالگرد ولادت پيامبر اسلام ‏صلى الله عليه و آله و سلم را جشن گرفته بودند. در همين حال در خانه‏ رسالت موجى از سرور و شادى جريان داشت. اين خانه چشم به راه فرود آمدن كرامت و افتخارى در خود بود تا بر ارج و بلنداى آن افزوده شود.

   در آن شب و در آن فضاى مبارک، امام صادق ‏عليه السلام چشم به جهان ‏گشود. او شراره درخشانى بود كه آسمان سخاوت او را به زمينيان بخشيده ‏بود تا از پرتو آن نور گيرند و در زير درخشش تابناكش راه خود را به سوى‏ خير و نيكى و صفا باز يابند.

   آن ‏حضرت از پدر و مادرى بزرگوار زاده شد:

   1 - پدرش امام محمّد بن على بن حسين بن على بن ابيطالب معروف به ‏باقر بود كه نسبت ايشان هم از سوى مادر و هم از سوى پدر به امام ‏على ‏عليه السلام مى‏رسيد. چرا كه پدرش فرزند امام حسين بن على و مادرش از نوادگان امام حسن بود، كه اين خانواده نخستين و اصيل‏ ترين بيت فاطمى ‏محسوب می شد. اين خانواده در واقع خوشبوترين و زيباترين گُلى بود كه‏ در بيت رسالت روييده بود.

   2 - مادرش فاطمه دختر قاسم بن محمّد بن ابوبكر بود. اين زن نيز به ‏نوبه خود هم از سوى پدر و هم از سوى مادر اولين مهتر از سلاله ابوبكر به شمار مى‏آمد. نياى او، محمّد بن ابوبكر، از مجاهدان سپاه حضرت على‏ عليه السلام ‏بود، امام على شوهر مادر محمّد بود، زيرا آن‏ حضرت پس از وفات ‏ابوبكر، همسرش، اسماء بنت عميس، را به زنى گرفت و بدين ترتيب ‏محمّد را در دامان خويش پرورش داد و از دانش خود او را بهره ‏مند ساخت به طورى كه محمّد فدائى پاكبازى براى اسلام شد. آن‏ حضرت پس‏ از آنكه به خلافت رسيد، محمّد را به حكومت مصر برگماشت و وى در همان جا به دستور معاويه، كشته شد.

   امام جعفر صادق علیه السلام بدين گونه عصاره جهاد مقدّس بود. وى از پدر و مادرى زاده شده بود كه هر دو از سلاله اى پاک و بزرگوار به شمار مى‏آمدند.

رشد و پرورش امام علیه السلام

   ولادت امام صادق در روزگار جدّش، امام زين العابدين، كه مراتب ‏فضل و عظمتش همه آفاق را پر كرده بود، صورت پذيرفت. او در سايه ‏تربيت جدّش كه تمام معانى بزرگى و عظمت را بدو مى‏آموخت و تمام‏ مفاهيم فضيلت و كمال را به او آموزش مى‏داد، مى‏زيست. و همواره زهد و عبادت و تلاش و كوشش جدّش را در راه خدا نظاره‏ گر بود. ديدن اين‏ امور، تأثير بسيارى در روح او گذارد تا آنكه آن ‏حضرت به سن دوازده ‏سالگى رسيد.

   وقتى كليدهاى امامت عامه به پدرش امام باقر عليه السلام انتقال يافت ‏و آن ‏حضرت براى بجا آوردن تكاليف و مسئوليّتهاى خود به بهترين نحو قيام كرد، امام صادق ‏عليه السلام جوانى نمونه و رشيد شده بود كه ديدگان شيعيان ‏را به خود معطوف مى‏ساخت و آنان او را ششمين رهبر والاى خود مى‏پنداشتند.

سفر آن حضرت به شام

   امويّان در دوران پايانى حكومت خود كه جريانهاى فكرى متناقض در ميان امّت اسلام رواج يافته بود، آخرين تلاشهاى خود را براى پوشاندن‏ حقايق، و اثبات متناقضات به كار مى‏گرفتند و مى‏كوشيدند رخدادهاى ‏سياسى را با روش سياسى اسلاف منحرف خود، رتق و فتق كنند.

   يكى از امور شگفتى آفرين حكومت آنان در اين برهه آن بود كه ‏همچنان كه سال تغيير مى ‏كرد جامه خلافت نيز در ميان آنان دست به‏ دست مى‏گشت به طورى كه مى‏توان گفت: سالى جديد آغاز نمى‏شد مگر آنكه خليفه ‏اى جديد روى كار آمده باشد. علّت اين امر آن بود كه مردم، بنى اميّه را از خود طرد كرده بودند و از كرنش در برابر حكومت باطل آنان ‏سر باز مى‏زدند.

   به ويژه در اين برهه امام باقر علیه السلام از سختيها و ستمهاى امويّان بى بهره نبود، زيرا او پناهگاه حق و حق خواهان و پايگاه مظلومانى بود كه با سياست ‏امويّان به ستيز برخاسته بودند.

   در آن برهه شيعه به خاطر اقدامات ستمگرانه بنى اميّه، به مصايب ‏و شدايد بزرگى گرفتار آمد چنان كه امام باقر علیه السلام مى‏فرمايد:

  « سپس حجاج آمد. او شيعيان را به بدترين شكل مى ‏كشت و آنان را به هر گمان و تهمتى دستگير مى ‏كرد».

   اوضاع به گونه ‏اى بود كه اگر كسى را زنديق و يا كافر مىخواندند، برايش خوشايندتر از آن بود كه وى را شيعى و هواخواه حضرت على ‏عليه السلام بدانند.

   از آنجا كه خليفه اموى مى ‏خواست حكومت خود را بر امام باقر علیه السلام تحميل كند و قدرت خود را به رخ او بكشد، درست همانند رفتارى كه ‏جهان امروز سياست با مخالفان سياسى خود انجام مى‏دهد، آن‏ حضرت را به شام فرا خواند. امام باقر علیه السلام نيز فرزند عزيزش امام صادق علیه السلام را در اين سفر با خود برد.

روزگار امامت حضرت صادق علیه السلام

    در سال ‏117 هجرى، هنگامى كه امام باقر علیه السلام به عنوان قربانى گرانبهاى ‏سياست ستمگرانه بنى اميّه، به جوار پروردگارش شتافت فرزندش امام ‏جعفر صادق علیه السلام را، كه آن هنگام در سن 34 سالگى بود، به مركز و مدرسه‏ اى ‏كه صدها تن از صاحب نظران و انديشمندان در آن گرد آمده بودند سفارش فرمود. اين مدرسه در واقع هسته دانشگاه بزرگى بود كه امام ‏صادق علیه السلام پس از پدر خود آن را بنيان گذاشت، همچنين آن ‏حضرت، امامت‏ مردم را بر عهده امام صادق علیه السلام نهاد.

   بدين ترتيب رهبرى دينى امّت و مسئوليّتهاى بزرگ امور سياسى آنان ‏به امام صادق علیه السلام انتقال يافت.

دانشگاه بزرگ

   شايد نتوان در تاريخ همانند مدرسه امام صادق علیه السلام، مدرسه ‏اى فكرى ‏يافت كه توانسته باشد نسلهاى متوالى را تحت تأثير خود قرار دهد و اصول ‏و افكار خود را بر آنها حاكم سازد و مردمى متمدّن و فرهيخته با كيان ‏و موجوديّتى يگانه بنيان نهاده باشد.

   اشتباه است اگر بخواهيم دستاوردهاى اين مدرسه را فقط محدود به ‏كسانى كنيم كه در آن به تحصيل علم پرداخته و معاصرانش از آن چيزها آموخته باشند، بلكه دستاوردهاى اين مدرسه در انديشه ‏هايى است كه در جامعه ايجاد كرده و در مردان پرورش يافته ‏اى است كه سيماى تاريخ‏ و سيماى مسلمانان را دگرگون ساختند و تمدّنى را پديد آوردند كه تا قرنهايى دراز پايدار و پا بر جا بود.

   در تاريخ ثبت است كه شمار كسانى كه مستقيماً از افكار و انديشه ‏هاى ‏اين دانشگاه سيراب شده ‏اند، به چهار هزار تن مى‏رسيده است.(2) و زمانى‏اهميت اين مسئله براى ما روشن مى‏شود كه بدانيم اين مدرسه در آگاهى ‏بخشى به مردم مسلمان دوران خود و نيز مسلمانانى كه تا امروز از پى آنها آمده ‏اند و نقش اول داشته و اينكه فرهنگ اصيل اسلامى تنها از اين‏ چشمه فيّاض، جريان گرفته است، چرا كه پژوهشهاى انجام شده ثابت ‏كرده است كه فرهنگهاى رواج يافته در ميان مسلمانان از انديشه‏ هاى ‏مسيحى و يهودى، افراد نفوذى آنان سرچشمه گرفته و يا از انديشه‏ هاى ‏فلاسفه يونانى و هندى كه كتابهايشان به عربى ترجمه شد و مسلمانان ‏اصول و انديشه ‏هاى خود را بر اساس آنها بنيان نهادند، تأثير پذيرفته ‏است.

   بنابراين جز مكتب امام صادق علیه السلام هيچ مدرسه و مكتب فكرى اسلامى، باقى نماند كه از كيان و وحدت و اصالت خود در تمام ابعاد زندگى‏ محافظت كند. علّت اين امر آن بود كه پيروان اين مكتب، به اين مدرسه‏ و افكار آن كاملاً اعتماد داشتند و همين اعتماد بود كه آنان را به نگاهبانى ‏از اين مكتب و چهره ويژه آن در طول قرنها وامى‏داشت تا آنجا كه آنان‏ رواياتى را كه در اين مدرسه مى‏شنيدند دهان به دهان بازگو مى‏كردند و اگر چيزى مى‏نوشتند تا هنگامى كه از كسانى كه اين روايات را از امام نقل‏ مى‏كردند، اجازه مخصوص نمى‏گرفتند، به نشر آنها همّت نمى‏گماردند.

   اگر ما بدانيم كه فرهنگ اسلامى، اعم از شيعى و سُنى، بر پيشوايان معاصر با امام صادق ‏عليه السلام، همچون پيشوايان مذاهب چهار گانه اهل سنّت‏ كه مسلمانان تنها بر مذاهب آنان تمسّک كرده ‏اند، تكيّه داشته است و دريابيم كه اكثر اين پيشوايان انديشه‏ هاى دينى خود را از اين مكتب ‏بهره ‏گرفته ‏اند تا آنجا كه ابن ابى ‏الحديد ثابت كرده است كه علم مذاهب چهار گانه اهل سنّت در فقه، به امام صادق بازگشت مىكند و مورّخ ‏مشهور، ابونعيم اصفهانى در اين باره گفته است: شمارى از تابعان از امام ‏صادق روايت نقل كرده ‏اند از جمله: يحيى بن سعيد انصارى، ايوب ‏سختيانى، ابان بن تغلب، ابو عمرو بن علاء و يزيد بن عبداللَّه بن هاد و همچنين پيشوايان برجسته از او نقل حديث كرده ‏اند. كسانى همچون: مالک بن انس، شعبه حجاج، سفيان ثورى، ابن جريح، عبداللَّه بن عمر، روح بن قاسم، سفيان بن عيينه، سليمان بن بلال، اسماعيل بن جعفر، حاتم بن اسماعيل، عبدالعزيز بن مختار، وهب بن خالد، ابراهيم بن ‏طهمان و مسلم بن حجاج نيز در صحيح خود به احاديث نقل شده از آ ن ‏حضرت ‏احتجاج كرده است،(3) اگر ما از تمام اين امور آگاهى يابيم ‏آنگاه به درستى خواهيم دانست كه فرهنگ اصيل اسلامى تنها و تنها به ‏امام صادق و مدرسه اى كه او بنيان گذارد، باز مى ‏گردد.

   از سوى ديگر اگر بدانيم كه تنها يكى از دانش آموختگان اين مدرسه، يعنى جابر بن حيّان، دانشمند و رياضيدان پر آوازه كه جهان همواره او را صاحب دانشى عظيم در زمينه رياضيات مى‏داند، 500 رساله در رياضيات داشته كه تمام آنها را امام صادق‏ عليه السلام بر وى املاء كرده بود، آنگاه به افاضات بى شمار اين مدرسه بر دانش اندوزانش به خوبى پى‏خواهيم برد.

   محمّد بن مسلم از آن ‏حضرت 16000 حديث در علوم گوناگون روايت ‏كرده است. اين نكته درباره بسيارى ديگر از دانشمندان گرانقدر نيز صدق‏ مى‏كند به طورى كه يكى از آنان مى‏گويد: در اين مسجد (مسجد كوفه) 900 استاد را ديدم كه هر كدام مى‏گفتند: قال جعفر بن محمّد! حتّى‏ ابوحنيفه مى‏گويد:

   « اگر آن دو سال نبود هر آينه نعمان _ نام كوچک ابوحنيفه _ نابود مى شد».

   بالاخره آنكه بايد بدانيم كه از هيچ یک از دوازده امام و بلكه چهارده ‏معصوم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم هم در ميان آنان محسوب است، به اندازه ‏اى ‏كه از امام صادق روايت نقل كرده ‏اند، روايت نقل نشده است. دانشمندان ‏متأخر شيعه، به گردآورى رواياتى كه از معصومين ‏عليهم السلام نقل شده‏ پرداخته ‏اند. بحارالانوار مجلسى شامل 110 جلد است. جامع الاخبار نراقى كتابى است در رديف بحار الانوار و مستدرک بحارالانوار هم‏ چيزى همانند بحار است، امّا بيشترين صفحات اين كتابها و نظاير آنها شامل احاديث امام صادق‏ عليه السلام، كه بيشتر اين احاديث در فقه و حكمت ‏و تفسير و مانند آنها مى‏باشد.

   امّا از رواياتى كه در ديگر علوم از آن ‏حضرت نقل شده، جز اندكى به ‏دست ما نرسيده است، زيرا بيشتر اين روايات قربانى اختلافات سياسى ‏شده كه متعاقب دوران امام صادق علیه السلام به وقوع پيوست. چه بسيار كتابهاى‏ خطى شيعه كه به آتش منحرفان سوخته شد و از بين رفت!!

   تنها بهره كتابخانه ‏هاى فاطميون و مصر از اين ميان به بيش از سه ‏ميليون نسخه خطى مى رسد. چه بسيار كتابهايى كه امواج خروشان دجله ‏و فرات آنها را به كام خود كشيد و يا به آتش طمع عبّاسيان در بغداد و كوفه ‏سوخت!! چه بسيار محدثان دانشمند و فرهيخته ‏اى كه دانشهاى گوناگون ‏در دلهايشان موج مى‏زد و مى‏تپيد، امّا از ترس كشتارها و جنايات ‏عبّاسيان، جرأت اظهار و نشر آنها را نداشتند!!

   اين ابن ابى عمير است كه روزگارى دراز در زندانهاى بنى عبّاس به سر برد و متأسفانه، تأليفاتش در اين مدّت پنهان ماند و حتّى زير خاک دفن‏ شد و خاک آنها را خورد و بدين‏سان احاديث بسيارى و از جمله صحيحةالاعمال از بين رفت.

   اين محمّد بن مسلم است كه 30000 حديث از امام صادق ‏عليه السلام حفظ است، امّا حتّى يكى از آنها را هم نقل نمى‏كند!

   هنگامى كه ما از اين مسائل آگاه مى ‏شويم، مى ‏توانيم به عمق فرهنگ اين مدرسه جهان اسلامى و نيز وسعت افق پهناور آن پى ببريم.

   مشهور است كه روش امام جعفر صادق علیه السلام مطابق با جديدترين روشهاى ‏آموزش و پرورش در جهان بوده است. حوزه درسى آن‏ حضرت، به‏ تربيت متخصصان اهتمام نشان مى‏داد. مثلاً هشام بن حكم متخصص در مباحث تئوريک بود و يا زرّاره و محمّد بن مسلم و عدّه ‏اى ديگر در مسائل‏ دينى تخصّص داشتند و جابر بن حيان متخصّص رياضيات بود و... به ‏طورى كه وقتى كسى نزد آن‏ حضرت براى علم اندوزى مى‏آمد، او مى‏پرسيد كه خواهان آموختن كدام علم است؟ اگر مرد پاسخ مى‏داد: فقه. امام او را به متخصّصان فقه راهنمايى مى‏كرد و اگر مى‏گفت: تفسير، او را به متخصّصان تفسير دلالت مى‏كرد و به همين ترتيب اگر مى‏گفت: حديث‏ يا سيره يا رياضيات يا پزشكى يا شيمى، آن ‏حضرت وى را به برجستگان‏ و خبرگان در اين علوم راهنمايى مى‏كرد و آن دانشجو به ملازمت هر كس ‏كه خود مى‏خواست، درمى‏آمد تا پس از مدّتى به دانشمندى توانا و برجسته در دانش دلخواه خود تبديل شود.

   كسانى كه به مدرسه امام صادق ‏عليه السلام مىآمدند، اهل منطقه و ناحيه اى ‏خاص نبودند. سرشت جهان اسلام در عصر امام صادق علیه السلام چنان بود كه‏ گسترش علم و فرهنگ و معرفت را در هر خانه ‏اى اقتضا مى‏كرد. زيرا فتوحات پى در پى مسلمانان، دروازه‏ هاى تازه ‏اى از راههاى گوناگون ‏زندگى و آداب و رسوم و انديشه‏ هاى مردم را به روى آنان مى‏گشود و موجب پديد آمدن برخوردى تازه ميان انديشه ‏هاى اسلامى و تئوريهاى ‏ديگر مى‏شد. اين برخورد تازه در طريقه زندگى در نزد مسلمانان و امتزاج‏ آن با آداب و رسوم ايرانيان و روميان و ديگر همسايگان حكومت اسلامى ‏موجب مى‏شد تا جامعه نوينى پديد آيد كه عميقاً و كاملاً تحت تأثير وضع‏ جديد قرار گيرد و از راه اسلام منحرف گردد و همين امر باعث ايجاد تناقضاتى در حيات جامعه مسلمانان شد و باز نمودهاى منفى بسيارى از اين امتزاج طبيعى و ناگهانى از خود بر جاى گذارد.

   از اين رو، مردم در آن روزگار به فرا گيرى علم و دانش شتاب ‏ورزيدند و براى دستيابى به دانش بيشتر، خود را به محضر امام صادق‏ عليه السلام ‏رساندند. طوايف گوناگونى از گوشه و كنار جهان اسلام به نزد آن ‏حضرت ‏رفتند، مركز حساسى كه آن‏ حضرت انتخاب كرده بود، دستيابى آنان را به ‏وى آسان مى‏ساخت چرا كه آن ‏حضرت در بيشتر عمر خود، مدينه را كه به ‏مثابه عصب حساس جهان اسلام به شمار مى‏آمد به عنوان مقرّ و پايگاه ‏خود اختيار كرد. هر ساله گروه هاى بسيارى از مسلمانان براى اداى ‏مناسک حج و رفع مشكلات و مسائل عملى و نظرى خود به حرمين (مكّه‏ و مدينه) رهسپار مى‏شدند و در آنجا بود كه آنان با امام صادق‏ علیه السلام و مدرسه بزرگ آن ‏حضرت برخورد مى‏كردند و هر آنچه را كه ‏مى‏خواستند در نزد حضرتش مى‏يافتند.

   در اينجا، مناسبت دارد كه اجمالاً به موج الحادى كه در دوران زندگى امام صادق ‏عليه السلام بر جامعه اسلامى يورش آورده بود، اشاره‏ اى كنيم. اين ‏موج با مدرسه امام صادق نيز برخورد كرد، امّا آن را سدى استوار و خلل ‏ناپذير يافت كه از عهده پاسخ گويى به آن موج برآمد و آن را از حركت ‏باز انداخت و به غبار تبديل كرد. از آنجا كه ما مى‏كوشيم زندگى آن امام‏ بزرگ را خلاصه وار بررسى كنيم و خطوط ويژه مدرسه بزرگ آن ‏حضرت ‏را مشخص سازيم، بايد مرورى گذرا نيز به اين موج فراگير داشته باشيم.

   پيش از اين گفتيم كه فتوحات اسلامى، موجب شد تا برخوردهاى ‏نيرومندى ميان مسلمانان و تازه مسلمانان پديد آيد. از آنجا كه بيشتر مسلمانان درک و بينشى شايسته و استوار از اسلام نداشتند، اين ‏برخوردها به نتيجه‏ اى نامطلوب و منفى انجاميد، و مسلمانان را به دو گروه تقسيم كرد.

   گروه اوّل محافظه كاران و قشرى گرايانى بودند كه تنها جنبه ظاهرى دين را گرفته و از فهم جوهر و حقيقت و كُنه آن باز مانده بودند. اينان ‏عقل و خرد خود را همراه با آن معيارها گم كرده بودند. گروه خوارج از پيشتازان اين گرايش بودند چنان كه اشاعره نيز اين گونه بودند، البته با ملاحظاتى در طوايف آنها از نظر اختلاف در كميّت و كيفيّت.

   گروه دوّم تندروهايى بودند كه شديداً از وضع موجود در جامعه تأثير پذيرفته بودند. اينان معيارها را به كنارى افكنده و تنها بدانچه عقلهاى ‏كوته آنها بر حسب اختلاف گرايشها و دگرگونى شرايط، به آنان ديكته ‏مى‏كرد، اكتفا كرده بودند. در پيشاپيش اين گروه، ملحدان و پس از آنها با فاصله بسيار معتزله و ديگر فرقه ‏هايى كه بديشان نزديک بودند، جاى ‏داشتند.

   بنا به طبيعت وضع اجتماعى موجود در آن روزگار كه مرتد بدحال تراز كافر اصيل قلمداد مىشد، آنان مجبور به استتار بودند. اگر چه مرتد ان‏در همان هنگام جزو اقليّت به شمار مى‏آمدند، امّا انديشه‏ هايشان را از آبشخور فلسفه يونان، سيراب مى‏كردند.

   اعراب تا آن روزگار با انديشه هاى يونانى هيچ آشنايى نداشتند، آشنايى آنان هنگامى آغاز شد كه نهضت ترجمه در عصر امام صادق ‏عليه السلام‏ و پس از آن صورت پذيرفت.

   از اين رو تنها شمار اندكى از مسلمانان كه تمام ابعاد فلسفه نظرى ‏اسلام را درک كرده و به وجوه تفاوت ميان آنها و ديگر تئوريها پى برده‏ بودند، مى‏توانستند با اقامه دليل و برهان اصول فكرى اسلام را اثبات كنند و اصول و تئوريهاى ديگر مكاتب را در هم بكوبند.

   اين عده اندک با كسانى برخورد مى كردند كه معلومات آنها بر مجموعه اى از احاديثى كه از ابوهريره و امثال او روايت شده بود محدود بود و اصلاً به تناقضات فراوانى كه در آنها به چشم مى‏خورد، توجه نشان‏ نمى دادند. اينان خود را بر حقّ گمان مى‏كردند و مى‏پنداشتند كه از توانايى‏ كافى براى اثبات ادعاهاى توخالى و بى‏اساس خود بهره مندند. از اين رو مى‏بينيم كه هر كدام از آنها حزبى راه مى‏اندازد و مردم را پنهانى به خود فرا مى‏خواند.

   بنابراين، امام بر خود لازم ديد كه در برابر اين گروه ها به ستيزه ‏برخيزد و اوهام باطل آنها را از هم بشكافد. آن ‏حضرت براى رسيدن به‏ اين هدف سه طرح خردمندانه ترسيم كرد:

   1 - او قسمتى از مدرسه ‏اش را به كسانى اختصاص داد كه از فلسفه ‏يونان بالأخص و ساير فلسفه ‏ها بالأعم آگاهى داشتند و به خوبى از نظر اسلام درباره آنها و دلايلى كه آن فلسفه‏ ها را نقض مى‏كرد، آگاه بودند. كسانى همچون هشام بن حكم متكلم پرآوازه و عمران به ايمن و محمّد بن‏ نعمان احول و هشام بن سالم و ديگر مشاهير علم و حكمت و كلام كه به‏ معيارهاى نظرى‏ اسلام نيز آگاه بودند.

   2 - آن ‏حضرت به نوشتن رساله هاى همچون «توحيد مفضل» و « اهليجه» و... اقدام كرد.

   3 - رويارويى شخصى با سران انديشه ‏هاى الحادى.

   از آنجا كه طرح سوّم در رويارويى با اين موج الحاد از دو طرح ديگر مؤثرتر و كار آمدتر بوده، سزاوار است كه اندكى بر روى آن توقف كنيم‏ و برخى از ماجراها و رويدادهاى مهمى را كه در اين خصوص رخ داده است با هم بخوانيم:

   1 - ابن ابى العوجاء و ابن طالوت و ابن اعمى و ابن مقفع به همراه ‏گروهى از كافران در موسم حج در مسجدالحرام گرد آمده بودند. امام ‏صادق ‏عليه السلام نيز در آن هنگام در مسجد الحرام حضور داشت و براى مردم‏ فتوا مى‏داد و قرآن را تفسير مى‏كرد و سؤالاتشان را با آوردن دليل و برهان ‏پاسخ مى‏گفت. كافرانى كه آنجا حضور داشتند از ابن ابى العوجاء درخواست كردند كه در محضر امام گستاخى كرده سؤالى بپرسد كه وى را در ميان اطرافيانش رسوا سازد.

   ابن ابى العوجاء درخواست آنان را پذيرفت. پس از آنكه مردم از گرد امام صادق ‏عليه السلام پراكنده شدند، ابن ابى العوجاء نزد آن ‏حضرت رفت‏ و گفت: اى ابوعبداللَّه! مجلس ها اماناتند(4) و هر كه را سُرفه گريبانگير شود ناگزير از سرفه كردن است. آيا به من اجازه پرسش مى‏دهى؟ امام ‏فرمود: هر چه مى‏خواهى بپرس.

   ابن ابى العوجاء پرسيد: چقدر مىخواهى اين خرمن را لگدمال كنيد و به اين سنگ پناه آريد و اين خانه، برافراشته بر سنگ و كلوخ را بپرستيد و گرداگردش چونان شتر هروله كنيد؟! اينجا كسانى هستند كه‏ در اين باره مى‏انديشند و اين كارها را كردار فردى بى خرد و بى بصيرت ‏مى‏دانند. پاسخم گوى كه تو رأس اين امر (دين) و بزرگ آن هستى.

   امام صادق علیه السلام در پاسخ او فرمود:

   « راستى هر كه را خداوند گمراه و دلش را كور كند، حقّ را ناديده ‏انگارد و به جستجوى آن برنخيزد و شيطان دوست و صاحب او مى‏شود و او را به وادى هلاكت مى‏افكند و بيرونش نمى‏برد. اين خانه ‏اى است كه‏ خداوند بدان آفريدگانش را به بندگى گرفت تا با آمدن به سوى آن‏ طاعتشان را بيازمايد. پس آنان را بر تعظيم و زيارت آن برانگخيت و آن ‏را قبله نماز گزارانش گرداند. اين خانه شعبه ‏اى از رضوان خداست و راهى‏ است كه به آمرزش او مى‏انجامد. اين خانه بر قرارگاه كمال، استوار شده‏ و مجمع عظمت و شكوه است. خداوند آن را دو هزار سال پيش از گستردن زمين آفريد پس سزاوارترين كس براى اطاعت از آنچه فرموده و خوددارى از آنچه باز داشته، همانا خداوند آفريننده ارواح ‏و صورتهاست.

   ابن ابى العوجاء گفت: براى كسى كه غايب است و در ميان نيست؟!

   امام صادق عليه السلام فرمود: « اى واى بر تو! چگونه غايب است كسى كه با خلقش شاهد است و از رگ گردن بديشان نزديك‏تر است سخنشان را مى‏شنود و نهفته ‏هايشان را مى‏داند. مكانى از وجود او خالى نيست، و مكانى او را در بر نگرفته است، و به مكانى نزدیک تر از مكانى ديگر نيست نشانه‏ هايش برايش، به اين گواهى مى‏دهد و افعالش بر آن دلالت ‏مى‏كند. به خدايى كه پيامبرش را به آيات محكم و دلايل آشكار مبعوث ‏كرد، محمّد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم كسى است كه اين گونه عبادت را براى ما آورد. پس اگر درباره كار او اشكال دارى، بپرس.

   ابن ابى العوجاء از شنيدن اين سخنان، سرآسيمه شد و ندانست چه ‏بگويد. از مقابل امام ‏عليه السلام برگشت به همراهانش گفت: از شما خواستم كه ‏بسترى براى خوابم بگستريد، امّا شما جاى مرا بر سنگريزه ‏ها (آتش) افكنديد!

   همراهانش به او گفتند: خاموش باش! به خدا سوگند كه تو با سر در گمى و لب فرو بستن خويش، ما را رسوا ساختى و ما امروز هيچ كس را در محضر جعفر صادق از تو حقيرتر نديديم.

   ابن ابى العوجاء گفت: آيا به من چنين مىگويد؟ او [امام صادق عليه السلام] فرزند كسى است كه سرهاى همه اينان را كه مى‏بينيد (با دست به كسانى‏ كه در مسجد الحرام بودند اشاره كرد) تراشيد. [يعنى آنان به فرمان جدّش ‏حج مى‏گذارند].

   یک بار ديگر ابن ابى العوجاء نزد امام آمد و از وى درباره حدوث ‏جهان پرسيد. امام به او فرمود:

   « هيچ كوچک و بزرگى نيافتم مگر آنكه چون بدان پيوست، بزرگ شد و اين خود انتقال از حالت نخست است و اگر جهان قديم مى‏بود نه از بين ‏مى‏رفت و نه دگرگون مى‏شد، زيرا چيزى كه از بين مى‏رود و يا دگرگون ‏مى‏شود رواست كه وجود و يا بطلان هم بپذيرد. بنابراين با وجودش پس ‏از عدم، داخل در حدث مى‏شود و با بودنش در ازل در قدم نيز داخل ‏مى‏شود در حالى كه صفت حدوث و قدم در یک شى‏ء جمع نمى‏شود».

   ابن ابى العوجاء گفت: دانش خود را در اين دو حالت و دو زمان بنا بر دلايلى كه براى اثبات حدوث جهان ذكر كرديد، به كار گيريد و بگوييد اگر اشياء بر همان كوچكى خود باقى مى ‏ماندند، چطور مىتوانستيد بر حدوث جهان استدلال كنيد؟

   امام صادق عليه السلام فرمود:

   « ما از همين جهان كنونى سخن مىگوييم، پس اگر آن را بالا برديم يا پايين آورديم جهان ديگرى خواهد شد كه هيچ چيز همچون همين بالا بردن و يا پايين آوردن آن توسط ما، بر حدوث آن دلالت نمى‏كند، امّا من ‏تو را پاسخ مى‏گويم، زيرا توانسته ‏اى ما را ملزم كنى. پس مى‏گوييم: اشياء اگر بر همان حالت صغر و كوچكى خود باقى بمانند چون توهّم مى‏شود كه‏ اگر چيزى بدانها بپيوندد بزرگتر مى‏شوند و همين جواز تغيّر، خود دليل ‏قديم نبودن جهان است و تغيّر آن مستلزم دخول جهان در حدوث است‏ و در پس اين براى تو سودى نيست اى عبد الكريم».(5)

   بار ديگر ابن ابى العوجاء كه تمام نيرنگ و دلايل خويش را گرد آورده ‏و خود را مجهز ساخته بود براى بحث با امام جعفر صادق ‏عليه السلام به محضر ایشان رفت، امّا هنوز مباحثه خود را آغاز نكرده بود كه یک باره چهره ‏اش ‏به ‏سختى سياه شد پس برخاست ‏امّا نتوانست باز گردد تا آنكه ‏از دنيا رفت.(6)

   با مرگ ابن ابى العوجاء آن هم به اين شيوه، دفتر الحاد كه ياران ‏و ياورانى هم داشت، درهم پيچيده شد و راهبر الحاد كه داراى قدرت ‏و شوكت و حزبى بزرگ بود از بين رفت.

   2 - از هشام بن حكم روايت شده است كه گفت: زنديقى در مصر زندگى مىكرد كه درباره ابوعبداللَّه ‏عليه السلام چيزهايى شنيده بود. از اين رو به ‏مدينه آمد تا با آن ‏حضرت مناظره كند، امّا او را نيافت. به وى گفته شد: امام به مكّه رفته است. زنديق نيز به سوى مكّه بيرون آمد. ما در آن‏ هنگام با ابوعبداللَّه الصادق همراه بوديم. حضرت در حال طواف بود كه‏ زنديق نزد ايشان آمد و به او نزدیک شد و سلام كرد.

   ابوعبداللَّه از او پرسيد: نامت چيست؟

   گفت: عبدالملک.

   پرسيد: كنيه ات چيست؟

   گفت: ابوعبداللَّه.

   پرسيد: آن مَلِكى كه تو بنده اويى، كيست؟ آيا از ملوک زمين است يا از ملوک آسمان؟ و درباره پسرت بگو آيا بنده خدايان آسمان است يا بنده خدايان زمين؟ آن مرد خاموش ماند.

   امام به او فرمود: بگو، امّا مرد خاموش بود.

   پس امام به او فرمود: چون از طواف فارغ شديم نزد ما بيا.

   چون ابوعبداللَّه ‏عليه السلام از كار طواف فارغ شد، زنديق به نزد او آمد رو به ‏روى حضرت نشست. همه ما نيز آنجا حضور داشتيم. ابوعبداللَّه پرسيد: آيا مىدانى كه زمين زير و زبرى دارد؟

   مرد گفت: آرى!

   پرسيد: زير آن رفته اى؟

   مرد گفت: نه!

   پرسيد: آيا مىدانى كه زير آن چيست؟

   مرد گفت: نمى‏دانم، امّا گمان كنم زير آن چيزى باشد.

   امام صادق فرمود: گمان، تا زمانى كه يقين به دست نياورى (نشانه) عجز است.

   سپس پرسيد: آيا به آسمان رفته ‏اى؟

   گفت: نه!

   پرسيد: آيا مىدانى در آن بالا چيست؟

   گفت: نه!

   پرسيد: آيا به مشرق و مغرب رفته اى و به آنچه پشت آنهاست ‏نگريسته ‏اى؟

   گفت: نه!

   فرمود: شگفت از تو! نه به مشرق و مغرب رسيده ‏اى و نه به زير زمين ‏و نه به آسمان رفته ‏اى و نه آنچه را كه آنجاست يافته ‏اى تا از آنچه پشت ‏آنهاست آگاهى يابى، در حالى كه تو آنچه را كه در آنهاست انكارمى كنى! آيا خردمند چيزى را كه نمى‏شناسد منكر مى‏شود؟

   زنديق پاسخ داد: هيچ كس جز تو اين سخن با من نگفته بود!

   امام فرمود: پس تو در اين باره ترديد دارى؟ شايد باشد و شايد نباشد.

   زنديق گفت: و شايد اين باشد (آنچه كه من گويم).

   ابو عبداللَّه ‏عليه السلام فرمود:

   « اى مرد براى كسى كه نمىداند حجّتى بر آنكه مىداند نيست و جاهل را بر دانا حجت نيست. اى برادر اهل مصر از من درياب، آيا مگر نمى‏بينى كه خورشيد و ماه و شب و روز داخل مى‏شوند و از يكديگر سبقت نمى‏گيرند، مى‏روند و بازمى‏گردند و مجبور و خاضعند. براى آنان ‏جز جايى كه دارند جاى ديگرى نيست. پس آنان اگر نيرو و قدرت دارند مى‏توانند بروند و بازنگردند اگر مجبور و مضطر نيستند. چرا شب به‏ هنگام روز و روز به هنگام شب جلوه گر نمى‏شود؟ بلكه آنان براى خدا به اضطرار افتاده‏ اند اى برادر مصرى. اعتقادى كه شما به سوى آن مى‏گراييد و مى‏پنداريد از دهر است. (ماده و طبيعت) اگر دهر آنان را مى‏برد چرا بازشان مى‏گرداند و اگر بازشان مى‏گرداند چرا مى‏بردشان؟ آيا مگر آسمان را برافراشته و زمين را فرو گذاشته نمى‏بينى؟ نه آسمان بر زمين فرو مى‏افتد و نه زمين بر فراز آنچه در زير آن است، به نشيب ‏مى‏آيد. به خدا سوگند كه خالق و مدبرش آن را نگه داشته است».

   هشام گويد: زنديق با شنيدن اين سخنان بر دست ابوعبداللّه عليه السلام ايمان آورد و آن ‏حضرت به هشام گفت: او را امشب درياب و آموزشش ده.

   3 - زنديق ديگرى نزد امام صادق آمد و از او درباره برخى مسائل ‏نظرى پرسش كرد ميان امام صادق و زنديق اين بحث در گرفت.

زنديق: چگونه مردم خداى را عبادت مى كنند در حالى كه او را نديده ‏اند؟

   امام صادق علیه السلام فرمود: دلها، خدا را با نور ايمان مى بينند و خردها با بيداريشان آن را مانند امور آشكار، ثابت مى‏كنند و ديدگان با ديدن ‏زيبايى تركيب و استوارى تأليف (پيوستگى) او را مى‏بينند.

   از طرفى پيامبران و آياتش و كتابها و محكماتش وجود او را اثبات ‏مى ‏كنند و دانشمندان از نشانه ‏هايش بر عظمت او بى آنكه ديده شود، بسنده كرده ‏اند.

   زنديق: آيا خداوند نمى ‏تواند خود را بر مردم بنمايد تا او را ببينند تا بعد از آن با يقين كامل عبادت شود؟

   امام صادق: براى امور محال پاسخى نيست.(7)

   زنديق: از كجا پيامبران و فرستادگان را اثبات مى ‏كنى؟

   امام صادق: وقتى كه، ثابت كرديم كه خالقى صانع و متعالى ‏وجود دارد و اين صانع، حكيم است روا نيست كه آفريدگانش او را نظاره كنند و بر او دست سايند و يا او با خلايقش مباشرت كند و آنان نيز با او مباشرت كنند، او به آنان نيازمند باشد و آنان نيز بدو نيازمند باشند. ثابت شد كه خداوند بندگانى را سفيران خود گرفت كه مردم را به مصالح و منافع خويش و چيزهايى كه پايدارى ايشان در آنها است و فنايشان در ترک آنها، دلالت مى‏كنند. پس وجود آمران و ناهيان از جانب خداوندحكيم و دانا در ميان مخلوقاتش ثابت شد. در اينجا ثابت مى‏شود كه براى ‏مخلوقات معبرانى هستند. آنان پيامبران و برگزيدگان خلق اويند. حكيمانى كه به حكمت تأديب شده و از جانب او مبعوث گشته ‏اند. در احوال مردم با آنان شريكند بنا بر آنكه مردم با او در خلق و تدبير شريكند. از جانب حكيم دانا به حكمت و دلايل و براهين و شواهد، مثل‏ زنده كردن مردگان و شفا دادن كوران و پيس‏ها، مؤيد و پشت گرمند.

   زنديق: خدا، موجودات را از چه خلق كرد؟

   امام صادق عليه السلام: از هيچ چيز.

   زنديق: چگونه شىء از لا شىء پديد مىآيد؟

   امام فرمود: اشياء از چند وجه برون نيستند. يا از چيزى خلق شده اند و يا از غير چيز. پس اگر از چيزى خلق شده اند، آن چيز قديم است‏ و قديم، حادث نيست و تغيير نمى‏كند و يا اينكه اين شى‏ء جوهرى واحد و رنگى واحد باشد. در اين صورت اين رنگهاى مختلف و اين جوهرهاى‏ فراوان و موجود در اين جهان از انواع و اقسام گوناگون، چگونه پديد آمده اند؟ اگر چيزى كه از آن اشياء پديد مى‏آيد، زنده باشد مرگ از كجا آمده است؟ و اگر چيزى كه از آن اشياء پديد مى‏آيد، مرده باشد، پس‏ حيات از كجا آمده است؟ و نيز جايز نيست از زنده و مرده پديد آمده ‏باشند، زيرا زنده تا هنگامى كه زنده است از او ، مرده پديد نيايد و نيز ميّت نمى‏تواند قديم باشد چرا كه همواره مرگ ملازم با اوست و مرده نه ‏قدرتى دارد و نه بقايى.

   زنديق: اين سخن از كجا آمده است كه اشياء ازلى هستند؟

   امام صادق ‏عليه السلام: اين سخن كسى است كه گرداننده اشياء را انكار كرده ‏و پيامبران و سخنان آنان و انبياء و اخبارى را كه از آن خبر داده ‏اند دروغ ‏پنداشته و كتابهايشان را خرافه خوانده و براى خود دينى مطابق با آراء و خواسته‏ هاى خويش وضع كرده است. اشياء از گردش فلک بدانچه در آن است، بر حدوث خود دلالت مى‏كنند».

  هنگامى كه ما گفتار خود را از اين مباحثات سرشار از نظريات فلسفى از یک سو و نظريات دينى از سوى ديگر به پايان مى‏بريم و آنها را با هم ‏وفق مى‏دهيم و افكار و انديشه ‏هاى باطل را رد مى‏كنيم، بايد دريابيم كه ‏فلسفه اسلامى پس از گذشت یک قرن كامل از انقضاى مدرسه امام‏ صادق ‏عليه السلام بود كه توانست صاحب ركن و ستونى براى خود شود. اينجا بود كه مسلمانان توانستند مكتبى اصيل و با ويژگيهايى خاصّ خود در ميان‏ مكاتب فلسفى جهان به وجود آورند.

   با وجود اين مىبينيم اين نظرياتى كه در احاديث منقول از امام صادق عليه السلام به وفور يافت مىشود از اصالت و ويژگى كاملى برخوردار است در حالى كه نظريات ديگر همچون خس و خاشاک دريا مى‏ماند كه ‏از هر سويى گرد مى‏آمد بدون اينكه پاسخگوى مسائل مردم بوده و يا با آنها تناسب داشته باشد. اين نكته در مورد صورت اين نظريات بود، امّا در مورد واقعيّت آنها بايد دانست كه اين نظريّات در ايجاد سازگارى ميان‏ اصول دينى و پژوهش هاى فلسفى به سختى محكوم به شكست شدند به طورى ‏كه به تأويل در متون و نصوص صريح اسلامى پناه بردند و يا آنها را تا آنجا مستقل مطرح كردند كه هرگز جزو فلسفه اسلام محسوب نشدند.

   امّا مىبينيم كه نظريات امام صادق عليه السلام همواره از ژرفاى انديشه اسلامى و آيات قرآن و احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و نيز از قوانين و تعاليم ‏اسلامى نشأت مى‏گيرد تا آنجا كه اين نظريات به مثابه جزيى جدا نشدنى ‏از كيان واحد و اصيل اسلام به شمار مى‏آيند. در همين حال مى‏توان شاهد همساز كردن فطرت انسان و خود آگاهى او چه در معنى و چه در دليل نيز بود.

موضع گيريهايی تابناک

گذرى كوتاه به رويدادها

   بنى ‏اميّه خاندانى بودند كه نسبشان از طريق اميّة بن حرب، به قريش ‏مىرسيد. اينان در زمان جاهليّت با بنى هاشم سر ستيز و دشمنى داشتند، تا آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به تبليغ رسالت اسلامى در ميان مردم برانگيخته شد. اين قبيله، سرسختانه با رسالت پيامبر به مبارزه برخاست، امّا سرانجام ‏در برابر امواج نيرومند آن به زانو درآمد و تا مدّتى تسليم آن شد.

   پس از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و رويدادهاى تكان دهنده و سختى به وقوع ‏پيوست. بنى اميّه اميدى به بازگشت به صحنه سياسى نداشتند تا آنكه‏ خلافت به عثمان رسيد. آنگاه بود كه آنان بارقه ‏اى اميدوار كننده يافتند و به تعقيب آن پرداختند.

   تقدير خواست كه عثمان كشته شود همچنان كه تاريخ مقدّر كرد كه ‏پسران عموى او به خونخواهى او برخيزند. از اين لحظه تاريخ بنى اميّه در حكومت اسلامى آشكار مى‏شود.

   معاويه لعنة الله علیه با امام على ‏عليه السلام، خليفه شرعى، به بهانه گرفتن انتقام خون ‏عثمان، به ستيزه برخاست و چون ياران فراوانى به گرد خود جمع كرد، خويشتن را خليفه مردم اعلام كرد و سپس پيشتر رفت و گفت: من ‏و فرزندانم پادشاهيم و مردم بندگان ما هستند و پست‏ تر از ما.

   سلسله بنىاميّه بر مردم حكم مىراندند. بنا بر اين كه صاحب اختيار آنانند و مردم بايد فرمانبردار آنها باشند و گر نه شمشير و انواع و اقسام قتل‏ و شكنجه در انتظار آنان است.

   انقلابهايى از سوى مردم در مخالفت آشكار با اوضاع تيره زمان ‏صورت پذيرفت و اگر چه تمام آنها به شكست انجاميد، ريشه ‏هاى آنها باقى ماندند تا بار ديگر قوّت بگيرند و مردم را در راه انقلاب هدايت‏ كنند.

   تقريباً تمامى اين انقلابها به انگيزه خونخواهى امام حسين ‏عليه السلام فرزند دخت گرامى رسول اللَّه ‏صلى الله عليه و آله و سلم، كه براى احياى حقّ، با باطل به ستيز برخاست و به فجيع ‏ترين شكل به شهادت رسيد، صورت مى‏گرفت.

   امّا بنى عبّاس فرقه ‏اى بود كه خود را به عموى پيامبر منتسب مىكرد. اين گروه سوابق غير قابل توجهى در تاريخ مبارزه با سياست حكومت‏ بنى‏اميّه داشتند، امّا همين سوابق غير قابل اعتنا، ويژگى و اعتبارى در ميان ‏مردم مخالف با سياست امويّان براى آنها به ارمغان آورده بود.

   سال انقلاب فرا رسيد و انقلاب نماينده خود را به خراسان يعنى تقريباً آخرين نقطه از ديار اسلام، جايى كه ياران انقلاب حضور داشتند، گسيل ‏كرد تا انقلاب را در وقت معين خود، آشكار سازند.

   ابومسلم خراسانى فردى بود كه به ضرورت دگرگون ساختن اوضاع، به هر طريق كه باشد، ايمان داشت و جز اين امر به چيزى ديگر معتقد نبود.

   در واقع اين باور او را كور و كر ساخته بود و همين اعتقاد راسخ، موفقيّت و كاميابى بنى عبّاس را در انقلابشان نسبت به ساير مخالفان‏ بنى‏اميّه، فراهم مى‏ساخت. زيرا انقلابيون غالباً از دست يازيدن به‏ محرّمات و لو اينكه پيروزى آنها هم منوط به همين محرّمات باشد، خوددارى مى‏ورزيدند در حالى كه ياران و هواخواهان بنى‏اميّه از هيچ اقدامى‏ كه به سلطه آنها كمک مى‏كرد و يا دشمنانشان را طعمه مرگ و نابودى ‏مى‏ساخت فرو گذار نمى‏كردند. بنابراين اگر گروهى با همين شيوه به مبارزه ‏با آنها برمى‏خواست، احتمال پيروزى دو طرف در اين نبرد برابر بود.

   ابومسلم در ميان منتسبان به نهضت نوين عبّاسى شخص منحصر به ‏فردى نبود بلكه بيشتر رهبران اين نهضت نظير و هم طراز وى بودند آنان ‏در راه رسيدن به سرورى و حكومت هيچ مانعى نمى‏شناختند و تمسّک به ‏هر كارى را براى رفع موانع، روا و مجاز قلمداد مى‏كردند.

   ابومسلم از كوفه، مركز رهبرى نهضت، دستوراتى را دريافت كرد كه ‏در يكى از قسمتهاى آن چنين آمده بود:

   همانا تو مردى از ما، اهل بيت، هستى. وصيّت مرا حفظ كن. به اين ‏قبيله از يمن توجّه داشته باش و با آنان همراه شو و از پس آنان مسكن‏ بگير و ربيعه را در كارشان متّهم ساز، امّا درباره مضر بدان كه آنان‏ نخستين دشمنان هستند، پس به هر كس مشكوک شدى او را بكش و اگر مى‏توانى كارى كنى كه در خراسان كسى به عربى سخن نگويد، اين كار را انجام ده و هر جوانى كه (قامتش) به پنج وجب مى‏رسد و به او ظنين ‏شدى به قتلش رسان و با اين پيرمرد، سليمان بن كيد، مخالفت مكن و از فرمانش سر متاب و چون كار بر تو دشوار شد از طرف من تنها به او بسنده ‏كن. والسلام.

   ابومسلم بخصوص احتياج به دريافت چنين اوامر و وصايايى نداشت، زيرا چنان كه گفته شد وى مردى بى نهايت خونريز بود. وى چه بسيار از رهبران مخالفان را به خانه خويش مهيمان كرد و آنگاه آنان را به خيانت ‏كُشت و يا چه بسيارى مردان صالح و نيكوكار را امان داد، امّا پس از آن‏ امان نامه خود را نقض كرد. و به سختى به قتلشان رساند. بى گناهان ‏بسيارى به دست ابومسلم كشته و حرمتهاى بسيارى بدون دليل به دست‏ او دريده شدند و...

   رهبران كوفى نيز در ارتكاب جنايت دست كمى از ابومسلم نداشتند. آنان با مردى از بنى هاشم به نام محمّد بن عبداللَّه(8) بيعت كردند. چون ‏فرصت را مناسب ديدند، انقلاب را به سرقت بردند و آن را به انحصار خويش درآوردند و به ياران و ياوران خويش و حتّى به مؤسس انديشه‏ انقلاب (ابومسلم) سخت گرفتند و با كسى كه اندكى قبل با وى دست‏ بيعت داده بودند، از در خلاف درآمدند و او را گرفتند و به ‏خيانت كشتند.

   اين همان ابومسلم، پايه گذار حكومت عبّاسيان است كه منصور به او خيانت مىكند و او را به بدترين شكل به قتل مى‏رساند.

   همچنين وى در حقّ عيسى بن موسى خيانت مىكند و او را از منصب ولايت عهدى كه روزى به عنوان تقدير از خدمات گرانقدر وى به او اعطا كرده بود، بركنار مى‏كند.

   بنى عبّاس همچنين در حقّ كسانى همچون ابوسلمه خلال، يعقوب بن داوود، فضل بن سهل، جعفر برمكى، يحيى حسنى و... كه خدمات ‏شايانى براى حكومت آنان انجام داده بودند و مى‏بايست از آنان تقدير و سپاسگزارى مى‏شد، خيانت روا داشتند.

موضع امام صادق عليه السلام

   برخى بر اين باورند كه عصر امام صادق ‏عليه السلام مناسب ‏ترين و مساعدترين دوران ها بود. اگر امام دست به ايجاد یک انقلاب مذهبى حقى مى‏زد كه ‏طى آن خلافت به كسى كه شايستگى عهده دارى آن را از نظر خدا و رسولش داشت، برمى‏گشت. چرا كه اين عصر، دوره تحوّل و بسيارحساسى در تاريخ اسلامى به حساب مى‏آمد كه در آن پرده ‏هايى كه زمان‏ بر روى واقعيّتها و حقايق دينى كشيده بود كنار رفته بود، امّا واقعيّت غير از اين ادّعاست. واقعيّت آن است كه امام صادق حتّى یک روز هم ‏نتوانست در صحنه سياسى دعوت خود را اظهار كند.

   امويّان، چنان كه گفتيم، از هيچ گونه جنايتى در راه خاموش ساختن ‏آتش انقلاب مخالفانشان باک نداشتند در حالى كه آن‏ حضرت هرگز در راه‏ حقّ به باطل پناه نبرد و براى اجراى عدل و داد از ظلم و ستم ‏يارى نجست.

   بنى عبّاس هم نه خوش كردارتر از برادران اموى خود بودند و نه براى ‏استحكام بخشيدن به پايه هاى حكومت خود از امويّان در خونريزى ‏و نيرنگ بازى خوددارتر. از همين رو بود كه آنان توانستند حكومت‏ بنى‏اميّه را به سختى در هم بكوبند و بدين سان حكومت بنى اميّه با باطل ‏درهم كوفته شد و ميان اين دو طايفه معارضه گرديد.

   همچنين، بنى عبّاس از هر حركتى براى دعوت بنى هاشم سود جستند و از نارضايتى عمومى كه طالبيون به وجود آورده بودند، بهره بردارى‏ كردند و پيوسته آرزوها و آرمانهاى بزرگ مردم را در گوش آنان باز مى‏خواندند. از همين رو برپايى یک انقلاب شيعى امكان پذير نبود. به خصوص انقلابى كه در آن از ريختن خونهاى بى گناهان و دريدن‏ حرمتهاى مقدّس، خوددارى شود. يكى از دلايل نبود امكانات قيام در عصر عبّاسيان اين است كه طايفه اى از پسر عموهاى امام چه در عصر ايشان و چه بعد از آن، انقلاب كردند، امّا به موفقيّت دست نيافتند و سرنوشت آنان همان سرنوشتى بود كه پدرانشان در عصر امويّان با آن ‏رو به رو گشتند.

   با وجود اين موارد، امام صادق ‏عليه السلام در انديشه استحكام پايه هاى انقلابى فكرى بود كه به انقلابى سياسى نيز ختم مى‏شد. اين مقصود با نشر و گسترش بى پرده و روشن حقايق دينى و تاريخى كه منجر به ايجاد فضايى شايسته براى كاشتن تخم انقلاب فكرى و سياسى مى‏شد، به دست ‏مى‏آمد، تا آنجا كه مطرح شد امام موسى بن جعفر عليه السلام، فرزند بزرگوار امام صادق، همان قائم آل محمّد است!! اين مسأله در حقيقت تعبيرى ‏بود از باز گرداندن حكومت غصب شده و حقّ پايمال شده آل محمّد صلى الله عليه و آله و سلم ‏به آنان، زيرا شيعه از رهگذر اين امر از رعايتها و توجّهات گسترده اى كه ‏در دگرگون ساختن اوضاع سياسى تأثيرات بزرگى داشت، برخوردار گشتند، امّا هواخواهان و پيروان نهضت شيعى با افشاى اين راز و اين ‏نقشه به نهضت خيانت كردند و نتيجه آن شد كه امام كاظم ‏عليه السلام را دستگيركردند و براى سالهاى بسيار در بند انداختند و بدترين شكنجه ها و مصيبتها را در حقّ شيعه روا داشتند.

   امّا روح انقلابى كه امام صادق آفريده بود، همچنان تا پس از مرگ هارون الرشيد، در زمان امام رضا علیه السلام نوه امام ششم، روشن و پاينده بود و به‏ اعلان ولايت عهدى آن‏ حضرت كه در واقع راهى مستقيم براى باز گرداندن ‏خلافت به فرزندان حضرت على‏ عليه السلام بود، منجر شد. ولى تقدير آن بود كه امام ‏رضا پيش از مرگ مأمون به شهادت رسد.

   به هر حال امام صادق در سالهايى كه پس از پدرش امامت مسلمين را عهده دار شد، فضايى صالح و آماده براى انقلاب خلق كرد. از اين رو طبيعى بود كه دستگاه حاكم اجازه ندهد كه آن ‏حضرت به آرامى نقشه خود را عملى سازد و راهى را كه مى‏خواهد طى كند. اگر چه وى هيچ گاه‏ مستقيماً با دستگاه حكومت به معارضه برنمى‏خواست، زيرا قطع روابط امام با عبّاسيان هشدارى بد براى آنان و برانگيزنده خشم سرشار و زور و قهر شديد آنان بر وى بود.

   یک بار منصور از امام صادق خواست تا همچون ائمه جور، با او هم ‏ركاب شود. وى به امام پيغام داد: چرا همچون ديگر مردمان دور و بر ما را نمى‏گيرى؟ امام صادق به او پاسخ داد:

   « ما چيزى نداريم كه به خاطر آن از تو بترسيم و چيزى نزد تو نيست ‏كه ما را تمنّاى آن باشد و تو نه در نعمتى هستى كه تو را به خاطر آن ‏تهنيت گوييم و نه در مصيبتى كه به خاطر آن تو را تسليّت دهيم. پس ما نزد تو به چه كار آييم؟».

   منصور به امام نوشت: با ما همراه شو تا نصيحتمان گويى.

   حضرت به او پاسخ داد:

   « هر كه دنيا را خواهد تو را نصيحت نمىگويد و هر كه آخرت را خواهد با تو مصاحبت نمىجويد».

   منصور با خواندن اين پاسخ گفت: به خدا سوگند او تفاوت منازل دنياخواهان و آخرت جويان را در نزد من به خوبى آشكار ساخت.

   اكنون كه از توضيح خطوط گسترده سياست امام صادق علیه السلام در برخورد با حكومت هاى هم عصرش فراغت يافتیم، شايسته مى‏بينیم كه برخى از سختيها و فشارهايى كه از ناحيه دستگاه حاكمه بر حضرت يا بر برخى از يارانش، آن هم تنها به جرم حقّ خواهى و حقّ گويى آنان، وارد شد اشاره كنم.

   _  سفاح، امام صادق را از مدينه به حيره انتقال داد تا در آنجا بتواند او را به قتل برساند، امّا خداوند امام را از شر او آسوده ساخت.

   _ پس از سفاح، زمان منصور فرا رسيد. او دوازده سال به آزار و اذيت ‏امام ‏عليه السلام پرداخت و او را هفت بار به مدينه و ربذه و كوفه و بغداد انتقال ‏داد، امّا هر بار منصور او را مى‏طلبيد و براى دلجويى حضرت به ايراد عذر و بهانه مى‏پرداخت و با خوارى مى‏رفت و امام صادق نيز به خوبى‏ و خوشى باز مى‏گشت.

   در اينجا بى مناسبت نيست كه براى آگاهى خوانندگان گرامى جزئيات ‏برخى از اين احضارها را كه در اوايل و اواخر خلافت منصور انجام ‏پذيرفته بازگو كنيم تا به خوبى شدّت اختلاف و كيفيّت آن، ميان منصور و امام صادق علیه السلام روشن شود:

   1 - سيد بن طاووس به نقل از ربيع، دربان منصور، آورده است كه ‏گفت: چون منصور حج گزارد، احتمالاً در سال 140 يا 144 هجرى، و به ‏مدينه رسيد، شبى را بيدار ماند. آنگاه مرا طلبيد و گفت: اى ربيع همين ‏الآن به سرعت و از كوتاه ترين راه برو و اگر مى‏توانى تنها بروى، اين كار را كن تا نزد ابوعبداللَّه جعفر بن محمّد برسى. به او بگو كه پسر عمويت به‏ تو سلام مى‏رساند و از تو مى‏خواهد كه همين حالا به سويش آيى. پس اگر او [امام ‏صادق ‏عليه السلام] اجازه داد كه با تو بيايد، رخ بر زمين نه و اگر با آوردن عذر و بهانه از آمدن خوددارى ورزيد در اين باره اختيار را به ‏خود او واگذار، و اگر تو را فرمود كه در آمدن به نزد او تأنى جويى آسان‏ بگير و كار را سخت مكن و قبول عفو كن و در گفتار و كردار تندى ‏و خشونت به خرج مده.

   ربيع گويد: من بر در سراى امام آمدم و آن ‏حضرت را در خلوت ‏خانه ‏اش يافتم و بدون اذن ورود، درون خانه شدم. او را ديدم كه‏ گونه ‏هايش را  _ به حال سجده  _ بر خاک گذارده. و كف دست خود را به‏ سوى آسمان برده، در حالى كه آثار خاک بر چهره و دستان او نمايان بود.

   شايسته نديدم كه لب به سخن بگشايم تا آنكه او از نماز و دعا فراغت ‏يافت و چهره اش را برگرداند. گفتم: سلام بر تو اى ابوعبداللَّه. فرمود: سلام بر تو برادرم. چرا اينجا آمدى؟

   عرض كردم: پسر عمويت به تو سلام رساند و چنين و چنان گفت. او با شنيدن سخنان منصور فرمود:

   واى بر تو اى ربيع!

   « أَلَمْ يَأنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْر اللَّهِ وَ مَا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَ لاَ يَكُونُوا كَالَّذِينَ أوتُوا الْكِتَابَ مِن قَبْلُ فَطَالَ عَلَيْهمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ».(9)

   « آيا هنگام آن فرا نرسيد كه مؤمنان دلهاشان به ياد خدا و آنچه از حقّ ‏فرو فرستاده، خاشع گردد و همچون كسانى كه پيش از اين كتاب داده شدند نباشند. پس مدّت بر آنان دراز شد و دلهايشان سخت گرديد.»

    « أَفَأَمِنَ أَهْلُ الْقُرَى أَنْ يَأتِيَهُمْ بَأسُنَا بَيَاتاً وَ هُمْ نَائِمُونَ * أَوْ أَمِنَ أَهْلُ ‏الْقُرَى‏ أَنْ يَأتِيَهُمْ بَأسُنَا ضُحىً وَ هُمْ يَلْعَبُونَ * أَفَأَمِنُوا مَكْرَ اللَّهِ فَلاَ يَأمَنُ مَكْرَ اللَّهِ ‏إلَّا الْقَوْمُ الْخَاسِرُونَ».(10)

   « پس آيا مردم شهرها از آن ايمنند كه شبانگاه كه در خوابند عذاب ما آنها را فرا گيرد؟ و آيا مردم شهرها از آن ايمنند كه روز در حالى كه به بازى مشغولند عذاب ما آنها را در بر گيرد؟ پس آيا از مكر خدا ايمن شدند؟! پس جز گروه ‏زيانكاران از مكر خدا احساس امنيّت نمى‏كنند.»

   به خليفه بگو السلام عليك و رحمة اللَّه و بركاته.

   آنگاه دوباره قصد نماز و توجّه كرد. عرض كردم: آيا پس از سلام ‏عذر يا پاسخى هست؟

   فرمود: آرى. به او بگو:

   « أَفَرَأَيْتَ الَّذِي تَوَلَّى * وَأَعْطَى قَلِيلاً وَ أَكْدَى * أَعِندَهُ عِلْمُ الْغَيْبِ فَهُوَ يَرَى* أَمْ لَمْ يُنَبَّأ بِمَا فِي صُحُفِ مُوسَى * وَ إبْرَاهِيمَ الَّذِي وَفَّى‏ * أَلاَّ تَزرُ وَازرَةٌ وزْرَ أُخْرَى‏ * وَ أَن لَّيْسَ لِلاِْنسَانِ إلَّا مَا سَعَى‏ * وَ أَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرَى».(11)

   « پس آيا ديدى كسى را كه پشت كرد و اندكى انفاق كرد و آنگاه به كلّى ‏امساک كرد، آيا علم غيب نزد اوست و او بيناست يابد آنچه در صحف موسى ‏است آگاهى نيافته و هم در صحف ابراهيم وفادار كه هيچ كس بار گناه ديگرى‏ را بر نمى‏كشد و براى آدمى جز آنچه خود تلاش كرده، چيز ديگرى نيست».

   و ما اى خليفه به خدا سوگند از تو مىترسيم و زنانى كه تو آنان را بهتر مى شناسى به خاطر ترس ما آنها هم مى‏ترسند. پس از آزار ما دست بردار و گر نه نام تو را هر روز پنج بار به خداوند عرضه خواهيم كرد (يعنى در نمازهاى پنجگانه با اخلاص تمام تو را نفرين مى‏كنيم).

   و تو خود به واسطه پدرانت از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم براى ما حديث نقل ‏كردى كه آن ‏حضرت فرمود: چهار دعاست كه از خداوند پوشيده نمى‏ماند دعاى پدر در حقّ فرزندش و دعاى برادر در حقّ برادرش، دعاى نهانى ‏و دعاى خالصانه.

   ربيع گويد: هنوز گفتگو تمام نشده بود كه خبرگزاران منصور در پى ‏من آمدند و از وجود من اطلاع يافتند. من نيز بازگشتم و سخنان ابوعبداللَّه‏ را براى منصور باز گفتم. منصور از شنيدن آن سخنان گريست و سپس‏ گفت: به سوى او باز گرد و به او بگو كار ملاقات و نشستن با شما را به‏ شما وامى‏گذارم و امّا زنانى كه از آنان ياد كردى بر ايشان درود باد و خداوند وحشت آنان را به امن مبدّل سازد و اندوه آنان را بزدايد.

   ربيع گويد: من به نزد ابوعبداللَّه بازگشتم و او را از گفته منصور آگاه ‏ساختم. پس او گفت: به او بگو صله رحم به جاى آوردى و خداوند تو را بهترين پاداش دهد. سپس چشمانش پر از اشک شد تا آنجا كه چند قطره ‏نيز بر دامانش چكيد.

   2 - از محمّد بن عبداللَّه اسكندرى يكى از نديمان و ياران خاصّ منصور روايت شده است كه گفت: روزى نزد منصور وارد شدم. او را ديدم كه ‏اندوهگين نشسته بود و آه سرد مىكشيد. گفتم: اى اميرالمؤمنين به چه مىانديشى؟

   پاسخ داد: اى محمّد بيش از یک صد تن از اولاد فاطمه كشته شدند در حالى كه سرور و پيشوايشان بر جاى مانده است!

   پرسيدم: او كيست؟

   گفت: جعفر بن محمّد الصادق.

   گفتم: اى اميرالمؤمنين! او مردى است كه عبادت، پيكرش را فرسوده ‏و لاغر ساخته و به جاى طلب حكومت و خلافت، خود را به خداوند مشغول داشته است!

   منصور گفت: اى محمّد البته من مىدانم كه تو به او و پيشوايى ‏اش ‏اعتقاد دارى امّا بدان كه حكومت و پادشاهى، عقيم است و من امشب بر خودم سوگند ياد كرده ‏ام كه شب را سپرى نكنم مگر آنكه از كار او فراغت ‏يافته باشم.

   محمّد گفت: به خدا زمين با همه وسعتش بر من تنگ شد. آنگاه ‏منصور، سيّافى (جلّاد) را طلبيد و به او گفت: چون ابوعبداللَّه الصادق را احضار كردم وى را با گفتگو سرگرم مى‏سازم و چون كلاهم را از سر بر داشتم تو گردن او را بزن.

   منصور، امام صادق را در آن ساعت فرا خواند. من با آن ‏حضرت در خانه (منصور) برخورد كردم. او لبهايش را مىجنباند، امّا نفهميدم چه ‏مى‏خواند. ناگهان ديدم قصر موج مى‏زند، انگار كه كشتى است در ميان ‏امواج درياها، و ديدم كه ابوجعفر منصور با پا و سر برهنه و در حالى كه‏ دندانهايش به هم مى‏خورد و زانوانش مى‏لرزيد در برابر جعفر بن محمّد قدم مى‏زد. او یک لحظه سرخ و لحظه ‏اى ديگر زرد مى‏شد. بازوى ‏ابوعبداللَّه را گرفته بر تخت حكومتش بنشاند و خود همچون بنده‏اى در برابر آقايش، فراروى ‏آن ‏حضرت ‏نشست و گفت:

   اى پسر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم چرا در اين ساعت بدين جاى آمدى؟

   امام فرمود: من براى اطاعت از خدا و پيامبرش و اميرالمؤمنين كه ‏سرافرازى‏اش مستدام باد، به نزد تو آمدم.

   منصور گفت: من تو را فرانخوانده بودم و فرستاده اشتباه كرده است.

آنگاه گفت: هر حاجتى دارى بگو؟

   آن ‏حضرت پاسخ داد: من از تو مىخواهم كه مرا بى جهت فرا نخوانى.

   منصور گفت: هر چه خواهى تو را باد.

   آنگاه آن ‏حضرت به ‏سرعت بازگشت و خداى را بسيار سپاسگزارى كرد.

   منصور لحاف و پوستين خواست و خوابيد و تا نيمه شب از خواب ‏بيدار نشد. چون بيدار شد من در آن هنگام بر بالين او بودم. منصور گفت: بيرون نرو تا قضاى نمازم را كه از من فوت شده به جاى آورم كه ‏مى‏خواهم سخنى با تو بگويم. چون قضاى نمازش را به جاى آورد به من‏ روى كرد و از حوادث ترسناكى كه به هنگام آمدن امام صادق ‏عليه السلام برايش ‏رخ داده ‏بود، سخن گفت همين حوادث موجب شده بود كه منصور از كشتن ‏امام صادق دست باز دارد و آن ‏حضرت را مورد تعظيم و احسان قرار دهد.

   محمّد مىگويد: به منصور گفتم: اى اميرالمؤمنين اين امرى شگفت ‏نيست، زيرا ابوعبداللَّه وارث علم پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است. جدّ او اميرالمؤمنين ‏على ‏عليه السلام است و اسما و ديگر دعاهايى پيش اوست كه اگر بر شب‏ بخواندشان درخشان خواهد شد و اگر بر روز بخواندشان ديگر تيره‏ و تاريک نخواهد شد و اگر بر امواج درياها بخواندشان، بر جاى خود بى‏حركت خواهند ايستاد.

   بدين سان منصور هر از چند گاه امام را به نزد خود فرا مىخواند تا آنكه بالاخره وى را با دادن زهر به شهادت رساند.

   مواضع تابان و نورانى امام صادق ‏عليه السلام تنها در برابر منصور نبود. بلكه ‏آن ‏حضرت مشابه همين مواضع را با واليان منصور نيز داشت كه از ميان ‏آنها به دو نمونه زير اشاره مى‏كنيم:

   1 - يک بار امام صادق ‏عليه السلام نزد زياد بن عبداللَّه بود. زياد گفت: اى ‏فرزندان فاطمه فضيلت شما بر مردمان چيست؟ تمام فاطميون كه در مجلس حضور داشتند از بيم جان خود لب از پاسخ فرو بستند.

   آنگاه امام فرمود: « همانا از فضل ما بر مردم اين است كه ما دوست ‏نداريم از خاندان ديگر جز خاندان خودمان باشيم در حاليكه كسى از مردم نيست كه دوست نداشته باشد از ما باشد»!

   2 - داوود بن على، والى مدينه بود. او به فرمانده نيروهايش دستور داد « معلى بن خنيس» يكى از سران برجسته شيعه و از ياران سخنور امام ‏صادق ‏عليه السلام را اعدام كند. فرمانده نيز فرمان والى را به اجرا گذاشت چون «معلى» به شهادت رسيد، امام در حالى كه نسبت به حكم صادر شده از سوى والى بسيار خمشگين بود، رو به او كرد و فرمود: دوست مرا كشتى ‏و چيزى را كه از آنِ من بود گرفتى!! آيا نمى‏دانى كه مرد ممكن است در سوگ و عزاى فرزند خود آرام بنشيند، امّا در مقابل جنگ آرام نخواهد بود.

   والى عذر آورد كه او قاتل مستقيم « معلى» نبوده است.

   آنگاه آن ‏حضرت نزد فرمانده نيرو رفت. او به جُرم خود اعتراف كرد. دستور داد گردنش را بزنند. والى نيز او را به خاطر جُرمى كه مرتكب شده ‏بود، گردن زد.

اخلاق پسنديده

دانش ژرف و گسترده امام عليه السلام

   در توان ما نيست كه براى دانش امام صادق و يا هر كدام ديگر از ائمه ‏عليهم السلام حد و مرزى قرار دهيم، زيرا معتقديم كه دانش ايشان تصويرى ‏است آشكار از اتصال و ارتباط آنان با خداوند متعال و همين امر اين باور را در ضمير ما جان مى‏دهد كه خداوند به آنها الهام مى‏كند.

   همچنين ما نمىتوانيم صفتى كلّى براى دانش آنان پيدا كنيم چرا كه ما مىدانيم مفاهيم معمولى كه انسان در حيات روزمرّه خود با آنها سر و كاردارد نمى‏تواند تمام دانش و بينش و شناخت آنها را در خود جاى دهد، زيرا امام و پيامبر و برخى از صالحان ملهم، از نيرويى برخوردارند كه‏ خداوندِ توانا اين نيرو را بديشان ارزانى داشته است.

   اين نيرو همچون يک دستگاه گيرنده كه امواج گوناگون را جذب مىكند عمل مىنمايد و اطلاعات و معلومات را از جهان و هستى‏ مى‏گيرد، مثل چشم و اعصاب گوش كه زيبايى حيات و صداى زندگان را ضبط مى‏كند و بدين وسيله فرد اشياء زيبا و فرد سخنگو را مى‏شناسد.

   باز متذكر مىشوم كه دانش امام صادق محدود بدانچه گفته يا بدانچه ‏در آثار مختلف علمى از او بر جاى مانده، نيست بلكه گسترده و وسيع‏ تر از اينهاست. چون دانش آن ‏حضرت مستقيماً به موجودات مرتبط است‏ چنان كه ابر به دريا و نور به خورشيد و عطر به گل. چرا كه افكار و گرايشها و دانش هاى آن ‏حضرت از جانب خداى آفريننده دريا و خورشيد و شكوفا كننده گل است. پس وحى از آن خداست و در مرتبه بعد از آن ‏پيامبر و در سوّمين مرحله از آن امام. الهام نيز چنين است ابتدا از خداست و در انتها از امام.

   حقيقتى كه زبان امام بازگو كننده آن است، همان حقيقتى است كه ‏قلبش آن را شناخته و انديشه ‏اش آن را در بر گرفته و جانش آن را لمس‏ كرده و همان است كه آفريننده حقيقت آن را در جان آن ‏حضرت دميده‏ است.

   پس از تمام اين موارد، يک بُعد از دانش امام صادق علیه السلام وجود دارد كه در حقيقت معجزه آن ‏حضرت محسوب مى‏شود چنان كه معجزه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ‏نيز قرآنش بود. معجزه امام صادق ‏عليه السلام آن بود كه وى تمام نيازمنديهاى ‏انسان را مى‏دانست، اين بُعد خود به تنهايى شيعه جعفريه را وامى‏دارد تا مكتب فكرى آن‏ حضرت را در هر دوره ‏اى دنبال كند.

   در اينجا سزاوار است اعترافات برخى از زعما و انديشمندان را درباره ‏آفاق گسترده دانش و جايگاه ارجمند علمى آن‏ حضرت، كه حتّى دشمنان ‏را به مدح و ستايش از ايشان واداشته، نقل كنيم.

   ابوحنيفه درباره آن ‏حضرت مىگويد:

   « فقيه ‏تر از جعفر بن محمّد نديدم».

   و نيز گفته است:

   « جعفر بن محمّد فقيه ‏ترين كسى است كه ديدم».

   « او (امام صادق ‏عليه السلام) در دين داراى دانشى سرشار و در حكمت ‏صاحب ادبى كامل است».

   شهرستانى درباره آن ‏حضرت مىگويد:

   ابن حجر هيثمى درباره آن امام مى ‏گويد:

   « مردم از جعفر بن محمّد الصادق علومى نقل كرده ‏اند و آوازه او در تمام شهرها پيچيده و پشيوايان بزرگ از او روايت نقل كرده‏ اند».

   سيد امير على، نويسنده كتاب مختصر تاريخ العرب و التمدن ‏الاسلامى، درباره آن حضرت مىگويد:

   « اين اشاره را از ياد نبايد برد كه كسى كه زعيم اين جنبش بود، يكى از نوادگان على بن ابىطالب موسوم به امام جعفر، ملقّب به صادق بود. وى ‏مردى بود با افقهاى باز فكرى و خردى بس دورانديش، به علوم عصر خويش بسيار اهتمام مى‏ورزيد. در واقع او به عنوان نخستين پايه ‏گذار مدارس فلسفى در اسلام محسوب مى‏شود. در اجتماعات و جلسات علمى‏ آن ‏حضرت، تنها كسانى كه بعداً به عنوان بنيان‏گذاران مذاهب فقهى معرفى‏ شدند، شركت نمى‏كردند بلكه دانش‏ پژوهان علاقه‏ مند به فلسفه و فلاسفه ‏از نقاط دوردست نيز در اين جلسات شركت مى‏جستند».

   پروفسور هولميادر، نويسنده انگليسى، در اين باره مى ‏نويسد:

   « جابر بن حيان، شاگرد و يار جعفر صادق بود. او در پيشواى ‏ارجمندش تكيه گاه و ياور و رهبر و امين و فرد موجهى را مى‏ديد كه هيچ‏گاه نمى‏توانست از او بى‏نياز شود. جابر با راهنمايى استادش كوشيد تا علم ‏شيمى را از خرافاتى كه از اسكندريه گريبانگير آن شده بود، پيراسته و رها سازد و البته در اين راه تا حدّ فراوانى هم كامياب شد بدين سبب بايد نام ‏جابر را در كنار اسم ديگر نام ‏آوران اين دانش در جهان امثال « بويله» و « لاوازيه» و... قرار داد».(12)

   دهها و بلكه هزاران اعتراف ديگر از سوى نويسندگان مسلمان ‏و محدثان و قدما و به بويژه معاصران آن امام در اين باره موجود است تا آنجا كه بايد &#