|
بسم الله الرحمن الرحيم حضرت امام حسن مجتبی عليه السلام نام: حسن علیه السلام پدر و مادر: حضرت امیرالمومنین على بن ابيطالب علیهما السلام و حضرت فاطمه زهراء سلام الله علیها شهرت: مجتبى ، سبط اكبر كنيه: ابو محمّد زمان و محل تولّد: نيمه رمضان سال دوّم هجرت در مدينه زمان و محل شهادت: 28 صفر سال 50 هجرى در سنّ حدود 47 سالگى به دستور معاويه لعنة الله علیه، توسط جعده لعنة الله علیها، در مدينه، مسموم و به شهادت رسيدند. مرقد: حرم ائمه ی بقيع، واقع در مدينه دوران زندگى: در سه بخش 1 - عصر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم (حدود 8 سال) 2 - ملازمت با پدر (حدود 37 سال) 3 - عصر امامت (ده سال) بنـياد پـاک ولادت و پرورش امام حسن مجتبى عليه السلام در پانزدهمين شب از ماه مبارک رمضان، خانه رسالت پس از انتظار طولانى به استقبال مولود محبوب خود مىشتافت، درست همان گونه كه گُلى با طراوت و شاداب، پس از مدّتى تشنگى از یک قطره زلال و گواراى شبنم استقبال مىكند. نوزاد به نياى خويش، يعنى رسول بزرگ اسلام، بسيار شباهت داشت، امّا وى به هنگام تولّد اين نوزاد حضور نداشت تا مژده ولادت را به آن حضرت برسانند. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به سفرى رفته بود و به زودى به مدينه مراجعت مىكرد. خانواده با اشتياقى وافر چشم به راه بازگشت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بود و هيچ یک از آداب و رسوم تولّد را برگزار نكرده بودند تا آنكه پيامبر اكرم از مسافرت بازگشت و بنا بر عادت هميشگى خويش، نخست به سوى خانه حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها رهسپار شد. چون مژده تولّد كودک را به پيامبر خدا رساندند، سرورى زايدالوصف آن حضرت را فرا گرفت و خواستار ديدن كودک شد. چون كودک را در آغوش گرفت، بوييد و بوسيد و در گوشهايش اقامه و اذان گفت و پس از آنكه از پوشاندن جامه زرد به كودک نهى كرد، دستور داد تا خرقه اى سپيد بياورند و كودک را در آن بپيچند. پيامبر اعظم منتظر بود تا ببيند آيا از آسمان خَبَر تازه اى درباره اين كودک فرود مىآيد يا نه؟ وحى نازل شد و خطاب به آن حضرت گفته شد: نام فرزند هارون، جانشين موسى عليه السلام، شبّر بود و على نيز نسبت به تو به منزله هارون است نسبت به موسى، پس اين كودک را «حسن» نامگذارى كن كه حسن در عربى مرادف شبّر است. نام حسن در مدينه، همچون بوى خوش گلها پيچيد. مژده دهندگان با گرمترين و شايسته ترين تبريكات به خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آمدند، زيرا حسن نخستين فرزند خانه رسالت بود و چشم پيامبر اكرم و ياران بزرگوارش به وى دوخته شده بود. او تجديد كننده رسالت پيامبر بود و در آينده، مقتدا و الگوى مسلمانان صالح به شمار مىآمد. او پس از پيامبر ادامه دهنده راه و رسالت آن حضرت بود. روز بعد، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود تا قوچى بياورند و قربانى كرد. چون قربانى را نزد آن حضرت آوردند، وى خود آمد تا بدين مناسبت دعايى بخواند. پس فرمود: « بسم اللَّه الرحمن الرحيم. خدايا! استخوان آن در مقابل استخوان حسن و گوشت آن در مقابل گوشت او و خون آن در برابر خون او و موى آن در برابر موى او. خدايا! اين را نگاهبان محمّد و آل او قرار بده».سپس دستور داد گوشت قربانى را ميان تنگدستان و مستمندان تقسيم كنند تا اين كار پس از وى در ميان مردم سنّت گردد و خانواده هاى توانگر در هر مناسبتى گوسفندى قربانى كنند تا بدين وسيله ثروت در ميان مردم توزيع شود و تنها در ميان توانگران و اغنياء نباشد. روزى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در حضور لبابه، ام الفضل، همسر عبّاس بن عبدالمطلّب، عموى خويش، حسن را در آغوش مىگيرد و مىفرمايد: * آيا درباره من خوابى ديده اى؟ * آرى اى رسول خدا. * آن را بازگوى. * چنان ديدم كه قطعه اى از تن شما در دامن من افتاده است. * پس پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم لبخندى زد و كودک شير خواره را به دست او سپرد و فرمود: آرى اين تأويل رؤياى توست. او پاره تن من است. بدين ترتيب ام الفضل به عنوان دايه امام حسن علیه السلام برگزيده شد. كودک در كنف حمايت رسول بزرگوار اسلام و در زير سايه پدرش حضرت امام على علیه السلام و حضرت زهرا سلام الله علیها بزرگ مىشد تا بدين وسيله تمام معانى و مفاهيم اسلام ناب را از چشمه سار رسالت و تمام ارزشهاى ولايت را در زير سايه ولايت و همه فضايل و مكارم را از منبع عصمت و فضليت بياموزد. پيامبر، حضرت على و حضرت زهرا عليهم السلام در تربيت امام حسن علیه السلام توجّه و اهتمامى بليغ، مبذول مىداشتند تا بدان وسيله، استعدادها و شايستگيهاى وى را شكوفا سازند. وراثت بى ترديد وراثت، در ساخت شخصيّت فرد تأثير به سزايى دارد. شخصيّت فرد با محيطى كه از آن برخاسته و در آن متولّد شده است ارتباط مستقيمى دارد. در ميان فرزندان ابوطالب، بهترين و برترين خانه ها براى پديد آمدن انسان كامل، همين خانه بود، زيرا هر كودكى كه در اين خانه زاده مىشد، از دو طرف با عبدالمطلّب نسبت داشت. از یک طرف از سوى حضرت على بن ابى طالب علیه السلام و از طرف ديگر از سوى حضرت فاطمه سلام الله علیها دختر محمّد بن عبداللَّه بن عبدالمطلّب صلی الله علیه و آله و سلم. همان طور كه حضرت على عليه السلام خود نيز از دو سوى به هاشم منسوب بود. ما در اينجا در صدد بيان مناقب و فضايل هاشم و به ويژه خاندان عبدالمطلّب در ميان آنان نيستيم كه فضايل و مناقب وى بسيار و فراوان است، بلكه همين مقدار كافى است كه بدانيم رسول گرامى اسلام، محمّد بن عبداللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و جانشين بزرگوار آن حضرت، حضرت امام على عليه السلام، از همين خانواده برخاسته اند. بر حسب كشفيات علم ژنتيك، تأثير، گاه از سوى پدر است كه در اين حالت، تمام ويژگيها و صفات پدر به كودک منتقل مىشود و گاهى نيز كودک از سوى مادر، كه در مورد امام حسن علیه السلام اين قسم اخير تحقّق يافت. در شخصيّت امام حسن علیه السلام نشانه هاى مادرش هويدا بود و بدين ترتيب خود منعكس كننده صفات پدر بزرگوار آن حضرت يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بود. از اين رو امام حسن علیه السلام بيشتر از آن كه شبيه امام على علیه السلام باشد به پيامبر شباهت بسيار داشت و بدين خاطر بارها پيامبر خود نيز فرموده بود: « حسن از من و حسين از على است». شايد بتوان با نگرش بر حوادثى كه پس از رسول گرامى اسلام رخ داده است اين حديث را به گونه اى ديگر هم تفسير كرد و ماهيّت شرايطى كه در دوران امام حسن حكمفرما بود آن حضرت را وامىداشت روش پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را دنبال كند و آن حضرت را كاملاً الگوى خود قرار دهد و همچون او به موّفقيتهاى بزرگى نيز نايل شود. با اتخاذ همين روش بود كه وى مانند پيامبر گذشت و اغماض را پيشه خود مىساخت و با دشمنانش به صلح و مدارا رفتار مىكرد. چنان كه شرايط و اوضاع خاصّ روزگار امام حسين علیه السلام نيز اقتضا مىكرد تا آن حضرت در امر دين و پيشبرد آن از خود تلاش و غيرت نشان دهد و همين امر موجب شباهتهاى ميان دوران او و دوران امام على علیه السلام شده بود. تربيــت حضرت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، حضرت على و حضرت زهرا عليهما السلام تربيّت امام حسن مجتبى علیه السلام را بر عهده داشتند و با تربيّت صالح و اسلامى خود، وى را براى رهبرى امّت در آينده آماده مىكردند. در واقع خانه رسالت با آگاهى از منزلتى كه امام حسن علیه السلام در آينده در جامعه اسلامى به خود اختصاص مىداد، به تربيّت وى اهتمام مىورزيدند. آنان مقام و منزلت امام حسن علیه السلام را به شيوه هاى مختلف نيز به آگاهى مؤمنان مىرساندند. مثلاً پيامبر اكرم او را بر سينه اش بالا مىبرد و آنگاه بلندش مىكرد تا بايستد و يا دستانش را مىگرفت و آرام به سوى چهره مباركش مىكشيد و مىخواند: «حزقه حزقه(1) ترق عين بقه» سپس با امام حسن عليه السلام با ملاطفت رفتار مىكرد و با او شوخى و بازى مىكرد. آنگاه دست به دعا برمىداشت و مىفرمود: خدايا! من حسن را دوست دارم پس تو نيز دوستدار او را دوست بدار. در واقع پيامبر اسلام مىخواست بدين ترتيب سيره خويش را در برخورد با امام حسن علیه السلام به عنوان اسوه مؤمنان به ياران خود تفهيم كند. از اين رو امام حسن علیه السلام را گرامى مىداشت و او را ارج و احترام مىنهاد. يک بار پيامبر براى نماز به امامت ايستاده بود. چون به سجده رفت مسلمانان نيز به سجده رفتند و ذكر « سُبْحانَ رَبِّى الْأَعْلى وَ بِحَمْدِهِ» را چند بار تكرار كردند و منتظر بودند تا پيامبر اكرم سر از سجده بردارد، امّا پيامبرصلى الله عليه و آله و سلم سجده اش را طول داد. نمازگزاران از اين امر تعجّب كردند. مگر چه اتفاقى افتاده است؟ اكثر آنان صداى پيامبر را كه در مسجد شكوه و ابهّت خاصّى ايجاد كرده بود، نمىشنيدند. هر آينه گمانهاى ديگرى به خود راه مىدادند. آنان منتظر ماندند تا اينكه پيامبر سر از سجده برداشت. نماز پايان يافت در حالى كه مسلمانان مشتاق بودند علّت طولانى شدن سجده پيامبر خدا را از آن حضرت سؤال كنند. چون در اين باره از پيامبر پرسش كردند، آن حضرت در پاسخ فرمود: حسن بر گردنم سوار شده بود و من دلم نيامد كه او را به اجبار پايين آورم، بنابراين صبر كردم تا او خود از گردنم پايين رود. يک بار ديگر پيامبر بر فراز منبر بود و براى مردم سخنرانى مىكرد و آنان را اندرز مىگفت كه حسن و حسين از گوشه مسجد آمدند در حالى كه نزدیک بود بلغزند و زمين بخورند، ناگهان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از منبر فرود آمد و به سوى آن دو شتافت و آنان را گرفت و با خود بر فراز منبر برد. يكى از آنان را بر پاى راست و ديگرى را بر پاى چپ خود نشانيد و پيوسته مىگفت: «خدا و پيامبرش راست گفته اند كه اموال و اولاد شما فتنه هستند. من به اين دو طفل نگريستم كه راه مىرفتند، و مىلغزيدند، نتوانستم درنگ كنم تا آنكه سخنم را نيمه تمام رها كردم و آنها را بر فراز منبر آوردم». حتّى آن حضرت، امام حسن و امام حسين علیهما السلام را در يكى از سفرهاى كوتاهش با خود همراه برد. وى آن دو را بر روى استرى كه جلو يا پشت آن حضرت حركت مىكرد نشانيد. حضرت اين كار را كرد تا اگر به ديدن آن دو اشتياق پيدا كرد آنان را ببيند يا اگر آنان هواى ديدن آن حضرت را كردند، بتوانند وى را ببينند. همچنين پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در هر مناسبتى از اين دو تمجيد مىكرد و بزرگوارى و كرامت آنان را به همگان اعلان مىداشت. در روز مباهله نيز پيامبر اين دو و پدر و مادر آنان را برگزيد كه از تابش برهان آنان اسقفها مدهوش و متحيّر ماندند(2)». روزى رسول خدا به خانه حضرت فاطمه علیها السلام رفت و بنابر عادت خود سه بار سلام گفت، امّا جوابى نشنيد. آن حضرت به طرف حياط خانه بازگشت و در بين گروهى از يارانش نشست. سپس امام حسن علیه السلام آمد و بر پشت پدر بزرگش جَست. پيامبر او را محكم گرفت و سپس دهانش را بوسيد و در حالى كه مىگفت: حسن از من و حسين از على است به راه افتاد. مردم، بسيارى از اوقات از اين كردار پيامبر در شگفت مىشدند. و از خود مىپرسيدند كه چرا پيامبر در حقّ فرزندانش چنين كارهايى را آشكارا انجام مىدهد. روزى يكى از ياران آن حضرت، پيامبر را ديد كه امام حسن علیه السلام را مىبوسد و مىبويد. آن مرد در حالى كه از اين عمل پيامبر ناخرسند بود عرض كرد: من پسرى دارم كه تا كنون هرگز او را نبوسيده ام. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به وى پاسخى داد كه مضمونش اين بود: وقتى كه خداوند رحمت را از دل تو بر داشت به نظر تو، من چه كارى مىتوانم بكنم؟ بعدها چون فرصت ديگرى پيش آمد پيامبر فرمود: «حسن و حسين فرزندان منند. هر كه اين دو را دوست بدارد مرا دوست داشته و آن كه مرا دوست بدارد، خداوند را دوست داشته است و هر كه خداوند را دوست بدارد، خداى او را به بهشت داخل مىكند. و هر كه با اين دو دشمنى ورزد با من به دشمنى برخاسته و هر كه با من به دشمنى برخيزد خداى بر او خشم گيرد و هر كه مورد خشم خداوند واقع شود، او را به آتش (دوزخ) داخل مىكند». سپس از روى محبّت بسيار آن دو را بغل كرد: يكى را طرف راست و ديگرى را طرف چپ. چه بسيار صحابه، اين سخن مبارک پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را مىشنيدند كه مىفرمود: « اين دو فرزندان من و فرزندان دخترم هستند. بارالها! من اين دو و دوستداران آنان را دوست مىدارم». يا در حالى كه به امام حسن علیه السلام اشاره مىكرد، مىفرمود: « دوستدار او رادوست مىدارم». ابوهريره پس از وفات پيامبر با امام حسن علیه السلام برخورد مىكند و به آن حضرت مىگويد: به من اجازه بده تا همان جايى را كه مىديدم پيامبر بر آن بوسه مىزند ببوسم. سپس ناف آن حضرت را بوسيد. از اينجا معلوم مىشود كه پيامبر آشكارا بدين عمل، مبادرت مىكرده است تا آنجا كه مردم همگى آن را مىديدند و به آن آگاه بودند. پيامبر آن قدر در مدح حضرت امام حسن و حضرت اباعبدالله الحسین علیهما السلام سخن مىگفت كه برخى گمان مىكردند كه اين دو از پدرشان، حضرت امیرالمومنین امام على علیه السلام، برترند. تا آنجا كه پيامبر اكرم به توضيح اين نكته پرداخت و فرمود: حسن و حسين در دنيا و آخرت برترند و پدرشان از اين دو والاتر و برتر است. بسيار اتّفاق مىافتاد كه آن حضرت، امام حسن و امام حسين علیهما السلام را بر شانه هايش بالا مىبرد و در خيابانهاى مدينه و در برابر چشم مردم گردش مىكرد و به آن دو مىگفت: « چه شتر خوبى است شتر شما و چه سواران خوبى هستيد شما دو تن». و چه بسيار در ميان مردم بانگ برمىآورد و مىفرمود: « حسن و حسين سروران جوانان بهشتى هستند». يا مىفرمود: «حسن و حسين دو گل من از دنيا هستند». يا مىفرمود: «حسن و حسين هر دو امامند چه برخيزند و چه بنشينند». و یک بار نيز فرمود: « چون روز قيامت فرا رسد، عرش پروردگار جهانيان با هر زيورى آراسته مىشود. آنگاه دو منبر از نور مىآورند كه طول آنها صد مايل است. يكى از آنها را در سمت راست عرش و ديگرى را در سمت چپ عرش مىنهند. سپس امام حسن و امام حسين عليهما السلام را مىآورند. امام حسن علیه السلام بر يكى از آن دو منبر و امام حسين علیه السلام بر ديگرى مىنشينند و خداوند به اين دو نفر، عرش خود را مىآرايد چنان كه زن با گوشواره (گوشهايش را زينت مىدهد)»(3). از امام رضا علیه السلام از قول پدرانش، نقل شده است كه رسول خدا فرمود: « فرزند، گل است و گلهاى من حسن و حسين هستند»(4). از رسول خدا نقل شده است كه فرمود: « هر كه حسن و حسين را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر كه با آنان دشمنى ورزد با من دشمنى كرده است»(5). عمران بن حصين نيز از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم روايت كرده است كه به وى فرمود: اى عمران بن حصين! هر چيز جايگاهى در دل دارد، امّا هيچ چيز در دل من از جايگاهى كه اينان دارند، برخوردار نيست. عرض كردم: تا اين اندازه (آنان را دوست دارى) اى رسول خدا! فرمود: « اى عمران! آنچه بر تو پنهان مانده است از اين بالاتر است... خدا مرا به محبّت ورزيدن به اين دو فرمان داده است»(6). ابوذر غفارى روايت كرده است كه ديدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم امام حسن بن على علیهما السلام را مىبوسد و مىفرمايد: « هر كه حسن و حسين و ذريه ی آنان را از روى اخلاص دوست بدارد آتش، چهره اش را نسوزاند اگر چه گناهانش به شماره ريگهاى انباشته شده باشد مگر گناهى كه او را از ايمان به در كرده باشد»(7). سلمان نيز روايت كرده است كه از رسول خدا شنيدم كه درباره امام حسن و امام حسين علیهما السلام مىفرمود: « خدايا من اين دو را دوست دارم پس تو نيز آنان را و هم دوستدارانشان را دوست بدار». و نيز پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: « هر كه حسن و حسين را دوست بدارد من او را دوست مىدارم و هر كس را كه من دوست بدارم خداى هم او را دوست مىدارد و هر كه را خداوند دوست بدارد او را به بهشت مىبرد و هر كه حسن و حسين را دشمن دارد من نيز او را دشمن دارم و هر كس را كه من دشمن بدارم خداى هم او را دشمن مىدارد و هر كه را خداوند دشمن بدارد او را به آتش مىبرد»(8). و سخنان درخشان و گهربار ديگرى از اين قبيل كه ما مىتوانيم يقين كنيم كه اين سخنان از جانب خود پيامبر نبود، بلكه صادر شده از سوى وحى بود كه پيامبر جز بر طبق آن سخن نمىگفته است. عنايت و توجّه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم همچنان شامل اين طفل بود تا آنكه اين كودک به جوانى برومند تبديل شد كه از سر چشمه خير و فضيلت خود را سيراب ساخته و اینک شايسته رهبرى مسلمانان شده بود. پيامبر اكرم و پيش از وى خداى پيامبر نيز همين شايستگى را در سيماى او ديده بودند. از اين رو به پيامبر وحى كرد حضرت على علیه السلام را به جانشينى خود قرار دهد و پس از وى امام حسن و امام حسين علیهما السلام را. پس پيامبر همواره مردم را به دوستى آنان و تبعيّت از ايشان و راه آنان فرا مىخواند. اگر ما در چيزى شک كنيم هرگز نمىتوانيم در اين نكته بخود ترديد راه دهيم كه پرورده رسول خدا از ديگر مردمان به جانشينى آن حضرت سزاوارتر است. پس از وفات پيامبر صلی الله عليه و آله و سلم تنها هشت بهار از عمر امام حسن علیه السلام مىگذشت كه رسول اسلام به رفيق اعلى پيوست (سال 11 هجرى). اين حادثه جانگداز در قلب امام حسن علیه السلام تأثير بسيارى گذارد و آتش غم و اندوه را در دل او شعله ور ساخت. هنگامى كه حكومت، كه حقّ شرعى اميرمؤمنان على بود، از آن حضرت سلب شد، امام حسن علیه السلام اندوه و خشم بيشترى در خود احساس مىكرد. نه به آن خاطر كه پدرش از حقّ مشروع خويش يا منصبى كه وى شايسته آن بود باز داشته شد و يا اينكه دنيا از او روى برتافته و به ديگران روى نموده است، هرگز، بلكه امام حسن علیه السلام به انحراف مسلمانان از جاده مستقيم حقّ مىنگريست كه اين خود به معنى سقوط در ورطه ی گمراهى و بازگشت به همان مفاسد روزگار جاهليّت بود، آن هم پس از مدتى كه از گمراهى، نجات يافته و از مفاسد آزاد شده بودند. از اين رو، وى افسرده مىشد و اندوهش شدّت مىيافت. روزى به مسجد رفت و خليفه اوّل را ديد كه بر منبر جدّش و بلكه بر منبر پدرش براى مردم سخنرانى مىكند. ناگهان دلش از درد و اندوه لبريز شد و يكپارچه به خشم و غضب مبّدل گشت. صفوف مردم را شكافت تا به منبر رسيد و سپس خطاب به خليفه گفت: از منبر پدرم فرود آى... خليفه خاموش ماند و امام حسن علیه السلام دوباره سخن خود را تكرار كرد و اندكى ديگر نزديكتر آمد و گفت: به تو خطاب مىكنم. يكى از اصحاب برخاست و امام حسن علیه السلام را محكم گرفت، آتش خشم وى اندكى فروكش كرد و لحظه اى سكوت حكمفرما شد، امّا خليفه با گفتار خود اين سكوت را شكست و گفت: راست مىگويى، اين منبر پدر توست و اضافه بر اين چيزى نگفت. سپس امام على علیه السلام را مورد عتاب قرار داد، زيرا گمان كرده بود كه آن حضرت، فرزندش را بر ضدّ وى تحریک كرده است، امّا حضرت على عليه السلام براى وى سوگند ياد كرد كه چنين كارى نكرده است. 23 سال از اين واقعه گذشت تا آنگاه كه آتش انقلاب مسلمانان شعله ور گرديد و مردم خواستار بر كنارى عثمان لعنة الله علیه از خلافت شدند. دامنه انقلاب به تدريج رو به گسترش مىگذاشت و مسلمانانى كه از سياست هاى نادرست خليفه و اطرافيانش به تنگ آمده بودند، دسته دسته به صفوف انقلابيون مىپيوستند. سرمداران اين حركت، بزرگان اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و سران مسلمانان همچون عمار ياسر، مالک بن حارث (اشتر) و محمّد بن ابوبكر بودند. شمار بسيارى از مردم عراق و مصر و نيز گروهى از اعراب به اينان پيوستند. اين عدّه طبعاً نه اصول فكرى صحيحى داشتند و نه از تجربه كافى برخوردار بودند، بلكه بسيارى از آنان را نخوت فرا گرفته بود و بيشتر به منافع خويش مىانديشيدند. آتش انقلاب شعله ور شده بود. مسلمانان خانه عثمان لعنة الله علیه را به محاصره خود گرفتند و از او خواستند يا از خلافت كناره گيرى كند و يا به خواسته هاى آنان جامه عمل بپوشاند. عثمان لعنة الله علیه نيز تنها تكيه گاهش سپاه معاويه لعنة الله علیه بود و از اين سپاه درخواست كرده بود تا به کمک وى بشتابند، معاويه لعنة الله علیه سپاه خود را در بيرون از مدينه نگه داشته بود تا هر گاه، كه فرمان داد به شهر داخل شوند. روزى اميرمؤمنان حضرت على عليه السلام خواست به عثمان لعنة الله علیه پيغام دهد كه اگر بخواهد، وى حاضر است از او دفاع و با وى مشورت كند و در جهت صلاح جهان اسلام تدبيرى بينديشد. امّا چه كسى بايد اين پيغام را به عثمان لعنة الله علیه برساند؟ زيرا دهها هزار تن با نيزه هاى برافراشته و شمشيرهاى بر كشيده اطراف خانه او را احاطه كرده بودند. اينجا بود كه امام حسن علیه السلام برخاست و داوطلب رساندن پيغام حضرت على علیه السلام به عثمان شد. وى صفوف محاصره كنندگان را با نهايت شجاعت از هم شكافت و به خانه عثمان لعنة الله علیه رسيد و با كمال آرامش به درون خانه رفت و پيغام پدرش را به عثمان تسليم كرد و خود نيز به نصيحت و مشورت با عثمان لعنة الله علیه پرداخت و توجّهى به سر و صداى انقلابيون و چكاچک شمشيرها و شيهه اسبان و به هم خوردن نيزه هاى آنان نشان نداد. انقلابيون حالتى تهاجمى داشتند و ممكن بود به خانه بريزند و هر كس كه در خانه مىيافتند، از جمله امام حسن علیه السلام را از دم تيغ بگذرانند، امّا آن حضرت محكم و استوار و با نهايت دليرى، بى اعتنا به همه اين خطرها، در آنجا نشست، زيرا او مىدانست كه اگر آسيبى به او برسد در راه خيرخواهى و به خاطر خدا و فرو نشاندن آتش فتنه از بلاد مسلمانان بوده است. بدينسان حضرت امام حسن علیه السلام در كنار عثمان لعنة الله علیه نشست و مأموريت خود را به خوبى انجام داد و پيغام پدرش را رسانيد و آنگاه كه عزم بازگشت كرد از ميان صفوف انقلابيون به سلامت عبور كرد. سرانجام عثمان لعنة الله علیه به درک واصل شد و حوادث بسيارى پس از قتل وى به وقوع پيوست. از یک سو معاويه لعنة الله علیه مردم را به سوى خود مىخواند و از سوى ديگر ناكثين (پيمان شكنان) با برافراشتن پيراهن عثمان لعنة الله علیه عدّه اى را به گرد خود جمع كرده بودند و عدّه اى نیز آماده بودند تا انتقام خون عثمان لعنة الله علیه را بگيرند. در اين موقع باز امام حسن عليه السلام را مىبينيم، جوانى كه از تمام شايستگيهاى رهبرى و جانشينى برخوردار است و پس از پدر بزرگوارش، از تواناترين مردم در تعيين سرنوشت و حل مشكلات مسلمانان به حساب مىآمد. جهان اسلام نيز در آن روز به تدبير و سياست وى بيش از هر چيز ديگر نيازمند بود، زيرا تنها یک گام مىتوانست دنياى اسلام را زير و زبر كند. حضرت اميرمؤمنان عليه السلام نيز بر سر دو راهى سخت و دشوارى قرار گرفته بود كه انتخاب هر یک از ديگرى دشوارتر مىنمود. يا آن حضرت مىبايست از مقابله با دشمنان سر باز زند، كه اين همان خواسته دشمنانش بود، و در نتيجه صاحبان منافع و مطامع به حكومت مىرسيدند و يا اينكه وارد جنگ شود. سرانجام چنين هم شد و بديهى بود كه بسيارى از مسلمانان در اين صورت كشته خواهند شد. در گرما گرم اين حوادث آنچه قابل ملاحظه است نقش امام حسن علیه السلام مىباشد كه در كنار پدر بزرگوار خود، تمام مشكلات و سختيها را تجربه مىكند. حضرت على عليه السلام نيز به دو علّت، امام حسن علیه السلام را در كار خلافت خود شركت مىدهد. يكى از آن جهت كه وى از كفايت و تدبير والايى برخوردار بود و ديگر از آن جهت كه مردم را به امام و جانشين پس از خود راهنمايى كند تا آنان امام حسن علیه السلام را به عنوان رهبرى آزموده و دورانديش و حاكمى دادگر و مهربان، مدّ نظر قرار دهند. روزى كه مردم با امام على عليه السلام به عنوان خليفه مسلمين بيعت كردند، آن حضرت تصميم گرفت به شيوه ی خلفاى پيش از خود بر منبر رود و طى خطبه اى، سياستهاى خود را براى مردم تبيين كند تا آنان از خط مشى او و شيوه ی خلافتش آگاه گردند. بنا بر احاديث موجود، آن حضرت از امام حسن علیه السلام خواست بر منبر رود تا مبادا قريش پس از وى بگويند كه او هيچ كار خيرى نكرد. حضرت اميرمؤمنان عليه السلام خود به اين نكته تصريح كرده است. امام حسن علیه السلام بر منبر نشست، خطبه اى بليغ ايراد كرد و مردم را اندرز گفت و پس از وى حضرت على عليه السلام بر فراز منبر آمد و فضايل والاى حسنين علیهما السلام را در برابر ديدگان تمام مردم، یک به یک برشمرد. امام حسن علیه السلام در جنگ جمل بازوى استوار پدر بزرگوارش محسوب مىشد. در فتنه جمل، حضرت على علیه السلام فرزند بزرگوارش را در رأس هيأتى متشكّل از عبداللَّه بن عبّاس و عمار ياسر و قيس بن سعد بن سوى كوفه روانه كرد تا كوفيان را از جنگ خيانت بار اصحاب جمل آگاهى و پرهيز دهد. در اين مأموريت امام حسن علیه السلام حامل نامه اى از اميرمؤمنان عليه السلام بود. آن حضرت در اين نامه به صورت فشرده به ماجراى قتل عثمان لعنة الله علیه و حقيقت آن اشاره كرده بود. امام حسن علیه السلام به كوفه وارد شد. وى مىخواست كوفيان را كه از همراهى با امام على عليه السلام خوددارى كرده بودند، به جنگ تهييج كند. از اين رو نخست به نكوهش ابوموسى اشعرى، آن مرد نيرنگ باز، زبان گشود، زيرا ابوموسى كه در آن روز والى كوفه بود، مردم را از پيوستن به حضرت على عليه السلام منع مىكرد. سپس امام حسن علیه السلام نامه اميرمؤمنان را خطاب به مردم كوفه قرائت كرد. آن حضرت در اين نامه فرموده بود: « من بدين گونه براى جنگ بيرون آمده ام، يا ستمگرم يا ستمديده، يا سركشم و يا بر من سركشى شده است. پس اگر اين نامه من به دست هر كسى رسيد به خدا سوگندش مىدهم كه به سوى من حركت كند. تا اگر ستمديده ام، ياريم كند و اگر ستمگرم مرا به پوزش وادارد». آنگاه امام حسن علیه السلام خود مردم را مخاطب قرار داد و آنان را به جهاد، ترغيب كرد. وى در اين سخنرانى پرشور به مردم گفت: « اى مردم ما آمده ايم تا شما را به خدا و قرآن و سنّت پيامبرش و به آگاهترين و دادگرترين و برترين مسلمانان و وفادارترين كسى كه با او دست بيعت داده ايد، فرا بخوانيم. كسى كه قرآن بر او عيب ننهاده و سنّت، او را فراموش نكرده و از سابقان در اسلام بوده است. به كسى كه خداى تعالى و پيامبرش او را به دو پيوند نزدیک كرده اند: يكى پيوند دين و ديگرى پيوند خويشى. به كسى كه از ديگران به هر نيكى سبقت جسته است. به كسى كه خدا و رسولش به يارى او از ديگران بىنياز مىگشتند. به كسى كه به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نزدیک مىشد در حالى كه مردم از وى دورى مىگزيدند. با او نماز مىگزارد در زمانى كه مردم مشرک بودند و در ركاب رسول خدا جهاد مىكرد. در وقتى كه مردم از پيش روى آن حضرت مىگريختند، و با او به نبرد مىآمد در حالى كه ديگر مردمان از يارى وى باز مىايستادند. او پيامبر را تصديق مىكرد در حالى كه ديگران وى را دروغگو مىشمردند.به او كه سابقه كسى در اسلام همسنگ سابقه او نيست. او اینک از شما يارى مىطلبد و به سوى حقّ فرا مىخواند و شما را فرمان مىدهد كه به سويش رهسپار شويد تا او را در برابر مردمى كه پيمانشان را با وى زير پا نهاده اند و ياران صالحش را كشته و عاملانش را مُثله كرده و بيت المالش را به غارت برده اند، حمايت و يارى كنيد. خداوند شما را مرحمت كند، به سوى او حركت كنيد. پس به معروف امر كنيد و از منكر جلوگيرى نماييد و در صحنه اى كه صالحان حاضر مىشوند، شما نيز حضور يابيد...». بدين سان قسمت نخست خطبه امام حسن علیه السلام پايان مىپذيرد. ایشان در آغاز اين خطبه نخست دستور صاحب حكومت (حضرت علىعليه السلام) را از روى نامه اى كه امام بدو سپرده براى مردم مىخواند و سپس خود شخصيّت برجسته خليفه را مورد شرح و توضيح قرار مىدهد تا بدين وسيله مردم خليفه را امين دين و دنياى خود قلمداد كنند. آنگاه به بررسى فتنه اصحاب جمل مىپردازد تا روح انسانى كه آنان را به دفاع از مقدّسات وامىدارد، برانگيزد و در پايان از بُعد دينى با آنان سخن مىراند و بدين ترتيب به كمال مقصود خويش دست مىيابد. امام حسن عليه السلام پس از اين سخنرانى، خطبه ی ديگرى نيز ايراد كرد كه شور و حماسه در آن موج مىزد. وى طىّ اين خطبه مردم را به جهاد دعوت مىكرد و سرانجام در پس سخنرانيهاى آتشين وى، شمار بسيارى از كوفيان به قصد يارى اميرمؤمنان به گرد وى جمع شدند. ناگفته نماند كه به دنبال اين سخنرانيها اقدامات و تدابير ديگرى نيز اعمال مىشد تا اين سخنان اثر خود را از دست ندهند. سپاه امام على عليه السلام به سوى بصره آمد. هر دو سپاه رو در روى يكديگر به صف ايستادند. اميرمؤمنان علیه السلام پى برد كه پرچم سپاه دشمن، نقطه اى است كه بايد مورد هجوم قرار گيرد. اگر اين پرچم بر زمين مىافتاد، دشمن مىگريخت و اگر بر جاى خود استوار مىماند شمار بسيارى از هر دو سپاه به خاک و خون مىغلطيدند و البته اين چيزى بود كه امام بدان تمايل نداشت. از اين رو به فرزند شجاع خود محمّد بن حنفيه كه در دليرى زبانزد خاص و عام بود، رو كرد و وى را به حمله فرمان داد و بدو گفت كه بايد به قصد انداختن پرچم يورش بَرد، زيرا پيروزى يا شكست دشمن در گرو اين پرچم بود و سپاه دشمن نيز به همين خاطر با تمام نيرو از پرچم خود محافظت مى كرد. محمّد بن حنفيه با عزمى پولادين روانه ميدان شد، امّا هنوز اندكى جلو نرفته بود كه دشمن از قصد وى آگاه گشت و او را در زير باران تير، گرفتند. محمّد كه راهى براى پيشروى در برابر خود نمىديد، به مركز فرماندهى سپاه، نزد اميرمؤمنان علیه السلام بازگشت. حضرت على عليه السلام بر وى نهيب زد، امّا محمّد گفت منتظر است تا از شدّت تير باران دشمن اندكى كاسته شود تا وى هجوم خود را دوباره از سر گيرد. در اينجا يكى از راويان نقل مىكند كه امام علیه السلام خود تصميم گرفت اين مأموريت را به انجام برساند، امام حسن علیه السلام برخاست و گفت كه وى داوطلب انجام اين مهم است. حضرت على عليه السلام پس از اندكى ترديد كه شايد از مراقبت بسيار او بر جان سبطين كه نسل رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از آنان منشعب مىشد، نشأت مىگرفت و در صورت شهادت آنان، هيچ كس نبود كه نسل رسول و خط او را امتداد ببخشد، فرمود: به نام خدا روانه شو. حضرت به ميدان نبرد گام نهاد. باران تير بر وى باريدن گرفت. امام على علیه السلام از فراز تپه اى در حالى كه محمّد حنفيه نيز در كنارش بود، امام حسن علیه السلام را زير نظر گرفت. ايشان در درياى سپاه دشمن گاه فرو مىرفت و گاه پيدا مىشد تا آنكه به نقطه اى رسيد كه پرچم سپاه دشمن در آنجا متمركز بود و آن پرچم را بر زمين انداخت و در نتيجه سپاه دشمن پا به فرار نهاد و بدين ترتيب با دست خود پيروزى را به ارمغان آورد. ... اگر ما بخواهيم رويدادهايى را كه در زمان خلافت اميرمؤمنان واقع شده به خوبى دنبال كنيم تا از ابعاد شخصيّت برجسته امام حسن علیه السلام آگاهى يابيم اين كار به درازا مىكشد، زيرا آن حضرت در اين حوادث مهم پس از امام على عليه السلام، دوّمين كسى بود كه درخشندگى شخصيّت وى چشمها را خيره و خردها را شگفت زده مىساخت. دوران امامت دسيسه پر نيرنگ ترور اميرمؤمنان على بن ابيطالب علیه السلام در 19 مباه مبارک رمضان سال 40 هجرى به انجام رسيد. جهان اسلام در اضطراب و پريشانى بسيار سختى فرو رفته بود. شمارى از بقاياى خوارج اينجا و آنجا هنوز فعاليّت مىكردند و مردم را به حكم اللّهى كه به زعم آنان به هيچ یک از رهبران دو اردوگاه شام و كوفه تعلّق نداشت، فرا مىخواندند. آنان نمىخواستند تحت نظارت هيچ دولتى باقى بمانند!! عدّه اى از ساده لوحان و مفسدان، از آن كسانى كه از حقيقت متمثل در اردوگاه حضرت على عليه السلام و باطلى كه در اردوگاه شام بود دل خوشى نداشتند، نيز زير پرچم خوارج جمع آمدند. آنان در راه نابودى حكومت هر مشكلى را آسان مىشمردند و ارتكاب هر نوع جنايت و فساد را توجيه مىكردند. در شام، معاويه لعنة الله علیه سپاه خود را براى هجوم نظامى ديگرى به كوفه آماده مىكرد. او نامه اى به متن زير براى كارگزارانش نوشت: از بنده خدا، معاويه، اميرمؤمنان، به فلان بن فلان... سلام عليكم... سپاس خداى يگانه اى را كه جز او معبودى نيست. امّا بعد، سپاس خداى را كه شما را از دشمنان كفايت كرد و ياران كژرو و تفرقه انداز را واگذاشت. نامه هاى بزرگان و سران آنان (كوفيان) به دست ما رسيده كه در آنها از ما، براى خود و خانواده هايشان امنيت مىطلبند. پس چون نامه ام به دست شما مىرسد با نيرو و سپاه خود حركت كنيد. اینک به شكر خدا به انتقام خود رسيديد و آرزوى خود را يافتيد. خداوند متجاوزان و ستمگران را هدايت كند.
و السلام عليكم و رحمة
اللَّه و بركاته».(9) اينک نگاهى به خانه حضرت على عليه السلام مىافكنيم تا ببينيم كه چگونه پرتو درخشان امام در آنجا به خاموشى مىگرايد. پس از شهادت آن حضرت، خانواده اش وى را پنهانى به پشت غرىّ _ منطقه اى نزدیک كوفه _ بردند تا پيكرش را در آنجا به خاک سپارند. آنان از ناحيه خوارج بسيار بيم داشتند. آنان مى ترسيدند كه مبادا خوارج مرقد آن حضرت را بشناسند و به انتقام يار همكيش خود "ابن ملجم" كه پيكرش سوازنده شد، قبر را بشكافند و جنازه را از آن بيرون كشند. همچنين آنان از جاسوسان بنى اميّه كه از نقل اخبار به حزب اموى خسته نمىشدند، احساس خطر مىكردند.(10) تشييع كنندگان از فرزندان و خويشان آن حضرت، از مراسم خاکسپارى پيكر پاک امام علیه السلام بازمىگشتند. درون خانه حضرت على علیه السلام هنوز مراسم سوگوارى بر پا بود كه عبيداللَّه بن عبّاس كه از جانب امام علیه السلام بر ولايت بصره گماشته شده بود، وارد منزل شد. امام حسن علیه السلام به سوى مسجد بيرون آمد و مسلمانان در انتظارى گدازنده، چشم به راه مقدم وى بودند. ابن عبّاس در رأس مجلس به سخنرانى ايستاد و گفت: اميرمؤمنان وفات يافت در حالى كه جانشينى از پس خود براى شما گذارد. اگر به او پاسخ مىگوييد به سوى شما آيد و اگر به خلافت او ناخشنوديد پس كسى را بر كسى اجبارى نيست. مردم ناله و فرياد سر داند. گويى سخن ابن عبّاس، دريايى از اندوه و دريغ همراه داشت. مردم با صداى بلند بانگ برآوردند. بگو او به سوى ما بيايد. امام حسن مجتبى علیه السلام به سوى آنان رفت و خداى را ستود و بر او درود فرستاد و آنگاه از شخصيّت اميرمؤمنان تمجيد كرد و درباره او فرمود: « در اين شب مردى وفات يافت كه نه نخستين مسلمانان در عمل از او سبقت گرفتند و نه آيندگان به او توانند رسيد. او در ركاب رسول خدا جهاد مىكرد و به جان خويش از آن حضرت پاسبانى مىنمود. رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم او را با پرچم خويش به جنگ مىفرستاد و جبرئيل عليه السلام از راست و ميكائيل از چپ او را در ميان خود مىگرفتند و وى باز نمىگشت مگر آنكه خدا بر دستان او پيروزى را مىآورد. او در شبى وفات يافت كه عيسى بن مريم در آن به آسمان صعود كرد و يوشع بن نون وصى موسى عليهما السلام نيز در چنين شبى درگذشت. وى از زرد و سپيد (طلا و نقره)، جز هفتصد درهم از پس خود باقى نگذاشت كه اين مبلغ از سهم او از بيت المال زياد آمده بود و وى مىخواست با اين مبلغ خدمتكارى براى خانه اش بخرد...» اشک امان گفتن به او نمىداد، آهى كشيد و همراه با آن قطراتى از چشمش باريدن گرفت و آه و حسرت بود كه از دهان مردم شنيده مىشد آنگاه امام فرمود: « اى مردم هر كه مرا شناخت، شناخته است و آن كه نمىشناسد بداند كه من حسن فرزند على هستم. منم فرزند پيامبر صلى الله عليه و آله و منم فرزند وصى و منم فرزند نويد بخش، بيم دهنده و منم فرزند دعوت كننده به خدا و منم فرزند چراغ نورانى. من از خاندانى هستم كه جبرئيل به سوى ما فرود مىآمد و از پيش ما به آسمان مىرفت و من از خاندانى هستم كه خداوند پليدى را از آنان زدود و ايشان را پاک و پاكيزه گردانيد و من از خاندانى هستم كه خداوند محبتشان را بر هر مسلمانى واجب شمرده و براى پيامبرش فرموده است: بگو از شما به خاطر آن پاداشى نمىطلبم و هر كه حسنه اى گرد آورد ما از جانب خود حسنه اى بر آن مىافزاييم. گرد آوردن حسنه همانا محبّت ما اهل بيت است». بدين گونه مردم با رضايت و خوشنودى، با امام حسن عليه السلام دست بيعت دادند، زيرا وى را تجسّم صفات شايسته و برتر خلافت مىديدند. و آيا مگر نه اين است كه پيشواى مسلمانان بايد از جانب خداوند انتخاب شود و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم او را منصوب كند؟ و آيا مگر نه اين است كه رهبر مسلمانان بايد در اوج كرامت ها و فضيلت ها باشد و با كفايت ترين و با ابهّت ترين و داناترين مسلمانان به شمار آيد؟ و آيا مگر تمام اين ويژگيها، به شكلى كامل، در امام حسن علیه السلام گرد نيامده بود؟ آيا پيامبر اكرم درباره ی وى نفرموده بود: حسن و حسين علیهما السلام چه برخيزند و چه بنشينند، هر دو امامند؟ و آيا امام حسن علیه السلام همانى نبود كه پدر بزرگوارش درباره ی او فرموده بود: « خاندان پيامبر، حيات دانش و مرگ جهلند. حلم آنان از علم ايشان و ظاهرشان از باطنشان و سكوتشان از حكمت سخنشان شما را آگاه مىكند. با حقّ، مخالفت نمىورزند و در آن به اختلاف نمىافتند. ايشان ستون هاى اسلام و محرمان راز هستند كه به ايشان اعتصام مىكنند. به واسطه ايشان است كه حقّ به محل خود باز مىگردد و باطل از جايگاه خود كنار مىرود و زبانش از جايى كه رسته بريده مىگردد. دين را با خردى بيدار و با نگرش و دقت، دريافت كرده اند نه با عقل شنيدنى و از راه روايت كه راويان علم فراوان امّا رعايت كنندگانش اندكند». پس از آنكه بهترين صحابه و انصار مردم را به بيعت با امام حسن علیه السلام ترغيب كردند، آنان با امام دست بيعت دادند. عبيداللَّه بن عبّاس در اين باره گفت: « اى مردم! اين فرزند پيامبرتان و وصى امام شماست، پس با او بيعت كنيد». مردم امام حسن علیه السلام را از بُن جان و دل دوست داشتند. و اين دوستى از محبّت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به ايشان و محبّت خدا به كسى كه پيامبر را مورد مهر قرار مىداد، سرچشمه مىگرفت. علاوه بر آنچه از نظر شما گذشت بايد بيفزاييم كه شرايط حاكم بر آن روزگار وجود مردى را اقتضا مىكرد كه بتواند با معاويه لعنة الله علیه و باند نيرنگباز وى مقابله كند. كسى كه شايسته رهبرى بوده و از بينشى خردمندانه و محبوبيت در دل مسلمانان بهره مند باشد. بدين خاطر بود كه مسلمانان در بيعت با امام حسن علیه السلام شتافتند و گفتند: « او نزد ما بسيار محبوب است و بر گردن ما حقّ دارد و به خلافت شايسته است». قيس بن سعد، اين انقلابى بزرگ، پيشاپيش بزرگان و مجاهدان انصار براى بيعت با امام حسن علیه السلام پا پيش نهاد و به او گفت: « دستت را دراز كن تا با تو بر كتاب خدا و سنّت پيامبرش و جنگ با محلّين بيعت كنم». امام حسن علیه السلام به او پاسخ داد: « بر كتاب خدا و سنّت پيامبرش كه اين دو بر هر شرطى مقدم اند». بدينسان بيعت امام حسن عليه السلام در سوّمين دهه از ماه مبارک رمضان سال 40 هجرى انجام پذيرفت. هر گاه گروهى براى بيعت به نزد حضرتش مىآمدند، مىفرمود: « با من بر اينكه كاملاً گوش به فرمانم باشيد و با كسانى كه من مىجنگم، بجنگيد و با كسانى كه دوستى مىورزم دوستىكنيد، بيعت نماييد». چون امام بر مسند خلافت تكيه زد، مسئوليّت پايان دادن به اختلاف موجود ميان دو اردوگاه كه تا نابودى اسلام پيش رفته بود، بر دوش وى افتاد، زيرا كفار در گوشه و كنار مملكت اسلامى مترصّد فرصتى بودند تا چنانچه ضعف و خللى مشاهده كردند ضربه اى كارى بر پيكر جامعه اسلامى فرود آورند. اين از یک سو، امّا از سوى ديگر خبرهاى سپاه شام در كوفه و بصره و ديگر شهرها، همراه با مبالغه، به سرعت پخش مىشد بدان گونه كه همه مىدانستند جنگى خونين در پيش است. معاويه لعنة الله علیه سپاه شصت هزار نفرى شام را به فرماندهى خود بسيج كرد و ضحاک را به جانشينى خويش در شام نهاد. در اين هنگام بر امام حسن عليه السلام بود كه سپاه حقّ را بسيج كند تا در برابر اين حركت جناح باطل مقابله نمايد. امّا آن حضرت صلاح ديد كه پيش از آغاز جنگ، نامه اى به معاويه لعنة الله علیه نگارد و با او اتمام حجّت كند. آنچه در پى مىآيد، فرازهايى از همين نامه است: « چون رسول خدا درگذشت، عرب در خلافت او به كشمكش برخاستند. قريش ادعا كرد كه ما قبيله و خانواده و دوستان او هستيم و روا نيست كه شما در خلافت محمّد و حقّ او با ما ستيزه كنيد. عرب پنداشت كه آنچه قريش مىگويد، همان است و حجّت آنان درباره حكومت و ستيز بر سر گرفتن خلافت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم صحيح است. پس به تقاضاى آنان "آرى" گفت و خلافت را بديشان تسليم كرد. آنگاه قريش با ما به احتجاج برخاستند و همان سخنى را كه به اعراب گفته بودند، براى ما نيز آوردند، امّا قريش ديد كه ما مانند عرب حقّ را به جانب آنان نداديم. بدين ترتيب قريش، با دادخواهى و احتجاج اين امر (خلافت) را عهده دار شد چون اهل بيت و دوستان محمّد صلى الله عليه و آله و سلم ما را به احتجاج و طلب داد خود از آنان فرمان دادند، آنان از ما كناره گيرى كردند و با يارى يكديگر، بر ستم كردن و خوار شمردن ما ايستادگى كردند. پس ديدار در پيشگاه خدا كه او راهبر و ياريگر است. آنگاه امام عليه السلام در ادامه اين نامه افزود: اى معاويه امروز از اين كه بر گرده كارى كه براى احراز آن شايستگى ندارى، پريده اى باعث تعجّب و شگفتى است. براى تو نه فضلى در ديناست و نه اثرى پسنديده در اسلام. زاده دشمن ترين قريش با رسول خدا و قرآنى. خدا تو را ناكام گذارد. به زودى باز گردانده شوى و خواهى دانست كه سراى آخرت از آنِ چه كسى است. به خدا ديرى نخواهد پاييد كه پروردگارت جانت را بگيرد و آنگاه بدانچه دستهايت پيش فرستاده اند تو را جزا دهد و خداوند خود در حقّ بندگانش ستم نمىكند... و نيز نوشت: انگيزه اى كه سبب شد تا من اين نامه را بنويسم همانا عذرهايى بود كه من درباره تو ميان خود و خدايم عزوجل داشتم. پس اگر تو تسليم شوى از حظّى وافر برخوردار گردى و كار مسلمانان به صلاح مىانجامد. پس اين همه به راه باطل خويش ادامه مده و همچون ديگر مردم با من بيعت كن. تو خود نیک مىدانى كه در نزد خداوند و نزد هر بنده توبه كننده و پرهيزكار و نيز در نزد هر كس كه دلى زارى كننده به درگاه حقّ دارد، من از تو به اين امر (خلافت) سزاوارترم. پس از خداى بترس و عصيان و سركشى را فرو گذار و خون مسلمانان را پاس دار. به خدا سوگند هيچ نفعى براى تو ندارد كه خون آنان را بيش از اين بريزى و آنگاه خداى را ديدار كنى. به صلح و طاعت روى كن و در اين امر (خلافت) با اهل آن و كسى كه بدان سزاوارتر از توست، ستيزه مكن. تا خداوند به اين وسيله اين آتش افروخته را فرو نشاند و وحدت كلمه ايجاد كند و ميان مردم را اصلاح فرمايد و اگر تو نخواهى از اين نافرمانى دست بكشى من با مسلمانان به سوى تو حركت مىكنم و آنگاه تو را محاكمه مىنمايم تا آنكه خداوند كه بهترين داوران است، ميان ما داورى كند... بدينسان نامه هايى ميان رهبران دو سپاه مبادله شد. نامه اى از امام عليه السلام با حجّتى قاطع و پخته كه ملاک آن نقد و تجربه بود و نامه ديگر از معاويه لعنة الله علیه با فريب و نيرنگ و دادن قول و گذاردن شرط و شروط مبنى بر تقسيم بيت المال بر حسب تَشَخُصات و مراتب پوشالى قبيله اى همراه بود. خبرهايى مبنى بر بسيج سپاه اموى و حركت آنان به سوى كوفه، درميان مردم انتشار يافته بود. امام حسن عليه السلام تصميم گرفت براى مقابله با هجوم معاويه لعنة الله علیه، سپاهى فراهم آورد، امّا طريقه بسيج سپاه در نزد آن حضرت با طريقه اى كه معاويه اتخاذ كرده بود، بسيار تفاوت داشت. معاويه لعنة الله علیه در پى گزينش دل مُردگان و سياه دلان بود و آنان را با دادن اموال مسلمانان به خدمت خود درمىآورد. او همچنين برخى از انصار را به سوى خود مىخواند و با دادن ثروتهاى گزاف از وجود آنان براى جنگ با امام علیه السلام سود مىبرد. آنان از اين اقدامات هيچ كوتاهى نمىكردند، زيرا به نظر آنها امام حسن عليه السلام نمونه ی كامل اسلام، يعنى همان دينى كه با آن دشمنى و كينه مىورزيدند، بود. امّا امام حسن علیه السلام مسائل بسيارى را در انتخاب سپاه در نظر مىگرفت. وى هيچ گاه صاحب منصبان و نامداران را اطعام و گرسنگان را به همان حال گرسنگى رها نمىكرد و هرگز به مردم وعده هاى پوچ نمىداد تا اگر اوضاع بر وفق مرادش شد به تمام وعده هايش پشت پا زند. او هيچ گاه ولايت شهرهاى گوناگون را بدون هيچ حساب و كتابى به اين و آن نبخشيد. مردم را به اجبار به ميدان نبرد نمىآورد. او به سپاهش اجازه خونريزى و هتک حرمت ها و فروش اسيران را نمىداد. امام حسن عليه السلام دشمن خويش را گروه سركشى از مسلمان مىدانست و معتقد بود كه بايد آنان را به بهترين طريق ممكن از ادامه سركشى بازداشت. حال آنكه معاويه و حزبش بر اين باور بودند كه امام حسن علیه السلام و يارانش دشمنان سياسى آنان هستند و بايد به هر شيوه اى كه شده است، آنان را از ميان بردارد. بنا به همين دلايل بود كه معاويه در گرد آورى سپاه به مراتب از امام حسن عليه السلام به موفقيّت بيشترى دست يافت. برخى از اصحاب آن حضرت بسيار به وى مىگفتند كه او هم روش معاويه لعنة الله علیه را در جمع نيرو به كار بندد، امّا حضرت گرايش به باطل و انحراف از حقّ را به شدّت تقبيح مىكرد. عبيداللَّه بن عبّاس، والى آن حضرت بر بصره، طى نامه اى به امام حسن علیه السلام نوشت: امّا بعد، مسلمانان پس از حضرت على عليه السلام خلافت را به تو سپردند. پس آستين خود را بالا بزن و با دشمنت نبرد كن و يارانت را نزدیک كن و دين بدگمان را از دنيايش كسر نكند خريدارى كن. و متشخّصان و بزرگان را به ولايت بگمار تا دل عشاير آنان را بدست آورى و هيچ یک از مردم مخالف تو نباشند و همه با هم يكى باشند، زيرا برخى از كارهايى كه مردم آنها را ناخوش مىدارند، ولى به ظهور عدل و سرفرازى دين مىانجامد بهتر از كارهاى ديگرى است كه مردم آنها را دوست مىدارند، ولى سرانجام به ظهور ستم و ذلّت مؤمنان و سربلندى تبهكاران منجر مىشود. و بدانچه از پيشوايان عادل رسيده است، اقتدا كن. از آنان نقل شده است كه دروغ روا نيست مگر در جنگ يا برقرار كردن صلح و آشتى در ميان مردم. چون كار جنگ به نيرنگ است و براى تو در اين خصوص راه باز است اگر عزم جنگ داشته باشى، مشروط به اينكه هيچ حقى را باطل نگردانى.. و بدان كه بسيارى از مردم از پدرت، على، روى گردان شدند و به معاويه لعنة الله علیه گراييدند، زيرا او در تقسيم فـىء و بيت المال ميان آنان تفاوت نمىگذاشت و اين بر مردم گران بود و هم بدان كه كسى به رويارويى تو برخاسته كه در آغاز ظهور اسلام با خداى و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم جنگيد تا آنكه خواستِ خداوند چيره شد. پس چون همه به يكتايى پروردگار ايمان آوردند و شرک نابود شد و دين سرورى يافت، آنان نيز اظهار ايمان كردند و قرآن خواندند در حالى كه آيات را به ريشخند مىگرفتند و نماز خواندند با گرفتگى و كسالت و خمس و زكات دادند در حالى كه از پرداختن آن خشنود نبودند. آنگاه ابن عبّـاس در ادامه اين نامه اوضاع اجتماعى و فساد حاكم بر آن را تشريح كرد و سپس به تبيين سرشت جامعه و گذشته و حال آن پرداخت. امّا آن حضرت عليه السلام هرگز نخواست كه جز راه حقّ را برگزيند و از طريقى جز طريق استوار پيروى كند. با وجود اين، امام حسن علیه السلام شمار بسيارى از كوفيان را بسيج كرد. البته براى ما ثبت و ضبط دقيق نفرات وى مهم نيست، امّا آنچه براى ما اهميّت دارد تحليل شخصيّت افرادى است كه در اين سپاه بودند. آنان چه كسانى بودند و چرا به يارى امام علیه السلام شتافتند و سرانجام نتيجه چه شد؟ تاريخ نگاران سپاه امام حسن علیه السلام را مركب از چند تيره دانسته اند: 1 - شيعيان پاكدلى كه به عنوان اداى تكليف دينى خويش و انجام مأموريت انسانى خويش از آن حضرت پيروى مىكردند كه البته شمار آنان اندک بود. 2 - خوارج كه خواستار جنگ با معاويه لعنة الله علیه و امام حسن علیه السلام بودند، امّا در اين برهه، فعلاً مىخواستند كار معاويه لعنة الله علیه را تمام كنند تا در آينده به حساب آن حضرت نيز رسيدگى كنند. 3 - فتنه جويان و آزمندانى كه مىخواستند با شركت در جنگ غنيمت، به دست آرند. 4 - ترديد كنندگانى كه حقيقت ماجرا را از اين جنگ درنيافته و آمده بودند تا دليلى بيابند كه به كدامين گروه بپيوندند. 5 - متعصبانى كه سران قبايل را مدّ نظر داشتند و اين جنگ را به حساب جنگهاى قبيله اى و خرده حسابهاى شخصى محسوب مىكردند. اينان عناصر سپاه امام علیه السلام بودند و طبيعى است كه چنين سپاهى، با اين تنوع اشخاص و آراء، نمىتواند در انجام مأموريت خويش كامياب باشد، زيرا جنگ، طالب ايمان و يكپارچگى و اطاعت است. سپس امام حسن عليه السلام نخستين گروه خود را تشكيل داد و آنان را به عنوان جلوداران سپاه تحت فرماندهى عبيداللَّه بن عبّاس تعيين كرد. عبيداللَّه از جهات گوناگونى براى عهده دارى اين امر شايستگى داشت: نخست آنكه وى اوّلين داعى جنگ بود و دوّم آنكه در ميان مردم و محافل از آوازهاى نیک برخوردار بود و سوّم آنكه وى مىخواست انتقام خون دو پسرش را كه به دست سپاهيان معاويه لعنة الله علیه كشته شده بودند، بگيرد و بالاخره آنكه خويشاوند نزدیک امام حسن علیه السلام بود. ابن عبّاس با سپاه خويش به سوى مسكن(11) بر كنار نهر دجله، حركت كرد و در آنجا با اردوگاه معاويه رو به رو شد. وى در همان مكان به انتظار رسيدن سپاهيان ديگر از كوفه اردو زد. در كوفه، مردم چند گروه بودند. عدّه اى جزو هواخواهان و ياران معاويه لعنة الله علیه بودند كه هدايا و وعده و وعيدهاى حزب اموى آنان را فريفته بود. همچنين گروهى از آنان در زمره خوارج قشرى جاى داشتند و برخى هم مردم را از شركت در اين جهاد باز مىداشتند و البته گروهى نيز از آگاهان بودند كه آتش شور و اشتياق مردم را بر مىافروختند و آنان را با روشهاى مختلف به جنگ با سركشان و عصيانگران بر مىانگيختند. امام حسن عليه السلام پيوسته سخنوران و شخصيّتهاى مبارز را بدين سوى و آن سوى مىفرستاد تا مردم را به ياریش فرا خوانند و به علاوه خود با ايراد سخنرانيهاى پياپى، دلهاى كوفيان را گرم مىكرد. امّا كوفيان در برابر اين دعوت چونان يخ، سرد و افسرده بودند، زيرا جنگهاى كوبنده و سنگين جمل، صفين و نهروان نيروى آنان را فرسوده و توان آنان را برده بود. امام خود در يكى از مناسبتها، از علتّى كه مردم كوفه را از همراهى با وى بازداشته بود، سخن گفت و فرمود: «شما در مسير خود به صفيّن بوديد در حالى كه دينتان در برابر دنيايتان قرار داشت. امروز نيز اينگونه ايد و دنيايتان در برابر دينتان قرار گرفته است. شما ميان دو دسته مقتول قرار گرفته ايد. يكى مقتولى در صفيّن كه بر آن مىگرييد و ديگرى مقتولى در نهروان كه كينه او را مىجوييد، امّا باقى پس سر افكنده اند و اما كسى كه گريان است انتقام جوينده است». به رغم تمام اين ناهمواريها، ياوران حقّ عزم خود را بر شركت در جهاد استوار ساختند بدين اميد كه از اين ميدان پيروز و سربلند به در آيند. نيرنگهاى معاويه لعنة الله علیه كار خود را كرد. وى گروه اندكى از آزمندان را به اطاعت خود درآورده بود و نقشه هاى خود را به دست آنان عملى مىكرد. اينان شايعات گوناگون و بسيارى درباره نيروى سپاه شام و كم شمارى و ضعف سپاه كوفه براى رويارويى با آنان در ميان مردم مىپراكندند. همچنين درهم و دينارهاى معاويه لعنة الله علیه نيز نقش پليد و پست خود را به خوبى ايفا كرد. فرماندهان سپاه امام حسن عليه السلام را، كه وى به آنان اعتماد داشت، مىبينيم كه در برابر نيروى تبليغاتى و مكارانه معاويه لعنة الله علیه خود را مىبازند و سست مىشوند. على رغم آنكه رهبرى سپاه امام رهبرى حكيمانه و تحت لواى عبيداللَّه بن عبّاس بود، امّا با وجود اين، اين سپاه، خود قربانى نيرنگ معاويه شد و فرمانده آن به وسيله معاويه در بند فريب افتاد. داستان از اين قرار بود كه: امام عليه السلام، پسر عموى خويش را براى ملاقات با معاويه مأموريت داد و در نامه اى به وى چنين سفارش كرد: « اى پسر عمو! من دوازده هزار تناز شجاعان عرب و قاريان شهر را به سوى تو گسيل مىدارم كه يكى از آنها بر لشكرى برترى دارد. پس با ايشان حركت كن و به آنان نرمى نشان ده. چهره ات را براى آنان گشاده كن و بالت را زير پاى آنان بگستر (با آنان فروتنى پيشه كن) آنان را در مجالست نزدیک گردان كه اينان باقى ماندگان ياران مطمئن اميرمؤمنانند. با ايشان بر شط فرات حركت كن، سپس برو تا با معاويه روياروى گردى. پس اگر تو او را ديدار كردى نگاهش دار تا من به سوى تو آيم. چون من به زودى در پى تو حركت خواهم كرد و بايد خبر تو هر روز به من برسد و با اين دو تن (قيس بن سعد و سعيد بن قيس) مشورت كن. پس اگر به معاويه برخوردى با او جنگ آغاز مكن تا آنكه او نخست جنگ را آغازكند. پس اگر چنين كرد با او به جنگ و اگر تو كشته شدى فرمانده سپاهيان قيس بن سعد است و اگر او نيز كشته شد، سعيد بن قيس فرمانده سپاهيان خواهد بود».(12) سپس آن حضرت خود با سپاهى بى شمار كه تعداد آن را سى هزار و يا بيشتر ذكر كرده اند، حركت كرد و تا «مظلم ساباط» كه نزدیک مداين بود رسيد. توطئه هاى معاويه لعنة الله علیه در جلوداران سپاه امام حسن عليه السلام كارگر افتاد. خبرى در ميان سپاهيان شايع شد كه اثرى ژرف در روحيه آنان داشت. شايع شد كه: « حسن براى برقرارى صلح با معاويه مكاتبه مىكند پس چرا شما خود را به كشتن مىدهيد». پس از شايع ساختن اين خبر در ميان سپاهيان، معاويه لعنة الله علیه با اعطاى مال و دادن وعده، كوشيد تا نظر فرماندهان سپاه را به سوى خود جلب كند. فرماندهان نيز پنهانى به اردوگاه معاويه رفت و آمد مىكردند. عبيد اللَّه خبر اين ماجرا را طى نامه اى براى امام حسن علیه السلام نوشت. توطئه هاى معاويه لعنة الله علیه در همين حد چندان اهميّت نداشت، اما همين كه وى توانست وجدان فرمانده كل سپاهيان امام حسن علیه السلام را بخرد، اين توطئه ها رنگ ديگرى به خود گرفت. معاويه لعنة الله علیه نامه اى خطاب به عبيداللَّه نوشت و در آن گفت: امام حسن علیه السلام درباره صلح به من نامه نگاشته است و امر را به من تسليم خواهد كرد پس اگر تو همين حالا در اطاعت من پاى نهى، از فرماندهان من خواهى بود وگرنه دنباله رو من خواهى شد، و اگر تو سخن مرا همين الآن بپذيرى هزار هزار درهم به تو خواهم بخشيد كه نيمى از آن را در همين وقت و نيم ديگر را پس از آنكه به كوفه وارد شدم به تو خواهم داد. در حقيقت معاويه لعنة الله علیه در اين نامه براى فريفتن عبيداللَّه به سه ترفند متوسّل شد. نخست آنكه به وى گفت: كه حسن به او درباره صلح نامه نگاشته است. اين نخستين عاملى بود كه عبيداللَّه را به لرزه درآورد. عبيداللَّه حتماً با خودش گفته است: اگر واقعاً چنين باشد پس چرا من شهرت و آوازه خويش را در تاريخ لكه دار كنم و بار سنگين خونهايى را كه تحت فرماندهى من ريخته مىشود، بر دوش گيرم. ترفند دوم معاويه لعنة الله علیه آن بود كه وى گفت: متبوع باش. يعنى او را به دادن رياست فريفت و بالاخره ترفند سوم آن بود كه به وى وعده پاداش یک ميليون درهم داد و همين حيله اخير توانست اين شخص را، كه امامش وى را به ملازمت عدل و مساوات حتّى در مورد فرودست ترين مردم فرمان داده بود، از راه به در برد. عبيداللَّه، فرمانده كل سپاه، بدون آنكه كسى را از تصميم خود آگاه سازد به اردوگاه معاويه پيوست. صبحگاهان سپاه در پى جستجوى فرمانده خويش برآمد تا به امامت وى نماز گزارند، امّا هر چه گشتند او را نيافتند. قيس، مرد شماره 2 سپاه، برخاست و با مردم نماز صبح گذارد. آنگاه به خطبه ايستاد تا آرامشان كند و دلهاى آنان را قوت بخشد و گفت: اين (عبيداللَّه) و پدرش یک روز هم كارى صواب نكردند. پدر او عموى رسول خدا بود و همراه مشركان در بدر حاضر شد تا با آن حضرت بجنگد. پس كعب بن عمرو انصارى او را اسير كرد. او را به نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بردند و آن حضرت فديه او را گرفت و آن را ميان مسلمانان تقسيم كرد و نيز حضرت على عليه السلام، برادر او (عبداللَّه بن عبّاس) را بر منصب ولايت بصره گماشت، امّا او اموال آن شهر و اموال مسلمانان را دزديد و با آنها كنيزكان خريد و ادعا كرد كه اين اموال براى او حلال است و اين يكى را هم على عليه السلام بر ولايت يمن گماشت، امّا از بُسر بن ارطاة ترسيد و فرزندانش را وانهاد و گريخت تا آنكه كشته شدند و اكنون نيز چنين كرده است. سپاه سخنان او را تأييد كرد و گفتند كه: حمد خدا را كه او را از ميان ما خارج كرد. امّا اين لشكرى كه فرمانده اش به اردوگاه معاويه پيوست، در وضعى نبود كه بتواند در مقابل سپاه معاويه مقاومت كند. از اين رو بيشتر افراد اين سپاه پراكنده گشتند و تنها یک چهارم از آنها كه شمارشان به چهار هزار نفر مىرسيد، باقى ماندند. كم شدن اين تعداد از سپاهيان، موجب پديد آمدن ضعف و نگرانى در افراد خط مقدّم و ديگر سپاهيانى شد كه در مظلم ساباط جاى گرفته بودند. يعنى جايى كه امام و سپاه او اردو زده بودند سپاهى كه تبليغات معاويه در آن از طريق جاسوسانى كه هر دم به آنجا گسيل مىكرد، ادامه داشت. برخى از سپاهيان حضرت به معاويه پيوستند و دسته اى ديگر به او نوشتند كه اگر بخواهى مىتوانيم ايشان را دست بسته نزد تو آوريم و اگر بخواهى مىتوانيم، او را بكشيم. بذل و بخشش هاى معاويه لعنة الله علیه كه غالباً افزون از صد هزار بود، براى افراد اختصاص داده مىشد. او پيوسته به فرماندهان سپاه امام علیه السلام وعده ازدواج با دخترانش را مىداد تا آنها را بفريبد و از امام جدا كند. بدين گونه مىتوانيم عمق فشارهايى كه امام را مجبور به پذيرش صلح كرد دريابيم. امام حسن علیه السلام خطبه ی آتشينى براى يارانش كه باطناً با معاويه سازش كرده بودند و مقدمه سپاه او را تشكيل مىدادند، ايراد كرد. از خطبه اى كه حضرت به فروشندگان وجدانهاى خود ايراد فرمود پيداست كه سپاهيان آن حضرت تا حد بسيار زيادى تحت تأثير تبليغات معاويه قرار داشتند تا آنجا كه حتى به امام اصرار مىكردند كه از حقّ خود دست بكشد و با معاويه بيعت كند، امّا آن حضرت تن به اين كار نمىداد. همچنين از اين خطبه معلوم مىشود كه يكى از سرشناسان سپاه آن حضرت در انديشه ترور وى بوده است چنان كه پيش از اين دوست ديگرش، امام على عليه السلام را به قتل رسانيده بود. از تمام اينها گذشته، شرايط به گونه اى بود كه امام حسن علیه السلام را به انعقاد صلح با معاويه، آن هم با ضرب الاجلى كه خود معين كرده بود، سوق مىداد، بنابراين امام عليه السلام نامه اى در مورد صلح به معاويه نگاشت يا بنا بر قول ديگر، معاويه نامه اى در اين باره به حضرت نوشت. هر دو طرف پس از آنكه در مورد بندهاى اين صلح نامه به توافق رسيدند، بدان رضايت دادند. در واقع امضاى اين صلح نامه به امام جز خير و نيكى و بر امّت جز صلاح باز نمىگرداند. هر زمان كه به خطبه هاى امام حسن علیه السلام كه پس از انعقاد صلح بر اصحابى كه به اين صلح اعتراض داشتند ايراد فرمودند توجه شود درمىيابيم كه انعقاد اين صلح تا چه اندازه تحت تأثير شرايط دشوارى بوده كه هر لحظه فتنه اى از پس فتنه اى برمىخاسته است. از جمله آنكه آن حضرت خطاب به يكى از آنان مىفرمايد: « من خوار كننده مؤمنان نيستم، بلكه سرفراز كننده ايشانم. من هنگامى كه سستى و كراهت اصحابم را براى جنگيدن مشاهده كردم، تصميم به انعقاد صلح گرفتم و يگانه مقصودم از آن، جلوگيرى از كشتار شما بود». آن حضرت در جاى ديگرى خطاب به يكى از خوارج كه دشمنى آنان نسبت به امام حسن و شيعيانش كمتر از دشمنى معاويه و يارانش به آن حضرت نبود، در همين باره مىفرمايد: « واى بر تو اى خارجى! اينسان قضاوت مكن آنچه مرا بدين كار وادار ساخت قتل پدرم به دست شما و طعنه هايتان به من و يغماگرى شما عليه من بود. شما هنگامى كه به صفيّن روانه شديد دينتان پيشاپيش دنيايتان بود و امروز چنان گشته ايد كه دنيايتان فراروى دينتان است. واى بر تو اى خارجى! كوفيان مردمى هستند كه نمىتوان به آنان اطمينان كرد، و هيچكس جز ذليلان به آنان عزيز نشدند. هيچ یک از آنان با رأى ديگرى موافقت نمىكند. پدرم به خاطر آنان متحمّل مشكلات بسيار و حوادث تلخى شد. سرزمين آنان زودتر از ديگر جاها رو به ويرانى مىگذارد و مردم آن كسانى هستند كه دينشان پراكنده شد و خود گروه گروه شدند».(13) با توجه به اين عوامل و نيز علل و اسباب ديگر، امام حسن عليه السلام با معاويه لعنة الله علیه تن به صلح داد و اين عهدنامه را با وى منعقد كرد: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ « اين پيمان نامه اى است كه حسن بن على بن ابى طالب با معاويه بن ابىسفيان منعقد كرده است. وى با معاويه مصالحه مىكند كه حكومت را با شرايط زير بدو واگذارد: 1 - معاويه در ميان مردم به كتاب خدا و سنّت پيامبرش و سيره جانشينان صالح او حكومت كند. 2 - معاويه بن ابى سفيان نمىتواند پس از خود جانشينى براى حكومت تعيين كند، بلكه پس از وى حسن و پس از او حسين بايد بر مردم حكومت كنند. 3 - مردم در هر جا كه باشند، در شام يا عراق يا حجاز و يا يمن بايد در امان باشند. 4 - ياران و پيروان على و نيز زنان و فرزندانشان بايد در امان باشند و معاويه بايد در اين خصوص سوگند ياد كند و پيمان دهد. اگر بنده اى به خداوند سوگند بخورد و سپس به عهد خود و آنچه گفته است وفادار بماند، خداوند بر او خرده نگيرد. 5 - معاويه نبايد عليه حسن بن على و برادرش حسين و نيز ديگر افراد خاندان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در نهان و آشكار دست به توطئه بزند يا آنها را در هر كجا كه باشند به هراس اندازد. فلان بن فلان متعهّد رعايت موارد اين صلح نامه مىگردد، و خداوند بهترين كسى است كه به شهادت گرفته می شود».(14) محل عقد اين صلح نامه در مسكن ساباط بوده است، جايى نزدیک بغداد امروزى كه سپاه امام حسن عليه السلام در آنجا اردو زده بود، چون كار انعقاد صلح نامه به پايان رسيد، امام حسن علیه السلام به همراه يارانش به كوفه بازگشت. استراتژى صلح در نظر امام حسن مجتبى عليه السلام بايد پذيرفت كه ابو محمّد امام حسن مجتبى عليه السلام با قبول اين صلح نامه كه برخى از دوستانش آن را موجب ذلّت و دشمنانش آن را اقدامى از روى ترس و تسليم طلبى خوانده اند، فداكارى بزرگى از خود نشان داد. امضاى اين صلح نامه يكى از پرشكوه ترين جلوه هاى پيروزى بر خود و مقاومت در برابر طوفانهاى هوا و هوس و احساس مسئوليّت در مقابل ريختن خونهاى مسلمانان و به حقيقت پيوستن اين سخن راست و تصديق شده پيامبر بزرگوار بوده است كه فرمود: « اين پسرم (امام حسن) سرور است و شايد خداوند به وسيله او ميان دو گروه از مسلمانان اصلاح كند».(15) اگر امام حسن علیه السلام پيشواى صلاح و راستى و الگوى فداكارى و مجمع كرامتها و بزرگواريها و در نهايت امام مؤيَّد به غيب نمىبود، از اينكه مىديد معاويه، يعنى همان كسى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم درباره او فرموده بود: «چون معاويه را بر منبر من ديديد بكُشيدش و (اگر چه) هرگز چنين نمىكنيد»، بر اريكه حكومت مىنشيند، روح پاكش دچار آشوب و اضطراب مىگشت. اگر قلب بزرگ او به پروردگارش متصل نمىبود، هر آينه دل شكسته و رنجيده خاطر مىشد و دق می كرد. چرا كه به چشم خود مىديد كه مسلمانان دوباره به قهقراء مىروند و ستاره «جاهليّت جديد» از نو درخشش پيدا كرده است. اگر بردبارى عظيم او كه بر جوشيده از قوت ايمان وى به خدا و تسليم در برابر قضاى او نمىبود، هرگز در مقابل معاويه از خود شكيبايى نشان نمىداد. معاويه بر منبر رسول خدا مىنشست و منشور رسالت را پاره مىكرد و به بزرگترين مردم پس از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، دشنام و ناسزا مىگفت. آرى امام حسن علیه السلام آخرت را بر دنيا ترجيح داد و به خاطر موارد زير پذيراى صلح گرديد: 1 - اهل بيت عليهم السلام به حكومت به عنوان وسيله اى براى تحقّق بخشيدن به ارزشهاى مكتب مىنگريستند. بنابراين هنگامى كه مردم از دين راستين منحرف شوند و طبقات فاسد بر جامعه مسلّط گردند و بخواهند از دين به عنوان ابزارى در خدمت منافع نامشروع خود بهره گيرند، پس حكومت و حكمران به جهنّم برود.. تا مشعل مكتب فروزان بماند، و تمامى امكانات براى اصلاح جامعه و با هر وسيله اى بكار گرفته شود. اميرمؤمنان على عليه السلام درباره ی شيوه حكومت مىفرمايد: « به خدا سوگند، معاويه از من زيرک تر و باهوش تر نيست، امّا او خيانت پيشه مىكند و (در راه حكومت) مرتكب گناه مىشود و اگر خيانت منفور نمىبود من خود زيركترين مردمان بودم، ولى هر خيانتى گناه و هر گناهى كفر است و هر خيانت پيشه اى را روز قيامت پرچمى است كه بدان شناخته مىشود. به خدا سوگند كه من با نيرنگ فريفته نمىشوم و سختيها مرا دچار ضعف و سستى نمىكند.»(16) همچنين از ابن عبّاس روايت شده است كه گفت: « در ذى قار بر اميرمؤمنان عليه السلام وارد شدم. او داشت، كفش خود را وصله مىكرد. پس به من گفت: قيمت اين كفش چند است؟ گفتم: قيمتى ندارد. فرمود: به خدا سوگند اين كفش در نزد من از حكومت بر شما محبوب تر است مگر آنكه حقّى را بر پاى دارم يا از باطلى جلوگيرى كنم».(17) 2 - امام حسن علیه السلام در زمانى مىزيست كه روح ايمان در نزد مردم و به ويژه در قبايل عربى كه به خارج از حجاز رفته و در سرزمينهاى پر خير و بركت پراكنده شده بودند، به غايت تنزّل يافته بود. اين قبايل رسالت خود را يا فراموش كرده و يا هاله اى بى رمق از آن را نگه داشته بودند. « كوفة الجند» كه در روزگار خليفه دوّم ساخته شد تا حامى سپاه و مركزى براى فتوحات شرقى مسلمانان باشد به صورت مركز كشمكشهاى قبايل و لشكركشی هاى فاسد درآمده. هر كس كه بيشتر مىداد مردم جذب او مىشدند. البته در اين ميان، قبايل ديگرى نيز بودند كه از اسلام و حقّ و خط مشى انقلابى اهل بيت علیهم السلام دفاع مىكردند. امّا بيشتر قبايلى كه در اين سرزمين مىزيستند در پى رسيدن به مال و ثروت بودند تا آنجا كه از پيرامون رهبرى شرعى پراكنده گشتند و همين كه دانستند معاويه اموال مسلمانان را بى هيچ حساب و كتابى به اين و آن مىبخشد، با گردنكشان شامى بناى نامه نگارى نهادند. براى همين است كه شما مىبينيد حتّى پسر عموى امام حسن عليه السلام كه فرماندهى سپاه آن حضرت را نيز بر عهده داشت، به طمع رسيدن به بيش از یک ميليون درهم، حضرت را وامىگذارد و به معاويه لعنة الله علیه مىپيوندد. همچنين مىبينيم كه كوفه بار ديگر به امام به حقّ خود، يعنى حسين بن على عليه السلام، كه پسر عمويش حضرت مسلم بن عقيل علیه السلام را به سوى آنان روانه مىكند، پشت مىكند. چرا كه ابن زياد به كوفه گسيل مىشود و به آنان قول مىدهد كه به سهم هر یک « ده تا » بيفزايد. كوفيان نيز با شنيدن اين وعده به ابن زياد ملحق مىشوند و در زير پرچم او سبط رسول خدا صلى الله عليه و آله و اهل بيت آن حضرت را به فجيع ترين وضع مىكشند و اصلاً از ابن زياد نمىپرسند كه منظورش از « ده » چيست. بعداً معلوم مىشود كه منظور ابن زياد از ده فقط ده دانه خرما بوده است!! چه بسا كوفيان به خود وعده مىداده اند كه حتماً منظور از ده، ده دينار بوده است! كوفيان از جنگ خسته شده بودند و به زندگى راحت و آسوده مىانديشيدند. و اهل بصيرت كه پيرامون حضرت امير عليه السلام گرد آمده بودند و از ايشان دفاع می كردند و روز قيامت را به مردم تذكر مىدادند و فضايل امام به حقّ خود را براى آنان باز مىگفتند، در ميان آنان حضور نداشتند. ديگر عمار ياسر، كه در روز صفيّن فرياد مىزد « پيش به سوى بهشت» در كوفه نبود. ديگر مالک اشتر آن يار دلاور و پيشگام و فرمانده جنگى زيرک اميرمؤمنان در ميان كوفيان حضور نداشت. مردى چون « ابن التيهان » كه اميرمؤمنان او را برادر خود مىدانست و در غيابش آه حسرت سر مىداد، بين كوفيان نبود. ديگر هيچ نشانى از ياران آگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و حضرت على عليه السلام، كه به آنها اعتماد مىكرد و در اداره جنگها از ايشان کمک مىگرفت، در جامعه كوفه ديده نمىشد... دفتر زندگى درد آلود امام على علیه السلام، آن قهرمان پيشگام جنگها، نيز به تيغ خيانت بسته شده بود. مگر او نبود كه اندكى پيش از شهادتش بر فراز منبر رفت و قرآنى بالاى سرش باز كرد و خطاب به پروردگارش گفت: « چه چيزى تيره روزترين شما را از كشتن من مانع مىشود؟! خدايا! من اينان را خسته كردم و اينان نيز مرا به ستوه آورده اند. پس ايشان را از من و مرا از ايشان آسوده گردان».(18) اين در حالى است كه حضرت على عليه السلام اندكى پيش از شهادت، سپاهى براى نبرد با معاويه بسيج كرده بود و اين همان سپاهى بود كه پس از وى فرزندش امام حسن علیه السلام فرماندهى آن را عهده دار شد، امّا تضعيف اراده سپاهيان و اختلاف نظر آنان و نيز خيانت فرماندهان سپاه موجب شكست سپاه حضرت شد. به طورى كه مىتوان گفت كه اگر همين عوامل در زمان حيات حضرت على نيز رخ مىداد او را نيز با شكست مواجه مىكرد. امّا تقدير آن بود كه اميرمؤمنان به شهادت رسد و صلح به دست فرزند بزرگوارش كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم گفته بود. خداوند به وسيله او ميان دو گروه از امّتش اصلاح برقرار مىكند، امضاء شود. در حديثى از حارث همدانى آمده است كه گفت: چون اميرمؤمنان شهيد شد، مردم نزد امام حسن آمدند و گفتند: تو جانشين پدرت و وصىّ اويى و ما گوش به فرمان تو هستيم. پس بر ما حكومت كن. امام حسن به آنان گفت: « به خداى سوگند كه دروغ مىگوييد. شما به كسى كه بهتر از من بود وفا نكرديد آنگاه چگونه به من وفادار خواهيد ماند؟ و چگونه من به شما اطمينان كنم در حالى كه به شما اعتماد ندارم؟ اگر راست مىگوييد قرار من و شما اردوگاه مداين باشد، آنجا وفادارى نشان دهيد».(19) امام حسن عليه السلام در چنين شرايط دشوارى چه مىتوانست بكند؟ آيا با سپاهيان خود بايد مانند معاويه رفتار مىكرد، اموال مسلمانان را به آنها بذل و بخشش مىكرد و هر كس را كه از خود گريزان ديد با عسل زهرآلود از ميان مىبرد، يا آنكه روش پدرش را پيش مىگرفت هر چند كه اين امر حكومت او را با سختيها و دشواريها مواجه سازد؟ آن حضرت از حكومت دست شست، چرا كه پى برد كه حكومت نمىتواند وسيله اى پاک براى تحقّق بخشيدن به اهداف و ارزشهاى رسالت باشد. او وسيله اى بهتر از حكومت يافت و آن پيوستن به صفوف مخالفان و دميدن دوباره روح مكتب در امّت از طريق پرورش رهبران و نشر افكار و رهبرى مؤمنان راستين مخالف با حكومت و توسعه مبارزه مخالفان بود. 3 - شرط هاى صلح نامه اى كه امام عليه السلام بر معاويه املا كرد و آنها را معيار سلامت حكومت دانست خود گواه آن است كه آن حضرت در انديشه طرح نقشه اى براى رويايى با اوضاع فاسد بوده است، امّا با به كارگيرى وسايل ديگرى جز ابزار حكومت. در برخى از موارد اين صلحنامه آمده است: 1 - معاويه بايد به كتاب خدا و سنّت پيامبرش و روش جانشينان صالح آن حضرت حكومت كند. 2 - معاوية بن ابى سفيان نبايد كسى را پس از خود به عنوان جانشين معرفى و تعيين كند، بلكه تعيين خليفه پس از وى بر عهده شوراى مسلمانان است. 3 - مردم در هر كجا كه باشند يا در شام و يا در عراق يا در حجاز و يا در يمن بايد در امن و امان به سر برند. 4 - ياران و پيروان على و اموال و زنان و فرزندانشان بايد از هرگونهتعرض مصون باشند. 5 - معاويه نبايد عليه حسن بن على و برادرش حسين و نيز ديگر افراد خاندان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در نهان و آشكار دست به توطئه بزند و يا آنها را در هر كجا كه باشند به هراس اندازد.(20) نگاهى گذرا به اين شرطها ما را بدين نكته رهنمون مىكند كه اين صلحنامه در بر گيرنده مهمترين قانونهاى حكومتى اسلام اعم از قانونى بودن حكومت بر طبق كتاب و سنّت و شورايى بودن حكومت مىباشد. بنا بر اين شرط ها، معاويه مسؤول برقرارى امنيّت براى مردم و به ويژه رهبرى مخالفان يعنى خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است. معاويه نيز اين شرط ها را به عنوان اساس حكومت در نزد مردم پذيرفت. امام عليه السلام نيز بدين وسيله مهمترين راه را براى نماياندن حقيقت معاويه و آگاه كردن انديشمندان و ديندارانى كه بر برخى از شرط هاى اين صلح نامه مخالفت مىكردند، انتخاب كرد. امام حسن علیه السلام براى قانع كردن گروهى از مسلمانان به صلح با معاويه، رنج فراوانى متحمّل شد، زيرا جانها در اشتياق نبرد با معاويه مىسوخت و همين امر موجب مىشد كه آنان بيعت با وى را خوشايند ندانند. افزون بر اينكه ساده لوحان خوارج عقيده داشتند كه هر كس حكومت را به معاويه بسپارد به كفر گراييده است و حتّى نسبت به آن حضرت گفتند: « به خدا سوگند اين مرد كافر شده است»!(21) امام حسن عليه السلام پس از انعقاد صلح نامه با معاويه براى مردم سخنانى ايراد كرد و گفت: « اى مردم! اگر شما در تمام دنيا در پى مردى بگرديد كه جدّش رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم باشد، جز من و برادرم كسى را نمىيابيد. معاويه بر سر حقّى با من به منازعه برخاست كه از آنِ من بود، امّا به خاطر صلاح امّت و جلوگيرى از خونريزى آن را بدو واگذاردم و شما با من بيعت كرديد كه با كسى كه من آشتى كنم شما نيز آشتى جوييد و من چنين صلاح ديدم كه با معاويه صلح كنم تا آنچه كردم خود حجّتى باشد بر كسى كه اين امر را آرزو مىكرد و من مىدانم، شايد آزمونى باشد و متاعى براى مدتى چند».(22) با اين وجود حتّى برخى از اصحاب بزرگ آن حضرت نيز بر وى اعتراض كردند. حجر بن عدّى با او گفت: « به خدا قسم دوست داشتم كه تو در اين روز وفات مىيافتى و ما نيز با تو مىمرديم و چنين روزى را نمىديدم. ما بازگشتيم در حالى كه مجبور به پذيرش آنچه دوست نداشتيم شديم و آنان بدانچه دوست مىداشتند، شادمان و خوشحال بازگشتند». به نظر مىرسد كه امام مايل نبود در مقابل ديگران به سخن حجر پاسخ گويد، امّا همين كه با او خلوت كرد، فرمود: « اى حجر! من سخن تو را در مجلس معاويه شنيدم. هر كسى، آنچه را كه تو دوست مىدارى دوست ندارد و راى او همانند راى تو نيست. من جز براى ابقاى شما تن به چنين كارى ندادم و خداوند متعال هر روز دست اندكار امرى است».(23) سفيان نيز كه يكى از پيروان اميرمؤمنان و امام حسن عليه السلام بود، نزد امام حسن علیه السلام آمد، عدّه اى در محضر امام مجتبى حضور داشتند. سفيان خطاب به امام گفت: سلام بر تو اى خوار كننده مؤمنان! امام پاسخ داد: سلام بر تو اى سفيان. سفيان در ادامه روايت گويد: از مركوبم پايين جستم و آن را بستم و سپس به خدمت امام حسن عليه السلام رسيدم آن حضرت پرسيد: اى سفيان چه گفتى؟ گفتم: سلام بر تو اى خوار كننده مؤمنان. پدر و مادرم به فدايت، به خدا سوگند تو وقتى با اين عصيانگر (معاويه) بيعت كردى و حكومت را به اين ملعون، فرزند آن زن جگر خواره تسليم نمودى ما را سر افكنده ساختى، حال آنكه صد هزار نفر در اختيار تو هستند كه حاضرند در برابرت بميرند و خداوند كار حكومت را به تو وانهاده است. امام حسن علیه السلام در پاسخ گفت: « اى سفيان! ما اهل بيت، هر گاه به حقّ پى بريم بدان تمسک كنيم. من از حضرت على عليه السلام شنيدم كه مىگفت از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم كه مىفرمود: روزها و شبها سپرى نشود تا آنكه كار اين امّت بر مردى كه سرينى پهن و گلويى گشاده دارد و هر چه مىخورد سير نمىشود، جمع آيد. خداوند به او نمىنگرد و نمىميرد مگر آنكه هيچ پوزش خواهى در آسمان و هيچ ياورى در زمين ندارد. اين مرد همان معاويه است و من مىدانم كه خداوند خود تمام كننده كار خويش است». سپس مؤذن بانگ برداشت و ما به طرف كسى كه شير شترش را مىدوشيد، رفتيم، آن حضرت كاسه اى گرفت و همان طور ايستاده نوشيد و سپس مرا نيز از آن نوشانيد و با هم به سوى مسجد رفتيم. آن حضرت به من فرمود: « اى سفيان چه شد كه آمدى؟ گفتم: به خدايى كه محمّد را به هدايت و دين حق مبعوث كرد، محبّت شما موجب شد تا بيايم. فرمود: پس مژده باد بر تو اى سفيان كه من از على عليه السلام شنيدم كه مىفرمود از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم كه مىگفت: اهل بيت من و دوستدارانشان مانند اين دو (انگشتان سبابه خود را نشان داد) يا اين دو (انگشتان سبابه و انگشت وسط خود را نشان داد) بر حوض، بر من وارد مىشوند. در حالى كه يكى از آن دو بر ديگرى برترى دارد. شاد باش اى سفيان كه دنيا نيكوكار و گنهكار را در بر مىگيرد تا آنكه خداوند پيشوايى حقّ از خاندان محمّد صلى الله عليه و آله و سلم را مبعوث كند». گاهى اوقات حتّى امام حسن عليه السلام، اصحاب خود را به بيعت با معاويه فرمان مىداد. از جمله روزى قيس بن سعد بن عباده انصارى، رئيس « شرطة الخميس»، كه به وسيله امام على علیه السلام بنيان نهاده شده بود، بر معاويه داخل شد. معاويه به او گفت: بيعت كن. قيس به امام حسن نگريست و پرسيد: ا |