|
آسيب شناسی وحـی
« آسیب » در لغت بمعنای: « مطلق آزار باشد و آزاری را نیز گویند که از پهلو به پهلو زدن و دوش بر دوش خوردن و کوفته شدن و کوفتن بهم رسد...بمعنی آفت و نکبت هم آمده است » ( برهان قاطع ) منظور از « آسیب » در این بحث، آن « لطماتی » است که بعضی از مسلمانان بر قرآن وارد نموده اند. به این معنا که خواسته یا ناخواسته این کار آنها باعث شده است که به قرآن مجید یک سری اعتراضات وارد آید. ما در این مقال فقط به آن آسیب ها، دست آویز ها و تهمت هایی اشاره می کنیم از ناحیه مسلمین بر قرآن وارد آمده است. آن تهمت هایی که هم به ساحت رسول بزرگوار وارد کرده اند و آن تهمت هایی که به قرآن وارد نموده اند و نیز آن تهمت هایی که بدان وسیله به حضرت حق نیز وارد شده است. بنابراین شناخت این تهمت ها و آسیب ها، نه ساحت مقدس قرآن کریم را منزه می کند، بلکه پاسخی است به دشمنان اسلام و قرآن که به اندک بهانه ای به دنبال دست آویزی هستند تا چهره تابناک قرآن و اسلام را کدر و مخدوش جلوه بدهند. ما برای بیان این امر و رسیدن به مقصود، ابتدا به این آسیب ها و تهمت ها اشاره نموده و در ذیل هر کدام، پاسخ آن را عرضه خواهیم نمود. بعون الله تعالی. 1. افسانه « ورقة ابن نوفل » پیش از آن که جبرئیل بر پیامبر فرود آید، او نشانه هایی از آن گونه نشانه می دید و می نگریست که خدا می خواهد وی را ویژه بخشایش خود گرداند. از آن میان بود: شکافتن دو فرشته سینه وی را، بیرون آوردن دل اش از درون سینه وی و شستن آن از چرک و دشمنی. نیز او بر هیچ سنگی و درختی نمی گذشت مگر آن که بر وی درود می فرستاد. آن گاه او به راست و چپ می نگریست و کسی را نمی دید... عایشه می گوید: نخستین مایه ای که از وحی دید، خواب راستین بود که همانند چیزی به سان سپیدی پگاه می آمد. آن دل بستگی به تنهایی در او پدیدار شد. به غار حرا می رفت و شبی چند به پرستش و نیاش می پرداخت و سپس به نزد زن خود باز می گشت و برای شب هایی برابر با آن شب ها توشه بر می گرفت تا آن که آئین راستی و درستی به ناگهان بر وی فرود آمد. جبرئیل در برابر وی پدیدار شد و گفت: یا محمد! تو فرستاده خدایی. پیامبر گفت: در این دم زانو زدم و سپس بازگشته و پشتم همی لرزید. بر خدیجه در آمدم و گفتم: مرا بپوشانید! مرا بپوشانید! آن گاه هراس از من زدوده گشت. (جبرئیل) سپس به نزد من آمد و گفت: یا محمد! تو فرستاده خدایی. (رسول خدا) می گوید: چنان شدم که همی خواسته خود را از چکاد (و بالای) کوه به زیر اندازم. چون آهنگ این کار (انداختن از بالای کوه) کردم بر من پدیدار شد و گفت: یا محمد! من جبرئیل ام و تو فرستاده خدایی. گفت: بخوان! گفتم: خواندن نمی دانم. (رسول خدا) گوید: در این زمان مرا گرفت و مرا سه بار به سختی فشرد، چنان که به ستوه آمدم. سپس گفت: بخوان به نام پروردگارت که جهان و جهانیان را آفرید: «اقرا باسم ربک الذی خلق» ( سوره علق، آیه 1 ) من خواندم. به نزد خدیجه آمدم و گفتم: به خود می ترسم. گزارش کار خود را به او دادم. خدیجه گفت: تو را مژده باد. به خدا سوگند که هرگز خدا تو را خوار نگرداند. زیرا به خدا که تو رشته خویشاوندی استوار می داری. هم واره درست و راست می گویی، امانت را به خداوند و صاحب آن باز می گردانی، بی پدران را می نوازی، به تهدست توشه می پردازی، بار گران را از روی دوش بینوایان بر می داری، از میهمان به مهر پذیرایی می کنی و در برابر پیش آمد های (جان کاه و) جان گدازی که مرگ آنها را می آفریند، به کسان یاری می رسانی. آن گاه خدیجه به نزد پسر عمویش ورقة ابن نوفل شد که آئین ترسایی (نصرانی) داشت و نوشت ها را خوانده بود و گفته های اهل تورات و انجیل را شنیده بود. خدیجه به وی گفت: سخنان پسر برادرت را بشنو. (پیامبر گوید) از چگونگی کارم از من پرسید و من به او گزارش دادم. گفت: این همان وحی است که بر موسی بن عمران فرود آمد... (رسول اکرم گوید:) گفتم: آیا مرا بیرون می دانند؟ (ورقة ابن نوفل) گفت: آری هیچ کس پیامی مانند پیام تو نیاورد، مگر آن که با او دشمنی کنند... ( الکامل فی التاریخ. ابن اثیر. ترجمه: محمد حسین روحانی. انتشارات اساطیر، تهران، ط دوم 1374. 2/ 63 - 861، ابن هشام، سیره. 1/ 234 - 238، محمد بن جریر طبری. جامع البیان فی تفسیر القرآن. 3/ 161 - 162، الکامل بی التاریخ، سیره. ابن اثیر 2/ 48 - 49. دار صادر. بیروت 1965 ) به این روایت افسانه ای اشکال های چندی وارد است. بعضی از این اشکال ها، به سند روایت وارد است و بعضی بر متن و دلالت آن. 1. اشکال در سند: عمده این روایات همان است که در « صحیح بخاری » و « صحیح مسلم » آمده است. بخاری و مسلم نیز این روایت را از « زهری، از عروة بن الزبیر، از عایشه » نقل کرده اند. یعنی سند این روایات به این سلسله که در رأس آنها « عایشه » و در وسط « عروة بن زبیر » و در انتها نیز « زهری » قرار دارد می رسد. بعد از روشن شدن این مطلب، به گوشه هایی از شرح حال این سه نفر می پردازیم: 1.زهری: درباره او گفته اند: « کان من اعوان الظالمین و من الذین یرکنون لهم و کان کاتبا لهشام بن عبدالملک و معلما لاولاده » ( الصحیح من السیرة النبی. سید جعفر مرتضی 1/ 221 ) زهری از کمک کاران ظالمان بود و از کسانی بود که تمایل به ظالمان داشت. او کاتب هشام بن عبدالملک و معلم فرزندان او بود. زهری از آن جمله فقهای کوفه است که از اطاعت امام علی علیه السلام خارج شدند. او نسبت به امام علی به شدت بغض و کینه داشت. روزی زهری به همراه عروة ابن زبیر در مسجد مدینه نشسته بودند و در حال بدگویی امام علی علیه السلام بودند. خبر به امام سجاد رسیده و حضرت به مسجد آمد و آن دو را دید... امام سجاد علیه السلام رو به زهری فرمود: « و اما انت یا زهری، فلو کنت بمکة لارتیک کرامتک » ( بحار 46 / 143 ) اما تو ای زهری، پس اگر در مکه بودی هر آینه کرامت تو را به تو نشان می دادم. مرحوم مجلسی نیز درباره زهری می گوید: « و کان من المنحرفین عنه » ( بحار 46 / 143 ) یعنی زهری از منحرفین از ولایت امام علی علیه السلام بود. زهری نه تنها انحراف از مکتب امام علی داشت که حتی آن بزرگوار را دشنام می داد و سب می کرد. بنابراین کسانی که از اعوان ظلمه و کمک کار آنها باشند، از دید حدیث شناسان و رجال شناسان، مردود هستند. و به حرف آنها نمی توان اعتماد نمود. از این که بگذریم، او به امام علی دشنام می داد و این حدیث را هم شیعه و هم اهل سنت از رسول گرامی اسلام نقل کرده اند که : « من سب علی فقد سبنی » ( مستدرک الحاکم 3 / 121. به نقل از الصحیح من السیرة النبی ) کسی علی را دشنام دهد، مرا دشنام داده است. رسول بزرگوار اسلام صلی الله علیه و آله و سلم درباره کسانی که نسبت به مولا امیرالمؤمنین « بغض » دارند، فرموده است: « حب علی ایمان و بغضه کفر » ( شیخ سلمان قندوزی، ینابیع المودة، بیروت، مؤسسة الاعلمی، ج 1 ص 53 ) بر اساس این حدیث نورانی، ملاک ایمان، محبت علی است و ملاک کفر، بغض و کینه داشتن نسبت به امام علی علیه السلام است. زهری در زمان حکومت عبدالملک بن مروان، به منظور برخورداری از ثروت و رفاه دربار بنی امیه عازم دمشق شد و از علم و دانش خود هم چون نردبانی جهت دستیابی به ترقیات مادی و مناصب ظاهری استفاده نموده و توجه عبدالملک را به خود جلب کرد. عبدالملک او را تکریم و مورد احترام قرار داد. برای او از بیت المال مقرری تعیین کرد. بدهی هایش را پرداخت و خدمت گزاری، در اختیارش قرار داد. بدین ترتیب، زهری در ردیف نزدیکان و هم نشینان عبدالملک قرار گرفت... پس از عبدالملک هم چنان در دربار فرزندان او، هم چون ولید، سلیمان، یزید، هشام و ... قرار داشت. یزید ابن عبدالملک، زهری را به منصب قضاوت منصوب نمود. او پس از یزید، در دستگاه حکومت هشام بن عبدالملک از احترام و موقعیت خاصی برخوردار شد و هشام او را معلم فرزندان خود قرار داد... هشام، هشتاد هزار درهم قرض او را پرداخت. زهری آن چنان به زندگی درباری و رفاه و تنعم خاص آن خو گرفته بود که در آخر عمر، به وی گفتند: کاش در این اواخر عمر در شهر مدینه اقامت می گزیدی و در مسجد پیامبر، پای یکی از ستون های آن می نشستی و ما نیز پیرامون تو می نشستیم و به تعلیم مردم می پرداختی! زهری پاسخ داد: اگر چنین کنم، پوستم کنده می شود و این کار به صلاح من نیست، مگر آن که پشت به دنیا کرده، به آخرت بچسبم! ( مهدی پیشوایی، سیره پیشوایان، 281 - 282 ) زهری در زمان هشام شروع به جعل حدیث نمود. او دو برابر خواسته هشام مبنی بر یاد دادن حدیث به فرزندان اش، تقاضای منشی نمود و به یکباره و بدون مقدمه، چهار صد حدیث املا کرد و منشی نوشت. ( مهدی پیشوایی، سیره پیشوایان، 281 - 282 ) از زهری احادیث کفرآمیز بسیاری نقل شده است. این احادیث برای توجیه سیادت بنی امیه و برای ضدیت با بنی هاشم ، جعل شده است. بعضی از این احادیث گویای این است که گویا، پوست و گوشت و استخوان زهری در محبت بنی امیه و عداوت بنی هاشم محکم شده است. زهری برای این که توجه مردم را از مکه که در آن زمان در دست عبدالله زبیر بود، منحرف نماید و به سوی شام که در دست عبدالملک بود جلب نماید به پیامبر دروغ نسبت داد و سخنان نورانی پیامبر اسلام را جعل نمود. رسول اکرم فرموده بود: « لا تشد الرحال الا الی ثلاثة مساجد: مسجدالحرام، مسجدی و مسجد الاقصی » ( صحیح مسلم 4 / 126 - سنن ابی داوود ص 216 - به نقل از سیره پیشوایان 285 ) نباید بار سفر بسته شود مگر به سوی سه مسجد: مسجدالحرام و مسجد النبی و مسجدالاقصی. ولی زهری در این حدیث یک جمله از خودش نیز اضافه نمود و این گونه نقل کرده است: « و هو یقوم لکم مقام المسجد الحرام » یعنی مسجد الاقصی برای شما حکم مسجد الحرام را دارد. او با این کار خود می خواست دل عبدالملک را همراه خود داشته باشد. او پا را از این نیز فراتر برد. زهری به عایشه نسبت داده است و می گفت: « روزی در نزد رسول خدا بودم. در این هنگام علی و عباس می آیند. رسول خدا فرمود: عایشه! این دو نفر بر غیر دین من می میرند ». اصل این حدیث را ابن ابی الحدید آورده است. او می گوید: « روی الزهری ان عروة بن الزبیر حدثه، قال: حدثنی عایش، قامت: کنت عند رسول الله، اذا اقبل العباس و علی، یا عایشة ان هذین رجلین علی غیر ملتی او قال دینی » ( شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، دار احیاء الکتب العربیه، تحقیق: محمد ابوالفضل ابراهیم، 4 / 63 - 64 ) ابن ابی الحدید قبل از آن که این احادیث را نقل کند و راویان آنها را معرفی نماید، به صراحت این حدیث را نقل می کند که: قال رسول الله: « لا یحبک لا مؤمن و لا یغضبک الا منافق و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون » ( شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، دار احیاء الکتب العربیه، تحقیق: محمد ابوالفضل ابراهیم، 4 / 63 - 64 ) این حکایت زهری است. و این حدیث که درباره ابتدای نزول وحی است، از او نقل شده است. از عجایب روزگار این است که در این گونه احادیث دروغین، آنجا که زهری ناقل است، عروة ابن زبیر و عایشه نیز حضور دارند، گویا اینان پیمان بسته بودند که این بار سنگین را به تنهایی بر دوش نکشند، بلکه شریک یکدیگر باشند. 2. عروة ابن زبیر: نفر دوم این سلسله، عروة ابن زبیر است. او دشمنی سختی با مولای متقیان امام علی علیه السلام داشت. او هنگامی که نام امام علی را می شنید، مضطرب می شد و آن بزرگوار را سب می کرد و دستهایش را بر اثر اضطراب بر هم می زد. ( حائری، منتهی المقال فی معرفة الرجال، موسسة آل البیت لاحیاء التراث، قم 1416، ج 4 ص 305 ) از فرزند عروة ابن زبیر نقل شده که راجع به پدرش _ عروة ابن زبیر _ می گفت: « کان ابی اذا ذکر علیا علیه السلام نال منه » ( حائری، منتهی المقال فی معرفة الرجال، موسسة آل البیت لاحیاء التراث، قم 1416، ج 4 ص 305 ) هنگامی که ذکر امام علی علیه السلام نزد پدرم می شد از او بدگوی می کرد. ابن ابی الحدید معتزلی از قول استاد خود می گوید: « ان معاویة وضع قوما من الصحابة و قوما من التابعین علی روایة اخبار قبیحة فی علی علیه السلام، تقتضی الطعن فیه و البرائة و جعل لهم علی ذلک جعلا یرغب فی مثله... منهم ابوهریره و عمرو بن العاص و المغیرة ابن شعبة و من التابعین عروة ابن الزبیر» ( شرح نهج البلاغه 4 / 63 ) معاویه گروهی از صحابه و تابعین را مامور نقل اخبار قبیح و دروغ درباره امام علی علیه السلام کرده بود که اقتضای طعن و برائت از امام علی علیه السلام را داشت. معاویه برای این کار به آنها مزد می داد تا رغبت بیشتری بر این کار پیدا نمایند. از جمله صحابه! عمرو بن العاص بود و ابوهریره و مغیرة بن شعبه و از تابعین، عروة ابن زبیر بود. معاویه نیز در ازای این کار آنها، هدایای ناچیزی به آنان نمی داد. عمرو بن عاص را صاحب مصر نمود. مغیرة ابن شعبه را والی بصره و مدینه را نیز به ابوهریره داد. ( شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، 4 / 67 ) نمونه دیگر برخورد امام سجاد علیه السلام با عروه است که در مسجد مدینه اتفاق افتاد. عروة ابن زبیر با زهری در مسجد مدینه نشسته بودند و از امام علی علیه السلام بدگویی می کردند. خبر به امام سجاد علیه السلام رسید. آن حضرت خود را به مسجد می رساند و به عروة و زهری می گوید: « اما انت یا عروة، ابی حاکم اباک الی الله فحکم لابی علی ابیک و اما انت یا زهری، فلو کنت بمکة لاریتک کثیر ابیک» ( شرح ابن ابی الحدید، 4 / 102 - العاذات، ترجمه عزیز الله عطاردی، ص 303 ) ای عروة پدر من با پدرت به حکمیت راضی شدند. خداوند به سود پدرم و به زیان پدرت رأی داد. و اما تو ای زهری! اگر من در مکه بودم، پناهگاه پدرت را به تو نشان می دادم. حتی اگر از این همه ذم درباره ابن زبیر بگذریم و او را آدمی درست و مورد اعتماد فرض کنیم، باز اشکال از ناحیه ای دیگر وارد می شود و سند حدیث مذکور را خدشه دار می کند. آن اشکال این است که: در تاریخ ثابت نیست که زهری از ابن عروة حدیث شنیده باشد. گر چه اکثر اهل حدیث از اهل سنت به این نظرند که زهری از عروة ابن زبیر سماع حدیث کرده است. ( الصحیح من السیرة النبویة، 1/ 222 ) 3. عایشه بنت ابوبکر: مؤلف « اسد الغابة » می گوید: « عایشه در مکه و در هفت سالگی به عقد رسول خدا در آمد و در سال 57 یا 58 وفات کرد » ( اسد الغابة 5/ 504، به نقل از تاریخ پیامبر اسلام، محمد ابراهیم آیتی ص 72 ) متأسفانه عایشه از ابتدای ورود به خانه رسول بزرگوار اسلام شروع به بدگویی از بانوی بزرگوار اسلام حضرت خدیجه سلام الله علیها نمود و این بدگویی ها کم کم سرایت کرد به بدبینی نسبت به فاطمه زهرا و امام علی علیهما السلام. او نسبت به امام علی به شدت بغض و کینه داشت. (الصحیح من سیرة النبی الاعظم 1/ 222 ) این اعمال او به شدت رسول بزرگوار اسلام را رنجیده خاطر نمود. به حدی که طلاق او را به دست امام علی علیه السلام نهاد و به او امر کرد که هر گاه خواست، عایشه را از رسول اسلام طلاق بدهد. این گونه بود که او جنگ جمل را به راه انداخت و بر خلاف فرموده و سفارش رسول گرامی اسلام، به جنگ با علی آمد و به شتری سرخ موی سوار شد و به چاه در حوأب، نیز گذر کرد. صدای پارس سگان را شنید. اما عنان اختیار از فرموده رسول گرامی اسلام را رها کرد و به دست خواهر زاده ای ناباب به نام عبدالله بن زبیر داد و با امام علی علیه السلام، اعلام جنگ نمود. به رسول اکرم، دروغ بسیاری بست و خانه آخرت اش را مملو از آتش سوزان و غضب حق متعال نمود. او کار را به آنجایی رساند که روی امثال معاویه را در دشمنی با آل رسول الله، سفید نمود و کسی چون معاویه نیز به گرد پای او در این امر نخواهد رسید. زیرا که معاویه هر چه باشد، دشمن خونی رسول الله بود و به جبر شمشیر مسلمان شد. ولی عایشه دختر ابوبکر بود. کسی که از اسلام آورنده های نخستین بود و همسر رسول اسلام. اما عایشه دستورات رسول اکرم را زیر پا نهاد و بر شتر سرخ موی سوار گردید و به جنگ کسی رفت که پیامبر درباره او فرموده: « حرب علی حرب الله » ( ینابیع الموده 1/ 53 ) ابن اثیر می گوید: عایشه در هنگام محاصره عثمان به مکه آمده بود. وقتی که از مکه به سوی مدینه روانه بود، در محلی از راه، به نام « سوف » با مردی از دایی ها خود از « بنی لیث به نام عبید بن ابی سلمه » ملاقات نمود. عایشه از اوضاع مدینه می پرسد که کار به کجا انجامید و مردم چه کردند. عبید ابن ابی سلمة گفت: عثمان کشته شد و مردم هشت روز درنگ ورزیدند. پس از آن مردم بر بیعت علی گرد آمدند. عایشه گفت: کاش آن بر این افتد _ یعنی آسمان به زمین فرود آید _ اگر کار این مرد آرام گیرد و کارش سامان یابد. مرا برگردانید، مرا برگردانید. عایشه به مکه بازگشت و مرتب می گفت: به خدا که عثمان را به ستم کشتند. به خدا که خواهان خون او خواهم شد. عبیدالله ابن ابی سلمة به عایشه گفت: چرا چنین می گویی؟ خود تو، نخستین کسی بودی که به کژرفتاری درباره وی پرداختی. تو خود بودی که همواره می گفتی: « اقتلوا نعثلا فقد کفر » ( الکامل، 3/ 206 ) بکشید این کفتار پیر را، زیرا که او کافر گشته است. عبید الله، رو به عایشه این اشعار را سرود: فـمـنـک الـبـلاء و مـنـک الغــیـر و مـنک الریاح و مـنک المـطـــر و انــت امـــرت بــقـتـل الامـــام وقـعـت لـنــا انــه قـــد کــفــــر فــهـبـنـا اطـعـنـاک فـی قـتـلـه و قـــاتــلـه عـنـدنــا مـن امــــر و لم یسقط السقف من فوقنـا و لم ینکسف شمسنا و القمر و قــد بــایــع الـنــاس ذا نــذرء یـزیـل الـشـبـا و یـقـیم الصعــر و یــلـبـس لـلـحـرب اثـــوابــها و ما من وفی مثل من قد غـدر ( کامل، 3/ 206 ) از تو بود که پشیمانی آغاز گشت و از تو بود که دیگرگون سازی پدید آمد. از تو بود که باد وزیدن گرفت و از تو بود که باران آغاز به باریدن کرد. تو فرمان دادی که رهبر ما را بکشید و تو بودی که گفتی: او از دین اسلام خارج گشته است. اینک آگاه باش که در کشتن وی، ما فرمان تو به کار بستیم، کشنده او از نگاه ما کسی است که فرمان کشتن او را داده است. نه آسمان از فرازمان بر زمین فرو افتاد و نه خورشید و ماه گرفت. مردم با مرد استوار و فرزانه ای پیمان فرمانبرداری بستند که آلودگی ها می زداید و کژی ها، راست می کند و برای جنگ جامه بایسته آن می پو شد. آن که پیمان خود استوار بدارد، نه مانند آن کس که آن را بشکند و پایمال سازد. ( ترجمه کامل، 4/ 1760 ) در مسیر راه هنگامی که به چاه «حوأب» رسیدند، سگها به پارس کردن شروع کردند. به راهنما گفتند: این چاه چه نام دارد. گفت: «حوأب». « فصرخت عایشه یا علی صوت و قالت: انا لله و انا الیه راجعون، انی لهیة، سمعت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم، یقول و عنده نساءه: لیت شعری اتیکن تنجها کلاب الحوأب. ثم ضربت عضد بعیرها فاناخته و قالت: ردونی، انا و الله صاحبة ماء الحوأب ». ( کامل، 3/ 210 ) پس عایشه فریاد کشید و گفت: انا لله و انا الیه راجعون، من همان زنم، شنیدم که رسول خدا فرمود: ای کاش می دانستم کدام تان گرفتار پارس کردن سگهای حوأب خواهد شد. پس گردن شتر را فر کوفت و آن را خواباند و گفت: ردونی _ برگردانید مرا _ که به خدا قسم صاحب آب حوأب من هستم. هنگامی که کارزار جمل پایان یافت و امام علی علیه السلام، عایشه را به همراه محمد بن ابی بکر به مدینه روانه کرد، عمار نزد عایشه رفت و گفت: « ما ابعد هد المسیر من العهد الذی عهد الیک» چقدر از فرمان خدا بدور رفتی. از گوشه خانه که پیمان رسول خدا با تو بود تا به میدان جنگ با وی مخالفت نمودی. عایشه گفت: « والله انک ما علمت لقوال بالحق ». و الله که تو ای عمار بر خدا دروغ نبسته ای. عمار گفت: الحمدلله الذی قضی علی لسانک لی. سپاس خدایی را که کلمه حقی را به نفع من بر زبان تو جاری نمود. ( کامل، 3/ 258، به نقش عایشه در اسلام، علامه عسکری و چکیده اندیشه ها، « خلاصه ای از شش کتاب دکتر تیجانی » الزامی است، بحث اصحاب رسول الله ) 2. اشکالات و تناقضات فاحشی در متن این روایات موجود است که خود حاکی از ساختگی و جعلی بودن آن است. ما یکی از آن روایات را از « کاهل ابن اثیر » که رونوشت « تاریخ طبری » است _ حداقل تا زمان مرگ طبری _ نقل کردیم. اما هنگامی که این روایت را از کتب گوناگون و ناقلین گوناگون ملاحظه نمائیم متوجه تناقضات فاحشی در آن می شویم که جعلی و کذب بودن آن را به عیان ثابت می کند. ما در این جا به دو نقل اشاره می کنیم و تفاوت آنها را نشان می دهیم و محل تناقض را روشن خواهیم نمود. الف: ابن هشام می گوید: خدیجه به تنهایی نزد ورقة ابن نوفل رفت و حکایت نزول وحی را برای او بیان نمود. ( ابن هشام، السیرة النبویة، 1/ 238 ) اما ابن اثیر می گوید: خدیجه رسول اکرم را نزد ورقة ابن نوفل برد و رسول اکرم قصه وحی را برای ورقة بیان کرد نه خدیجه. ( الکامل، 2/ 48 ) ب: ابن هشام می گوید: ورقة، رسول اکرم را هنگام طواف خانه کعبه دید و به رسول اکرم گفت: « یابن اخی، اخبرنی بما رأیت و سمعت: فاخبره رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم، فقال له ورقة، و الذی نفسی بیده انک لنبی هذه الامة و لقد جاءک الناموس الاکبر الذی جاء موسی و ...» ( السیرة النبویة، 1/ 238 ) ای برادرزاده! از آنچه دیده و شنیده ای مرا با خبر ساز. رسول اکرم مرا با خبر نمود. آن گاه ورقة گفت: قسم به کسی که جانم در دست اوست، همانا تو نبی و پیامبر این امت هستی و هر آینه ناموس اکبر که به موسی آمده بود، به تو نیز آمده است. اما حکایت طواف و ملاقات رسول اکرم با ورقه در حین طواف را ابن اثیر نقلی نکرده است. استاد جعفر مرتضی در این اختلافات فاحش می گوید: « لو ان الاختلاف کان بالزیادة و النقیضة لامکن قبوله، علی اعتبار ان احدهما حفظ دون الآخر، او تعلق غرضه بهذا النحو من النقل و ذاک بنحو آخر... و کذا لو کان التناقض فی مورد واحد مثلا، فلربما یمکن الاعتذار عن ذاک بان من الممکن وقوع الشتباه غیر العمدی من احد النقلة و لکن الامر هنا ابعد من ذلک... فان التناقض و الاختلاف ان لم یکن فی کل ما تضمنته تلک الروایات من نقاط، ففی جلها مما یعنی ان ثمة تعمد اللوضع و الجعل...و قدیما قیل: لا حافظه مکذوب » ( الصحیح من السیرة النبی الاعظم، 1/ 222 _ 223 ) تناقض این روایات نزد هر کسی ظاهر است. این امر با اندک ملاحظه و مقارنه هویدا می شود. اگر این اختلاف به زیادی و نقص بود، شاید می شد آن ها را پذیرفت. به این گونه که یکی را می گرفتیم و دیگری را رها می کردیم. یا می گفتیم: غرض این روایت با این نقل برآورده می شود و به آن روایت غرض دیگری تعلق گرفته است. هم چنین اگر این تناقض در یک مورد بود و این روایات جز این یک مورد تناقض دیگری نمی داشت، شاید می شد این گونه آن عذر را می پذیرفتیم که ممکن است این یک تناقض از یک اشتباه، غیر عمدی ناشی شده باشد در یکی از این نقل ها آمده است. اما مسأله و دامنه آن فراتر از این یک تناقض و آن توجیهات است. زیرا این تناقضات گرچه همه آنها، در همه روایات این سنخ موجود نیست، اما از کنار هم نهادن تناقضات این روایات به این قطع و یقین می رسیم که دست جعل و وضع آن هم به صورت عمد در کار بوده است. تناقضات فاحش در این روایات ما را به یاد آن مثل قدیمی می اندازد که می گوید: دروغ گو، حافظه ندارد. 3. اشکالات وارده بر متن این حدیث: در متن این حدیث اشکالات و تناقضات فاحشی به چشم می خورد. اولین و مهمترین اشکالی که متوجه این حدیث است. این می باشد که حدیث مذکور، رسول گرامی اسلام را به فردی معرفی می کند که در انبعاث و برانگیخته شدن اش از سوی حضرت پروردگار در شک است. این شک و شبهه به حدی می رسد که برای بار دوم که حضرت جبرئیل به رسول گرامی اسلام ظاهر می شود و او را پیامبر خدا خطاب می کند، رسول اکرم، قصد خودکشی می کند. ( الکامل فی التاریخ، 2/ 48 ) در نقل بخاری و مسلم آمده است: ...خدیجه که از تاخیر او نگران شده بود، کسی را به دنبال او فرستاد. ولی او را نیافت، تا آن که پیامبر به خود آمد و به خانه رفت. ولی با حالتی هراسناک و خود باخته. خدیجه پرسید: تو را چه می شود! گفت: از آنچه می ترسیدم بر سرم آمد. پیوسته در بیم آن بودم که مبادا دیوانه شوم، اکنون دچار آن شده ام. خدیجه گفت: هرگز گمان بد به خود راه مده، تو مرد خدایی و خداوند تو را رها نمی کند. حتما نوید آینده روشنی است... سپس برای رفع نگرانی کامل پیامبر، او را به خانه ورقة ابن نوفل برد و شرح ماجرا را به او گفت: ورقة پرسش هایی از پیامبر کرد. در پایان به وی گفت: نگران نباش، این همان پیک حق است که بر موسی کلیم نازل شده و اکنون بر تو نازل گردیده است و نبوت تو را نوید می دهد. اینجا بود که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم احساس آرامش کرد. آن گاه فرمود: اکنون دانستم که پیامبرم. فعند ذلک اطمأن با له و ذهبت روعته و ایقن انه نبی. ( بخاری، صحیح 1/ 4، مسلم، صحیح، 1/ 99 _ 97، به نقل از علوم قرآن، محمد هادی معرفت، 32 ) حول و حوش این نقل، چند نکته قابل طرح است: 1. بر خلاف این احادیث ساختگی باید گفت: امر وحی به رسول گرامی اسلام کاملا آشکار و واضح بود و هیچ گونه شک و ریب و ابهامی در آن وجود ندارد. این امری که آیات بسیاری از کلام الله مجید به آن دلالت دارد که در جای خود به آن اشاره خواهد شد. 2. باید دید که دایره نفوذ ابلیس به انسانها تا چه اندازه است. یعنی آیا همه انسانها بلا استثناء تحت اغوای وسوسه ها و اوهام شیاطین قرار می گیرند یا این که بسیاری از انسانها و گروهی با رقم بسیار بالا از آنها از اغواهای شیاطنی معلول نیستند. اما گروهی هستند که حتی تسلط کامل بر ابلیس دارند و ابلیسی در وجود آنها هیچ راهی ندارد. اما آیات قرآنی، حکایت از آن دارد که گروهی از انسانها هستند که ابلیس و اغواهای شیطانی هرگز بر آنها نمی تواند کارگر افتد. در لسان قرآن از این افراد با عنوان و صفت « مخلصین » یاد شده است. خداوند در سوره مبارکه « ص » از این گروه از انسانها یاد کرده است و حکایت نافرمانی شیطان را یادآور شده است. قرآن کریم می فرماید: اذ قال ربک للملائکة انی خالق بشرا من طین. فاذا سویته و نفخت فیه من روحی فقعوا له ساجدین. فسجد الملائکة کلهم اجمعون. الا ابلیس استکبر و کان من الکافرین. قال یا ابلیس ما منعک ان تسجد لما خلقت بیدّی استکبرت ام کنت من العالمین. قال انا خیر منه. خلقتنی من نار و خلقته من طین. قال فاخرج منها فانک رجیم و ان علیک لقنی الی یوم الدین. قال رب فانظرنی الی یوم یبعثون. قال فانک من المنتظرین. الی یوم الوقت المعلوم. قال فبعزتک لاغوینّهم اجمعین. الا عبادک منهم المخلصون. ( ص/ 71 - 83 ) طبق این آیات نورانی، شیطان قسم یاد کرده است که همه انسانها را اغوا نماید. جز عباد مخلَص. از تعبیر « عباد مخلَص » این نکته نیز بدست می آید که چه بسا « عباد مخلِص » تحت تاثیر اغواهای شیطانی قرار گیرند. اکنون باید دید « عباد مخلَص » چه کسانی هستند که دست شیطان از آنها کوتاه است و نیرنگ های او در آن حدود بی رنگ است و نقشه هایش بر آب. مرحوم علامه طباطبائی درباره « عباد مخلَص » می فرماید: « و هم الذین اخلصهم الله لنفسه فلا نصیب فیهم لابلیس و لا لغیره » ( المیزان، قم، اسماعیلیان، عربی، 17/ 227 ) عباد مخلص خداوند، کسانی هستند که خداوند آنها را برای خود خالص نموده است. بنابراین در این عباد نه نصیبی برای ابلیس است و نه برای غیر ابلیس. مرحوم علامه در جایی دیگر با مقداری تفصیل می فرماید: « انهم الذین اخلصوا لله و ما اخلصهم الا الله سبحانه ... ان المخلصین هم الذین اخلصهم الله لنفسه بعد ما اخلصوا انفسهم لله فلیس لغیره سبحانه فیهم شرکة و لا فی قلوبهم محل فلا یشتغلون بغیره تعالی فی القاه الیهم الشیطان من حبائله و تزبیبناته عاد ذکرا لله مقربا الیه ». ( المیزان، 14/ 165، ذیل آیات 38 - 40، سوره حجر ) همانا آنان کسانی هستند که خود را برای خدای شان خالص کرده اند و چه کسی خبر خداوند سبحان آنها را خالص کرده است. پس مخلصین کسانی هستند که خداوند آنها را برای خود خالص نمود. البته بعد از آن خود اینان نفس های خود را برای خداوند سبحان خالص کردند. بنابراین در این انسانها در این انسانها هیچ کس با خداوند شراکت ندارد و در قلب های این انسانها نیز محلی برای اشتغالات ما سوی الله وجود ندارد. در این صورت حتی القائات شیطان که عبارت از وسوسه ها است، همان ها در دل آن ها تبدیل به یاد خدا می شود. همه این به خاطر این است که « اصولا حق بندگی و عبودیت همین است که مولا بنده خود را خالص برای خود کند و غیر او کسی مالک آن بنده نباشد و آن این است که آدمی برای خود مالک و مولای سراغ نداشته باشد و حتی خود را مالک چیزی از نفس خود و از صفات نفس اش و آثار و اعمال اش نداند. (بلکه) ملک را تنها برای خدا بداند » ( المیزان، 14/ 165، ذیل آیات، 38 - 40، سوره حجر ) به همین دلیل است که خداوند درباره رسول بزرگوار اسلام می فرماید: « ما ینطق عن الهوی ان هو وحی الا یوحی » (سوره النجم آیه های 3 و 4) یکی دیگر از مفسران درباره « عباد مخلص » می فرماید: « مراد از (مخلصین) بندگان خالص مثل انبیاء و اوصیاء و صلحاء و اتقیاد هستند که شیطان راه به قلب آنها ندارد و درهای شیطان که صفات خبیثه است بر روی قلب آنها بسته است. یا اگر راه پیدا کند و وسوسه کند می داند که از شیطان است و اعتناء نمی کنند » ( اطیب البیان، عبدالحسین طیب، 8/ 41 ) و دلیل بسته بودن قلب آنها بر روی وسوسه های شیطان همان است که از کلام مرحوم علامه نقل شد. اهل دل نیز این عباد مخلص خداوند با این بیان نغز، معرفی نموده اند: زان پیش که خواستی منت خواسته ام عــالـم زبـــرای تـــو بـیـاراسـتـه ام در شـهـر مـرا هـزار عشـق بـیـش است تو شاد بزی که من ترا خواسته ام ( کشف الاسرار و عدة الابرار، خواجه عبدالله انصاری، تهران، امیرکبیر، 8/ 375، چاپ دوم، 1357 ) با توجه به این توضیحات روشن شد که شیطان بر گروهی از انسانها دست رسی ندارد و این گروه همان « عباد مخلص » خداوند است شامل انبیاء و اوصیاء و اتقیاء هستند. حال این سؤال مطرح است که چگونه می توان قایل شد که رسول بزرگوار اسلام در هنگام نزول وحی دچار وسوسه شیطانی شده باشد و به چنان اضطرابی دچار گردد که تصمیم، خودکشی بگیرد؟ برای بیرون شدن از این معظل، دو راه پیش رو داریم. 1. قرآن را کنار بگذاریم و آن حدیث را که عایشه روایت می کند، بپذیریم. 2. آن حدیث را کنار بگذاریم و قرآن را بچسبیم. می گویند: ارسطو با استادش افلاطون بر سر یک مسأله علمی اختلاف پیدا کرد و به استادش گفت: ای استاد: تو برای من احترام داری. اما احترام حقیقت برای من سزاوارتر و عقل پسندانه تر است. اینجا نیز باید گفت: این درست که عایشه ام المؤمنین! است و شایسته احترام. اما قرآن خداوند است. طبیعی است که عایشه اشتباه می کند و سزاوار اشتباه است. اما خداوند هرگز اشتباه نمی کند و سزاوار آن نیست. ( برای اطلاع بیشتر رجوع شود: الصحیح من سیرة النبی الاعظم 1/ 223 _ 226 ) در جایی دیگری از این روایت آمده است: « ...فاتاه فقال یا محمد، انت رسول الله...ثم اتانی فقال یا محمد انت رسول الله. قال، فلقد همت ان اطرح نفسی من خالق من جبل فتبدی لی حین همت بذلک فقال یا محمد انا جبرئیل و انت رسول الله...» ( محمد بن جریر طبری، تاریخ طبری، بیروت، دارالفکر 1979، جلد 2 ص 205 ) پس جبرئیل آمد و گفت ای محمد صلی الله علیه و آله و سلم. تو رسول خدا هستی...(رسول اکرم می گوید:) جبرئیل دوباره به سویم آمد و گفت: ای محمد تو رسول خدا هستی. رسول اکرم گفت: پس هر آینه ( این واقعه چنان بر من گران آمد که ) خواستم خود را از بالای کوه به زیر اندازم. وقتی می خواستم این کار را بنمایم. جبرئیل گفت: ای محمد من جبرئیل هستم و تو رسول خدا می باشی. در ادامه این روایت آمده است که رسول خدا به خانه می آید. خدیجه او را مضطرب می یابد. واقعه را از او می پرسد و رسول خدا نیز اصل ماجرا را برای خدیجه بازگو می کند. آن گاه خدیجه می گوید: « ابشر فوالله لا یخزیک الله ابدا والله انک لتصل الرحم و تصدق الحدیث و تودی الامانة و تحمل الکل و تقری الضیف و تعین علی النوائب الحق...» ( تاریخ طبری، 2/ 205 ) بشارت باد تو را. به خدا سوگند خداوند تو را خار نمی کند. زیرا تو صله رحم به جا می آوری و همیشه راستگو هستی امانت را به جا می آوری و... اما ابن هشام قول دیگری از خدیجه نقل می کند. او می گوید: « یابن عم و اثبت. فوالذی نفس خدیجه بیده انی لارجو ان تکون بنی هذه الامة » ( ابن هشام، سیره النبویة 1/ 254، احیاء التراث، بیروت 1936 ) ای عموزاده ثابت باش. پس قسم به کسی که جان خدیجه در دست اوست همان من آرزومندم که تو را پیامبر این امت ببینم. ابن اثیر نیز همین قول ابن هشام را درباره خدیجه ذکر می کند و به دنبال آن روایت طبری را می آورد. ( الکامل، 2/ 48 ) ابن کثیر نیز همین روایت را آورده. با این تفاوت که مرجع و مأخذ او « صحیح بخاری » است. ( ابن کثیر، البدایة و النهایة، بیروت، مکتبة المعارف، 1980، ج 3، ص 2 ) همان گونه که ملاحظه می شود، این روایات حاکی این است که رسول اکرم ابتدا جبرئیل را نشناخت و او را با امور وهمی اشتباه گرفت و نیز آثار این اشتباه و تحیر در او وجود دارد تا آن که خدیجه او را بر ثبات قدم و محکمی اراده توصیه می کند و آن گاه که قسم یاد می کند، رسول اکرم مطمئن می شود (البته مقداری) که رسول خداست و بعد از آن که نزد ورقه می رود، این شک و ابهام از او زایل می شود. این حکایت و داستان خیالی را اما هر عقل سلیمی رد می کند و آن را نمی پذیرد. قرآن و سنت رسول خدا نیز حاکی است که این روایات دروغین است. 1. قرآن درباره حضرت ابراهیم می فرماید: « و کذلک نری ابراهیم ملکوت السموات و الارض و لیکون من الموقنین » ( سوره انعام، آیه 75 ) و این گونه بود که ما ملکوت آسمانها و زمین را به ابراهیم نشان دادیم تا از جمله یقین کنندگان باشد. مرحوم علامه در معنای این آیه شریفه می فرماید: « ما ملکوت آسمانها و زمین را به ابراهیم نشان دادیم و همین معنا باعث شد که پی به گمراهی قوم خود برده و به احتجاج با آنان بپردازد و ما هم پی در پی با همین ارائه ملکوت تائیدش کردیم...» « فالمعنی: انا ارینا ابراهیم ملکوت السماوات و الارض فبعثه ذلک ان حاج اباه و قومه فی امر الاصنام و کشف لهم ضلالهم و کنا نمده بهذه العنایة و الموهبة و هی ارادة الملکوت » ( المیزان، عربی 7/ 170 ) آن گاه در معنای ملکوت می فرماید: « فقد تبین ان الملکوت هو وجود الاشیاء من جهة انتسابها الی الله سبحانه و قیامها به و هذا الامر لا یقبل الشرکة و یختص به سبحانه وحده...و لذلک کان النظر فی ملکوت السماوات یهدی الانسان الی التوحید هدایة قطعیة » ( المیزان، 7/ 171 ) پس روشن شد که ملکوت یعنی وجود اشیاء از آن جهت که منتسب به حق سبحانه و تعالی است و به حضرت حق قوام می یابند. و این امری است که شرکت را قبول نمی کند. یعنی در این مقام هیچ شک و شبهه ای برای شراکت فرض نمی شود. لذا اختصاص به خداوند سبحان دارد. بنابراین، نظر در ملکوت آسمانها انسان را هدایت به حق سبحانه می کند. هدایتی که کاملا قطعی است. زیرا این مقام، مقام شرکت و شبهه افکنی و تردید نیست. در انتهای این آیه شریفه خداوند می فرماید: « و لیکون من الموقنین ». مرحوم علامه درباره این فراز از آیه می فرماید: « و الیقین هو اللهم الذی لا یشوبه شک بوجه من الوجوه » ( المیزان، 7/ 172 ) یقین آن علمی است که هیچ شکی و به هیچ وجهی از وجوه در آن راه ندارد. « و من الخواص العلم الیقینی بآیاته تعالی انکشاف ماوراء منزالحس من حقایق الکون علی ما یشاء الله تعالی » ( المیزان، 7/ 172 ) و از خواص علم یقین به آیات حضرت پروردگار این است که آن حقایق که وراء حس است برای انسان آشکار شود. بنابراین طبق این آیه شریفه حقایق اشیاء بر رسول خدا کاملا بوسیله حضرت پروردگار روشن می شود. به حدی که جای شک و شبهه برای آن بزرگواران نماند. لذا رسول بزرگوار اسلام از همان اول جبرئیل را شناخت و این گونه نبود که در این باره نیازمند تائید افرادی مانند حضرت خدیجه سلام الله علیها و یا ورقة ابن نوفل باشد. گذشته از این آیه شریفه و سایر آیات که حاکی از روشن و معلوم بودن حقایق است برای رسولان الهی، یک سری اوصاف نیز در قرآن وجود دارد که رسولان الهی را دارای مقامی بس عظیم می داند. « سراج » یکی از اوصافی است که قرآن برای رسول گرامی اسلام بیان می کند. خداوند سبحان می فرماید: « و داعیا الی الله باذنه و سراجا منیرا » ( سوره احزاب، آیه 45 ) و تو را دعوت کننده به سوی خدا و چراغ روشنی قرار دادیم. یکی از مفسران در معنای « سراج » می گوید: « یهتدی بک فی الدین کما یهتدی بالسراج و المنیر الذی یصدر النور من جهته اما بفعله و اما لانه سبب له...» ( مجمع البیان، 8/ 363 ) یعنی هدایت می کند بوسیله تو در این همان گونه با چراغ و نورافشان که یا نور می دهد و یا وسیله ای برای نورافشانی است هدایت می کند. مفسر دیگری می گوید: « سراج در اصل به معنای چراغ است...و اطلاق آن به خورشید همان گونه قرآن این کار را کرده است. ( سوره نوح، آیه 16 ) به خاطر آن است که نور آن از درون اش می جوشد و هم چون ماه اکتساب نور از منبع دیگری نمی کند. وجود پیامبر (نیز) هم چون خورشید تابانی است که ظلمت های جهل و شرک و کفر را از افق آسمان روح انسانها می زداید...» ( تفسیر نمونه، 17/ 364 ) مرحوم علامه طباطبایی نیز می فرماید: « و کونه صلی الله علیه وآله و سلم سراجا منیرا، هو کونه بحیث یهتدی به الناس الی سعادتهم و یبخون من ظلمات الشقاء و الضلالة...» ( المیزان، 16/ 330 ) بنابراین آیات و نصوص، وجود رسول گرامی اسلام خود، نور است و در پرتو آن وجود مقدس همه چیز آشکار است. یکی از آن چیزها، امر نبوت، وحی و جبرئیل است. بنابراین این وجود مقدس محتاج نورافشانی دیگران و دفع دلهره بوسیله دیگران نمی باشد. امام علی علیه السلام در نهج البلاغه درباره مقام رسالت می فرماید: « و لقد قرن الله به _ صلی الله علیه و آله و سلم _ من لدن ان کان فطیما اعظم ملک من ملائکته یسلک به طریق المکارم...» ( نهج البلاغه، صبحی صالح، خطبه 192، ص 300 ) و خداوند شبانه روز فرشته ای را بر گمارده بود تا او را به کمالات انسانی رهنمون باشد. مرحوم شیخ الاسلام طبرسی در تفسیر سروه مدثر، بعد از آن که احادیث مذکوره را نقل می کند، در جواب می فرماید: « و فی هذا ما فیه لان الله تعالی لا یوحی الی رسوله الا بالبراهین النیره و الآیات البینة الدالة علی ان ما یوحی الیه انما هو من الله تعالی. فلا یحتاج الی شیء سواها و لا ینفزع و لا یفرق » ( مجمع البیان، 10/ 384 ) در این احادیث اشکالاتی وجود دارد. زیرا خداوند متعال وحی به رسول اش نمی فرستند مگر با دلایل روشن و نشانه های آشکار که خود دلالت دارد بر این که آن چه بر او وحی می شود، از جانب حق تعالی است و به چیز دیگری نیاز ندارد. هرگز ترسانده نمی شود و نمی هراسد و به خود نمی لرزد. از آنچه ذکر شد، به این نتیجه می رسیم که این احادیث، جز دروغ و خیال پردازی، چیز دیگری نیست. زیرا « آیات قرآنی بر این نکته تصریح دارد که پیامبران الهی از آغاز وحی پیام ها را به روشنی دریافت نموده و دچار شک و تردید نمی شوند. مقام حضور در پیش گاه حق جای گاهی است که در آن وهم و شک و ترس راه ندارد » ( محمد هادی معرفت، علوم قرآن ص 34 ) تا اینجا اثبات شد که این احادیث که درباره آغاز وحی سخن پردازی می کند، همه جز خیال و دروغ نیست. اکنون جای آن است که واقعه آغاز وحی را آن گونه که اتفاق افتاده است بیان نمائیم. استاد جعفر مرتضی عاملی در این باره می گوید: « و الذی نطمئن الیه هو انه قد اوحی الی النبی صلی الله علیه و آله و سلم و هو فی غار حراء فرجع الی اهله مستبشرا مسرورا بما اکرمه الله به، مطمئنا الی المهمة التی اوکلت الیه. فشارکه اهله فی السرور و اسلموا...» ( الصحیح فی سیرة النبویة، 1/ 233 ) آنچه برای ما اطمینان حاصل می کند این است که به سوی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم وحی فرستاده شد در حالی که آن وجود مقدس در غار حراء حضور داشت. پس از این واقعه رسول گرامی اسلام در حالی که شاد و مسرور و مطمئن بود به خانه برگشت. پس اهل خانه را در این سرور خود شریک گردانید و اهل خانه که خدیجه و امام علی سلام الله علیهما بودند، اسلام آوردند. برخی از روایات این نظریه را تائید می کند. این روایات دو دسته است: 1. روایاتی که حاکی از این است که راه نفوذ بر انبیاء مسدود است. در روایتی، زراره از امام صادق علیه السلام می پرسد: « کیف لم یخف رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فیما یاتیه من قبل الله ان یکون ذلک ممّا ینزغ به الشیطان؟» چگونه رسول خدا نمی ترسد از این که در آنچه که از ناحیه خدا به او می رسد، مشتبه با اوهام شیطان نباشد؟ امام در جواب می فرماید: « ان الله اذا اتخذ عبدا رسولا انزل علیهم السکینة و الوقار، فکان (الذی) یاتیه من قبل الله مثل الذی یراه بعینه » ( عیاشی، تفسیر القرآن، 2/ 201 _ بحار 18/ 263 ) همانا خداوند آن هنگام که عبدی را برای رسالت برگزید، بر قلب او سکینه، آرامش و وقار نازل می کند. به گونه ای که آنچه را از ناحیه خدا بر او نازل می شود، به گونه ای است که با چشم ببیند. در حدیث دیگری اصحاب از امام صادق می پرسند: « کیف علمت الرسل انها رسل؟ » چگونه رسولان الهی می دانند که رسول خدا هستند؟ امام در جواب می فرماید: « کشف عنها الغطاء » ( بحار 11 / 56 ) پرده ها از روی چشم آنها کنار می رود. 2. گروهی از روایات در منابع اهل سنت وجود دارد که حاکی از عدم سلطه شیاطین بر خلفاء هستند. بخاری در جلد 7 ص 115 و بخاری در جلد 2 ص 144 و 188 (طبع 1309) در صحیح خودشان و احمد ابن حنبل در مسند خودش جلد 1 ص 171،182 و 187 از قول پیامبر چنین رواتی می کنند: « والذی نفسی بید مالقیک الشیطان قط سالکا فجار الا سلک فجا غیر فجک » ( الصحیح فی السیرة النبویة 1 / 232 ) قسم به کسی که جان من به دست اوست هرگز تو را ای عمر شیطان ملاقات نکرده است. در جایی دیگر از زبان رسول خدا روایت کرده اند که به عمر گفته است: « ان الشیطان لیخاف منک یا عمر » ( الصحیح فی السیرة النبویة 1 / 232 ) ای عمر ! به درستی که شیطان از تو می ترسد. روایت دیگری نیز حاکی از این است که شیطان عمر را آن زمانی که اسلام آورده است ملاقات ننموده است مگر این که در برابر او خضوع نموده است. « ان الشیطان لم یلق عمر منذ اسلم الاخر لوجهه » ( الصحیح فی السیرة النبویة 1 / 232 ) طبق این روایات که از زبان نورانی و مقدس رسول اکرم در کتب معتبر اهل سنت نقل شده، شیطان هرگز به خلیفه ثانی سلطه ندا شته است. حال این را اگر کنار آن روایات که رسول اکرم را تحت تأثیر شیطان (نعوذ بالله) می داند قرار دهیم چه نتیجه ای برای ما حاصل خواهد شد؟ آیا به نتیجه ای جز این می رسیم که مقام خلیفه دوم از مقام رسول اکرم رفیع تر است. زیرا بر طبق این روایات عمر تحت سلطه شیطان نیست. اما ممکن است رسول اکرم تحت تأثیر شیطان قرار گیرد. آیا این احادیث جز این را می رساند که: برخی از مسلمین برای بزرگ کردن برخی از اشخاص، رسول اکرم را کوچک کرده اند، با کمال تاسف باید گفت: این مسأله در کتب معتبر بعضی از مسلمانان رخ داده است و تاسفناک تر این که، این امور از اعتقادات برخی از آنان است. یکی دیگر از این احادیث افسانه ای، حدیث « غرانیق » است که به شدت به وحی آسیب رسانده و چهره نورانی آن را مخدوش نموده است. ابن حجر عسقلانی شارح « صحیح بخاری » افسانه غرانیث را این گونه رواست می کند: « و هی عند البخاری عن ابی صالح عن ابی صالح و قد اعتمد علیها فی صحیحه...قال: قرأ رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم بمکة « والنجم...» فلما بلغ « افرأیتم اللات و العزی و مناة الثالثة الاخری » النفی الشیطان علی لسنه « تلک الغرانیق العلی و ان شفاعتهن لترتجی ». فقال المشرکون ما ذکر آلهتنا بخیر یقبل الیوم فسجد و سجدوا فقرات هذه الآیه » ( فتح الباری فی شرح صحیح البخاری. ابن حجر العسقلانی. بیروت، دارالمعرفة للبطاعة و النشر، ج 8 / ص 333 ) این روایت را بخاری از ابی صالح نقل می کند و بر این روایت بخاری اعتماد نموده است. این روایت طرق دیگری نیز دارد. راوی گفته است: رسول اکرم سوره « والنجم...» را در مکه می خواند. هنگامی که به آیه شریفه « أفرأیتم اللات و العزی و مناة الثلاثة الاخری » رسید، ناگاه (نعوذ بالله) شیطان بر زبان مبارک رسول گرامی اسلام جاری ساخت « تلک الغرانیق العلی و ان شفاعتهن لترتجی » در این هنگام مشرکون گفتند: تا کنون الهه های ما را این گونه کسی یاد نکرده بود. بنابراین به سجده افتادند. پس از آن آیات بعدی سوره نازل شد. این حدیث را طبری و ابن ابی حاتم رازی نیز نقل کرده اند. ( فتح الباری فی شرح صحیح البخاری. ابن حجر العسقلانی. بیروت، دارالمعرفة للبطاعة و النشر، ج 8 / ص 333 ) ابن حجر عسقلانی بعد از آن که طرق های دیگری نیز برای این افسانه نقل می کند، می گوید: « و کلها سوی طریق سعید بن جبیر، اما ضعیف و منقطع » ( فتح الباری فی شرح صحیح البخاری. ابن حجر العسقلانی. بیروت، دارالمعرفة للبطاعة و النشر، ج 8 / ص 333 ) همه این طریق ها جز طریق سعید بن جبیر یا ضعیف است و یا منقطع. اما ابن حجر به این اشکال اساسی، یک نقد وارد می کند و می گوید: « لکن کثرة الطرق تدل علی ان للقصة اصلا...» ( فتح الباری فی شرح صحیح البخاری. ابن حجر العسقلانی. بیروت، دارالمعرفة للبطاعة و النشر، ج 8 / ص 333 ) اما کثرت طرق حاکی از این است که برای این قصه، یک اصل وجود دارد. معنای حرف عسقلانی این است که این قصه به همه استعاد آن، اما دارای اصل و حقیقت است. که اگر نبود، کسی از آن خبر نمی داد. مبارکفوری شارح السنن ترمذی نیز این افسانه را آورده است. نقل مبارکفوری، عین نقل ابن حجر عسقلانی است و هیچ تفاوتی ندارد. ( المبارکفوری، تحفة الاحوذی فی شرح الترمذی، بیروت، بی تا، دارالکتب العلمیه 3 / 136 ) طبری در تاریخ خود می گوید: فکان رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم حریصا علی صلاح قومه. محبا مقاربتهم بما وجد الیه السبیل قد ذکر انه تمنی السبیل مقاربتهم. فکان من امره فی ذلک من امره فی ذلک ما حدثنا ابن حمید، قال: حدثنا سلمة قال حدثنی محمد بن اسحاق عن یزید بن زیاد المدنی عن محمد بن کعب القرظی قال: مما رأی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم، تولی قومه عنه و شق علیه ما یری من مباعدتهم ما جاءهم به من الله تمنی فی نفسه ان یاتیه من الله ما یقارب بینه و بین قومه و کان سیره مع حبه قومه و حرصه علیهم ان یلین به بعض ما قد غلظ علیه من امرهم حتی حدث بذلک نفسه و تمناه و احبه فانزل الله عزوجل: و النجم اذا هوی ما ضل صاحبکم و ما غوی و ما ینطق عن الهوی... فلما انتهی الی قوله: افرایتم اللات و العزی و مناة الثلاثة الاخری، القی الشیطان علی لسانه لما کان یحدث به نفسه و یتمنی ان یاتی به قومه، تلک الغرانیق العلی و ان شفاهتهن ترضی، فلما سمعت قریش، فرحوا و سرهم و اعجبهم ما ذکر به آلهتهم فاصاخواله و المؤمنون مصدقون بینهم فیاجاءهم به عن، بهم و لا نتیهمونه علی خطا و لا و هم و لازلل. فلما انتهی الی السجدة منها و ختم السورة، سجد فیها فسجد المسلمون بسجود نبیهم تصدیقا لما جاء به و اتباعا لامره وسجد من فی المسجد من المشرکین من قریش و غیرهم لما سمعوا من ذکر آلهتهم فلم یبق فی المسجد مؤمن و لا کافر الا سجد. فسجد علیها ثم تفرق الناس من المسجد و خرجت قریش و قد سرهم ما سمعوا من ذکر آلهتهم. یقولون: قد ذکر مجمد آلهتنا باحسن الذکر قد زعم بیما تیلو، انها الغرانیق العلی و ان شفاعتهن ترضی، و بلغت السجدة من بارض الحبشة من اصحاب رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و قیل اسلمت قریش فنهض منهم رجال و تخلف آخرون. و آتی جبرئیل رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فقال: یا محمد! ماذا سنعت؟ لقد تلوت علی الناس ما لم آتک به عن الله عزوجل و قلت ما لم یقل لک. فحزن رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم عند ذلک حزنا شدیدا و خاف من الله خوفا کثیرا. فانزل الله عزوجل و کان به رحیما. یعزیه و یخفض علیه الامر و یخبره انه لم یک قبله نبی و لا رسول تمنی کما تمنی و لا احل کما احب الا و الشیطان و احکم آیاته ای فانما انت کبعض الانبیاء و الرسل. فانزل الله عزوجل: « ما ارسلناک من قبلک من رسول و لا نبی الا اذا تمنی، القی الشیطان فی امینته فینسخ الله ما یلقی الشیطان ثم یحکم الله آیاته و الله علیم حکیم.» ( سوره حج / آیه 52 ) فاذهب الله عزوجل عن نبیه الحزن و آمنه من الذی کان یخاف و نسخ ما القی الشیطان علی لسانه من ذکر « انها الغرانیق العلی و ان شفاعتهن ترضی » بقول الله عزوجل ...« الکم الذکر و له الانثی تلک اذا قسمة ضیزی. ان هی الا اسماء سمیتموها و آبائکم لمن یشاء و یرضی...» ( سوره النجم / آیه 23 - 21 )، ( ابن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، موسسة الاعلمی، بی تا، 2 / 76 )، ( برای مطالعه بیشتر: طبقات الکبری، ابن سعد 1 / 205. المعجم الکبیر، طبرانی 12 / 42. فتح القدیر، شوکانی 3 / 461. الدر المنثور، سیوطی 4 / 194. تفسیر ابن کثیر، 3 / 239، تفسیر القرطبی، 15 / 264. جامع البیان، طبری 17 / 245. اسباب نزول الآیات - الواحدی النیشابوری ص 208 ) افسانه غرانیق را با هم خواندیم. همان گونه که ملاحظه شد، این افسانه تا چه اندازه در میراث اسلامی جای باز کرده است. در مهمترین کتب حدیثی اهل سنت این افسانه ذکر شده است. نه تنها در کتب حدیث که در کتب تفسیر نیز این افسانه جایگاه خاصی دارد. افسانه ای که هم حضرت پروردگار را به تمسخر گرفته است و هم جبرئیل را و رسول گرامی اسلام را. اکنون بر محققان اسلامی آشکار شده است که این واقعه، افسانه این بیش نیست و همه می دانند که این افسانه را چه کسانی ساخته اند و چه هدفی از این کار در سر می پرورانده اند. ولی خداوند آنها را رسوا کرد و رسول اکرم را نمی توان با این اتهامات، متهم نمود و قداست و سلطنت الهیه او را خدشه دار نمود. ما در مقام نقد این افسانه نیز از دو راه وارد عمل خواهیم شد. ابتدا به نقد سند آن خواهیم پرداخت و آن گاه به نقد متن آن تا بر همه روشن شود که این حدیث، افسانه است نه واقعیت. اما سند این افسانه: ابن کثیر دمشقی می گوید: « رواه ابن جریر عن بندار عن غندر عن شعبة به بنحوه و هو مرسل و قد رواه البزاز فی مسنده عن یوسف بن حماد عن امیة بن خالد عن شعبة عن ابی بشر عن سعید بن جبیر عن ابن عباس... و انما یروی هذا من طریق الکلبط عن ابی صالح عن ابن عباس، ثم رواه ابن ابی حاتم عن ابی العالیة و عن السدی مرسلا و کذا رواه ابن جریر عن محمد بن کعب القرظی و محمد بن قیس مرسلا و قال قتاده: کان...» ( اسماعیل بن کثیر القرش الدمشقی، تفسیر القرآن العظیم، بیروت 1412، دارالمعرفه 3 / 240 ) این حدیث را ابن جریر از بندار از غندر عن شعبه از طریق او روایت نموده است که این طریق مرسل است. و بندار نیز در مسند خود این حدیث را از یوسف از حماد از امیة بن خالد از شعبه از ابی بشر از سعید بن جبیر از ابن عباس روایت کرده است. این حدیث از طریق از ابی صالح از ابن عباس نیز روایت شده است. ابن ابی حاتم از ابن عالیه از سدی به نحو مرسل نیز روایت کرده است. هم چنین ابن جریر از محمد بن کعب القرظی و محمد بن قیس به نحو مرسل روایت کرده است. و قتاده نیز گفته است: ...بعد این روایت را می آورد. همان گونه که ملاحظه می شود، همین این طریق ها به ابن عباس و قتاده و ابن زبیر و بعضی اشخاص دیگر می رسد. ( الصحیح من السیرة النبویة، 3 / 143 ) این روایت نیز یا متولد مدینه هستند و یا حداکثر سه یا چهار سال قبل از هجرت متولد شده اند. درباره ابن عباس گفته شده است که: « ولد فی الشعب قبل العبرة بثلاث سنین » ( المزی، تهذیب الکمال 15 / 161. سیر اعلام التبلاء، ذهبی 3 / 232 ) از خود ابن عباس روایت شده که درباره خودش گفته است: « توفی النبی صلی الله علیه و آله و سلم و انا ابن عشر سنین » ( تهذیب الکمال 15 / 161 ) اگر گفته ابن عباس را روایت صحیح بدانیم، او باید هنگام رحلت رسول اکرم 10 ساله بوده باشد. و اگر روایت دیگر را صحیح بدانیم او دارای 13 سال در هنگام رحلت خواهد گردید. ابن زبیر نیز « اول مولود للمهاجرین بعد الهجرة » است. ( ابن حجر، اسد الغابة فی تمیز الصحابة، 1415 بیروت 4 / 79 ) درباره ابن قتاده نیز گفته شده است: « الواعظ المضر ولد فی حیاة رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و حدث عن ...ابن عباس...» ( سیر اعلام التبلاء 4 / 156 ) تا اینجا معلوم شد که این راویان همه در دوران هجرت نشو و نما کرده اند. حتی اگر فرض را بر ثقه بودن یا ضعیف بودن این راویان فعلا نمی پردازیم. « و ما ارسلنا من قبلک من رسول و لا نبی الا اذا تمنی القی الشیطان فی امنیته فیستح الله ما یلقی الشیطان ثم یحکم الله آیاته و الله علیم حکیم » ( سوره حج / آیه 52 ) این اطفالی بیش نبوده اند. چرا که این آیه شریفه، مدنی است. ( الصحیح من السیرة النبویة 3 / 143 ) حتی اگر این سوده مبارکه آخرین سوره نازل شده بدانیم، باز کسانی مثل ابن زبیر و ابن عباس، ده ساله هستند و کسی به حدیث نابالغ عمل نمی کند. این گفته ها و استدلالات فرع به پذیرش اصل داستان است. در صورتی که به نظر محققان و دانشمندان برجسته اسلام، اصل این حدیث افسانه ای خیالی بیش نیست و اصل و ریشه ای بر خلاف نظر ابن حجر عسقلانی در « فتح الباری » ندارد. 2. بررسی افسانه غرانیق از لحاظ متن حدیث: 1_2. ابن حجر عسقلانی در «فتح الباری فی شرح صحیح البخاری» می گوید: «...و معناهم کلهم فی ذلک واحد و کلها سوی طریق سعید ابن جبیر، اما ضعیف و اما منقطع » ( فتح الباری، 8 / 333 ) معنای این حرف ابن حجر است که تنها طریقی که می شود به آن اعتماد نمود، طریق ابن جبیر از ابن عباس است. و هنگامی که راوی یک روایت تنها یک نفر باشد، آن روایت، « خبر واحد » نام می گیرد که در اصول دین نمی توان به آن عمل نمود. ابوبکر العربی درباره طبری که این روایت را در تاریخ و تفسیر خود آورده، می گوید: « ذکر الطبری فی ذلک روایات کثیرة باطلة لا اصل لها » ( به نقل از فتح الباری، 3 / 334 ) 2-2. الفتنی درباره احادیث موضوعه می گوید: « و فی المختصر الاصول قیل لابی عصمة نوح بن ابی مریم، من این لک عن عکرمة عن ابی عباس فی فضایل القرآن سورة سورة؟ فقال: ارایت الناس قد اعرضوا عن القرآن واشتغلوا بفقه ابی حنیفه و مغازی محمد ابن اسحاق، فوضعت هذه الاحادیث حسبة و لقد اخطا المفسرون...» ( الفتنی، تذکرة الحفاظ ص 82 ) به ابی عصمة نوح بن ابی مریم گفته شد: از کجا این قدر حدیث در فضایل قرآن از عکرمة و از عن ابن عباس نقل کردی؟ در جواب گفت: مردم را دیدم که از قرآن اعراض کرده اند و روی گردانده اند و اشتغال به فقه ابوحنیفه و مغاری ابن اسحاق دادند. بنابراین این روایات را ساختم تا مردم به قرآن روی آورند و مفسرین نیز به خطا آنها را در تفاسیر خود آوردند. آنگاه در ادامه می گوید: یکی از آن احادیث موضوعه و دروغین که در کتب تفسیر راه یافت، حدیث غرانیق است. ( الفتنی، تذکرة الحفاظ ص 82 ) الفتنی بعد از نقل کلام ابی عصمة درباره حدیث غرانیق می گوید: « و لا یعجب منهما. لانهما لیست من اهل الحدیث و انما العجب ممن یعلم بوضعه من المحدثین ثم یورده » ( الفتنی، تذکرة الحفاظ ص 82 ) از کسانی مثل تقلبی و واحدی کلمه ای و تعجبی نیست که این حدیث را در تفاسیر خود آورده اند. اما عجب از کسانی هستند که محدث اند. با این احادیث موضوعه را در کتب حدیثی خود آورده اند. 3-2. قاضی عیاض در این حرف بسیار دل نوازی دارد. او می گوید: « فاعلم اکرمک الله...ان هذا الحدیث لم یخرجه احد من اهل العصمة و لا رواه ثقة بسند سلیم متصل و انما اولع به و بمثله المفسرون و المورخون المولعون بکل غریب المتلقفون من الصف کل صحیح و سقیم » ( القاضی ابی الفضل عیاطی الیحصبی، الشفا تبعریف حقوق المصطفی 1409، دارالفکر، بیروت، 2 / 125 ) بدان، خداوند تو را کرامت دهد. همانا این حدیث را هیچ کدام از اهل صحت نیاورده اند و به یک سند صحیح و سالمی نیز آن را روایت نکرده اند. اما مفسرین به ولع افتاده اند و این گونه احادیث را بدون دقت و توجه آورده اند. آن در ادامه می گوید: « و صدق القاضی بکر بن العلاء المالکی حیث قال: لقد بلی الناس ببعض اهل الاهواء و التفسیر و تعلق بذلک الملحدون مع ضعف نقلته و اضطراب روایاته و انقطاع اسناده و اختلاف کلماته...» ( الشفاء تبعریف حقوق المصطفی 2 / 125 ) و چه راست گفته است قاضی بکر بن العلاء المالکی آنجا که گفت: هر آینه مبتلا شده اند مردم به گروهی از اهل هوا و هوس و تفسیر و... با وجود ضعف نقل این گونه احادیث و اضطراب متن روایات و انقطاع سند و اختلاف کلمات آنها. بعد از آن به اختلاف و اضطراب نقل ها اشاره می کند و می گوید: « فقال یقول انه فی الصلاة و آخر یقول قالما فی نادی قومه حین انزلت علیه السورة و آخر یقول قالت قد اصابته سنة و آخر یقول بل حدث نفسه فیها و آخر یقول ان الشیطان قالها علی لسانه و ان النبی صلی الله علیه و آله و سلم لما عرض علی جبرئیل ما هکذا قرانک و آخر یقول بل اعلمهم الشیطان ان النبی صلی الله علیه و آله و سلم قرأها، فلما بلغ النبی صلی الله علیه و آله و سلم ذلک قال و الله ما هکذا انزلت، الی غیر ذلک من اختلاف الرواة » ( الشفاء تبعریف حقوق المصطفی 2 / 125 ) کسی می گوید: این کلمات در نماز القاء شد. دیگری گفته است وقتی با قوم اش صحبت می کرد القا شد. نفری دیگر می گوید: شیطان بر زبان رسول اکرم جاری ساخت و... بعد بیان این اشکالات، قاضی به یک اصل مهم در مسایل اعتقادی می پردازد و می گوید: « فقد قامت الحجة و اجمعت الامة علی عصمة صلی الله علیه و آله و سلم و نزاهته عن مثله هذه الرذیلة اما من تمنیه ان ینزل علیه مثل هذا من مدح آلهة غیر الله و هو کفر او ان یتسور علیه الشیطان و یشبه علیه القرآن حتی یجعل فیه ما لیس منه و یعقد النبی صلی الله علیه و آله و سلم ان من القرآن ما لیس منه حتی ینبهه جبرئیل علیه السلام و ذلک کلمه ممتنع فی حقه صلی الله علیه و آله و سلم او یقول ذلک النبی صلی الله علیه و آله و سلم من قبل نفسه عمدا _ و ذلک کفر _ او سهوا و هو معصوم من هذا کله و قد قرونا بالبراهین و الاجماع عصمة صلی الله علیه و آله و سلم من جریان الکفر علی قلبه او لسانه لا عمدا و لا سهوا. او ان یتشبه علیه، یلقیه الملک مما یلقی الشیطان او یکون الشیطان علیه سبیل او ان یتقون علی الله لا عمدا لا سهوا ما لم ینزل علیه...» ( الشفاء تبعریف حقوق المصطفی 2 / 126 ) همانا بر عصمت رسول اکره هم برهان اقامه شده است و هم اجماع امت اسلام تعلق گرفته است. اما این که رسول اکرم آرزومند مدح غیر خداوند از آلهه کفار باشد، و یا این که شیطان به او القاء کند و قرآن را با غیر قرآن بر او مشتبه سازد تا جبرئیل او را از این اشتباه برهاند، هم کفر است و هم سهو، که رسول بزرگوار اسلام از هر دوی این ها مبری است و... 4-2. فخر رازی بعد از آن آیه 52 سوره حج را می آورد می گوید: « قالوا: ان الظاهر الآیة یدل علی ان الشیطان ملق فی قراءة الانبیاء مایؤدی الی الشبهة، فاذا جوز ذلک ارتفع الوثوق » ( عصمة الانبیاء علیهم السلام، ص 93 ) گفته اند: ظاهر این آیه دال بر این است که شیطان در قرائت انبیاء چیزهایی را که باعث شبهه می شود القا می کند. اگر ما به چنین امری قایل شویم و آن را جایز بدانیم، وثوق از انبیاء مرتفع می شود. آن چندین آیه را برای چنین نظری می آورد. آیاتی که فخر رازی برای رد افسانه غرانیق استفاده می کند به شرح زیر است: اول: و لو تفعل علینا بعض الاقاویل لاخذنا منه بالیمین ثم لقطعنا منه الوتین ( سوره الحاقه / آیه 44 - 46 ) دوم: قل ما یکون لی ان ابدله من تلقاء نفسی ان اتبغ ما یوحی الی ( سوره یونس / آیه 15 ) سوم: و ان کادوا لیفتنونک عن الذی اوحینا الیک لتفتری علینا غیره و اذا لاتخذونک خلیلا و لو ثبتناک لقد کدت ترکن الیهم شیئا قلیلا ( سوره الاسراء / آیه 73 - 74 ) چهارم: کذلک لنثبت به فؤادک ( سوره الفرقان / آیه 32 ) پنجم: سنقرئک فلا تنسی ( سوره الاعلی / آیه 6 )، ( عصمة الانبیاء ص 95 ) می توان به آیات ناقض افسانه غرانیق دو آیه دیگر اضافه کرد. الف. و ما ینطق عن الهوی. ( سوره النجم / آیه 3 ) ب. ان هو الا وحی یوحی. ( سوره النجم / آیه 4 ) ابن حجر عسقلانی در شرح بخاری و در دفاع از افسانه غرانیق می گوید: « و معنا هم کلهم فی ذلک واحد و کلها سوی طریق سعید بن جبیر اما ضعیف و اما منقطع. لکن کثرة الطرق تدل علی ان للقصة اصلا...و جمیع ذلک لا بتمشی علی القواعد فان الطریق اذا کثرت و تباینت مخارجها دل ذلک علی ان لها اصلا...» ( فتح الباری، 8 / 333 ) و معنای این حدیث ها هم یک معنا است و هم این طرق ها به جز طریق سعید بن جبیر یا ضعیف است و یا منقطع. اما یک اصل وجود دارد و آن اصل این است که کثرت طرق دلالت بر این دارد که برای قصه، اصل و اساس وجود دارد. معنای این حرف عسقلانی این است که هر گاه چند نفر یک حرف را زدند، حتما آن حرف صحت دارد. اما این قاعده یک قاعده بی اساس بیش نیست. چه بسا دستگاه حاکمه، جریانی را بر زبان ها جاری نمایند که اصل و اساس ندارد. آیا شایعه ها نیز، صادق نخواهند بود؟ در این صورت آیا شایعه ها نیز، صادق خواهند بود؟ مبارکفوری شارح ترمذی می گوید: « و اما قوله ان الطریق اذا کثرت و تباینت مخارجها دل ذلک ان لها اصلا، ففیه ان هذا لیس قانونا کلیا قال الزیلعی فی نصب الردیة و کم من حدیث کثرت رواته و تعددت طرقه و هو حدیث ضعیف...» ( تحفة الحوذی، المبارکفوری 3 / 137 ) اما قول ابن حجر عسقلانی که گفت: اگر طریق زیاد و مباین هم بود، دال بر اصل و اساس دارد. پس در این حرف ابن حجر اشکال است و آن این که، این حرف یک اصل کلی نیست. زیلعی در نصب الرایة گفته است: و چه بسیار احادیثی که روات بسیاری دارند و از طریق فراوانی برخوردارند و حال آن همه آنها ضعیف اند. 3. افسانه تحریف: همان گونه که در بحث « روایت بدءالوحی » و « روایت غرانیق » گفته شد، بعضی از روایات در کتب معتبر اسلامی از سوی برخی غرض ورزان وارد شده است که از آنها « تحریف قرآن » استنباط می شود.
این قبیل روایات
به شدت چهره نورانی دین مبین اسلام را ناراحت نموده است.
چرا که شیعه
معتقد است خداوند متعال حامی و پشتیبان و حافظ کتاب خویش است و دست هیچ احدی را بر
آستان او دست رسی نیست.
(سوره حجر / آیه 9 )
و این نور الهی با بازدم احدی به خاموشی نمی گراید.
( سوره صف / آیه 9 ) بنابراین امت اسلام موظف است با همین کتاب مسیر سعادت خود را بیابد و در روز قیامت با همین کتاب احتجاج نمایند. اگر دلیلی برای احتجاج داشته باشند. معنای تحریف
1. تحریف لغوی: انحراف از شی یعنی عدول نمودن از آن شی و زمانی که انسان از یک شی متمایل به چیز دیگری شود می گویند: منحرف شد از آن شی و تحریف کلمه از موضع خودش بمعنای تغییر آن کلمه است و تحریف در قرآن و کلمه یعنی تغییر حرف از معنای خودش و تغییر کلمه از معنای خودش.
راغب اصفهانی
دراین باره می گوید:
زمخشری در ذیل
آیه شریفه: و بعضی از مردم خدا را به زبان و به ظاهر می پرستند و ایمان قلبی آنها بسیار ضعیف است. همین که دنیا به آنها رو کند و نفع و خیر به آنان رسد حالت اطمینان پیدا می کنند. اما اگر مصیبتی به عنوان امتحان به آنها رسد دگرگون می شوند و به کفر رو می آورند. می گوید: « علی حرف: علی طرف من الدین لاخی وسطه و قلبه. و هذا مثل کونهم علی قلق و اضطراب فی دینهم لاعلی سکون و طمانینة. کالذی یکون علی طرف من العسکر. فان احس بظفر و غنیمة قرّ و اطماّن و الا فرّ و طار علی وجهه » ( الکشاف، جارالله زمخشری، 3 / 149، منشورات البلاغة)
علی حرف، یعنی
برکناری ایستاده. بر یک طرف دین ایستاده و به وسط و قلب میدان دین داری پا نمی
گذارد. این افراد دو دل مانند کسانی هستند
که در دین داری خود دچار اضطراب هستند. مثل
کسانی در یک شکر که برکناری ایستاده اند و نظاره گر جنگ هستند.
این تحریفات
لغوی ما را به امور زیر رهنمون می کند:
2. از تعاریف
ابن منظور و راغب این نکته برداشت می شود که:
3. با دقت در
این تعاریف می توان گفت که، این تعریف ها از حمل بحث خارج است. معنای اصطلاحی تحریف:
1. « نقل اشی عن
موضعه و تحویله الی غیره »
( انجویی، البیان فی تفسیر القرآن، طبع 1394، ص 215. نیز: مدخل التفسیر، فاضل
لنکرانی، مکتب الاعلوم الاسلامی، 1413، ص 184 )
رسول بزرگوار
اسلام می فرماید: « من فسر القرآن برأیه فلیتبوأ مقعده من النار »
( غوالی اللئالی 4 / 104 ح 154. به نقل از مصونیت قرآن از تحریف ص 22 )
از امام باقر
علیه السلام روایت شده که به سعد الخیر نوشته است: « و کان من نبذهم الکتاب ان
اقاموا حروفه و حرفوه حدوده فهم یرونه و لا یرعونه و الجهال یعجبهم حفظهم للروایة و
العلماء یحزنهم ترکهم للرعایة »
( البیان، ص 216. درسنامه علوم قرآن، ص 310 ) 2. تحریف موضعی:
« یعنی آیه یا
سوره ای بر خلاف ترتیب نزول در قرآن ثبت شود » ( مصونیت قرآن از تحریف 22 ) 3. تحریف در قرائت: « یعنی کلمه ای برخلاف قرائت شناخته شده بین مسلمین قرائت شود. مانند بیشتر اجتهادات قراء در قرائت های شان که سابقه ای درصدر اسلام نداشته است » ( مصونیت قرآن از تحریف ص 22 ) مرحوم آقای خویی در این باره می فرماید: « والتحریف بهذا المعنی واقع فی القرآن قطعا. فقد اثبتنا لک فیما تقدم عدم تواتر القرائات و معنی هذا ان القرآن المنزل انما هو مطابق لاحدی القرائات و اما غیرها فهو اما زیادة فی القرآن و اما نقیصة فیه » ( البیان 216. مدخل التفسیر 185 ) تحریف به این معنا در قرآن قطعا واقع شده است. و ما برای شما ثابت کردیم که از بین همه این قرائت ها فقط یک قرائت حجیت دارد و این قرائت همان است که در زمان رسول الله وجود داشت. اما بقیه قرائت از تواتر و سندیت برخوردار نیست. قرآن نیز مطابق به همان قرائت رسول الله است و این قرائت های هفت گانه یا چهارده گانه یا ...یا منجر به زیادت در قرآن می گردد و یا منجر به نقصان در آن. 4. تحریف در لهجه و گویش: « یعنی همان گونه که لهجه قبیله های مختلف عرب هنگام تکلم به حرف یا کلمه ای _ در حرکات و نحوه ادا نمودن _ متفاوت باشد _ یعنی قرآن را به لهجه خود آنان تلاوت نمایند _ ( مصونیت قرآن از تحریف ص 23 ) این نوع از تحریف نیز قطعا واقع گردیده است. زیرا بسیاری از مسلمین نمی توانند کلمات و حروف عربی را آن گونه که رسول الله یا حتی یک عرب تلفظ می نماید، تلفظ کند ».
بعضی از
دانشمندان علوم قرآن می گویند:
5. تحریف در
کلمات:
مرحوم آقای خویی
می گوید: تحریف به این معنا در صدر اسلام و در زمان صحابة بعد از رحلت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم واقع شده بود. دلیل این امر اجماع مسلمین است بر این که عثمان همه مصاحفی را که در دست صحابه بود، سوزاند و فقط یک مصحف باقی گذاشت که آن مصحف همان بود که در دست او بود. او به والیان خودش نیز امر نمود مصاحف را بسوزانند و این امر حاکی از این است که آن مصاحف مخالف با مصحف عثمان بود و الا دلیلی برای سوزاندن نبود. بعضی از علماء موارد اختلاف را مصاحف را ضبط نموده اند. پس یا قرآن عثمان کم و زیادی داشت و یا آن مصاحف. اما ما می گوییم: قرآن عثمان همان بود که در بین مسلمین شهرت داست که از رسول الله دست به دست رسیده تا عثمان. پس زیادی و کمی در مصاحف دیگر واقع بود. اما قرآن موجود، پس در آن نه زیاده ای هست و نه نقصانی. 6. تحریف در آیات: « یعنی آیه یا سوره ای از قرآن کم یا بر آن زیاد گردد. به گونه ای این زیادی و نقصان تغییری در حقیقت قرآن ایجاد ننمایید و ضرری به آن نرساند ». آقایی خویی می گوید:
« والتحریف بهذا
المعنی ایضا واقع فی القرآن قطعا.
تحریف به این
معنا نیز قطعا در قرآن واقع شده است. اما در بین علما اهل سنت اختلاف واقع شده است که آیا بسملة از قرآن است یا خیر.
گروهی از آنان
گفته اند که بسمله از قرآن نیست. حتی مالکی ها آوردن بسملة را قبل از سوره فاتحة در
نماز مکروه می دانند... و گروهی نیز بسمله را جزء قرآن می دانند. همان که تاریخ اسلام و سیره رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم گواه است. رسول خدا قبل از همه سوره های قرآن جز سوره توبه، « بسملة » را قرائت می فرمود و این حاکی از این است که بسم الله الرحمن الرحیم، یکی از آیات سوره های قرآن جز تنویه است. 7. التحریف بالزیاده:
« یعنی گفته شود،
قسمت یا قسمت هایی از قرآن موجود در امت مسلمین کلام خداوند و وحی منزل نیست. این
تحریف به اجماع همه مسلمین باطل است. یعنی در قرآن حاضر و موجود در امت مسلمین حتی
یک کلمه زیادی وجود ندارد
». ( البیان / 218. مدخل التفسیر / 186. مصونیت قرآن از تحریف / 24 )
8. تحریف به
نقیصه: الف _ از قرآن حاضر کلماتی ساقط شود. چنانچه روایت شده « ابن مسعود » آیه سوم سوره « لیل » را این گونه می خوانده: « و الذکر و الانثی » و کلمه « ما خلق » را ساقط می کرد. ( بخاری، صحیح 6 / 211 و 5 / 35، به نقل از مصونیت از تحریف / 25 )
ب _ چیزهایی از
قرآن حاضر _ خواه عمدا یا از روی عمد فراموشی حذف شده. حال گاهی یک حرف یا کلمه یا
جمله گاهی حذف شده و گاه آیه و حتی سوره از قرآن کریم حذف شده است.
این نوع تحریف
در روایات اهل سنت که در کتب حدیثی آنها مانند صحاح سته آمده است به چشم می خورد.
( مصونیت قرآن از تحریف / 25 )
گروهی از اسلام
شناسان منصف غربی نیز به این نکته ورزیده اند که قرآن موجود، دچار تحریف نشده است. « امروزه، قرآن تنها کتابی الهی است که در آن هیچ گونه تغییر قابل ذکری وجود ندارد » ( تاریخ القرآن صغیر ص 94، به نقل از پژوهشی نو درباره قرآن کریم، استاد مرتضی عاملی ص 41 )
سرویلیام مویر
نیز این گونه گفته است: اما همان گونه که بیان شد، با کمال تأسف گروهی از دانشمندان ظاهر بین و محدثین فریب خورده، ادعای تحریف را مطرح نموده اند. این محدثین هم در بین جامعه شیعه موجود بوده و هم در بین جامعه اهل سنت موجود بوده و هست. برای پاسخ گویی به شبهات اینان، فقط کافی است که مسلمانان با هر سلیقه و ذوقی، به قرآن و تاریخ مرا جعه نمایند. رجوعی اندک و گذرا به این منابع معرفتی کافی است که افسانه تحریف باطل گردد و موارد و زمینه های فریب خوردگی برخی افراد ظاهر بین روشن گردد.
علامه طباطبائی
درباره قرآن می گوید: دلایل عدم تحریف قرآن:
مرحوم سید مرتضی
علم الهدی از بزرگترین دانشمندان و عالمان جهان شیعه درباره قرآن می گوید: علم به صحت نقل قرآن مثل علم به شهرهای بزرگ و حوادث بسیار بزرگ و وقایع عظیم و کتب مشهور و اشعار عربی مستور در کتب و سینه هاست.
زیرا عنایت و
شدت اهتمام انسانها در این قبیل امور بسیار زیاد است به حدی که قابل مقایسه با
اشیاء و امور دیگر نیست و قرآن در پایه ای از اهمیت در بین مسلمین قرار دارد که هیچ
امری دیگری بدان پایه نمی رسد. یکی از ضروریات تاریخ اسلام این امر است که رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم حدود 14 قرن قبل آمد و ادعای نبوت از سوی باری تعالی عزاسمه نمود و گروهی از امت عرب و غیر عرب به او ایمان آورد. و آن بزرگوار کتابی آورد که قرآن می نامند و این قرآن را به پروردگارش نسبت می داد.
این کتاب متضمن
معارف و کلیات احکام شرعی و شریعت بود و به وسیله همین قرآن با انسانها و مشرکان
تحدی نمود و آنها را به آوردن مانندی چون قرآن به مبارزه طلبید و آن را نشانه نبوتش
قرار داد.
بدرستی که تاریخ
اسلام سراغ ندارد عصری را تا کنون و فردی تا امروزه که قایل به این شده باشد که
قرآن امروزی غیر از قرآنی است که به پیامبر نازل شده است. سرلوحه شیعه در قبال قرآن کریم، این سخن نورانی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم است که فرمود:
« ایها الناس
انکم فی دار هدنة و انتم علی ظهر سفر و السیر بکم سریع... فقام المقدار بن الاسود
فقال: یا رسول الله و ماءالدار الهدنة؟ قال: دارالبلاغ و انقطاع. فاذا التبست علیکم
الفتن کقطع اللیل اعظم فعلیکم بالقرآن. فانه شافع مشفع و ما حل مصدق و من جعل امامه
قاده الی الجنة و من جعله خلفه سافه الی النار و هو الدلیل یدل علی خیر سبیل و هو
کتاب فیه تفصیل و بیان و تحصیل و هو الفصل لیس بالهزل و له ظهر و بطن. دلایل عدم تحریف قرآن مجید:
1. هادی بودن
قرآن با تحریف آن سازگاری ندارد.
خداوند در این
آیه، دو صفت برای قرآن بیان فرموده است:
خداوند سبحان با
این صفت، قرآن اش را از هر گمان سویی و شک و تهمتی، مبرا می داند.
قول خداوند حاکی
از عدم ریب و بدگمانی و تهمت به قرآن است و قول رسول خدا بنابر نقل بخاری، حاکی از
تحریف است.
خداوند در سوره
مبارکه نجم، رسول خودش را این گونه معرفی می کند: و رسول ما هرگز از روی هوی و هوس و از نزد خود سخنی نمی گوید: آنچه می گوید، وحی است که از جانب خداست. بر طبق این آیه شریفه، رسول گرامی اسلام از نزد خود هرگز سخنی درباره مهمات دین سر زبان نرانده است. آنچه در سیره فردی و اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و... رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم مشاهده می شود، همه و به تمامی از جانب خداست.
حال اگر آن چه
را بخاری از رسول الله درباره تکرار تاریخ امم گذشته درباره اسلام _ آنهم طابق
الفعل بالفعل _ نقل می کند، صحیح بدانیم، آیا راهی جز این می ماند که یا باید به
حرف خداوند عمل نموده و یا به حرف رسول او.
به گمان ما،
ارزش قول خداوند رسول و حفظ مقام خدا و رسول، به هر چیزی رجحان دارد. ب. هدی للمتقین:
صفت دیگری که
این آیه و برخی آیات دیگر برای قرآن معرفی می کند، صفت « هدایت » است.
در سوره مبارکه
نمل می فرماید:
در سوره اسراء
خداوند سبحان درباره قرآن اش این گونه فرمود:
همان گونه که
ملاحظه این چند آیه و بسیاری از آیات دیگر، قرآن را « هادی » معرفی می کند.
در جای دیگر می
گوید:
مفسران قرآن نیز
این واژه معنا کرده اند:
2. جارالله
زمخشری در معنای « هدی » گفته است: « هدی » مصدر است بر وزن « فعل » مثل « سری » و « بکی » در مقابل ضلالت است. چنان که خداوند هدایت را در برابر ضلالت در آیات قرآن به کار برده است.
3. قرطبی نیز می
گوید:
4. امین الاسلام
طبرسی در معنای هدایت می گوید:
5. رشید رضا
گفته است: هدی در اصل مصدر است مثل «تقی و سری» منظور از هدایت، دلالت نمودن به سوی صراط مستقیم است با مقداری معونه و کمک الخاص.
6. علامه
طباطبائی نیز می فرماید: با توجه به این تعریفاتی که از واژه « هدایت » از مفسران نقل شده امور و نتایج زیر بدست می آید:
الف: خداوند طبق
این آیه و دیگر آیات نورانی، قرآن کریم را « هدایت » معرفی می کند.
ت: تا کنون
تاریخ اسلام و بشر، کسی را نیافته است که با این قرآن تحدی نماید و مانند آن
بیاورد. ی. طبق نظر دانشمندان و پیشوایان مذاهب اسلامی، قرآن هادی است و معجزه ختمیه رسول الله است. پس این روایات جعلی هستند. و از آنها را بزرگان محدثین از هر فرقه ای که باشند نقل کرده باشند. 2. خداوند حافظ و نگاهبانان قرآن است. خداوند سبحان در قرآن اش می فرماید: انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون. ( سوره حجر / آیه 9 )
علامه طباطبائی
در تفسیراین آیه شریفه می فرماید:
فهو ذکر حی خالد
من ان یموت و ینسی من اصله، مصون من الزیادة علیه بما یبطل به کونه ذکر، مصون من
النقص کذالک. مصون من التغییر فی صورته و سیاقه بحیث تغییر به صفة کونه ذکرا لله
مبینا لحقایق معارفه. معنی آیه این است که: ای پیامبر این ذکر را تو از طرف خودت نیاورده ای تا مردم علیه شورش نمایند و بر تو بشورند وبخواهند که بزور و گردن فرازی، آن را باطل نمایند و تو در نگهداری آن به زحمت بیفتی و قدرت حفظ آن را نیزنداشته باشی. و از این آیه قرآن از سوی ملائکه نیز نازل نشده است تا در نگهدا |