|
اعجاز
مقدمه
در
ابتداي بحث «
نبوت خاصه
»
متذكر شديم
كه:
«
علت نياز بشر
به دين و
انبياء دست
يافتن به
پاسخ
سئوالهايي
است كه نه از
طريق تجربه
مي تواند
آنها را حاصل
نمايد و نه
از طريق عقل»،
لذا دست به
سوي انبياء
دراز مي كند.
اكنون
اين سؤال
مطرح مي شود
كه چگونه مي
توان
اطمينان
حاصل نمود كه
فلان شخص
خاصّ، رسول
خداست و
ديگران رسول
حق، نيستند؟
به
تعبير ديگر:
راههاي
شناسايي
رسولان الهي
كدام است؟
دانشمندان
اسلام چهار
راه و طريق
براي
شناسايي
رسولان الهي
از مدعيان
كاذب و
دروغگو،
پيشنهاد
كرده اند.
اين
راهها، باعث
مي شود كه
بشر، منادي
حق را از
منادي باطل
تشخيص دهد.
دل و جان به
گفته هاي
رسول حق
بسپارد.
عطش
جان سوز خود
را بدين
وسيله برطرف
ساخته و دست در دست
امين حق
نهاده و با
خيالي آسوده
راههاي
پرپيچ و خم
درهّ ها و
گردنه هاي
صعب العبور و
پر سنگلاخ را
يكي پس از
ديگري طي
نمايد و به
مقصود نايل
گردد.
اين
راهها به شرح
زير است:
1_
ملاحظه
قرائن مختلف
پيرامون
مدعي نبوت كه
عبارت است از
سوابق،
حالات
و
كساني كه به
وي گرويده
اند. نيز
وسائلي كه
براي نشر و
دعوت خود به
كار مي گيرد.
اين
طريق، به
گونه زير
قابل توضيح و
بررسي است.
الف)
يكي از اصولي
كه در زندگي
انسانها
جريان دارد و
بر آن اساس
اجتماع و
تمام هستي
دنيوي خود را
بنا نهاده
اند.
« اصل
اعتماد
»
است. اگر چه
اين اصل،
نياز به
توضيح ندارد.
اما براي
يادآوري هم
كه شده به
نكاتي چند
پيرامون آن
بسنده مي
كنيم.
مي
دانيم كه به
«
خود اعتماد
»
داريم. چرا
كه اگر
اعتمادي به
خود
نداشتيم،
سامان
حياتمان از
هم مي پاشيد.
به
بعضي از
نيروهاي
موجود در خود
نيز اعتماد
داريم، زيرا
حداقل به
بعضي از
خواسته
هايمان به
وسيله همين
نيروها دست
مي يابيم. به
ديگران نيز
اعتماد
داريم، زيرا
كه هميشه از
دست همسر خود
_ لااقل _ غذا
ميل مي
نماييم. سوار
اتومبيل
دوستمان مي
شويم و فلان
وسيله خود را
در اختيار
دوستان،
اقوام و
آشنايان مي
گذاريم و ...
به
راستي! آيا
تا به حال از
خود پرسيده
ايم كه چرا،
اولاً:
به
خود اعتماد
داريم و
ثانياً: به
ديگران بايد
اعتماد
نمود؟
پاسخ
روشن است.
ما
به خود
اعتماد
داريم. چون
خيانتي از
خود نديده
ايم. اين
گونه نبوده
است كه مثلاًً
عقل يا احساس
ما، سر به سر
ما بگذارد.
ما في الجمله
مي دانيم كه
احساس ما به
ما دروغ نمي
گويد و عقل
نيز ما را
فريب نمي دهد.
البته
اين حرف به
اين معني
نيست كه
هميشه، حواس
ما درست
تشخيص مي دهد
و عقل ما
اشتباه نمي
كند.
اما
با وجود اين،
مي دانيم كه
در بيشتر
مواقع حواس و
عقل، ما را
به واقع
رهنمون مي
شوند و ...
به
ديگران نيز
اعتماد
داريم،
زيرا
یک لحظه
خيانت، بدي و
خلاف واقعي
از آنها
نديده ايم.
اما هنگامي
كه از شخصي،
خلاف واقعي
ديديم، ديگر
به او اعتماد
نخواهيم كرد.
بلكه در
تلاش
خواهيم بود
تا از او بر
حذر باشيم،
پس مبنا و
مقدمه لازم اعتماد،
نسبت به بعضي
زياد است و
نسبت به برخي
ديگر كم است.
كمي و زيادي
اعتماد منوط
به اين مي
باشد كه آن
كس كه اعتماد
به او تعلق
گرفته،
چگونه
شخصيتي است و
چگونه منش و
رفتاري
دارد؟
پرواضح
است كه ما
رفتار نيك را
از زشت تشخيص
مي دهيم و بر
اساس همين
تشخيص به
انسان ها
نمره مي دهيم
و آنها را
ارزش گذاري
مي كنيم. آن
كس را كه در
اجتماعمان
از حيث منش و
كردار
انساني، از
همه وارسته
تر بود،
احترام ويژه
اي قايل
هستيم.
هنگامي
كه به چنين
شخصي برخورد
نمائيم، او
را ارج مي
نهيم و اگر
برايمان
پيغامي
داشت، به آن
پيغام ترتيب
اثر مي دهيم.
به گونه اي
كه خلاف
پيغام و دروغ
بودن آن را
از ناحيه او
در حد صفر
تلقي و فرض
مي نمائيم.
با
اين توضيح
روشن منظور
از ملاحظه
قرائن مختلف
پيرامون
سوابق و
حالات مدعي
نبوت چيست؟
ب)
بعد از آنكه
از
« مورد
وثوق و
اعتماد بودن
»
شخص مورد نظر
اطمينان
كافي حاصل
شد، مي توان
به اين امر
پرداخت كه در
اطراف او چه
كساني رفت و
آمد دارد؟
به
ديگر سخن،
آيا آن گونه
كه خود مقيد
به رعايت «معروف
و منكري» كه
خود او آنها
را معرفي
كرده است، مي
باشند يا
خير؟
اگر
اطرفيان و
گروندگان به
او، داراي
حالات، و
حيات، عقايد
و منشي متضاد
با او بودند
و در عين حال
همراز و
همراه او،
معلوم مي شود
اين شخص باطن
خود را از
منظر عموم
پوشانده و
چيزي مي گويد
كه در عقيده
به آن مؤمن
نيست.
ج)
حال كه اين
شخص و
اطرافيان و
مؤمنين به
او، آنچه مي
گويند و مي
خوانند،
مؤمن هستند و
بر مبناي آن
عمل و كردار
خود را
استوار
ساخته اند مي
توان به اين
امر مهم
پرداخت كه
براي اشاعه و
نشر پيام و
مكتب خود از
چه وسائلي
سود مي
جويند؟
« استخدام
وسيله
» دقيقاً
همان چيزي
است كه
موجب تمايز
مكاتب
گوناگون از
يكديگر مي
شود.
مكتبي
كه به خوبي،
بدي، فلاح،
رستگاري و
خلاصه به
كرامات
انساني
معتقد نيست
بلكه تمام هم
و غم خود را
مصروف اين مي
نمايد، تا چند
روزي بر گرده
گروهي انسان
سوار شود، از
استخدام هر
وسيله اي _ چه
مشروع و چه
نامشروع _
براي رسيدن
به مقاصد و
اهداف شوم
خود سود مي
جويد.
اما
مكتبي كه خود
را هادي
انسانها و
نجات دهنده
آنان از
غرقاب ظلمت و
رساندنشان
به ساحل امن
الهي مي
داند،
وسائلي را به
استخدام
درمي آورد كه
از مشروعيت
ديني و
عقلايي
برخوردار
باشد. براي
شناخت دقيق
امر «استخدام
وسيله» مي
توان به
مطالعه
شخصيت
معاويه كه
مصداق مكتب
اول است،
پرداخت تا
روشن شود كه
معناي جمله
معروف
«
هدف وسيله را
توجيه مي كند» چيست؟
اين
قانون كه در
قالب جمله
فوق بيان شده
است همان
چيزي است كه
دين حيات بخش
اسلام، صد در
صد مخالف با
آن است.
2_ راه ديگر
شناسايي
رسول حق،
مطالعه در
محتواي دعوت
آنهاست.
وقتي
اعتماد كافي
بر اساس
موازين
عقلايي و
انساني نسبت
به كسي جلب
شد مي توان
به كردار و
گفتار او
اميد بست و
دل داد. اما
تا چه حدي مي
توان به گفته
ها و وعده
هاي او ترتيب
اثر داد و به
آنها
اطمينان
كرد؟
پرواضح
است كه
اعتماد دليل
بر صدق ادعاي
فرد مذكور
نيست. يعني
از درستي
كردار يك شخص
نمي توان
نتيجه گرفت
كه گفتار او
نيز درست است،
گر چه 80% گفته
هاي او مطابق
واقع باشد.
البته
اين امر در
مورد
انسانهاي
عادي مشكل
ايجاد نمي
كند. اما امر
هدايت و
راهنمايي و
انتقال پيام
وحي به
انسانها
كاري نيست كه
به سادگي
بتوان آن را
پذيرفت يا
انكار نمود.
اينجاست كه
عقل به سراغ
پيام او مي
رود. آن را
مورد تحقيق
قرار مي دهد.
گفته هاي او
را با كرده
هايش مي سنجد
كه چه مقدار
با هم متوازن
و موافق
هستند. نيز
گفته ها و
وعده هاي او
را ارزيابي
مي كند تا
بعضي از آن
گفته ها،
برخي ديگر از
گفته هاي او
را رد، انكار
و يا نقض مي
كند يا نه.
اگر
در گفتار و
رفتار او
تناسب و
توازن نديد،
يقين مي كند
كه اين شخص
مردم را فريفته
است و به
وسيله جذب
اعتماد
انسانها، مي
خواسته بر
گرده آنها
سوار شود و
اينك كه به
چنين مقصودي
دست يافته،
حقيقت خود را
آشكار نموده
و واقع خود
را بر مردم
عيان ساخته
است.
همچنین
با بررسي
وعده ها و
گفته هاي او،
نديدن و
نيافتن
تناقض در
آنها، پي مي
برد كه اين
شخص همان
گونه كه در
كردار نيكو
بوده است، در
گفتار نيز
نيكوست.
3_
اگر به دو
دليل فوق،
بشارت هاي
انبياء
گذشته را
اضافه
نمائيم و
بگوئيم: اين
شخص نيك سيرت
و حق گفتار
همان است كه
رسولان
پيشين او را
به امت هاي
بعدي وعده و
نشانه هايي
را كه براي
شناسائيش
ذكر كرده
اند، در اين
شخص وجود
دارد،
پرواضح است
كه اذهان به
نبوت او قوت
مي گيرد.
4_
اكنون اگر
اين شخص براي
اثبات آنچه
مي گويد و
وعده مي دهد،
«معجزه» و
نشانه اي نيز
به همراه
داشته باشد،
كاملاً روشن
و مبرهن
خواهد شد كه
در ادعاي او
و درستي آن
ادعا هيچ
گونه شك و
شبهه اي نمي
ماند. اما
جاي اين هست
كه آيا
«
اعجاز
و معجزه
»
اتفاق
افتاده است؟
براي پاسخ به
اين سؤال
كافي است كه
نيم نگاهي كه
تاريخ اديان
و در رأس آن
به تاريخ
رسولان الهي
بيندازيم.
در
تاريخ
پيامبران
خوانده ايم
كه حضرت صالح
به اذن
خداوند شتري
آبستن از دل
كوه بيرون
آورد. حضرت
يوسف خواب ها
را دقيقاً
تعبير مي كرد.
زنده شدن
پرندگان
مرده،
گلستان شدن
آتش براي
ابراهيم، يد
بيضاء و عصا،
شكافته شدن
رود نيل براي
حضرت موسی و
بني
اسرائيل،
تولد حضرت
عيسی بدون
پدر و از همه
مهمتر و روشن
تر و گوياتر،
قرآن جاودان
كتابي كه با
نزولش بزرگ
اديبان عرب
از خجلت به
كنجي پنهان
شدند و حلقات
سبع را
که
گل سر
سبد بلاغت و
فصاحت بود،
به زير
افكندند.
اينها همه از
جمله وقايعي
كه در تاريخ
ثبت
شده و قرآن
كريم، الان بدون
اندكي تحريف
در دست موجود
است. چگونه
مي توان در
تحقق چنين
اموري روشن
شك و شبهه
نمود.
اگر
كسي قبول
نداشته باشد
كه چيزي بنا
به معجزه در
تاريخ بشر
اتفاق
افتاده، مي
توان براي
رفع شك و
شبهه او را
به وجدان
طرفداران
اديان حواله
داد. به
راستي آيا
نيمي از كره
زمين كه
معتقد به
اعجاز
هستند، دروغ
مي گويند؟ پس
چيزي به نام
اعجاز اتفاق
افتاده است.
اما اينكه
اين اعمال
چگونه مي
تواند دليل
بر نبوّت شخصي
با مطالعه
آنچه در پي
مي آيد، روشن
خواهد شد.
تعريف
اعجاز
گفته
شد كه «معجزه»
يكي از طريق
اثبات نبوّت
است. اكنون
وقت آن رسيده
كه به توضيح
اين مهم
بپردازيم.
به
اين منظور
ابتدا معناي
لغوي و سپس
از معناي
اصطلاحي
اعجاز با هم
سخن خواهيم
گفت.
1. تعريف
لغوي اعجاز
در لغت
نامه ها براي
اين واژه چند
معنا ذكر
كرده اند كه
بعضي از آنها
عبارتند از :
الف)
ناتوان
يافتن
ب) ناتوان
نمودن
ناتوان
يافتن يعني
مواجه شدن (برخورد كردن)
با كاري يا
فعلي عظيم به
حدي كه انجام
آن از توان
محدود انسان
خارج است.
اينجاست
که
مي
گوييم: انجام
اين كار از
توان ما خارج
است يا من
ناتوانم كه
چنين كاري را
انجام دهم.
پس به طور
خلاصه مي
توان اين
گونه گفت:
ناتوان
يافتن يعني:
انجام كاري
كه انسانهاي
معمولي از
انجام دادن،
ناتوان و
معذور مي
باشند. به
اين معني كه
انجام اين
فعل از توان، قدرت و
استطاعت
وجودي آنها
خارج است.
بنابراين
اگرچه به اين
معنا مظاهري
«
سلبي
» دارد
اما يك
مفهوم «
ثباتي » است.
ولي
ناتوان
نمودن از
معنايي
كاملاً سلبي
برخوردار
است. ناتوان
نمودن يعني
انسانها از
عهده انجام
آن فعل
برآيند، اما
يك سلسله
مقدمات مانع
انجام آن كار
شده است.
مثلاًً مي
توانيد فلان
سيستم خاصّ را
براي
كامپيوتر
خود تهيه
نمائيد.
اما
چون آن سيستم
در اختيار
مؤسسه اي خاصّ
است و آن
مؤسسه نمي
خواهد سيستم
مذكور در
دسترس همگان
قرار گيرد به
شما خدمات
ارائه نمي
دهد. لذا شما
را بدين
وسيله از
دسترسي به آن
محروم مي كند.
اگر معجزه
را
به معناي
دوم در نظر
بگيريم اين
همان مي شود
كه بعضي از
دانشمندان
عنوان
صرفه
را براي آن
برگزيده اند
كه كاملاً
غلط است. زيرا
صرفه _ با
تبيين و
توضيحي كه در
جاي خودش
ارائه خواهد
شد _ باطل است
و يك نظريه
عقل پسند
نيست.
2. معناي
اصطلاحي
اعجاز:
دانشمندان
براي اعجاز
معاني
گوناگوني
ارائه داده
اند كه به
شرح
زير
است:
الف) معجزه
اثبات امري
است كه معتاد
نباشد و يا
نفي چيزي است
كه معتاد
باشد.
ب) معجزه
امري است
خارق العاده
كه در مقام
محاجه آورده
مي شود كه
ديگران از
آوردن آن
عاجز باشند.
ت) معجزه
عبارت از
امري است كه
خارق عادت
است و دلالت
مي كند كه
ماوراء
الطبيعه، در
طبيعت و امور
مادي تصرف
كردن است و
اين به معناي
آن نيست كه
معجزه مبطل
امر عقلي و
ضروري باشد.
ث) معجزه
عبارت است از
انجام دادن
غير عادي
براي اثبات
رسالت، به
گونه اي كه
مردم از
انجام دادن
آن ناتوان
باشند.
آنچه گفته
شد از جمله
مطالبي است
كه
دانشمندان
اسلام در
مقام
اصطلاحي
اعجاز گفته
اند.
چند نكته
در اين عبارت
حائز اهميت
است كه بايد
به توضيح آن
پرداخت:
اول _ در
مطالب فوق
اين امر مورد
تأكيد گرفته
است كه اعجاز
كاري خلاف
عادت مي باشد.
معناي
عادت را همه
مي دانيم.
يعني امري يا
كاري كه اكثر
انسانها با
آن سر و كار
دارند. مثلاًً
مي گويند:
فلان شخص به
فلان عمل
خلاف اخلاق
معتاد است.
يعني آن شخص
اراده ترك آن
فعل را ندارد،
چرا كه يكي
از مقدمات
معتاد شدن به اعمال
غيراخلاقي،
نابودي
اراده است.
البته اين
گونه از
اعتياد يك
گونه سلبي از
آن است كه
سخت ناپسند و
زشت مي باشد.
اما گونه
هاي پسنديده
اعتياد نيز
وجود دارد.
مثلاًً مي
گويند: مردم
ژاپن معتاد
به مطالعه
هستند به حدي
كه شايد در
مترو يا
اتوبوس
كساني
که
مشغول
مطالعه
نباشند،
اندك باشند.
پس اعتياد
گاهي خوب است
و آن در جايي
است كه انسان،
معتاد به
كاري باشد كه
هم سودمند
براي او
و
هم
براي اجتماع
اوست.
بنابراين
اعجاز آن
كاري است كه
بر خلاف
كارهاي مورد
ابتلا و عادي
مردم انجام
گيرد. دوم: نكته
ديگري كه در
مطالب فوق
وجود داشت
اين بود كه «
ماوراء
الطبيعه» در
امور طبيعي
اثر كند.
اين قيد
نياز به
توضيح ندارد.
زيرا امروزه
همه با هم با «تله
پاتي»
هيپنوتيزم و
... آشنا هستيم.
تأثيرات اين
امور، همان
تأثيرات
ماوراء
الطبيعه است
در طبيعت.
سوم: قيدي
ديگر كه در
مطالب فوق
حضور داشت
اين بود كه،
بايد اعجاز
در مقام «محاجه»
باشد. يعني
كسي ادعا
كند، كاري كه
من انجام مي
دهم، فقط از
عهده من
ساخته است و
احدي از
انسانها نمي
تواند كاري
چون من انجام
دهد.
چهارم: امر
ديگري كه در
اعجاز دخيل
است، اين مي
باشد كه بايد
با ادعا باشد.
اين قيد به
اين معنا است
كه هر گاه
كسي ادعاي
كار خلاف
عادتي نمود،
بايد نوع آن
كار را معين
كند و از
طرفي بايد آن
ادعا، با
نوع كاري كه
انجام مي
دهد، مطابق
باشد.
مثلاًً حضرت موسی
که
ادعا مي كند،
عصايش سحر
ساحران را
باطل مي كند،
بايد اين كار
را انجام دهد.
نه اينكه به
جاي ابطال
سحر ساحران،
خود ساحران
را نابود كند.
همچنین اگر حضرت عيسی ادعا
مي كند كه
مرضهاي لا
علاج را شفا
مي دهد،
نه اینکه
بنا
به نفس
مسيحايي
خود
موجب مرگ آن
مريض ها گردد.
پس معناي
مطابقت با
ادعا اين است
كه ادعاي هر
كاري را كه
كرد بايد حتماً
همان كار را
انجام دهد نه
كار ديگر.
ادعاهاي
خلاف واقع از
پيامبران
دروغين
بسيار نقل
شده است. در
تاريخ است
كه روزي
مسيلمه كذّاب
ادعا كرد كه
با انداختن
آب دهان درون
چاهي كه آب
اندكي داشت،
مي تواند آب
آن را زياد
كند. وقتي آب
دهانش
را
درون چاه
انداخت، چاه
به كلي خشك
شد
و يا روزي
ديگر ادعا
كرد كه با
دست كشيدن بر
سر كودكاني
كه مريض
بودند، مي
تواند آنها
را درمان كند.
امّا به محض
كشيدن دست بر
سر آنها،
كودكان
آنها، مبتلا
به امراضي
بدتر شدند.
با توجه به
نكات گفته
شده، اين
سؤال در ذهن
حاصل مي شود
كه: در اين
صورت بسياري
از مرتاضان و
ساحران و ...نعوذ
بالله بايد
پيامبر
باشند.
زيرا آنها
نيز كارهاي
خلاف عادت
انجام مي
دهند و
اتفاقاً همان
كاري را كه
ادعا مي
كنند، انجام
مي دهند و صد
البته
كارهايشان
از نوع تصرف
ماوراء
طبيعت در
طبيعت است.
مثلاًً از
ديوار چين
گذشتن، همه
اين موارد را
كه براي
اعجاز ذكر
شد، در بر
دارد.
اينجاست
كه اعجاز با
كارهاي
ساحران و
مرتاضان خلط
مي شود.
دانشمندان
اسلام براي
خروج از اين
معضل دو قيد
ديگر نيز
براي اعجاز
پيشنهاد
نموده اند كه
عبارتند از : الف) اعجاز،
كار خدا و يا
كار نبيّ،
ولی با اذن و
اجازۀ خداست.
پس رسول
خدا، كاري
بدون اجازه
خدا انجام
نمي دهد. اما
ساحران و
مرتاضان از
زير پا
گذاشتن
فرامين حق
ابايي
ندارند.
ب) جز
پيامبر و به
فرمان خدا،
احدي نتواند
آن را انجام
دهد. به اين
معنا كه
انجام اين
كار از عهده
و توان
انسانها
خارج است. نه
اينكه
دستهاي
انسان را
بسته باشد تا
نتواند آن را
انجام دهد.
پس معناي
اصطلاحي
معجزه با ذكر
مقدماتي كه
عرض شد، به
شرح ذيل مي
باشد:
هر گاه شخصي
مدعي مقام
پيامبري از
جانب خدا
باشد، بايد
براي اثبات
اين ادعا به
اذن خداوند
كاري انجام
دهد كه بر
خلاف نظام
عادي جهان
باشد و مردم
نيز از انجام
آن ناتوان، و
فعل و ادعاي
او مطابق
هم
باشد.
شرايط
و ويژگيهاي
اعجاز
معجزه
داراي شرايط
و ويژگيهايي
است كه آن را
از هر آنچه
شبيه اوست،
متمايز مي
سازد. بعضي
از اين
ويژگيها
مخصوص معجزه
است و بعضي
شامل غير
معجزه نيز مي
شود.
اين
دو ويژگيها و
شرايط به شرح
زير است:
1_
معجزه
يك عمل خارق
العاده است.
به بيان واضح
دیگر، عملي
است مخالف
نظام عادي
جهان كه با
اسباب و
مسبّبات عادي
جهان سازگار
نيست. به طور
مثال، موسی
عصاي خود را
به زمين مي
افكند. به
ناگاه تبديل
به اژدها مي
شود. دستش از
گريبان
بيرون مي
آورد، چون
خورشيد مي
درخشد. قرآن
كريم، واقعه
فوق را اين
گونه بيان مي
كند:
«
فالقي عصاه
فاذا هي
ثعبان مبين و
نزع يده فاذا
هي بيضاء
للناظرين »
(سوره
شعراء
_
آیات
32 و 33).
و
نيز
عيسی مرده ها
را به اذن
خداوند زنده
مي كرد و
نابينايان
مادرزاد را
شفا مي داد و
مبتلايان به
بيماري «برص»
را
بهبود
می
بخشيد.
گذشته از
مطالب فوق،
نفس ادعاي «
ارتباط با
مبدا هستي و
نزول وحي بر
او » يك عمل
خلاف عادت
است. چرا كه
نوع انسانها
چنين ارتباط
و ادعايي
ندارند.
2_
معجزه نبايد
مخالف عقل و
منطق انساني
باشد.
به
طور مثال اگر
كسي به عنوان
پيامبر،
ادعاي
الوهيت كند و
خود را
آفريدگار
جهان به حساب
آورد، مسلماً
او پيامبري
دروغين
خواهد بود و
همچنين اگر
كسي ادعا كند
كه مي تواند
براي خداوند
شريك بسازد و
يا اگر بگويد
كه مي تواند
از حاصلضرب 2 در
2 عدد 5 را به
دست آورد، يك ادعاي خلاف عقل است.
3_
معجزه بايد
از قلم و
تعليم و تعلّم
بيرون باشد.
اگر
عملي ظاهراً
خارق العاده
به نظر آيد،
ولی با كسب
علم و دانش،
تحقّق آن ميسر
باشد، معجزه
نخواهد بود.
اعمال
جادوگران،
شعبده بازان
و مرتاضان
اگر
چه براي
افراد عادي
خارق العاده
به نظر مي
رسد، اما چون
بر اساس
قواعد مسلّمي
كه قابل
تعليم و تعلمّ
است، تحقق
پذير هستند،
نمي توان
آنها را
معجزه به
حساب آورد.
4_
آورنده
معجزه بايد
مدعي مقام
نبوّت باشد.
چرا
كه
بوسيله آن مي
خواهد اثبات
كند كه از
جانب خداوند
مبعوث شده
است، تا مردم
را هدايت كند.
با
اين بيان
امور خارق
العاده اي كه
از اولياء
خدا بر اثر
تهذيب نفس و
قرب به مقام
ربوبي سر مي
زند، هيچ گاه
معجزه محسوب
نمي شود. زيرا
اساساً آنها
مدعي نبوت
نيستند تا
كراماتشان
گواه بر
رسالتشان
باشد.
مثلاًً
قرآن كريم
براي حضرت
مريم كرامت
هايي را ذكر
كرده است
بدون آنكه
براي ولي
اثبات رسالت
كند. از جمله
كرامت هايي
كه قرآن كريم
براي مريم
مقدّس نقل مي
كند اين مي
باشد كه در
كنار محراب
عبادتش،
غذايي از
جانب خداوند
براي او
آماده مي شد.
قرآن
كريم آن
كرامت را اين
گونه بيان مي
كند:
«
كلما دخل
عليها زكريا
المحراب وجد
عندها رزقا،
قال يا مريم
اني لك هذا،
قالت هو من
عند الله».
(سوره
آل عمران
_
آیۀ 37).
5_
آورنده
معجزه بايد
مردم را به
مقابله به
مثل دعوت
كرده و مردم
نيز از انجام
آن ناتوان
باشند.
بنابراين
اگر انسان
رشد يافته اي
كاري خلاف
عادت و خارق
العاده را
انجام دهد،
حتماً باید مردم را
دعوت به
مقابله با آن كند. قرآن
كريم اين
ويژگي را اين
گونه بيان مي
فرمايد:
« لا
يأتون بمثله
و لو كان
بعضهم
لبعض
ظهيرا
»
(سوره
اسراء
_
آیۀ 88).
با
اين حساب كار
مرتاضان،
ساحران و
شعبده بازان
معجزه به
حساب نمي آيد.
چرا كه
بسياري از
انسانها
قادر به
انجام آن مي
باشند.
داستان موسی
و ساحران،
يكي از
مواردي است
كه علم، سحر و
قدرت، به
مقابله با
اعجاز آمد و
ناكام شد.
6_
معجزه بايد
مطابق با
ادعاي
آوردنده اش
باشد.
بايستي
بين ادعا و
عملي كه
پيامبر
انجام مي
دهد، تطابق
وجود داشته
باشد. به
عنوان مثال
اگر فردي از
انبياء الهي
ادعا مي كند
به قدرت
اعجاز
نابينايي را
بينا مي كند،
هرگز اتفاق
نمي افتد كه
خلاف آن صورت
گيرد و شخص
نابينا ،
بينا نشود.
پس
اگر فردي
ادعاي انجام
كاري را به
عنوان اثبات
رسالت خود
مطرح سازد،
ولي آن كار
تحقق پيدا
نكند، قطعاً
فردي دروغگو
و شياد خواهد
بود. در تاريخ
به نامهايي
برمي خوريم
كه ادعاي
رسالت و
اعجاز كرده
اند. ولي در
نزد خدا و خلق
او روسياه
شده اند.
مثلاًً
در زندگاني «
مسيلمة كذّاب
»
كه از مدعيان
نوبت در
تاريخ است،
نقل شده كه وي
در مقام
اعجاز آب
دهان خود را
به درون چاه
انداخت تا آب
آن زياد شود.
ولي آب چاه
كمتر شد و فرو
نشست و
باز
دست
خود را بر سر و
صورت برخي از
كودكان
بيمار قبيله
بني حنيفه
كشيد تا شفا
يابند
ناگهان
گروهي از آن
كودكان دچار
كچلي و برخي
لكنت زبان
پيدا كردند.
هنگامي
كه مدعي
نبوت، يك
چنين گواه
رسوايي
بياورد،
هرگز بر خدا
لازم نيست كه
ادعا و گواه
او را باطل
كند زيرا عمل
او براي دروغ
او كافي است.
7_
معجزه بايد
هماهنگ و
سازگار با
آنچه در آن
عصر جريان
دارد، باشد.
به سخن ديگر،
معجزه بايد
هماهنگ با
زمان باشد.
سرّ
مطلب فوق اين
است كه اگر
اعجاز موافق
و مطابق با
زمان نباشد،
مردم نمي
توانند به آن
اذعان كرده و
ايمان آورند.
لذاست
كه موسی با
عصايش
و عيسی با نفس
مسيحايي اش و رسول گرامي اسلام با كتابش
به جنگ با دشمنان و ساحران می روند.
نکتۀ ديگري كه از
اين ويژگي فهميده مي شود
اين است كه انبياء، قبل از رسول خاتم و معجزاتشان مختص
به زماني خاصّ بوده اند كه عبارت از « زمان تخاطب
» آن بزرگواران با مردمان آن
عصر باشد. هنگامي كه رسولي اولوالعزم وصاحب شريعتي مبعوث مي شد، دين قبلي
منسوخ مي شد. لذاست كه رسولان الهي هيچ گاه اعجاز رسول قبلي را تكرار نكرده
اند چون اعجاز رسول قبلي چون دين او، با آمدن رسول بعدي منسوخ مي شد. لكن
معجزه ختميه
که
در آن قيد « زمان و مكان
» اخذ نشده است براي هميشه معجزه است و
هيچ احدي را ياراي مقابله با آن نيست.
اين
نكته كه ذكر
شد امري است
كه قرآن كريم
نيز به آن
اشاره كرده
مي فرمايد:
« و
ان كنتم في
ريب مّمّا
نزلنا علي
عبدنا فأتوا بسورة مّن
مّثله و ادعوا
شهدائكم من
دون الله ان
كنتم صادقين،
فان لم
تفعلوا و لن
تفعلوا
فاتّقوا
النّار التي
وقودها
النّاس و
الحجارة
اعدّت
للكافرين »
(سوره
بقره _
آیۀ 23 و 24).
نكته
اي لطيف در
اين آيه
شريفه وجود
دارد و آن
عبارت است از
اين جمله
نوراني كه: «
فان تفعلوا و
لن تفعلوا »
يعني هرگز
نخواهيد
توانست حتي
يك سوره و حتي
يك
آيه و ... مانند
قرآن
بياوريد.
حتی اگر
همه مخلوقات
با شما همكار
شوند.
«
لن
» كه به فعل
«
تفعلوا
»
درآمده است،
در زبان عربي
بمعناي « نفي
ابدي
» است و
نفي ابدي اعمّ
از زمان و
مكان است.
با
دقت اگر قرآن
را مطالعه
كرده باشيم.
حتماً به اين
نكته واقف
شده ايم كه
اين قيد سلبي _
لن تفعلوا _
فقط در مورد
معجزه ختميه
آورده شده
است. نه در
مورد معجزات
ساير انبياء.
و
اين دليل
واضحي است بر
اين امر كه
يكي از
مهمترين
ويژگيهاي
معجزات
انبياء
هماهنگي با
زمان تخاطب
آنهاست.
بر اين معنا كه زمان تخاطب موسی
براي زمان
معين و مردمي
معين بوده و
زمان تخاطب
عيسی نيز با
مردمي معين و
زمانی معين
بوده است.
اما
زمان تخاطب
رسول گرامي
اسلام و دين
مبين او با
انسانها،
الي يوم
القيامه است
و مقيد به قيد
زمان و مكان
خاصي نيست.
لذاست كه
انسانها تا
ابد نخواهند
توانست با
اعجاز او
مقابله
نمايند.
انگيزه
اعجاز
چرا
بايد
پيامبران
داراي قدرت
اعجاز
باشند؟
به
ديگر سخن،
انگيزه
اعجاز و آنچه
معجزه آوردن
را بر رسول
الهي لازم مي
نمايد چيست؟
پاسخ
اين سؤال
مبتني بر
مقدمات و
نكته هايي
چند است كه
بعضي از آنها
در پي مي آيد.
1_
مي دانيم كه
انسان با
ساير
حيوانات فرق
دارد. آن
تفاوت در اين
است كه انسان
«عقل» و
مسلّح به سلاح
تشخيص ضرر و
زيان است. اما
ديگر
جانداران از
اين قوه بي
نصيب هستند.
عقل
انسان
جوابگوي و
تشخيص دهنده
همه
مجهولات،
ضرر و زيان
هاي انسان
نيست. بلكه
دست نيازش
دراز به
جانبي ديگر
است. دست دراز
كردن به جانب
ديگر، مبتني
بر اين امر
است كه به
راهكارهاي
آن « ديگري
»
عمل كند.
به
عبارت بهتر
آن ديگري
براي رسيدن
به مقصود،
شخص داراي
اين قوه «
مكلّف
» مي كند
چون نيازمند
است، بايد
براي رفع
نياز خود به
دستورات او
عمل كند و اين
شخص نيز، عمل
به گفته ها و
راهكارهاي
او را براي
خود تكليف
فرض مي كند و
از انجام
آنها تخطي
نمي كند. يكي
از نيازهاي
مهم بشر،
جستجوي
راههاي
رسيدن به
تكامل، حصول
و دست يافتن
به سعادت
دنيوي و
اخروي است تا
بدان وسيله
از فوائد
عظيمه آن
محروم نماند.
جستجو
و پيدا كردن
راههاي
رسيدن به
تكامل و
سعادت دنيوي
و اخروي از
عهده عقل
انساني
بيرون است.
زيرا وظيفه
عقل پاسخ
گويي و
راهكارجويي
براي همه چيز
نيست. بلكه
فقط او مي
تواند به
بعضي از پاسخ
ها و
راهكارها
دست يابد.
از
طرفي،
خداوند كه
خالق انسان
است، او را از
رسيدن و دست
يافتن به اين
راهها و آن
فوائد عظمي
محروم نمي
سازد.
زيرا
در صورت
محروم نگه
داشته شدن از
رسيدن به
فوائد عظمي
اخروي، او در
روز
بازپسين،
حجتي براي
اعمال زشت
خود خواهد
داشت و
خداوند نيز
دليل كافي
براي مجازات
او در دست
نخواهد داشت.
بنابراين
براي اينكه
همه راههاي
اعمال خلاف و
نتايج سوء را
بر انسان
ببندد، مي
بايد در عوض،
راههاي
اعمال نيك و
نتايج مفيد
را نشان دهد
تا اينكه:
«
ليهلك من هلك
عن بيّنه و
يحيي من حيّ عن
بيّنه»
(سوره
انفال،
آیه 42)
2_
نيز مي دانيم
كه سفارت
الهي در
رسالت او از
مناصب عظيمه
اي كه مدعي
بسيار دارد و
همه دوست
دارند، سفير
خداوند
باشند.
اينجاست
كه حق و باطل
با هم ممزوج و
مشتبه مي شود.
در اين صورت
انسانها در
گمراهي
خواهند
افتاد. براي
برون شدن از
اين معضل
بايد سفير
الهي، نشانه
اي چند از خدا
بياورد كه آن
نشانه دال بر
ارتباط او و
حق متعال
باشد تا بدين
وسيله راست
از دروغ و حق
از باطل
متمايز گردد.
از
طرفي، آيا
اين نشانه ها
مي تواند از
امور عادي و
روزمره
انسانها
باشد؟ البته
كه جواب منفي
است زيرا در
اين صورت همه
از عهده
انجام
آن
برمي آيند و
دوباره حق و
باطل مشتبه
مي شود.
بنابراين عمل فوق
بايد چنين
باشد كه
انسانهاي
ديگر از
انجام آن
معذور و
ناتوان
باشند.
پس
انگيزه اي كه
اعجاز را
بايسته مي
نمايد اين
است كه
راههاي كذب
مسدود و صراط
مستقيم
نمايان گردد.
آنچه
حق است بر
انسانها
ظاهر و صدق
ادعاي رسول
حق معلوم مي
گردد. چرا كه
مردم به
راحتي ادعاي
كسي را پذيرا
نيستند بلكه
براي هر
ادعايي، سند
و برهان
مطالبه مي
كنند.
و
پيامبر هم
كسي است كه
ادعاي
ارتباط با حق
متعال،
پيامبري و
سفارت حق
تعالي را
دارد.
پس
اين شخص كه
ادعاي رسالت
دارد بايد
براي اثبات
مدعاي خود،
دليل قاطع و
محكم و بدون
خدشه داشته
باشد.
آن
دليل و
نشانه نيز
بايد به گونه
اي باشد كه
انسانهاي
مخاطب آن
رسول، از
آوردن مثل آن
عاجز باشند.
حقيقت
اعجاز
سؤال از «
حقيقت اعجاز
» نيز از جمله سؤالاتي كه از قديم الايام تا به حال ذهن
دانشمندان متدين و
بی
دين را به خود مشغول داشته است.
اينكه
معجزه چيست؟
آيا خرق عادت
به معناي
ناديده
گرفتن
نظامهاي
طبيعي علّي و
معلولي
است؟
يا
خير؟
سؤالاتي
است كه قدمتي
به قدمت
اعجاز
دارد.
گرچه
امروز، بعضي
سؤالات
ديگر نيز در
رابطه با
اعجاز
افزوده شده و
طرح گرديده
است. اما آنچه
محور اصلي
اين سؤالات
را تشكيل مي
دهد،
كنجكاوي
انسان نسبت
به حقيقت
اعجاز است.
پاسخ
به چراهاي
اعجاز، گاهي
چنان عرصه را
بر بعضي
دانشمندان
تنگ نموده است كه اصل
مطلب كه همان
اعجاز باشد
را فراموش
كرده اند و به
اين پرداخته
اند كه: اين
امر موجود
محقّق، آيا
زاده جهل
انسان نيست؟
بعضي
نيز به كلي
منكر اعجاز
شده اند و آن
را امري
موهوم كه
زاده افكار
پريشان
دوستداران
افراطي
انبياء
هستند،
پنداشته اند.
چرا
كه به عقيده
اينان، ده
چيز، انسان
را از ديدن
حقايق! كور مي
كند. اول: حب
افراطي،
دوم: بغض
افراطي و...
اما
به راستي، آيا
حقيقت امر
چنان است كه
اينان مي
پندارند؟ در
پاسخ به
سؤالات و
شبهات فوق و
براي تبيين
حقيقت
اعجاز، راه
حل ها و
نظريات
گوناگوني
مطرح شده است
كه پرداختن و
بررسي همه
آنها در توان
اين مقال
نيست و از
حوصله آن
خارج مي باشد.
اما من باب «...لا
ينزك كله »
با بر شمردن
چند نظر و
بررسي آنها،
نيز طرح
نظريه اي كه
موافق عقل و
دين باشد، در
حد توان به
تبيين حقيقت
اعجاز مي
پردازيم.
1_ اولين
نظريه اي كه
پيرامون
اعجاز مطرح
است اين مي
باشد كه
معجزه،
معلول بدون
علت نمي د
انند. اما
قائلند كه
علتي
جايگزين
علتي ديگر
شده است.
طرفداران
اين نظريه مي
گويند:
معجزه،
معلول بدون
علت نيست.
بلكه
جايگزين شدن
علتي است به
جاي علت اصلي.
«
يعني جاي علت
واقعي يك شيء
علت ديگري
جانشين شده و
آن علت را
تحقق بخشيده
است. به طور
مثال، علت
واقعي
پيدايش
انسان
آميزشي يك زن
و مرد است. حال
اگر اين علت
حقيقي، كنار
برود و علت
ديگري
جايگزين آن
شود، يعني
بدون آميزش
مرد و زن
نوزادي به
دنيا بيايد،
مي گوييم: آن
امر خارق
العاده و
معجزه است».
طبق
اين نظريه
بعضي از
خوارق عادات
قابل توضيح و
تبيين است.
مثلاًً مي
توان بر
مبناي اين
فرضيه، خلقت
حضرت عيسی
علي نبينا و
آله و عليه
السلام را
موجّه دانست.
اما
اشكالاتي
سهمگين بر
اين نظريه
وارد است كه
ريشه اين
فرضيه را
می سوزاند.
اشكال
اول اين است
كه:
اين
نظريه نمي
تواند خلقت
آدم و حوا را
توجيه نمايد.
بلكه از حل آن
كاملاً
ناتوان است.
زيرا
اگر علت
واقعي و اصلي _ علّت تامّه _ خلقت انسان
را آميزش زن و
مرد بدانيم،
اين امر در
بدو خلقت
منتفي بوده
است.
زيرا
به تصريح
قرآن كريم،
آدم و حوا از
خاك آفريده
شده است.
«
خلقته من طين
»
(سوره اعراف _
آیۀ
12).
2_
اين
يك امر مسلم
و
معقول است كه نظام جهان آفرينش، مبتني بر قانون
علّیت
و
معلوليت
است و هيچ گاه
قابل تغيير و
تحول نيست.
يعني نظام
آفرينش يك
نظام ذاتي
است، نه يك
نظام
قراردادي.
به
ديگر سخن،
نظام آفرينش
مانند اين
قانون رياضي
است كه «
اگر
2
در
2
ضرب شود، حاصل
مساوي است با 4
». نه چون
قوانين
راهنمايي و
رانندگي كه
در يك كشور
صندلي
راننده سمت
راست
اتومبيل و در
كشوري ديگر
صندلي او سمت
چپ اتومبيل
باشد.
اين گونه
نيست كه
انسان ها دور
هم جمع شوند و
بگويند كه
بهتر است
چراغ قرمز را
براي
ايستادن و
توقف و چراغ سبز را براي
حركت تعيين
نماييم.
اگر
اين گونه
بود، يك
نظام
قراردادي
بود، نه يك
نظام ذاتي.
نظام ذاتي
آن است كه
تغيير هيچ
چيزي بر
اراده و
تصميم انسان
ها استوار
نباشد.
مثلاً
اگر كلّ انسان
هاي كره زمين
جمع شوند و
بگويند: از
فردا
حاصلضرب « 5
مساوي2×2 » باز
حاصل ضرب آن 5
نمي شود. نهايت
چيزي كه
خواهد شد،
اين است كه به
جاي نام 4، نام
5 را بگذارند.
همان گونه كه
بعضي انسان
ها براي مخفي
كاري از نام
مستعار
استفاده مي
كنند.
پس
نظام آفرينش
يك نظام
فرمايشي و
توصيه اي
نيست.
از
اين روي اگر
ميان دو
پديده،
رابطه علي و
معلولي بر
قرار باشد،
از آنجا كه
اين رابطه يك
رابطه ضروري
و ذاتي است نه
قراردادي و فرمايشي،
نمي توان آن
را بر هم زد.
از باب
مثال اگر
الف، علت ب
باشد، نمي
توان به جاي
الف، ج را علت
ب قرار داد.
چرا كه ميان
الف و
ب يك
رابطه ذاتي
برقرار است
كه ميان ج و ب،
چنين رابطه
اي برقرار
نيست.
پس
نمي توان گفت:
«
معجزه يعني
جانشين علتي
به جاي علت
ديگر».
دومين
نظريه اي كه
در باب پاسخ
گويي به
سؤال از «
حقيقت اعجاز »
مطرح شده اين
مي باشد كه: «
معجزه معلول
عوامل
ناشناخته
طبيعي است
».
طرفداران
اين نظريه را
عقيده بر اين
است:
«
بر اثر
پيشرفت علم و
دانش،
توانسته ايم
يك سلسله از
قوانين
طبيعت را كشف
كنيم. اما يك
سلسله
قوانين و
سنتهاي
ديگري نيز در
جهان آفرينش
وجود دارد كه
براي ما
ناشناخته
است. اما
انبياء به
خاطر علم فوق
العاده اي كه
داشتند، از
وجود اين
قوانين و
سنتها آگاهي
يافته و بر
اساس آنها
معجزات خود
را انجام
داده اند ».
اين
نظريه مبتني
بر چند پيش
فرض معقول
است. اما
نتيجه اي نا
مقبول و
نامعقول بر
اين پيش
فرضهاي
معقول و
مقبول بار
شده است.
پيش
فرض هاي اين
نظريه به شرح
زير است:
اول
_ بر جهان
آفرينش يك
سري قانون
حاكم است.
دوم
_ بعضي از
اين قوانين
كشف شده است.
سوم
_ بعضي از
اين قوانين
هنوز كشف
نشده است.
چهارم
_
معجزه نيز
يكي از
قوانين است
يا حداقل
محكوم به يكي
از قوانين
است.
پنجم
_
انبياء از
قانون حاكم
بر خارق
العادات،
اطلاع داشته
اند.
در
مقدمات اول
تا چهارم،
خدشه اي وارد
نيست. اما
مقدمه پنجم
كه در حقيقت
نتيجه اي از
مقدمات
چهارگانه
است قابل
قبول نيست.
اشكالاتي
چند بر اين
نتيجه گيري
وارد است كه
عبارتند از:
1_
طبق اين
نتيجه گيري،
انبياء
داراي علم
فوق العاده
اي بوده اند.
اكنون
سؤال اين
است: منظور از
« علم فوق
العاده »
چيست؟
اگر
منظور از
«
علم فوق
العاده
» علم
كسبي باشد،
كه تاريخ
انبياء آن را
انكار مي كند.
زيرا تا كنون
بشر به سندي
دست نيافته
است تا بدان
وسيله بطور
يقين حكم كند
كه انبياء
نزد كسي علم
آموخته اند
باشند. از
طرفي اگر
انبياء
شاگرد كساني
ديگر
بوده اند و
علم خود را از
استادي فرا
گرفته اند آن
استاد مي
بايد مي
توانست علم
به علل
معجزات آنها
پيدا مي كرد و
در مقام
معارضه با
آنها برمي
آمد. در صورتي
كه مي
دانيم
معجزات
انبياء در
زمان
حكمفرمايي
دين آنها بلا
منازع بوده
است.
نيز
اگر منظور از
«علم فوق
العاده» آن
چيزي باشد كه
از آن به « علم
لدني
» تعبير
مي كنند،
بايد به اين
امر قائل
شويم كه اين
چنين
انسانهايي
فرض را بر
جهالت ساير
انسانها به
وسيله اعجاز
به انبياء
نيز نهفته در
اين نكته
ظريف است.
2_
طرفداران
اين نظريه،
از معجزه يك
تفسير
كاملاً مادي
و طبيعي
گرايانه
ارائه داده اند.
يعني
معجزات
انبياء را يك
سلسله از علل
و عوامل
پنداشته اند.
منتها از علل
و عواملي كه
از آنها
اطلاع
نداريم و
ممكن
است
كه هيچ گاه به آنها دسترسي پيدا نكنيم.
3_
با توجه به
اين نظريه،
دين نيز امري
خواهد بود كه
براي
انسانهاي
جاهل تبعيت
آن لازم است
نه براي
انسانهاي
عالم و مي
دانيم كه اين
پنداشت بر
خلاف نصوص
تاريخي و
ديني است.
زيرا حداقل
ما مي دانيم
حواريون
حضرت عيسی،
آدمهاي
عالمي بوده
اند و نيز مي
دانيم كه
امثال سلمان
فارسي _
رحمت
واسعۀ
خداوند بر او باد _ كه مؤمن به دين مبين اسلام شدند، شخصي عالم و دين شناس
بود چرا كه او با پشت سر نهادن دو دين زرتشت و مسيحيت به دين مقدّس و نوراني
اسلام گرويد.
4_ و
مطلب ديگر
اينكه: با
توجه به آيات
نوراني قرآن
كريم و حتي با
توجه به
روايات
تورات، مي
دانيم و
ساحران
فرعون،
آدماني با
تجربه و
متخصص در فن
خود بوده اند.
نيز مي دانيم
كه آنها بعد
از باطل شدن
سحرشان
بوسيله عصاي
موسی، به آن
حضرت ايمان
آوردند.
حال
اگر معجزه را
معلول
ناشناخته
بود، آنها
نمي بايد همه
با هم به موسی
ايمان
مي آوردند
چرا كه ايشان
آدمهايي
متخصص و اهل
نظر و علم
بودند و مي
توانستند به
راحتي به كار
موسی خرده
بگيرند كه
اين كار تو
معجزه نيست،
بلكه سحر است،
زيرا از علل
ناشناخته
سرچشمه
گرفته است.
ولي
مي دانيم كه
اين گونه نشد
و همه اذعان
كرده اند كه
كار موسی
چيزي از مقوله اي ناشناخته نيست. بلكه امري است حاكي از قدرت لايزال الهي
كه به وسيله بنده اش
موسی ظهور
يافته است.
5_
با توجه به
اين نظريه،
هيچ تفاوتي
نمي توان بين
سحر و اعجاز
قائل شد. زيرا
سحر نيز گاهي
معلول علل
ناشناخته
است.
3_
اين
نظريه مي
گويد:
«
اعجاز معلول
علت طبيعي
تسخير شده »
است.
مدعاي
فوق به اين
معني است كه
پيغمبر با
ولايت
تكويني خود،
دست به تسخير
و تصرف علت
هاي طبيعي و
معمولي عالم
طبيعت مي زند
و با دخل و
تصرف، به فعل
و انفعالات
مادي آنها
شتاب بخشيدن
و زمان
معمولي را كه
به حسب عادت،
تحقق آن منوط
به گذشت زمان
زيادي است،
به حداقل
ممكن تقليل
مي دهد.
اين
دانشمندان
در باب
توجيه اژدها
شدن عصاي
موسی، اين
گونه مي
گويند:
«
مگر عصا و مار
عظيم هر دو در
گذشته هاي
دور از خاك
گرفته نشده
اند. البته
شايد
ميليونها يا
صدها ميليون
سال طول كشيد
كه از خاك اين
چنين
موجوداتي به
وجود آمد.
منتها كار
اعجاز در اين
مورد بوده
است كه آن
مراحلي را كه
مي بايست در
طول ساليان
دراز طي شود، در يك
لحظه و در
مدتي بسيار
كوتاه انجام
داده است».
يكي
ديگر از
دانشمندان
موافق با اين
نظريه مي
فرمايد:
«
آنچه خداي
سبحان به
عنوان معجزه
انبياي الهي
و اولياي خود
در قرآن نقل
فرموده همگي
اموري و غير
محال عقلي
هستند».
مثلاًً تبديل شدن « چوب
» به مار توسط
موسی كليم امري محال نيست و اساساً عناصر
مادي چوب، سنگ، خاك، گياه و مانند اينهاست كه در طبيعت به صورت تدريجي تبديل
به مار مي شود. هر مار و عقربي كه امروزه زنده است و پس از توليد مثل به ماري
ديگر تبديل مي گردد. اين راه عادي و تدريجي تبديل شدن ذرات چوب به مار است.
ولي در معجزه اين راه عادي و طبيعي طي نمي شود، بلكه از راه غير عادي و خارق
العاده، كه آن هم عقلي و بر اساس نظام علّت و معلول است، صورت مي گيرد. صاحب
معجزه از راه عقل خفيه اي در كار است و از آن علل
خبر دارد به سرعت چوب را مار
مي كند و اين كار را افراد عادي بشر نمي توانند انجام دهند و از علل خفيه آن
خبر ندارند».
آنچه
ذكر شد
اساس و
اصل نظريه
بود.
اين
نظريه گرچه
ظاهري زيبا و
آراسته دارد
اما از جهاتي
چند، رنج مي
برد:
1_
مبتني بر اين است كه انبياء از علل خفيه خبر دارند، اكنون اين سؤال قابل طرح
است كه:
آيا
دست يافتن به
اين علل خفيه
براي بشر
عادي محال
است يا ممكن ؟
پرواضح
است كه دست
يافتن بر آن
علل خفيه
براي بشر
محال عقلي
نيست. در اين
صورت اگر بشر
توانست به
علل خفيه دست
يابد مي
تواند اعجاز
انبياء را
تكرار كند.
به
عنوان مثال
امروزه
دانشمندان
علم « ژنتيك»
توانسته
اند، نقشه
ژني گياهاني
مانند گوجه،
برنج، گندم و...
را بخوانند
و بدين وسيله
بتوانند مثل
اين گياهان
را توليد
نمايند. اين
دانشمندان
حتي توانسته
اند نقشه ژني
حيواناتي
چون گاو و
گوسفند را
نيز بخوانند
و گاو و
گوسفند
مصنوعي
توليد كنند.
و
اكنون ادعاي
آنها اين است
كه 90% نقشه ژني
انسان را نيز
خوانده اند و
البته
شنيديم كه
چندي قبل
اعلام كردند
از يك سلول
انسان،
اولين دختر
را با نام
خود، توليد
كرده اند.
بنابراين
اگر ما قابل
به علل خفيه
در رابطه با
اعجاز شويم،
چه بسا اين
علل خفيه،
روزي مكشوف
شوند، آنگاه
است كه ريشه
اعجاز خواهد
سوخت. در
صورتي ما به
جاودانه
بودن برخي از
اعجاز چون
قرآن كريم،
قائل هستيم.
2_
طبق اين نظريه بايد تمامي معجزات انبياء قابل توجيه باشد در صورتي كه به
مبناي اين نظريه فقط معجزات فعلي مي تواند قابل توجيه باشد. اما معجزات قولي
كه نمونه بارز آن قرآن كريم است، قابل توجيه نيست.
چگونه
مي توان مدعي
شد كه مواد اوليه قرآن
كه قرار
بوده، طي
ميليونها
سال تبديل به
قرآن شود. در
شب قدر به
يكباره
تبديل به
قرآن شود.
كه
اگر چنين
امري درباره
قرآن هم
صورت گرفته
باشد، در آن
صورت چه بسا
دانشمندان
بتوانند به
اسرار خفيه
اين كار دست
يابند و
نعوذبالله
بتوانند،
مانند قرآن
كريم را
بياورند.
زيرا گفتيم:
دست يافتن به
آن اسرار
خفيه، امري
محال از
ديدگاه عقل
نيست در
صورتي كه نص
شريف و صريح
قرآن كريم
اين است كه
نمي توانيد
حتي سوره اي
بياوريد.
4_
يكي
ديگر از
تفسير هايي
كه در باب
حقيقت اعجاز
ارائه شده،
تفسيري است
منسوب به
گروهي از
متعلّمين اهل
سنت كه به نام
اشاعره در
تاريخ اسلام
مشهور هستند.
اين ديدگاه از اساس، منكر وجود نظام علّیت و
معلوليت
درعالم
امكان است و
پايايي و
توالي حوادث
و امور را صرف
عادت و مشيّت و
فعل مستقيم
الهي مي داند.
اينان
معتقدند: بين
اين امور هيچ
رابطه اي
تكويني، علّي
ومعلولي
وجود ندارد،
بلكه عادت
الهي براين
تعلق گرفته
كه مثلاًً آتش
همراه با
احراق و
سوزندگي
باشد. البته
اين امكان
نيز وجود
دارد كه روزي
آتش با برودت
و سردي عجين
گردد.
اما
خداوند
متعال به
ندرت برخلاف
عادت و خواست
عمومي و كلي
خود عمل مي
كند و
اراده
اش بر تدبير
نظام جهان
مطابق «
عادت
»
تعلق گرفته
است.
صاحبان
اين ديدگاه،
نظام جهان را
ذاتي نمي
دانند.
آنها
مي
گويند:
خداوند هر
وقت اراده
كند، نظام
جهان را
تغيير مي دهد.
تصور نظام
غير قابل
تغيير، تصور
غلطي است كه
منجر به
محدوديت
قدرت خداوند
خواهد شد و
اين طرز
تفكر
دانشمندان
كه معتقد به
سنت هاي
لايتخلف
هستند، ناشي
ازهمان تفكر
يهود است كه
قرآن درباره
آنها مي گويد:
«
قالت اليهود يدالله
مغلولة »
(سوره
مائده
_
آیۀ
64).
به
نظر ايشان،
به هنگام
تحقق معجزه،
مشيت الهي به
اين تعلق مي
گيرد كه نظام
طبيعت
دگرگون شود.
اينان
برخي
از
دانشمندان
مسلمان در
اين عقيده كه
« نظام جهان
لايتغير
»
پيرو
دانشمندان
مادي شده اند
و راه حق را
وا نهاده
اند، صداي
خود را بلندتر كرده و مي گويند:
«
كساني كه
منكر خدا و
مادي محض مي
باشند، اگر
بر مبناي
عقيده خود،
قوانين
طبيعي
لاجبري و
لايتغير
بپندارند،
خلاف توقع
نيست. ولي
چنين پنداري
از
دانشمندان
اين دوره،
سخت شگفت
انگيز است...
آخر به چه
مجوز شرعي يا
برهان عقلي،
مي توان
خداوند را به
عدم تخلف از
قوانين
طبيعي كه خود
واضع
آنهاست،
ملزم ساخت».
آن
گاه جهل
بشر را به رخ
مي كشند
و اين گونه
ادامه مي
دهند:
«
آيا پس ازاين
همه تجاربي
كه بشر در راه
پيش رفت علمي
حاصل كرده و
مكرر به
اشتباهات
خود پي برده و
به قضاوت ها و
قوانين
خيالي و
موهوم خود
لبخند تمسخر
زده است، باز
هم مي تواند
بگويد: جهان
بر طبق سنتي
كه من شناخته
ام بايد
بگردد و
حوادث و
وقايع بر وفق
قوانين
طبيعي معلوم
در نظر من
و علل و
اسبابي كه من
معين كرده ام
بايد جريان
يابد؟»
اينان
بعد از اين
مقدمه
طولاني،
براي اثبات
مدعاي خود،
اشكالاتي را
طرح و نمونه
هايي مي
آورند كه به
زعم ايشان
برخلاف
قوانين
طبيعي است.
مي
گويند:
قوانين
طبيعي جز يك
سلسله
مشاهدات
مكرر و مستمر
در زمان و
مكان محدود
نيست... چيزي
كه ما آن را
قانون
و
ناموس
طبيعت مي
ناميم. عبارت
از يك رشته
عاداتي است
كه به تدريج
درك كرده و آنها رادست
بندي مي كنيم.
ما از طبيعت
جز اين نمي
دانيم. فقط
منظر و خارج
آن را مي
بينيم و از
داخل آن
اطلاعي
نداريم. در
صورتي كه
حوادث اصلي
در داخل
طبيعت اتفاق
مي افتد.
بنابراين
هيچ گونه
ضرورتي جز
خواست و حكمت
آفريدگار
وجود ندارد
كه بايد
موجودات به
اين كيفيت
وجود پيدا
كند، نه
بر وجهي
ديگر
و
جريان ديگر.
و
تنوع عجيب
موجودات
بهترين
نشانه آزادي
مطلق مشيت
الهي است. چرا كه:
« يصوّركم
في الارحام
كيف يشاء »
(سوره
آل عمران
_
آیۀ
6).
« يخلق ما
يشاء و يختار
»
(سوره
قصص
_
آیۀ
68).
« يفعل ما
يشاء »
(سوره آل عمران
_ آیۀ
40).
« يفعل ما
يريد »
(سوره
بقره _
آیۀ 253).
آنان
براي تثبيت
مدعايشان
دليل ديگري
نيز مي آورند
و مي گويند:
قدرت
مطلقه
خداوند نيز
ممكن است،
مخلوقي يا
موجودي را
درشرايط و با
كيفيات
ديگري ايجاد
كند كه به ذهن
بشر هم خطور
نكرده است.
بلكه طبق
موازين علمي
كه از
مشاهداتش
استخراج
كرده، ممتنع
و محال مي
پنداشته است.
مانند
مخلوقاتي كه
در اقيانوس
ها زيست مي
كنند. تا حدود
صد سال قبل
كسي خيال نمي
كرد
موجوداتي بي
نياز از نور
خورشيد و با
تحمل فشار
فوق العاده
زياد موجود
باشد و...
آن
چه بيان شد،
خلاصه و
فشرده نظريه
اين گروه در
باب توجيه و
تبيين حقيقت
اعجاز بود. نظريه
اي كه در
وادي
امر بسيار
موجه و
متشرعانه
است. چرا كه
همه چيز را در
مسلخ قدرت
مطلقه الهي
قرباني كرده
است و اين، صد
البته باب
طبع عوام
الناس است.
اما
اگر با نظر
دقيق به آن
نگريسته
شود، اين مهم
آشكار مي شود
كه اينان با
قدرت مطلقه
الهي! قدرت
مطلقه خداي
سبحان را به
باد استهزاء
گرفته و آن را
نفي نموده
اند. از طرفي
اين نظريه به
حدي سست است
كه با بديهي
ترين اصول
عقلاني نيز
سر سازگاري
ندارد.
اتفاقاً
اين نظريه
بعدها در
مغرب زمين
نيز
طرفداراني پيدا
كرد
و آنها همين
فرضيه را
مجملي براي
انكار « هر چه
مادي نيست»
قرار دادند.
بنابراين
نظريه اي كه
بنا بود،
مثبت اعجاز و
توجيه كننده
حقيقت آن
باشد،
منجر
به انكار و
رد
آن شد و
اتفاقاً
مقبول عام
افتاد.
جز
آنچه ذكر شد،
اشكالات
عديده
ديگري
نيز به اين
نظريه وارد
است. كه
عبارتند از:
1
_ در جاي
خود ثابت شده
است كه نظام
جهان، ذاتي
جهان است. به
عبارت ديگر،
نظام عالم
هستي، يك
نظام
قراردادي
نيست تا
بتوان آن را
تغيير داد.
بنابراين
اگر بنا
باشد،
خداوند به
وسيله قدرت
مطلقه خود
اين جهان را
تغيير
دهد و
يا در آن دخل و
تصرف كند،
چرا بشر را
نيازمند
انزال كتب و
ارسال رسل
نمود تا به
تبع آن
رسولان الهي
براي اثبات
ارتباط خود
با خداوند
نيازمند
اعجاز باشند
و ما امروز
نيازمند
توجيه حقيقت
اعجاز؟
براي
خداي سهل بود
كه قلوب همه
را آماده
پذيرش مي
نمود و
اصولا چيزي
به نام خلاق،
فعل خارق
العاده را
بدست رسولش
ظاهر نمي
نمود. از اين
بالاتر براي
قدرت مطلقه
هيچ
محدوديتي
نداشت كه
تمامي بشر را
مخاطب خود
قرار مي داد.
اين قضيه حتي
محذور
عقلاني نيز
ندارد. يعني
از ديدگاه
عقل اگر همه
بشر
ضد
رسول
باشند، مي
تواند جايز
باشد وعقل
اين امر
را
بما هو
نفي نمي كند.
آري! عدم
وقوع اين
امر، مباني و
مقدماتي
ديگر
دارد،
كه درجاي خود
بحث و مورد
كنكاش واقع
خواهد شد.
پس او مي
توانست اين
كار را انجام
دهد. زيرا
قدرت مطلقه
او، هيچ
محدوديتي را
برنمي دارد.
2
_
قانون علّیت و
معلوليت، يك
قانون
كاملاً محكم
عقلاني است و
رابطه اين
نيز ضروري
است. حال اگر
اين قانون،
يك قانون
محكم ضروري و
عقلاني نبود.
بلكه صرفاً
يك عادت بود
بايد گاهي ما
از «يخ» به جاي
مواد سوختي
استفاده مي
كرديم و در
زمستان به
قطب هاي شمال
و جنوب و در
تابستان به
قاره آفريقا
و خط استوا مي
رفتيم تا
بدان وسيله
زمستان و
تابستاني
لذت بخش و فرح
ناك مي
داشتيم.
درصورتي كه
ما حتي
درتابستان
نمي توانيم
تصور روزگار
گذراني خود
را در
قصب شمال يا
جنوب را به
خود راه
بدهيم.
چه رسد
به زمستان.
آيا عاقلانه
است كه دماي 60
درجۀ
سانتيگراد زير صفر مي تواند
گاهي ما را
گرم كند به
حدي كه نياز
به گرم كن
نداشته
باشيم.
گذشته
از آن، اگر
روابط و
قانون هاي
جهان هستي را
به عادت
تفسير كنيم و
بر اين عقيده
باشيم كه اين
روابط از يك
واقعيت
حقيقي
لايتخلف
حكايت
نكنند، چرا
كه ما
هيچ گاه
اعداد كوچك
را بر ارقام
بزرگ ترجيح
نمي دهيم.
مثلاًً ما هيچ
گاه راضي نمي
شويم براي
كتابي به
قيمت 1000
تومان، دو يا
سه هزار
تومان
بپردازيم.
حال اگر
كم يا زياد
بودن ارقام،
يك عادت بود،
ما نبايد
ابايي از
قرار دادن
ارقام كمتر
به جاي ارقام
بيش تر مي
داشتيم.
3
_ اين
ادعا كه « چون
خداوند خالق
نظام جهان
است، پس اگر
خلاف نظام
علي و معلولي
و اسباب و
مسبّبات علم
كرد، محذوري
لازم نمي آيد
چرا كه نظام
علت و معلول
بيش از عادت و
جريان امور،
آن گونه كه ما
مي بينيم
نيست». يك
ادعاي گزاف
است كه نه
تنها با
موازين
عقلاني
منافات
دارد، بلكه
مخالف
تعاليم ديني
نيز
مي باشد.
از امام
صادق عليه
السلام نقل
شده كه
فرمودند:
« ابی
الله ان
يجري الامور
الّا
باسبابها
»
بنابراين،
اين گونه
نيست كه وجود
نظام
لايتخلف،
تهديد كننده
قدرت مطلقه
حق باشد.
زيرا
خداوند چنين
خواسته است
كه امور جهان
بر طبق نظام
اسباب و
مسبّبات به
جريان افتد.
4
_ يكي از
اشكالات
نظريه اين
گروه اين است
كه بر طبق
مباني
اينان،
معجزه را
بايد فعل
مستقيم خدا
دانست. براي
پيامبر در
انجام آن هيچ
نقشي قايل
نشد.
و اين
امر صد البته
با آيات قرآن
در تعارض است.
چرا كه به
گواه آيات
قرآني، نقش
پيامبر و
اراده او نيز
در تحقق برخي
از معجزات به
اذن الهي
دخالت دارد. (تفصيل
اين مطلب در
مباحث آينده
خواهد آمد.)
5
_ و حرف
آخر اين كه:
معجزه
خود بر اساس
سنت هاي
لايتخلف
الهي است. هر
چند آن سنّت ها
از سنن عادي
نظام جهان
آفرينش نيست.
چرا كه سنّت
هاي
گوناگوني بر
جهان حكومت
مي كند.
يكي
ديگر از
نظرياتي كه
در باب حقيقت
اعجاز مطرح
شده است،
نظريه
« صرفه
»
می باشد.
گفته
شد: يكي از
ويژگي هاي
اعجاز اين
است كه كسي جز
انبياء و به اذن
خداوند
تبارك و
تعالي نمي
توانند از
عهده انجام
آن برآيد. به
عبارت ديگر:
كسي جز
انبياء توان
انجام معجزه
را ندارد.
اين
قيد « عدم
توان
» دو
گونه تفسير
شده است:
الف-
كليه
راه ها براي
انجام امور
خارق العاده
و اعجاز براي
انسان باز
است. ولي
اعجاز كاري
است كه فقط
انبياء مي
توانند آن را
انجام دهند و
ديگر
انسان ها از
انجام آن
ناتوان
هستند.
زيرا
اعجاز يك سري
مقدمات
نوراني لازم
دارد، مثلاًً
كسي كه آن قدر
نفس پاكي
دارد تا
خداوند بر او
منّت نهاده و
مأمور هدايت
بندگان ديگر
نمايد، مي
تواند به
ياري و اذن
خداوند،
اعجاز نيز
انجام دهد.
اكنون
سؤال اين
است كه آيا
راه پيامبر
شدن فقط براي
انسان هايي
مخصوص باز
است و ديگران
محروم از اين
نعمت
عظمی
هستند؟ ممكن
است پاسخ به
اين سؤال
براي كساني،
مثبت باشد و
بپندارند كه
واقع امر
چنان است كه
راههاي
پيامبر شدن
بر روي ساير
انسان مسدود
است.
اما
اين
پاسخ
توالي فاسد
بسياري دارد.
از جمله اين
كه پاسخ مثبت
به اين سؤال،
موجب زير
سؤال رفتن
بسياري از
صفات حق مي
شود، چرا
بنابراين
پاسخ بايد
اين گونه گفت
كه:
« خداوند
نسبت به بعضي
از انسان ها،
بسيار! هادي
است و نسبت به
بعضي ديگر از
انسان ها آن
اندازه همّت
نمي گمارد».
پر واضح است
كه اين
استدلال
باطل است.
مي
توان سؤال
ديگر نيز
مطرح كرد و
گفت: چه دليلي
باعث گرديده
است كه بعضي
از انسان ها
پيامبر و
معصوم شوند و
اگر انسان ها
از اين نعمت
محروم
باشند؟
پاسخ
به اين سؤال
ماده است،
زيرا علت اين
امر را بايد
در خود انسان
ها جست. اين
خود انسان ها
هستند كه
مختارند چه
اندازه از
بركات و
فيوضات حق
تبارك
و
تعالي بهره
گيرند و نفس و
روح خود را
جلا بخشند.
معناي
دقيق
«عصمت» نيز
همين است.
يعني
يك امر جبري
از سوي
خداوند
نيست، بلكه
امري
اختياري مي
باشد.
مثلاً
همه انسان ها
از نطفه اي
پاك به وجود
آمده اند. اما
در مسير
تاريخ اين
پاكي دست خوش
تحولاتي
گرديده و
مخلوط با
بعضي از
ناپاكي ها
شده است.
ولي
نطفه
معصومان به
وسيله عمل
دقيق و مو
به
مو به فرامين
الهي از
اختلاط با
ناپاكي ها
مصون مانده
است.
آن
فراز از
زيارات وارث
كه مي فرمايد:
« و انتم في الاصلاب الشامخه و الارحام المطهره» عنايت
به همين امر
دارد. حال
چنين شخصي،
به راحتي با
خداوند
ارتباط
برقرار مي
كند و اعجاز
را نيز با اذن
حق متعال
انجام مي دهد.
اما انسان
هاي ديگر چون
به آساني نمي
توانند مرتب
با غيبت _ با
توجه به
دلايلي كه
گفته شد _ از
انجام آن
ناتوان
هستند.
ب_ معناي
ديگر «
ناتواني»
اين است كه:
انسان،
از تمامي
مقدمات
انجام اعجاز
برخوردار
است. اما چون
خداوند شخص
الف را رسول
و انجام
دهنده نموده
است براي اين
كه اعجاز
او
معارض
نداشته باشد
و باطل نشود،
توان انجام
اعجاز را از
شخص ب سلب مي
كند تا بدين
وسيله،
نتواند كاري
چون شخص الف
كه رسول و
فرستاده
اوست، انجام
دهد.
همانند
دونده اي كه
ادعاي
قهرماني در
مسابقه
جهاني « چهار
در صد متر
» را
دارد و مدّعي
است كه احدي
به گرد پاي او
نخواهد رسيد
و براي اثبات
اين ادعا،
هنگام
مسابقه، پاي
تمامي دونده
ها را ببندد و
فقط پاي خود
باز باشد.
معناي
اين كار، آيا
جز اين مي
تواند باشد
كه دونده هاي
ديگر، چه
بسا توانمند
تر از او
باشند. اما او
تمامي
مجراهاي
ابراز
توانمندي
آنها را
مسدود نموده
تا او
توانمند و
قهرمان بلا
منازع باشد.
با
توجه به
مقدمات فوق،
معناي دقيق «
صرفه
» روشن
شد كه به زبان
ساده عبارت
از اين است كه:
«
مي توان
مانند اعجاز
انبياء،
معجزه نمود.
اما خدا
راههاي
انجام معجزه
را فقط به روي
انبياء باز نموده و
ديگران را از
اين امر
ناتوان
ساخته است».
براي
وضوح
بیشتر
اين نظريه و تقريب به ذهن، توجه به كلام مخالفان اعجاز قرآن و گروهي كه معتقد
به « صرفه
» هستند، مفيد است.
اين
گروه براي
توجيه اعجاز
و ناتواني
بشر از آوردن
مثل قرآن، اين
گونه
استدلال مي كنند:
«...
درست است كه
به حكم آيات
تحدي،
آوردن مثل
قرآن يا چند
سوره اي از آن
و يا يك سوره
از آن براي
بشر
محال است.
به شهادت اين
كه دشمنان
دين در اين
چند قرن
نتوانستند
دست به چنين
اقدامي
بزنند، لكن
اين از آن جهت
نيست كه طرز
تركيب بندي
جملات
[
و افاده معاني و معارف و الا
]
و كلمات في نفسه امري محال و خارج از قدرت بشر بوده باشد، چون مي بينيم كه
تركيب بندي جملات آن، نظير تركيب و جمله بندي هايي است كه براي بشر ممكن است. بلكه
از اين جهت
بوده كه خداي
سبحان
نگذاشته،
دشمنان
دينش، دست به
چنين اقدامي
بزنند.
به
اين معنا كه
با اراده
الهيه خود كه
حاكم بر دل
هاي بشر است،
تصميم به
چنين امري را
از دل هاي بشر
گرفته و به
منظور حفظ
معجزه و
نشانه نبوت و
نگهداري و
پاس حرمت
اساس، هر وقت
بشر مي
خواسته در
مقام معارضه
با قرآن
برآيد، او
تصميم وي را «
سست » مي
كرده و در آخر
منصرف اش مي
ساخته است».
استدلال
قائلين به «
صرفه
» را
خوانديم.
اندك
تأملي در آن،
سستي و پوچي
آن را بر
ملا و
مسلم مي
نمايد. با اين
وجود به چند
اشكال كه به
اين نظريه
وارد است مي
پردازيم.
1_
اين،
مخالف صريح
بيانات
نوراني قرآن
در رابطه با
اعجاز است.
زيرا
مفاد آيه
مباركه:
«
...قل
فأتوا
بعشر سور
مّثله
مفتريات وادعوا من
استطعتم مّن
دون الله ان
كنتم صادقين»
_
«
فان لم
يستجيبوا
لكم فاعلموا
انّما انزل
بعلم الله...».
(سوره
هود _ آيات 16و17).
به طور
واضح و روشن
دال بر
اين
است كه خود
بشر نمي
تواند چنين
قالبي بسازد.
نه اين كه خدا
نمي
گذارد.
اما
دليلي كه بشر
قادر بر اين
كار نيست،
اين مي باشد
كه:
« قرآن
مشتمل بر
تأويلي است
كه چون بشر
احاطه به آن
نداشته، آن
را تكذيب
كرده و از
آوردن نظيرش
نيز عاجز
مانده است.
چون تا كسي چيزي را
درك نكند،
نمي تواند
مثل آن را
بياورد.
بنابراين
چون جز خدا
كسي، علمي به
قرآن ندارد،
لاجرم احدي
نمي تواند به
معارضه خدا
برخيزد. نه
اين كه خداي
سبحان دل هاي
بشر را از
آوردن مثل
قرآن منصرف
كرده باشد كه
اگر منصرف
نكرده بود، مي
توانستند
مثل قرآن را
بياورند».
2_ دليل
ديگري كه بشر
را عاجز از
آوردن مثل
قرآن كرده
است، اين مي
باشد كه:
خود
قرآن، يعني
الفاظ و
معانيش،
اين خصوصيت
را دارد كه
اختلافي در
آن نيست.
اين مهم
را آيه
مبارکۀ ذيل كاملاً روشن ساخته است:
« افلا
يتدبّرون
القرآن
و
لو
كان من
عند
غیرالله،
لوجدوا فيه
اختلافاً
كثيراً»
(سوره
نسآء _ آیۀ 82).
3_
مي دانيم كه
الفاظ مورد
استعمال ما،
حكايت از
معاني دارد
كه در ذهن ما
ذخيره شده
است. اين
معاني نيز به
وسيله قوه
مدركه يا عقل
ما، سبك و
سنگين و درست
از نادرست،
جدا گرديده
است.
اكنون
اين
سؤال را
مي توان طرح
كرد كه:
آيا
تاكنون
تاريخ بشر
كسي _ جز
انبياء و
اوصیای آنها _ را به
ما معرفي
كرده است كه
تمامي
انديشه هاي
او _
از ابتدا تا
انتها _ بدون
خدشه و ايراد
بوده باشد؟
پرواضح
است كه چنين
ادعايي،
تهمتي بزرگ و
نابخشودني
به تاريخ
بشريت است.
اين
پاسخ سؤالي
ديگر به
دنبال خود مي
آورد.
به اين
مضمون كه: چرا و به چه دليل
ابتدايي
انديشه ورزي
بشر با ميان
سالي و يا سال
هاي پختگي او
تفاوت دارد؟
به حدي كه چه
بسا آن چه در
ابتداي
انديشه
ورزي، صواب مي
پنداشته را
در اواسط يا
اواخر عمر
انديشه ورزي
خود، خطا مي
پندارد؟
او
محدود به
زمان و
مكان خاصّي
است كه مي
تواند به
بعضي از آن چه
در همان زمان
و مكان و يا
قبل از آن
زمان و
مكان به
وسيله تاريخ
و بعد از آن،
به وسيله
بعضي از علوم
ديگر، علم
پيدا كند.
اين
توانايي و
علم او نيز
محدود به
قدرت جسم و
توان انديشه
اوست و صد
البته اين دو
نيز محدود
هستند. اين
چنين است كه
مجهولات
اوبه
معلوماتش مي
چربد. پس ما
انسان ها
معجوني از
محدوديت ها و
ناتواني هاي
ذاتي هستيم.
اما آيا
چنين
محدوديت ها
در مورد خداي
سبحان نيز
صادق است؟ و...
اين تطويل
براي
این مجمل
بود كه
بگوئيم:
خداوند
نه دست ما را
بسته و نه قلب
ما را عاجز از
انجام اعجاز
كرده است،
بلكه هر
انساني
توانايي
هايي دارد و
محدوديت
هايي.
اين خود
بشر است كه
قدرت به
اعجاز
ندارد، نه
اين كه خدا او
از اين كار
منصرف ساخته
باشد.
4_
اعتقاد به
اين نظريه
مستلزم به
اعتقاد به «
خداي دروغگو
»
است.
چون
از طرفي
خداوند در سوره بقره
مي گويد:
«
فان تفعلوا و
لن تفعلوا
»
هرگز نمي توانيد مثل قرآن
بياوريد.
طرفداران
صرفه مي
گويند: مي
توان اين كار
را كرد، اما
خدا نمي
گذارد. نتيجه
اي كه از اين
دو مقدمه
به دست
مي آيد
اين است كه: در
حقيقت ادعاي
خداي سبحان
_ نعوذ
بالله _ گزاف و
دروغ است.
يكي
ديگر از
تفسيرهايي
كه در بيان
حقيقت معجزه
ارائه شده
اين است كه
بگوئيم: « معجزه
خرق نواميس
طبيعي است،
بوسيله عوامل
مافوق
الطبيعه».
يعني
عواملي از
عالم مافوق
طبيعت، در
جهان طبيعت
دخالت مي كند
و موجب تغيير
آن مي شود.
اين
نظريه مبتني
بر مقدماتي
چند است، از
جمله اينكه:
1
_ تمامي
فعل و
انفعالات
جاري در
جهان، در
مجراي
قوانين و
قواعد حاكم
بر آن
به
وقوع مي پيوندد.
2
_ اين
قوانين و
قواعد دو
گونه اند: الف _
قوانيني كه
دچار تغيير
مي شوند و
زوال مي
پذيرند.
به
عنوان مثال،
امروزه
دانشمندان،
توانسته اند
گندمي را به
بازار عرضه
نمايند كه
نياز به آرد
شدن ندارد.
بلكه وقتي
برداشت شد،
اگر مقداري
از آن را خيس نمايند،
تبديل به آرد
می
شود.
تولد
فرزند نيز
اين گونه
نيست كه
حتماً بايد
وجود پدر و
مادر در تولّد
آن دخيل باشد.
چرا كه همه مي
دانيم،
امروزه
دانشمندان
نوزاداني را
خارج از رحم
مادرانشان
پرورش مي
دهند زيرا
آنچه براي
رشد و نمو يك
جنين لازم
است، فضايي
متناسب و
مفيد است. حال
اين فضا مي
تواند، رحم
مادر،
یا
دستگاههاي
مصنوعي باشد.
اين امر را در مورد نوزاداني كه بدون پدر متولد
مي شوند نيز مي توان
تسری داد.
زيرا ما
فقط ديده ايم
كه براي
تكثير نسل،
نياز به وجود
جنس نر و ماده
است. اما
اينكه راه
توليد نسل
منحصر به اين
دو ماده مي
باشد، امري
ضروري نيست.
زيرا فرض
احتمالات
ديگر منجر به
تناقص نمي
شود و حكمي
خلاف عقل
نيست. گر چه
خلاف تجربه و
عادت است.
پس بعضي
از امور در
واقع قانون
نيستند، امّا
لباس قانون
پوشيده اند.
به اين گونه
قوانين كه
زوال پذير
هستند
«
ناموس طبيعت
» مي
گويند.
ب
_ در جهان گونه اي ديگر از قوانين نيز وجود دارد كه
لايتغير هستند. زيرا تغيير آنها مستلزم به محال عقلي است. مثلاًً قانون علّیت،
يك قانون
كاملاً
ضروري
است که
انكار آن باعث به هم ريختن نظام عقلاني بشر مي شود.
و يا « 4
مساوي
است با
2×2 » نيز
يك قانون
لايتغير است
كه هيچ گاه
تغيير نمي
كند.
به
عبارتي ديگر
اين قوانين،
لباس زمان و
مكان نمي
پوشند. اين
گونه نيست كه
اگر شرايط
عوض
بشود
آن هم عوض می شود؛
مانند اینکه اگر
زمين قابليت
سكونت را از
دست دهد
و
ما مجبور به
مهاجرت به
سياره مريخ
شويم، آنگاه
حاصلضرب « 2×2» مساوي عدد 5 باشد.
ذكر
مقدمات فوق
براي اين بود
كه بگوييم:
ميدان
عمل اعجاز،
قوانين نوع
اول است نه
نوع دوم.
چرا
كه آنچه
تخلف ناپذير
است قوانين
لايتغير و
ضروري مثل
قانون علّیت و... است.
ولي
قوانين كه
مربوط به
حوزه عمل
ناموس طبيعت
است، قابل
تغيير و تحول
بوده و معجزه
نيز عبارت از
تغيير ناموس
طبيعت است.
اينكه
هر معلولي
بايد علتي
داشته، يك
قاعده عقلي
است كه امري
ضروري مي باشد و
قابل تغيير و
تحول نيست.
اما حكم
به اينكه
بايد در زاده
شدن يك
نوزاد، دو
نيروي مذكر و
مؤنث دخالت
داشته
باشند، يك
قانون عقلي
نيست كه
ضروري باشد و
انكار آن
محالات
عقلاني به
دنبال داشته
باشد. بلكه از
آن نوع
قوانيني است
که
امكان
خلاف آن نيز مي رود.
پس از
نظر عقل،
اشكالي
ندارد كه زني
بدون آنكه با
مردي آميزش
نمايد،
عاملي از
ماوراء ماده
دخالت كند،
تغييراتي در
رحم وي
به وجود
آورد و موجب
بارور شدن وي
شود. آن گونه
كه حضرت مريم
به اين طريق
عيسی را بارور شد.
پس در
واقع، علل و
اسباب عادي،
علل و اسباب
حقيقي
نيستند. زيرا
به
وسیلۀ اعجاز
كرامت و يا حتي كارهاي مرتاضان تخلف پيدا مي
كنند و شكي نيست كه اگر اسباب حقيقي بودند، هيچ گاه نمي بايست تخلف پيدا مي
كردند.
تخلف
پذير بودن
آنها دليل بر
اين است كه
برخي از علل و
اسبابي كه ما
با آنها آشنا
هستيم، قشر و
ظاهر قوانين
جهان هستي مي
باشند نه خود
قوانين.
اين مهم
را، استاد
شهيد مطهري
در كتاب گران
سنگ «عدل
الهي» اين
گونه بيان
مي نمايد:
« بشر،
همه سنتها و
قانونهاي
آفرينش را
نمي شناسد و
همين كه چيزي
بر ضد قانون و
سنتي كه خود،
آگاهي دارد،
در نظر مي
گيرد، مي
پندارد
مطلقاًَ بر
خلاف قانون و
سنّت است، نقض
قانون علّیت
است. و در
بسياري از
امور هم،
آنچه را كه به
عنوان قانون
مي شناسد،
قشر قانون
است نه قانون
واقعي.
مثلاًً
ما مي
پنداريم كه
سنّت آفرينش
حيات، اين
است كه
همواره
موجود زنده،
از ازدواج
پدر و مادر به
وجود مي آيد
ولي اين قشر
سنّت است نه
خود سنّت.
آفرينش
عيسی بن
مريم، قشر
سنّت را بر هم
زده است نه
خود را.
اينكه
قانونهاي
واقعي
آفرينش تخلف
ناپذيرند،
سخني است و
اينكه آن
قوانيني كه
ما شناخته
ايم،
قانونهاي
واقعي جهان
است يا قشري
از قانون،
سخني ديگر
است».
با توجه
به آنچه در
اين بحث
درباره
حقيقت اعجاز
مطرح شد:
چنين به
نظر مي رسد كه
اين تفسير از
حقيقت
اعجاز، خالي
از اشكال
باشد.
بنابراين
حقيقت اعجاز
را اين گونه
مي توان بيان
كرد كه:
«
حقيقت
اعجاز،
دخالت عالم
ماوراي
طبيعت است در
عالم طبيعت.
به گونه اي كه
شرايط جديدي
در عالم
طبيعت
برقرار شود و
بر اساس سنت
متناسب با آن
شرايط ، عمل
خارق العاده
پيامبر به
وقوع
بپيوندد».
شبهات
اعجاز
گفته شد
كه: حقيقت
اعجاز عبارت
است
از
« اعمال تصرف ماوراء الطبيعه در
طبيعت».
يعني
اعجاز، عملي
است كه
انبياء با
توجه به
ارتباطي كه
با عالم غيب
پيدا مي كنند، مي
توانند آن را
انجام دهند.
با توجه به
اين، اما
شبهاتي چند
بر اعجاز
وارد شده است.
يكي از معروفترين و با سابقه ترين شبهه اي كه بر اعجاز وارد شده، اين است كه
« پذيرفتن اعجاز، مستلزم افكار قانون علّیت است».
از طرفي، اصل علّیت،
يك
قانون
لايتغير و
غيرقابل
انكار است.
بنابراين
نبايد اعجاز
را پذيرفت!
با توجه
به طرح اين
شبهه، اين
اينان با
مشكل ديگري
روبرو شدند و
آن مشكل،
همانا نقل
همگاني
دينداران
است. به اين
معني كه اگر
اعجاز قابل
پذيرش
عقلاني
نيست، چرا و
چگونه،
دينداران
تحقّق آن را
يكي از عقايد
مسلمه امور
ايماني خود
مي دانند؟
پس
سؤالي كه
اينان با آن روبرو
هستند، اين
مي باشد كه:
چگونه
مي توان گفت:
اعجاز قابل
پذيرش نيست،
امّا با اين
حال گروه
كثيري با فرض
پذيرش آن
عهده دار نقل
اعجاز به
آيندگان شده
اند.
منكرين
اعجاز براي
فرار از اين
اشكال، اين
گونه مي
گويند:
كدام
عقل مي تواند
بپذيرد كه
زنده شدن
مرده،
اژدها شدن
عصا، سرد و
گلستان شدن
آتش، بيرون
آمدن شتري
آبستن از دل
كوه و مهم تر
از همه كتابي
كه احدي را
ياراي
رويارويي با
آن نيست، مي
توان پذيرفت
و يك توجيه
عقلاني براي
اين پذيرش به
دست داد و به
ديگران
ارائه نمود؟
اما
دينداران
اين كار را
كرده اند. اين
جاست كه در پي
علل كار آنها
برآمد و
مبناي اين
اعتقاد آنها
را پيدا نمود.
اينان را
اعتقاد بر
اين است كه
دينداران،
دو ويژگي
عمده دارند و
همين دو
ويژگي باعث
شده است كه به اموري كه
خلاف صريح
عقل انساني!
مي باشد، تن
در دهند. آن دو
ويژگي بدين
قرار مي باشد:
1_ دينداران،
انسان هايي
خر افي مسلك و
خرافه گرا
هستند.
2_ در
وجود
دينداران،
امور عاطفي و
احساسي به
جنبده اي
عقلاني،
برتري دارد.
به اين معنا
كه اكثر
تصميمات
آنها مقرون
به احساس
و
عاطفه است
نه مقرون به
عقل، در
انجام
اعمال، حس
وعاطفه را بر
عقل و نكته
سنجي ترجيح مي دهند.
با توجه
به اين دو امر
است كه
دينداران
اعجاز را
امري
پذيرفتني
پنداشته اند
و به آن ايمان
دارند.
پس دين
داران چون
اولاً، انسان
هايي خرافه
گرا هستند و
ثانياً،
بسيار
عاطفي،
اينجاست كه
« حبّ و
بغض
» را در
تصميم هاي
حياتي خود
دخيل مي
نمايند و بر
اساس آن به
اتخاذ موضع
همّت مي
گمارند.
و چون
رسول،
فرستاده
خداست،
آنان مي
كوشند، هر
آن چه را كه در
نظرشان خوب و
نيكوست، به
او نسبت دهند
و در اين خوب
ها، گاهي
موافق
موازين
عقلاني
نباشد.
پس آن چه
كه دينداران
را وا دارد به
پذيرش اعجاز
و به پذيرش
اعجاز و به
تبع آن نقل به
تواتر آن
نموده است،
آن امري است
كه ذكر شد و
الّا فرض
پذيرش
اعجاز، انكار
عقل و قانون
هاي عقلاني
است و اگر امر
داير شود كه
يكي از آن دو
را وانهيم،
بهتر و كم
هزينه تر آن
است كه پاس
عقل بداريم و
اعجاز را
وانهيم.
چرا كه
عقل مي تواند
راههاي
ديگري نيز
براي اثبات
نبوت ارائه
نمايد.
اين
شبهه از قديم
الايام، هم
براي
دينداران و
هم براي بي
دينان مطرح
بوده است.
آنان كه
معتقد به دين
و رسالت بوده
اند، پاسخ
هايي براي
اين شبهه،
جستجو كرده
اند و آنان كه
بي دين بوده
اند، همين
شبهه را
توجيهي براي
ارزش نهادن
به بي ديني
خود، در
معرض ديد
دينداران
قرار داده
اند. ليك نيم
نگاهي به اين
شبهه، ما را متقاعد
مي كند كه:
اولاً
_
اين شبهه
مقدماتي
دارد كه اگر
منصفانه و به
درستي بررسي
شود، به اين
نتيجه
خواهيم رسيد
كه اعجاز نه
مقابل عقل
ايستاده است
و نه مقابل
قوانين عقلي
و طبيعي
لايتغير.
بنابراين
اين شبهه
بر اعجاز
وارد نيست.
ثانياً
_
اثبات نبوّت،
منحصر به
اعجاز نيست.
بلكه يكي از
راههاي
اثبات نبوّت،
پذيرش اعجاز
است.
مباني
شبهه اول
مباني
و مقدماتي كه
در اين شبهه
به كار رفته
است، به قرار
زير مي باشد:
1
_ اينان از همان ابتدا، فرض را بر اين قرار داده
اند كه: پذيرش اعجاز وقانون علّیت،
اعتقاد به
اجتماع
تناقض است.
لذا
بايد از يكي
به نفع ديگري
چشم پوشيد.
بعضي ازفرق مسلمين، به اين امر مبادرت نموده و براي
توجيه اعجاز، اصل مسلم قانون علّیت را
انكار كرده
اند. ايشان
محدوده عمل
كرد اصل
علّیت را آن
قدر وسيع
گرفته اند كه
در بعضي
موارد به
مخالفت با
چند اصل مسلم
عقلي
وعقايدي
ديگر
پرداخته اند.
به
عنوان مثال
«
تجربه و
مشاهده
» دو
اصل مسلّم از
اصول دين
عقلي است و
خوارق عادت
نيز حداقل
مبتني براين
دو اصل است.
به اين
معني كه
حداقل بعضي
از خوارق
عادات را
مشاهده و يا
احياناً
برخي از آنها
براي خودمان
تجربه شده
است. حال اگر
اصل علّیت را
وسيع بگيريم
كه هر آن چه
وجود دارد،
همان است كه
ما علل آن را
مي شناسيم و
هر آن چه را كه
علل آن براي
ما ناشناخته
و يا گنگ است،
از دايره اصل
علّیت بیرون
است و هر آن چه
از دايره علّیت بیرون
باشد، وجود
ندارد. آيا
اين سؤال
لازم نمي آيد
كه: پس اين
تجربه و
مشاهده من
آيا وجود
دارد و يا
ندارد؟
اگر
وجود داشته
باشد كه اصل
علّیت آن را آشكار مي
كند و از طرفي
من وجداناً
در خود آن
تجربه را
يافته ام
و يا آن را
مشاهده كرده
ام.
اين
جاست كه بايد
گفت: اصل
علّیت يك
قانون مسلم
عقلي است. اما
محدوده اي
دارد.
مي بايد
اين محدوده
را شناخت،
آن گاه حكم
كرد كه آيا
اين مورد خاص
مخالف اصلي
علّیت است يا
خير؟
2 _ از
طرفي، اعجاز
مبتني بر نقل
همگاني است
كه به آن
تواتر مي
گويند و اين «
تواتر
|