برگشت به صفحه قبل

صلح پيامبر

 اصل اولي در اسلام صلح و زندگي مسالمت آميز است. اين امري است كه هم قرآن كريم به عنوان «قانون و منشور جاويد» اسلام و هم سيره نبي مكرم و امامان اهل بيت عليهم السلام آن را تأكيد نموده است. در زندگي نبي مكرم اسلام حتي نمونه اي نمي توان يافت كه آن وجود مقدس، بدون دليل و براي سرگرمي به گروهي حمله يا به قومي لشكركشي نموده باشد. آن حضرت زماني مسلمين را امر به استفاده از « شمشير» مي كرد كه ديگر راهها را بسته مي ديد. حتي در ميدان نبرد نيز تلاش آن حضرت اين بود كه آغازگر جنگ نباشد. به همين دليل است كه آن حضرت به محض ورود به مدينه، انعقاد پيمان و « عقد اخوت » و برادري در بين مسلمين از يك سو و انعقاد صلح و پيمان بين مسلمين و ديگر اهل اديان از ديگر سو را بر ساير امور اولويت و رجحان داد تا بدين وسيله از اختلافات آنها كاسته و به اشتراكات آنان بيفزايد و ناامني را به امنيت مبدل سازد و مردم و اهالي مدينه را از امنيت به سروسامان دادن زودتر، بهتر و بيشتر امور بپردازند. «صلح» به قدري در اسلام اهميت دارد كه قرآن كريم به صراحت مي فرمايد:

) ...و الصلح خير.... (                     (سوره نسآء _ آیۀ 128).

كتاب شريف از صلح به عنوان خير ياد مي كند و جنگ بدون دليل را شر مي پندارد. البته هر جنگي از نظر اسلام متصف به صفت شر مي شود كه بدون دليل شرعي و عقلي باشد. به ديگر سخن، آن جنگي از نظر اسلام شر است كه مبناي آن فزون طلبي، سلطه طلبي، ظلم و گردن كشي و در يك كلام تمايلات خبيثه نفساني و شهواني باشد كه نتيجه قتل و كشتار است و اين امر از نظر اسلام بسيار مذموم مي باشد. زيرا از نظر قرآن كريم، « نفس» انساني از ارزش، قدر و عظمت والايي برخوردار است. به حدي كه قتل يك « نفس مؤمنه» را به مثابه قتل جميع بشر مي داند.

خداوند در سورۀ حجرات، آیۀ 9 مي فرمايد:

) اگر دو طائفه و گروه از مسلمين با هم در جنگ شدند، بينشان صلح و امنيت برقرار سازيد. اگر يكي از طرفين، دست از جنگ نكشيد و چون طرف مقابل تن به صلح نداد، همه بر سر او ريخته و او را بر جايش بنشانيد تا در جامعه جنگ و ناامني نباشد(.

با توجه به مطالب فوق اين سئوال به ذهن خطور مي كند كه اگر صلح و زندگي مسالمت آميز تا اين حدود در اسلام ارزش و اهميت دارد به كدام دليل مسلمين را، بر كاروان قريش بستند و موجب وقوع جنگ شدند.

اين سئوالي است كه باعث شده بسياري از شرق شناسان ـ مسلمانان ناآگاه از اسلام ـ دين اسلام را «دين شمشير» بنامند.

اما واقعيت چيز ديگري است و آن به غفلت از مباني جنگ بدر و دلايل وقوع آن است.

آشنايان با تاريخ صدر اسلام مي دانند كه:  الف) قريش مكه دشمن درجه يك اسلام بود و از هيچ كاري براي نابودي اسلام، دريغ نمي كردند. به حدي كه تصميم به قتل رسول خدا گرفتند. ب) سخت گيري قريش باعث شد، مسلمين براي حفظ دين و جان خود از همه هستي خويش بگذرند و به سوي حبشه و بعد مدينه به فرمان رسول خدا، دست به مهاجرت بزنند. ج) مشركان قريش بعد از مهاجرت مسلمين، تمام اموال و دارايي آنان را مصادره و بدان وسيله براي تجارت به سوي شام رهسپار شدند. د) اگر اين سرمايه ضميمه ديگر ثروت قريش مي شد، آنها مي توانستند بدان وسيله قبائل اطراف را خريده و براي نابودي اسلام بسيج نمايند. همانگونه كه مدتي بعد، در جنگ احزاب اين كار را كردند. بنابراين مسلمين مي بايد قريش را متوجه مي كردند.!

الف ـ اوضاع تغيير كرده است و مسلمين اكنون مستقل هستند و از آزادي عمل برخوردارند.

ب ـ آنها از حق خود نمي گذرند و خواهان اموال خويش هستند.

ج ـ قريش بايد متوجه باشد كه ابتكار عمل، ديگر در اختيار آنها نيست.

د ـ از طرفي مسلمين يقين داشتند كه قريش از راه مسالمت آميز اموال آنها را پس نمي دهد.

با توجه به اين مقدمات، مسلمين راهي جز نبرد براي رسيدن به حق خود و سركوب نمودن ظالم نداشتند.

اگر شرق شناسان، به اين مقدمات و مباني توجه مي كردند و بنمايند، بعيد است اسلام را دين شمشير بدانند و بنامند. پيامبر اسلام در بدو ورود به مدينه براي جلوگيري از هر گونه تنش و احيانا درگيري، تمامي مسلمين را با برقرار نمودن « عقد اخوت » و برادري آنها برادر هم خواند. بعد از آن بين اهالي مدينه كه عبارت از مسلمانان و يهوديان بودند معاهده اي امضا نمود. آن گاه با نصراني ها پيماني بست و ... بدين وسيله دين اسلام را دين صلح و مرام آن را مدارا با ديگران ـ تا هنگامي كه خطري از ناحيه آنها احساس نشود ـ ناميد. بجاست كه پيمان هاي رسول گرامي اسلام را يكي پس از ديگري ـ از حيث تاريخي ـ مورد مطالعه قرار دهيم و مضامين آنها را با هم بخوانيم.

1 ـ پيمان برادري

رسول خدا بعد از ورود به مدينه، اولين كاري كه انجام داد، اين بود كه تمامي حدود و امتيازات قبايل مسلمان مدينه را منسوخ و همه آنها را تحت عنوان جامعه « انصار ‌» درآورده، مقرر فرمود كه همه آنها را بدين لقب بخوانند. بر خلاف آنها كساني كه با او از مكه آمده بودند همه را مهاجر لقب داد و فرمود كه تمامي آنها با اين لقب خوانده شوند.

بعد از آن قراري صادر فرمود داير بر اينكه تمام خصومات و كينه هاي موروثي و دعاوي و مطالبات خوني كه از پيش بوده از اين تاريخ منسوخ است. چنانچه بعد از اين از هر كسي خلاف قانون يا بي حسابي ديده شود جداً جلوگيري و مرتكب، تعقيب خواهد شد.

آن گاه ميان مهاجر و انصار، قرار برادري نهاد كه در راه حق ، يكديگر را ياري دهند و پس از مرگ، از يكديگر ارث ببرند. رسول خدا به اصحاب فرمود:

« تأخوا في الله ـ اخوين اخوين »

در راه خدا دو نفر دو نفر با هم برادري كنيد.

سپس دست علي عليه السلام را گرفت و گفت: هذا اخي

2 ـ پيمان با يهود مدينه

رسول خدا عهدنامه اي ميان مهاجران و انصار از يك طرف و يهوديان از طرف ديگر منعقد ساخت.

در اين عهدنامه يهوديان را در دين و دارايي خويش آزاد گذاشت و شرايطي براي ايشان قرار داد. مواد عهدنامه بدين قرار بود:

مسلمانان و يهوديان مانند يك ملت در مدينه زندگي خواهند كرد.

مسلمانان و يهوديان در انجام مراسم ديني خود آزاد خواهند بود.

در موقع پيش آمد جنگ، هر كدام از اين دو گروه، ديگري را در صورتي كه متجاوز نباشد عليه دشمن كمك خواهد داد.

هر گاه مدينه مورد تاخت و تاز دشمن قرار گيرد، هر دو با هم در دفاع از آن تشريك مساعي خواهند كرد.

قرارداد صلح با دشمن، با مشورت هر دو به انجام خواهد رسيد.

چون مدينه شهري مقدس است از ناحية هر دو مورد احترام و هر نوع خونريزي در آن حرام خواهد بود.

در موقع بروز اختلاف و نزاع، آخرين داد، براي رفع اختلافات شخص رسول خدا خواهد بود.

امضاء كنندگان اين پيمان با يكديگر به خيرخواهي و نيكوكاري رفتار خواهند كرد.

3ـ پيمان با مسيحيان

رسول گرامي اسلام در سال ششم هجرت با راهب هاي كليساي « سينت كاترن » نزديك كوه سينا و نيز با مسيحيان پيماني بست كه ‌آن يك يادگاري است عالي كه گذشت و بردباري يا هم دردي مذهبي را به ما تعليم مي دهد.

چه در اين پيمان، پيغمبر براي مسيحيان حقوق، اختيارات، مصونيت و آزادي مهم و قابل ملاحظه اي قائل شده است. مخصوصاً به مسلمانان حكم اكيد شده است كه بر طبق مندرجات آن عمل كنند و حتي براي متخلفين مجازات سخت معين كرده است. در اين عهدنامه، اولاً: خود پيغمبر متعهد شده، سپس به پيروانش امر اكيد فرموده است كه از مسيحيان دفاع و حمايت كنند. مواظب باشند كسي به آن ها آزار نرساند. از معابد و كليساهاي آنها دفاع نموده و نگذارند كسي نسبت به آنها بي احترامي كند. همچنین اقامت گاههاي كاهنان و كشيشان را حراست و حفاظت نمايند. از ايشان ماليات عوارضي بر خلاف عدل و انصاف نبايد گرفته شود. هيچ اسقفي را كسي نمي تواند از قلمرو خويش تبعيد كند. هيچ مسيحي را نمي شود مجبور به ترك مذهب خود نمود. يا هيچ راهبي را كسي حق ندارد از معبد خود خارج سازد. هيچ زائر قبر حضرت مسيح را كسي نمي تواند از زيارت منع كند. هيچ كليسايي را كسي نمي تواند براي بناي مسجد يا ساختن خانه براي مسلمانان خراب كند. زنان مسيحي كه به همسري مسلمانان درمي آيند، آزادند كه بر مذهب خود باقي بمانند و نمي شود آنها را مجبور به برگرداندن از دين خود نمود. اگر مسيحيان براي مرمت و ترميم معابد و كليساهاي خود يا در ساير امور مربوط به ديانت و مذهب، احتياج به كمك و همراهي پيدا كنند بر مسلمانان لازم است كه به آن ها كمك كنند.

صلح با قريش

در سال ششم هجرت، رسول خدا پس از غزوة بني المصطلق، ماه مبارك رمضان و شوال را در مدينه بودند و در ماه ذي القعده به قصد حج عمره، بي آنكه جنگي را در نظر داشته باشند، آهنگ مكه كرد. [به اين منظور ] شتراني براي قرباني همراه بردند و اصحاب ايشان نيز شتراني براي قرباني همراه بردند. در محلي به نام « ذي الحليفه» محرم شدند. تا مردم بدانند كه فكر جنگي در كار نيست و فقط براي زيارت و تعظيم خانه كعبه رهسپار شده اند و خود و همراهانشان جز شمشير در غلاف نبردند. مشركين قريش از حركت رسول خدا و اصحابش به قصد مكه باخبر شدند. تصميم گرفتند كه از ورود مسلمانان جلوگيري كنند. پس در محلي به نام « بلاح» اردو زدند. به پيامبر خبر دادند كه قريش از حركت شما باخبر شده و از مكه بيرون آمده اند. در تصميم جلوگيري از ورود شما به مكه هم داستانند .... و با خدايانشان عهد كرده اند، هرگز تو را به مكه راه ندهند. وقتي رسول اكرم اين خبر را شنيدند، گفتند: « افسوس بر قريش. جنگ نابودشان ساخته است. چه مانعي دارند كه مرا با ديگر قبايل عرب رها كنند. تا اگر آنها مرا از ميان بردند، به مقصود خود رسيده باشند و اگر خدا مرا بر آنها پيروز كرد با وسعت و آسودگي، وارد اسلام شوند. اگر هم اسلام نياوردند با قدرت و نيرو بجنگند. مگر قريش چه گمان مي كنند؟ به خدا قسم پيوسته در راه آنچه خدا مرا بدان مبعوث كرده است جهاد خواهم كرد تا خدا آن را پيشرفت دهد يا خود از ميان مي روم». آن گاه فرمودند: « كدام مرد است كه ما را از غير آن راه كه قريش بيرون آمده اند ببرد». پس رسول خدا از راهي كه يكي از يارانشان پيشنهاد داده بود، به سوي مكه روانه شدند تا به محلي به نام « حديبيه » رسيدند كه تا مكه معظمه فاصله چنداني نبود. ناگهان شتر رسول خدا زانو زد. اصحاب گفتند: شتر سركشي كرد. رسول خدا فرمودند: سركشي نكرد. خوي او سركشي نيست ليك همان خدايي كه فيل را از ورود به مكه جلوگيري كرد اين شتر را نيز در اينجا نگه داشت. امروز قريش امري را كه در آن صله رحم يا تعظيم خانه خدا باشد، به من پيشنهاد نمي كنند مگر آنكه آن را مي پذيرم. آن گاه فرمودند: فرود آييد. قريش نمايندگاني به جانب رسول خدا فرستاد تا علت آمدن رسول اكرم را جويا شوند. رسول خدا فرمودند: منظور وي جنگ نيست. فقط براي زيارت خانه كعبه و تعظيم و تكريم آل خانه آمده است. نمايندگان به سوي قريش بازگشتند و گفتند: اي گروه قريش! شما در مخالفت با محمد شتاب مي ورزيد. محمد براي جنگ نيامده است هيچ منظوري ، جز زيارت كعبه ندارد. اما مشركان، به نمايندگان بدگمان شدند و به آنها ناسزا گفتند. بعد از آن قسم خوردند و گفتند: « اگر هم قصد جنگ ندارد، باز هم هرگز نخواهيم گذاشت كه به زور وارد مكه شوند و اين داستان را عرب دربارۀ ما بازگو كنند». آن گاه قريش نماينده اي ديگر جانب رسول خدا فرستاد. وقتي رسول خدا نماينده قريش را ديد، فرمود: « اين مردي است اهل مكر و غرور. پس رسول خدا و آنچه به نمايندگان پيشين گفته بود، به او نيز گفت». نماينده نزد قريش برگشت و گفته هاي رسول خدا را بازگو كرد. اما قريش دست بردار نبود. نمايندگان سومي و چهارمي را نيز نزد رسول خدا فرستاد . آن حضرت همان جوابي را كه به نماينده هاي قبلي گفته بود به اين نمايندگان نيز تكرار نمود. قريش باز هم آرام نگرفت. پس جاسوس هايي فرستاد تا از لشكر اسلام اطلاعاتي جمع آوري نموده و احيانا بعضي از لشكريان اسلام را دستگير كنند. اما خودشان دستگير شدند. رسول خدا آنها را بخشيد و نماينده اي جانب قريش فرستاد. لكن قريش شتر نماينده رسول خدا را كشتند و در صدد قتل او برآمدند. اما گروهي ديگر از طائفه ديگربه نام « احابيش » از آن كار جلوگيري كردند. رسول مكرم اسلام در صدد برآمد كه نماينده اي بفرستد. عمر بن خطاب را فرا خواند تا او را به سوي قريش بفرستد. اما عمر عذر خواست و گفت: « بر خود بيمناكم. در مكه كسي نيست كه مرا حفظ كند. بهتر است عثمان را بفرستي چون وي در مكه از من نيرومند تر است». رسول خدا عثمان را فراخواند و او را نزد ابوسفيان و اشراف قريش روانه ساخت تا آنان را خبر دهد كه رسول خدا براي جنگ نيامده است و تنها به منظور زيارت اين خانه و تعظيم حرمت آن است. عثمان رهسپار شد و پيام رسول خدا را به قريش ابلاغ كرد. قريش عثمان را نزد خود نگه داشت. در ميان مسلمين شايعه شد كه قريش او را كشته است. قريش نماينده اي ديگر نزد رسول خدا فرستادند و به او گفتند: نزد محمد برو و با وي صلحي منعقد ساز. اما قرارداد صلح جز به آن نباشد كه امسال بازگردد و از ورود به مكه صرف نظر نمايد. چون ما به خدا قسم هرگز تن نخواهيم داد كه عرب بگويد: محمد به زور وارد مكه شد. رسول خدا پذيرفت كه با آنها صلح نمايد و امسال را از نظر زيارت صرف نظر نمايد. ضمناً مقرر شد كه ده سال جنگ در ميان مردم موقوف باشد و مردم در اين ده سال در امان باشند و دست از يكديگر بردارند. و نيز هر كس از اصحاب محمد براي حج يا عمره به مكه رود، جان و مالش در امان باشد و هر كس از قريش در رفتن به مصر يا شام از مدينه عبور كند، جان و مالش در امان باشد. هم چنين هر كس از قريش بدون اجازه ولي خود نزد محمد برود، او را برايشان بازگرداند و هر كس از همراهان محمد نزد قريش برود او را به او بازگردانند.

برگشت به ابتدای صفحه