|
قيام مردم به قسط وجود انسان مالامال از قواي متضّاد است. هم رحمت در آن وجود دارد و هم نقمت. هم محبّت در آن موجود است و هم عدالت. هم بخل وجود دارد و هم كرم و جود. هم عشق در آن موجود است و هم نفرت. هم ميل به سوي شقاوت دارد و هم ميل به سوي عدالت. از آنجا كه انسان، هميشه تحت تأثير محيط اطراف خود است چه بسا محيط جغرافيايي و يا جو حاكم بر اجتماع او را ناخواسته بازيچه دست طبيعت و يا فرهنگ جاري و حاكم بر جامعه نمايد. به عنوان نمونه محيط هاي گرم و خشك، خشونت را در وجود انسان محكم مي كند و اعمال آن را مقرون به خشونت مي نمايد. همچنین كساني كه در محيط هاي معتدل زندگي مي كنند داراي خويي نرم و ملايم هستند. آيا انسان مي تواند اين خوي ها و عادات و صفات خود را معتدل كند؟ طبيعي است كه از عهده اين كار نمي تواند برآيد. زيرا اگر مي توانست اين كار را انجام دهد از همان بدو امر خود را گرفتار اين اوصاف نمي كرد تا در مرحله بعد، بخواهد خود را نجات دهد. اينجا است كه اهميت وجود انبياء در بين مردم نمايان مي شود. اقامه عدل و قسط در اجتماع همان حلقه گمشده اي است كه انبياء براي حلّ و گشودن آن به ميان اجتماع مي آيند. افراط ها و تفريط ها را اعتدال مي بخشند و بعضي اوصاف حسنه را كه كم رنگ شده است، مجدداً زنده مي كنند. ستمگران را از ستم بر حذر مي دادند، اگر گوش نكردند به مبارزه با آنها برمي خيزند و ستم ديدگان را ياري مي كنند تا از ستم رها شوند و يوغ بندگي و استبداد را از شانه و گردن خود باز نمايند. استكبار را به زير مي افكنند و حكومت عدل الهي را در ميان مردم به وجود مي آورند. به انسانها مي آموزند كه اقامه عدل و قسط در گرو گذشتن از خودخواهي و دل سپردن به نفع و منفعت جمع و جامعه انساني است. لذا بايد بعضي از امكانات را براي آسايش خلق خدا از دست داد و تا امكان دارد به فكر برطرف كردن و همت گماشتن براي رفع نيازهاي انسان هاي ستم ديده بود و دست آنها را گرفت و به سرمنزل مقصود رساند. |