|
|
|
حضرت موسي عليه السلام فرعون شبي در خواب ديد آتشي از طرف شام افروخته شد. به مصر رو كرد و سراي قبطيان را پاك بسوخت تا رسيد به كاخهاي سلطنتي، همه قصرهاي آنها را در ميان گرفت و با خاك يكسان نمود. فرعون با وحشت از خواب پريد. معبّران را خواست. يكي از آنها گفت: به نظر مي رسد كه مولودي از بني اسرائيل به وجود مي آيد و دودمان فراعنه را نابود مي سازد. فرعون گفت: چه بايد كرد؟ گفتند: بايد زنان حامله را مواظب بود و فرزندان پسرشان را كشت. بنابراين هر كودكي را كه به دنيا می آمد مي كشتند. اما حكمت خداوند سبحان به اين تعلق گرفته بود كه موسي در همان سال متولد شود و از بلايا بدور ماند. موسي به دنيا آمد. حال، مادرش در انديشه شد که صندوقچه اي را آماده كند و او را به وسيله آن به آب بيندازد تا از شرّ فرعون در امان بماند و به شهر ديگري رود و كس ديگر آن را گرفته و او را بزرگ نمايد. پس به نزد نجاري رفت و سفارش خود را گفت. نجار از فرعونيان بود. به دربار رفت تا قضيه را بازگو كند اما تا خواست مطلب را بگويد به اذن خداوند زبانش بند آمد. هر چه بر خود فشار آورد بگويد كه مطلب از چه قرار است. برگشت و چون پا از كاخ بيرون گذاشت زبانش باز شد. دوباره به كاخ بازگشت تا او را از اين خبر مطّلع سازد، براي دومين بار زبانش بند آمد. دانست كه در اين مطلب سري است كه كسي مي خواهد تا مدتي ناگشوده بماند. پس صندوقچه را ساخت. مادر، موسي را در آن نهاد و به آب انداخت. آب صندوقچه را به دوش كشيد تا به قصر فرعون رسيد. اهل خانه فرعون در آب مشغول سرگرمي بودند كه صندوقچه براي آنها نمايان شد. صندوقچه را از آب گرفتند. ديدند كه نوزادي همچون پاره اي از ماه در آن صندوقچه به رخ حاضران مي خندد. آسيه همسر فرعون كه زني پاكدامن و مؤمنه بود، كودك را در آغوش گرفت و به داخل قصر آورد. فرعون از ماجرا با خبر شد و گفت اين نوزاد را نيز همانند ديگر نوزادان بكشند، اما آسيه شفاعت كرد و گفت: ما فرزندي نداريم، بهتر است او را براي خودمان بزرگ نمائيم. فرعون نيز خام شد و پذيرفت. در روايات آمده است كه چون موسي گرسنه شد بناي ناسازگاري گذاشت. هر زني را كه آوردند، پستانش را به دهان نگرفت تا اينكه مادرش مطّلع شد و به عنوان دايه، به دربار مراجعه كرد. موسي را در آغوش گرفت. پستان را در دهان موسي نهاد. او در آغوش مادر آرام گرفت و شروع به نوشيدن شير از پستان مادر نمود و .... موسي در كاخ فرعون زير نظر آسيه ماند تا بزرگ شد. موسي تا چهل سالگي در خانه فرعون بود. روزي هنگام غروب آفتاب از كاخ خارج شد. در شهر مي گذشت. در گوشه اي ديد كه يكي از نزديكان فرعون، مردي از بني اسرائيل را بي جهت مي زند و عذاب مي دهد. بني اسرايئلي از موسي كمك طلبيد. موسي هم جلو رفت و گفت: چرا اين شخص را بدون جرم و گناه عذاب مي كني؟ مرد قبطي به حرف موسي، وقعي ننهاد. موسي ناراحت شد و مشتي بر آن مرد ظالم كوفت. آن مرد ظالم فوراً مُرد. موسي از اين امر نگران شد و او را در ميان شن ها دفن كرد و به كاخ بازگشت. روزي ديگر باز آن مرد بني اسرائيلي را ديد كه آه و ناله مي كند. وقتي موسي متوجه او شد ديد كه يك مرد قبطي او را مي زند. موسي جلو رفت و به بني اسرائيلي گفت: چرا هر روز با كسي دعوا مي كني؟ بني اسرائيلي بيچاره نگران شد كه مبادا موسي او را نيز بكشد. موسي جلو رفت تا بني اسرائيلي را از دست قبطي نجات دهد. ناگهان بني اسرائيلي با نگراني فرياد برآورد كه آيا مي خواهي مرا بكشي آن گونه كه ديشب مرد قبطي را كشتي؟ فرعون آگاه شد. تصميم گرفت تا موسي را محاكمه و به قتل برساند. موسي از شهر خارج شد و به سوي مدين حركت كرد. در راه به چاه آبي رسيد. ديد تعدادي از چوپانان با كمك يكديگر از چاه آب مي كشند و گوسفندانشان را سيراب مي نمايند. مدتي نگذشت كه چند دختر آمدند تا گوسفندانشان را از پس مانده آب چوپانان سيراب كنند. موسي كه اين گونه ديد، آب از چاه كشيد و گوسفندان دختران را سيراب نمود. سپس موسي در سايه درخت آرميد. يكي از دختران برگشت و به موسي گفت: پدرش با او كار دارد. موسي به نزد پدر آنها رفت. صاحبخانه، موسي را محترم شمرد. به او پيشنهاد كرد تا در إزاي ده سال چوپاني، يكي از دخترانش را به نكاح او درآورد. موسي قبول كرد و بدين ترتيب داماد حضرت شعيب عليه السلام شد. در روايات آمده است كه موسي مدتها در خدمت شعيب بود. حضرت شعيب عليه السلام عصاي معجزه آسايي را به حضرت موسي داد. آن عصا تا آخرين لحظات عمر پربركت آن حضرت با او بود. |