|
|
|
حضرت الياس عليه السلام حضرت الياس پيامبر علیه السلام، در ميان قومي مبعوث شد كه دين حضرت موسي را به انحراف كشانده بودند. دستورات او را به استهزاء مي گرفتند و روي به گمراهي و ناداني نموده بودند و خداي را فراموش كرده بودند. خدايي كه پدران آنها را از شر فرعون به وسيله موسي نجات داد. دريا را براي آنها شكافت و از هيچ نعمتي براي آسايش آنها فرو گذار ننمود و ... اما اين فرزندان ناخلف آن خدا را از زندگي خود كنار زده بودند و پاي خداياني را كه از سنگ و چوب مي ساختند، به ميان خود كشيده بودند. خداياني كه هر كدام نامي خاصّ داشت. در ميان خدايانشان، بتي بزرگ به نام « بعل » بود كه همه او را قبول داشتند. زيرا بزرگتر از ديگر بتها بود. به پاي او مي افتادند و عظمت انسانيت را به پاي آن مفلوك ذبح مي كردند و .... و اين چنين بود كه خداوند حضرت الياس را براي هدايت اين قوم گمراه مأمور ساخت. الياس آنها را از بت پرستي بر حذر مي داشت. از خداي واحدِ قادر متعال، او كه نعمتهاي فراواني به آنها ارزاني كرده، او كه بود و نبود همه موجودات در يد توانائيش مي باشد، از كسي كه در چشم بر هم زدني دريا را شكافت، سحرها را باطل، اقوام ظالم و گردنكش را به عذاب و عقاب خود تنبيه مي كند و ... حرف زد و مردم را از كارهاي زشت بيم داد و ... اما آن قوم ناپاك، نه تنها از انذارهاي الياس سر به راه نشدند بلكه در صدد آزار و اذيّت او برآمدند و به كفر و طغيان خود افزودند. خداوند به وسيله الياس به آنها وعده عذاب و عقاب داد. اما آنها نه تنها توبه نكردند بلكه خواستند الياس را نيز بكشند. الياس براي حفظ جان از شهر خارج شد و در كوههاي صعب العبور پناه برد تا از دست آن قوم نابكار در امان باشد. عذاب الهي بر آنها نازل شد و به هفت سال قحطي جان فرسايي مبتلا شدند. چيزي براي آن قوم نماند و بسياري از مردمشان به هلاكت رسيدند. آنهايي كه ماندند، تازه فهميدند كه اين همان عذاب است كه الياس وعده اش را داده بود. به الياس پيغام فرستادند كه گردنكشان و ستمكاران ما به عذاب الهي مبتلا شدند و ما توبه كرده ايم و به تو ايمان آورده ايم. خداوند نيز قحطي را از توبه كنندگان برداشت. |