صفحه اصلی درباره ما تماس با ما دریافت فونت

 

 مادر مهربان و پدر تنها

 

امام حسن « علیه السلام» هفت سال بیشتر نداشت. اما خیلی خوب می فهمید که با مرگ پدر بزرگش حضرت رسول اکرم « صلی الله عليه وآله وسلم » چطور همه چیز عوض شده است. می دید که مردم چگونه حرف های جدش رسول خدا را فراموش کرده اند.

پیش از این پیامبر هر روز به خانه فاطمه « سلام الله علیها »می آمد، در می زد، اجازه می گرفت، به اهل خانه سلام می کرد، و وارد می شد. اما حسن « علیه السلام» هفت ساله، بیاد آورد که مردم همراه با دشمنان پدرش علی « علیه السلام» همان ها که در روز غدیر خم با پدرش بیعت کردند و به او تبریک گفتند اکنون هیزم جلوی در ریختند و در خانه فاطمه زهرا« سلام الله علیها » را آتش زدند و بی اجازه به داخل خانه حمله بردند آنها آمده بودند تا پدرش علی « علیه السلام» را با زور به مسجد ببرند و او را مجبور کنند تا با خلیفه ی ناحق بیعت کند. حسن « علیه السلام» هفت ساله بود که مادرش را در این واقعه مجروح دید و کاری نمی توانست برایش انجام دهد.

حسن « علیه السلام» روزی را به یاد داشت که مادرش به مسجد رفت و حرف ها و سفارشهای پیامبر را به مردم یادآوری کرد. اما کسی به حرف های فاطمه توجهی نکرد.

حالا حسن « علیه السلام» می دید که مادرش در بستر بیماری خوابیده است.اما بیماری مادر زیاد طولانی نشد. شبی حسن « علیه السلام» کنار بستر مادرش نشسته بود، ناگهان دید که چهره مادر خندان شد نوری اتاق را روشن کرد و بعد مادر چشم بر هم گذاشت. حسن« علیه السلام»  به پدرش علی « علیه السلام» نگاه کرد. پدر که چشم به پیکر بیمار فاطمه داشت، سرش را خم کرد و حسن « علیه السلام» دید که قطره های اشک پدر بر زمین می چکد.

بعد از شهادت مادرش فاطمه زهرا « سلام الله علیها » حسن « علیه السلام» پدرش علی« علیه السلام» را می دید که از خانه بیرون نمی رفت. کاری به کار مردم نداشت و سکوت کرده بود حسن« علیه السلام»  معنی این سکوت را می فهمید. او با اینکه هفت سال بیشتر نداشت اما می دانست که پدرش به خاطر حفظ اسلام نو پا سکوت کرده است. این یکی از مهم ترین درسهائی بود که حسن « علیه السلام» از پدرش آموخت.   

 

 

سرگذشت نيکان ماهنامـــه کتابخانه داستان هفته حديث هفته عقايد شيعه صفحه اصلــــی
دريافت فونت تماس با ما درباره ما معرفی سايت مقـــالات تاريخ اسلام مسائل شرعی